در اين هنگام بهرام با خود در جنگ و جدال بود و با خود مى گفت كه بايد يكى از آن دو را انتخاب كنم. او پس از آن كه همه اطراف و جوانب را سنجيد، سرانجام چون نتوانست از مهاندخت بگذرد به ناچار بار ديگر به يلان سينه پناه برد و از او كمك خواست.
يلان سينه چون در جريان افكار بهرام قرار گرفت براى كمك به دوست خود به فكر فرو رفت. آن دو به اتفاق هم ساعت ها انديشيدند و نقشه هاى مختلفى طرح كردند، ولى در بين نقشه هائى كه ترسيم نمودند، يكى را بيش از بقيه پسنديدند و آن اين كه به شخص (مهاندخت) توسل جويند. اما مگر مى شد به او دست يافت. در آن هنگام كه حتى ديدن قصر هرمز براى آنها به منزله قرار گرفتن در زير تيغ جلاد به حساب مى آمد، به چه طريقى مى توانستند به ديدار دخترش بروند؟
اما بهرام كه با يك نظر دلباخته (مهاندخت) شده بود با آغوش باز به استقبال اين خطرات مى رفت و در اين راه حتى حاضر بود از جانش بگذرد. ولى يلان سينه كه دنيا ديده تر و با تجربه تر از بهرام بود سعى مى كرد با سخنان منطقى خود، او را از راهى كه در آن قدم گذاشته است باز دارد.
عاقبت وقتى بهرام ديد كه يلان سينه دست از مخالفت با او بر نمى دارد، به اصرار از او خواست كه به اتفاق وى در اين راه قدم گذارد و همان طور كه بارها او را يارى نموده تمام موانع را از پيش پايش بردارد.
****
در حدود چند ساعت از فرود آمدن سپاه تاريكى مى گذشت و شهر تيسفون در سكوت فرو رفته بود.
مردم شهر ناخودآگاه و از روى غريزه احساس مى كردند كه آن شب و يا شبهاى پس از آن آبستن حوادثى است كه ممكن است هر لحظه بروز كند. زيرا به دستور (هرمز) دسته هاى بسيارى از سواران سبك اسلحه كه به تازگى از آذر آبادگان آمده و همگى نسبت به او وفادار مانده بودند، در اطراف و اكناف شهر پراكنده شده و طبق و ظايفى كه به عهده يكايك آنها محول شده بود با دقت فراوان مراقب اوضاع شهر بودند.
اين سواران دستور داشتند هر بيگانه اى را كه به او سوءظن پيدا مى كردند به زندان ببرند و در صورت مقاومت همانجا كارش را بسازند.
در آن شب، اگر كسى با اين سواران مواجه مى گشت، يا بايد نامه اى از شخص شاه همراه مى داشت و يا اين كه با گفتن رمز شبانه از دست آنان خلاص مى شد در غير اين صورت جانش به خطر مى افتاد.
در تاريكى مطلق اين شب و اوضاع و احوالى كه بر پايتخت ايران حاكم گشته بود، دو سوار از همان محله اى كه در ابتداى اين فصل از آن سخن گفتيم بيرون آمده و لحظه اى بعد راه محل نامعلومى را در پيش گرفتند. مثل اين بود كه براى كار فوق العاده اى مى رفتند كه براى آنها جنبه حياتى داشت. زيرا هيچ توجهى به وجود دسته هاى سواران و حالت فوق العاده اى كه بر شهر حاكم بود نداشتند. اما اين بدان معنى نبود كه به استقبال خطر بروند و خود را به سواران بنمايانند. هر وقت كه دسته اى از سواران با مشعلهاى فروزان از دور پيدا مى شدند، اين دو نفر با سرعت بسيار زيادى كه هر بيننده اى را به تعجب و حيرت وا مى داشت، فورا خود را در پشت درختى و يا ديوارى مخفى مى كردند تا از نظر آنان دور بمانند. سرانجام آن دو در تاريكى شب و بى آن كه با كسى مواجه شوند به مقصد رسيدند، ولى جايى كه آنها آمده بودند به مراتب پرخطرتر از برخورد با دسته هاى سواران بود. زيرا گرچه آنها توانسته بودند خودشان را به آنجا برسانند، ولى جايى كه آنها آمده بودند قصر سلطنتى نام داشت و رفتن به آن به آسانى ميسر نبود.
