|
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۶۳
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به نشيب و فراز روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
*-به عقيده دكتر ابراهيم يزدى: انقلاب زودرس و ناپخته بود!
*-چگونه يزدى با اجازه آيت الله خمينى به واشنگتن رفت و با مقامات وزارت خارجه آمريكا تماس گرفت؟
*-او به آمريكائى ها گفته بود اطلاعات شماها درباره سوسك هاى خانگى بيشتر از وضعيت فرهنگى و بستر فكرى كشورهاى اسلامى است! و به همين جهت مرتب خطا مى كنيد و بدانيد كه سازش ميان انقلاب و شاه به هيچوجه ميسر نيست.
*-به زعم او رهبران آمريكا تا آخرين لحظه و لااقل تا ژانويه ۱۹۷۹ علاقه مند بودند كه شاه بماند و اصلاحات لازم را خود او انجام دهد.
*-گزينه هاى سه گانه كادر رهبرى آمريكا براى ايران چه بود؟ و چرا مى خواستند ارتش با انقلاب همكارى كند؟
*-ائتلاف روحانيون با ارتش كه ظاهراً انديشه برژينسكى بود تا چه حد واقع بينانه بود؟
*-روشنفكران با بازرگان همراه نبودند، بلكه بيشتر به شيخ صادق خلخالى تمايل داشتند!
*-كانديداى حزب توده براى انتخابات رياست جمهورى صادق خلخالى بود!
*-نقش خلخالى در تضعيف ارتش از چه قرار بود و چگونه صدام حسين به تصور اين كه ارتش متلاشى شده است به انديشه حمله به ايران افتاد!
|
|
دكتر رضا قاسمى
|
در شماره پيش اشاراتى داشتيم به مصاحبه دكتر ابراهيم يزدى يكى از دست اندركاران عمده انقلاب اسلامى و وزيرخارجه دولت موقت مهندس بازرگان كه طى سال هاى اخير و در واقع پس از كناره گيرى يا بهتر بگويم بركنارى دولت موقت، از گردونه حاكميت خارج شده و به دنبال درگذشت مهندس بازرگان، به عنوان دبيركل جمعيت نهضت آزادى به انتقادات ملايم و محتاطانه اى از دولت هاى بعدى به ويژه دولت حاضر مى پردازد.
در جريان اين مصاحبه كه برپايه كتاب دكتر يزدى زير عنوان «آخرين تلاش ها در آخرين روزها» صورت گرفته است وى كه از مؤثرترين واسطه ها بين آيت الله خمينى و مقامات آمريكائى بوده اسرار تازه اى از انچه در دوران اوليه پيروزى انقلاب اسلامى گذشته است و تلاش ها و تماس هاى داخلى و خارجى خود فاش كرده كه در كالبد شكافى انقلاب اسلامى عامل كارسازى است.
بى اطلاعى آمريكائى ها از وضع ايران
يكى از نكات عمده اى كه در مصاحبه يزدى مطرح شده است اشاره او به بى اطلاعى آمريكائى ها از اوضاع و تحولات ايران است. وى با اشاره به سفرى كه با موافقت آيت الله خمينى قبل از كنفرانس گوادلوپ به واشنگتن كرد تا با تلويزيون ملى سراسرى آمريكا (PBS) مصاحبه و با كيسينجر مناظره كند مى گويد:
«كيسينجر نيامد و به جاى خود معاونش جوزف سيسكو را فرستاد. قبل از انجام اين مناظره مسئول اين برنامه از من پرسيد كه آيا مى خواهيد با هانرى برشت مسئول ميز ايران در وزارت خارجه آمريكا ديدارى داشته باشيد؟ من تا آن موقع اين شخص را نديده بودم و نمى شناختم. جالب ترين مسأله براى من در اين گفتگو ميزان بى اطلاعى آنها از ايران بود. به طورى كه وقتى راجع به ريشه هاى اعتراضات در ايران بر ايشان صحبت كردم و از جريان روشنفكرى دينى و متفكرين آنها از جمله از شريعتى و نقشى كه او داشته است صحبت كردم مسئول ميز ايران اظهار نمود كه براى اولين بار است اسم شريعتى را مى شنود!... در آن گفتگو من درباره اطلاعات سطحى آنها از ايران يا بى اطلاعى آنها به او (هانرى برشت) گفتم شما آمريكائى ها در حالى كه شديداً منافعتان با كشورى مثل ايران و عربستان و برخى ديگر از كشورهاى اسلامى پيوند خورده است، اطلاعاتتان درباره اين كشورها بسيار سطحى است. اطلاعات شما آمريكائى ها راجع به سوسك هاى خانگى بيشتر از وضعيت فرهنگى و بستر فكرى در كشورهاى اسلامى و مسلمان هاست... گفتم شما اطلاعات كافى درباره ايران نداريد، براى همين هم دائماً خطا مى كنيد و حمايت هاى شما از شاه اين ايرادات را دارد. او از من پرسيد آيا امكان سازش ميان انقلاب و شاه وجود دارد. جواب منفى قاطعى به او دادم... استنباطم از اين ديدار آن بود كه آمريكائى ها دچار يك نوع سردرگمى و ابهام و بى اطلاعى و جهل در رابطه با اوضاع ايران هستند. به نظر من آنها تا