براى آنها روشن بود كه دير يا زود بايد باعده كثيرى از سپاهيانى كه هميشه آماده جانبازى در راه تاج و تخت ساسانيان بودند و در اين هنگام كه شهر متشنج بود در هر گوشه اى از برج و باورى قصر در رفت و آمد بودند مواجه خواهند شد.
البته خوانندگان تيز هوش ما تاكنون در يافته اند كه اين دو جز بهرام و يلان سينه كسى ديگرى نبودند.
بارى آنها وقتى به محل مخصوصى از ديوار قصر كه قبلا در نظر گرفته بودند رسيدند، بلافاصله با يك خيز از اسب فرود آمدند.
بهرام به محض آن كه از بالاى اسب پايين پريد، كمندى را كه از قبل آماده كرده بود، به دست گرفت و بعد از آن كه اطراف را به دقت از نظر گذراند، يك سر كمند را به مچ دست پيچيده و سر ديگر آن را كه به صورت حلقه بود پس از چند بار گرداندن به دور سر به بالاى ديوار كه كنگره دار بود افكند.
كمند خيلى زود به دور يكى از كنگره هاى ديوار حلقه شده و بهرام پس از آن كه چندين بار كمند را به اطراف كشيد و بدين ترتيب از استحكام آن اطمينان يافت با چابكى هر چه تمامتر از آن بالا رفت.
شايد بهرام جوان، به محلى از ديوار قصر آمده بود كه مدتها روى آن انديشيده بود، چون در غير اين صورت محال بود كه در آن موقع كسى بتواند از ديوار قصر بالا برود و در نتيجه جان خود را بر سر اين كار نگذارد.
آرى اين راه احتمالا و شايد به طور يقين از طرف (مهاندخت) به او نمايانده شده بود، چون كه اين قسمت از ديوار واقعاً از چشم نگهبان دور مانده بود.
بهرام وقتى به بالاى ديوار رسيد، به سرعت و از طريق پلكانى كه مشاهده مى شد خود را به آن طرف ديوار قصر رساند و سپس با احتياط تمام راه اتاقى را پيش گرفت كه مى دانست از آن دختر هرمز است.
اتاق مزبور يك در مخفى داشت كه در گوشه معينى از قصر قرار گرفته بود و بهرام كه از وجود آن در خبر داشت، بدون آن كه هراسى به دل راه دهد و يا اين كه به وسيله نگهبانان ديده شود، در مدت بسيار كوتاهى خود را به پشت اتاق رسانده و با پشت دست چند ضربه به در نواخت.
لحظه اى بعد صداى لطيف و زنانه اى از دورن اتاق برخاست كه با لحنى ملايم پرسيد:
كيست؟
بهرام كه از شدت خوشحالى و هيجان قادر به ايستادن نبود، با صدايى لرزان پاسخ داد
- بهرام، پسر مرزبان (رى) هستم!
از قصر و ساكنين آن كمترين صدايى به گوش نمى رسيد. بهرام با خود مى انديشيد حال كه مى داند مهاندخت دختر پادشاه ايران است، چگونه با او برخورد كند كه درست در همين هنگام صداى مهاندخت يكبار ديگر به گوش رسيد كه خطاب به بهرام مى گفت: داخل شويد در باز است!
بهرام به محض ورود به اتاق، مهاندخت را كه لباس سفيد و بلندى به تن داشت مشاهده كرد كه بر روى تختخواب چوبى و بسيار كوتاهى آرميده است. او وقتى مهاندخت را متوجه خود ديد تعظيم بلندى كرد و گفت: درود بر يگانه دخت گرامى ايران!
مهاندخت كه مدتى بود از بهرام هيچ گونه خبرى نداشت، در حالى كه از ديدار غير منتظره او مشعوف به نظر مى رسيد خنده شيرينى كرد و گفت:
بهرام، پس از اين مدت نسبتاً طولانى، تو را چه مى شود، چرا با اين لحن با من سخن مى گويى، چرا نزديكتر نمى آيى؟
بهرام كه نمى توانست ادب و احترام را نسبت به او نديده بگيرد، با لحنى كه تواضع از آن خوانده مى شد اظهار داشت:
خواهش مى كنم از رفتار و گفتار امشب من متعجب و رنجيده خاطره نشويد. اگر مى بينيد رفتار و گفتار من نسبت به شما عوض شده تنها به اين خاطر است كه تا امشب نمى دانستم كه با يگانه دخت شاهنشاه ايران رو به رو هستم از اين رو بر خود لازم مى دانم در خور شان و مقام شما رفتار نمايم.
مهاندخت كه لحظه اى خنده از لبانش دور نمى شد گفت:
از كجا دانستى كه من دختر هرمز هستم، شايد اشتباه مى كنى و من يكى از كنيزان دختر شاهنشاه مى باشم؟
در اين موقع بهرام با لحنى تاثر بار جواب داد
- فرشته هاى آسمان اين مطلب را به من ابراز داشتند. اما از طرفى شايد اين آخرين بارى باشد كه سعادت ديدار شاهزاده اى چون شما نصيبم
مى شود. زيرا من كمتر و حتى كوچكتر از آن هستم كه دخت گرامى شاهنشاه بخواهد مرا جزو بندگان خويش به حساب آورد.
مهاندخت در حالى كه از سخنان بهرام به شدت ناراحت شده بود با لحنى جدى گفت: بهرام، ديگر اين سخنان بس است! مگر تو نمى دانى كه عشق مقام نمى شناسد. از اين گذشته يقين بدان كه من غير از تو هيچ كس را لايق همسرى خود نمى دانم. وانگهى مگر تو از نژادى پست هستى كه من بخواهم از تو بگريزم؟
خاندان (مهران) هميشه مورد توجه اجداد من و عموم مردم ايران بوده اند، علاوه بر اين پدر من نسبت به شما كه همواره وفادارى خود را به اثبات رسانده ايد علاقه بسيار دارد.
هر كلمه اى از اين سخنان كه از دهان دختر هرمز بيرون مى آمد، به منزله جان تازه اى بود كه به كالبد بهرام دميده شود.
بهرام وقتى از زبان يلان سينه شنيد كه مهاندخت دختر هرمز است، با خود انديشيد كه شايد آن دختر، او را وسيله شوخى و خنده خود قرار داده بوده است، والا دليلى نداشته كه از معرفى خويش خوددارى ورزد.
اما وقتى با زحمات فراوان خود را به اتاق وى رساند و اين كلمات جان بخش را از زبان او شنيد، دانست كه مهاندخت نيز به راستى به او دلباخته است و چون از نژاد و نيكويى چهره خود اطمينان داشت، مطمئن بود كه دخترك واقعاً و از روى حقيقت خواهان اوست و از اين جهت شادى و شعف او وصف كردنى نبود.
آن دو كه واقعاً دلباخته يكديگر بودند، پس از مدتها كه از هم خبر نداشتند، موقع را مغتنم شمرده و سخت سرگرم گفتگو هاى شيرين بودند. اما بهرام خبر نداشت كه درست در همان لحظات شيرينى كه وى سپرى مى سازد، دوست عزيزش (يلان سينه) چه روزگار بدى را مى گذراند.
اكنون به اتفاق خوانندگان ارجمند، براى اين كه بدانيم چه به روز يلان سينه آمده بايد اندكى به عقب باز مى گرديم.
وقتى بهرام خود را به آن طرف ديوار رساند و به سوى اتاق مهاندخت روان گرديد. يلان سينه در گوشه خلوت و تاريكى منتظر دوستش شد زيرا مطمئن بود با سفارشهايى كه به او كرده است، هر چه زودتر باز خواهد گشت.
لحظات به سرعت سپرى مى شدند، اما هنوز خبرى از آمدن بهرام نبود.
رفته رفته انتظار طولانى شد، اما هنوز هم خبرى از بهرام نبود.
يلان سينه كه از اين انتظار طولانى و كشنده به شدت خسته و نگران شده بود، ناگهان به اين فكر افتاد كه راه منزل را در پيش بگيرد، زيرا كم كم صبح نزديك مى شد و توقف در آن حوالى خطر مرگ به همراه داشت. از طرفى ديگر مى دانست كه نبايد نگران بهرام باشد. چون به محض طلوع آفتاب و روشن شدن هوا، مهاندخت به آسانى بهرام را از قصر بيرون مى فرستد و در نتيجه هيچ گونه آسيبى به او نخواهد رسيد.
يلان سينه هنوز در عملى كردن تصميم خود مردد بود كه ناگاه نور چند مشعل او را متوجه كرد و بلافاصله به دنبال آن گروهى از سربازان (جان سپار) سر رسيدند.
آنها به محض آن كه چشمشان به يلان سينه افتاد بدون آن كه دستورى دريافت كنند، فوراً او را محاصره كردند.
در اين موقع رئيس گروه در حالى كه دستانش را به كمرش زده بود، از بقيه افراد جدا شده و بعد از آن كه چند قدم جلو آمد به صداى بلند فرياد زد:
ناشناس كيستى و در اينجا چه مى كنى؟
يلان سينه كه مقاومت را بى فايده مى ديد، براى چند لحظه خونسردى خود را از دست داده و چون از قبل نقشه اى براى چنين مواقعى نكشيده بود با لحنى هراسان گفت: من مسافر هستم و در اينجا انتظار دوستى را مى كشم كه بيايد تا به اتفاق يكديگر به آذرآبادگان برويم....
فرمانده سربازان با خشم بسيار حرف او را بريد و گفت:
آيا غير از پشت ديوارهاى قصر سلطنتى، هيچ جايى براى ملاقات با دوستت پيدا نمى شد؟
يلان سينه كه در همين مدت كوتاه فكرى به نظرش رسيده بود جواب داد
- چرا در محلى ديگر هم مى توانستم منتظر دوستم شوم، ولى متاسفانه آن دوست از سربازان ويژه است و به همين خاطر تصميم داشت ابتدا به قصر سلطنتى برود تا از مافوق خود دستور دريافت دارد و سپس به اينجا بيايد...
فرمانده گروه سربازان با خنده اى بلند يك بار ديگر سخنان يلان سينه را قطع كرد و گفت: اى مرد، من كارى ندارم كه تو كه هستى و در اين جا چه مى كردى، ولى اين را بدان كه با اين سخنان دروغ نمى توانى خودت را خلاص كنى، سپس به سربازان خود دستور داد او را دستگير كنند و به اولين پاسگاه ببرند تا روز بعد از او بازجوئى به عمل آيد. صبح روز بعدى كه بهرام به راهنمايى مهاندخت از قصر بيرون مى آمد، از اين كه تا اين ساعت از روز ملاقاتش را طول داده است، ضمن احساس شرمسارى با خود مى گفت: حتماً بايد از يلان سينه پوزش بخواهم، چون كه خيلى او را منتظر گذاشته ام، شايد هم از انتظار طولانى خسته شده و تاكنون به منزل برگشته است. زيرا به خاطر روشن شدن هوا صلاح ندانسته بيش از اين در اينجا منتظر بماند.
بارى لحظاتى بعد وقتى به محل مورد نظر رسيد و يلان سينه را در آنجا نديد با خود گفت: حدسم درست بوده و او به خانه برگشته است لذا به سرعت راه خانه را در پيش گرفت و وقتى به خانه رسيد، دانست كه حدسش خطا بوده و يلان سينه تا آن ساعت به خانه نيامده است.
دلداده جوان ما خبر نداشت كه دوست بيچاره اش در همان لحظه در زندان هرمز به سر مى برد و بيش از چند قدم با مرگ فاصله ندارد.
فصل هفتم
اولين ضربه به هرمز وارد شد
صداى فرياد جمعيت كه لحظه به لحظه بر شدت آن افزوده مى شد هنوز به گوش مى رسيد. اما هرمز كسى نبود كه از اجتماع گروهى از مردم كه سر به شورش برداشته بودند هراسى به دل راه دهد. به خصوص وقتى مى دانست هنوز بيشتر نظاميان نسبت به او وفادار مانده اند، خيالش از هر طرف راحت گرديد.
هرمز با اين كه به استحكامات قصر سلطنتى و نيز سربازانى كه مراقبت از قصر را به عهده گرفته بودند، نهايت اطمينان را داشت با اين حال تا صبح چشم روى هم نگذاشت. روز بعد همين كه آفتاب طلوع كرد، سپهسالار خود را كه (مهبد) نام داشت پيش خواند و دستوراتى به او داد...
(مهبد) كه از خويشان و منسوبين نزديك هرمز به شمار مى رفت، پس از آن كه به وعده هاى شاه دلخوش شد. شخصاً به اردوگاههاى اطراف شهر رفته و عده بسيارى از سپاهيان را كه فدايى هرمز محسوب مى شدند و براى حفظ او سوگند خورده بودند گردآورده، سپس با همان سپاه به مقابله با مردمى كه بر عليه (هرمز) دست به شورش زده بودند شتافت. دستجات شورشى كه تصميم داشتند تا پاى جان به مخالفت با هرمز ادامه دهند، وقتى خبردار شدند كه شاه، عده زيادى از سپاهيانش را به فرماندهى سپهسالار براى سركوبى آنان گسيل داشته است. سوگند خوردند كه در مقابل تهديدات سپهسالار حتى يك قدم به عقب بر ندارند و اگر ازطرف او و سپاهيانش كوچكترين حمله اى صورت گرفت فوراً پاسخش را بدهند.
هنوز ساعتى به ظهر مانده بود كه دو گروه متخاصم به هم رسيده و بين آنها تصادم شديدى به وقوع پيوست و پس از يك ساعت از آغاز نبرد خيابانى عده بسيارى از طرفين كشته و يا مجروح شدند.
طرفداران هرمز چيزى نمانده بود در اثر مقاومت و پايدارى و شجاعت شورشيان فرار كنند. اما در همين موقع ناگهان خبر رسيد كه عده زيادى از سپاهيان دولتى كه به حدود پارس رفته بودند وارد پايتخت شده و به سرعت به آن طرف مى آيند.
هنوز بيش از چند دقيقه از پخش اين خبر نگذشته بود كه سپاهيان فوق الذكر كه همگى سوار بودند به محل زد و خورد رسيده و بدون تامل وارد پيكار شدند.
با ورود اين سپاهيان به ميدان جنگ، بلافاصله صحنه جنگ تغيير كرد. يعنى شورشيان كه خود را ميان دو تيغ مى ديدند به فكر فرار افتادند. اما از آن جايى كه هرمز دستور اكيد داده بود كه آنها را مجازات نمايند، سپاهيان دولتى مانع از فرارشان شدند و هنوز بيش از چند ساعت از ظهر نگذشته بود كه گروههاى شورشى دستگير و سپس در زندانهاى موقت محبوس شدند.
هرمز كه به شدت از كار اين عده خشمگين بود براى جلوگيرى از چنين اتفاقاتى، دستور داد كه همه زندانيان را به قتل برسانند. هرمز با اين كه اطلاع داشت عده شورشيان زندانى بيش از هفت، هشت هزار نفر مى باشند، با اين حال باز هم در تصميم خود راسخ بود. سرانجام وقتى شب از راه رسيد و تاريكى چادر سياه و ظلمانى خود را بر شهر گسترد، از يك طرف شهر صداى فرياد مردان و زنانى كه هيچ گونه سلاحى براى دفاع از خود نداشتند در فضاى شهر منتشر شد و مردم ديگر قسمتهاى شهر را هراسان ساخت. اما هيچ كس را ياراى آن نبود كه كمكى به آن گروه كند.
در بين مردمانى كه اكنون در زير تيغ سپاهيان هرمز قرار گرفته بودند عده اى ديده مى شدند كه تا آن روز از اشراف مملكت به حساب مى آمدند و شايد هم از نزديكان و منسوبين هرمز بودند.
صداى فريادهاى اين دسته از مردم كه مى كوشيدند خودشان را از دست جلادان هرمز نجات دهند تا نزديك سحر به گوش مى رسيد و پس از آن بود كه رفته رفته از شدت اين صداها كاسته شده و بالاخره زمانى رسيد كه ديگر هيچ صدايى شنيده نمى شد.
بامداد روز بعد، شهروندان تيسفون خبردار شدند كه به دستور هرمز همه آن مردمان به قتل رسيده اند و سپاهيان دولتى همان شبانه در دشت وسيعى را زمين را حفر نموده و همه مقتولين را در آنجا دفن كرده اند.
انتشار اين خبر وضح تيسفون را سخت دگرگون ساخت، اما براى شخص هرمز اين نتيجه را در برداشت كه هراسى به دلها انداخت به طورى كه پس از آن ديگر هيچ كس نتوانست حتى انديشه طغيان را به خاطر خود راه دهد. علاوه بر اين، كشتار موحش پايتخت، يك آرامش نسبى و وحشت آور هم به وجود آورد. بر اثر افروخته شدن چنين آتشى، اعصاب و افكار هرمز چنان دچار كوبيدگى شد كه به طور آشكار تغيير اخلاق داد. او پس از اين ماجرا، ديگر به خود حق مى داد كه حتى به نزديكترين دوستان و خويشانش بدبين باشد و با يك بهانه موهوم كليه اطرافيان خود را نابود سازد.
در آن روزها، جلادها بازارشان بسيار گرم بود. چون كه هر لحظه عده اى را در اختيار آنان مى گذاشتند تا بكشند. حتى شبهايى كه مى خواستند استراحت نمايند، ناگهان به آنها خبر مى دادند كه هر چه زودتر خود را به اردوگاههاى مخصوص برسانند تا چند تن از خائنين را از ميان ببرند.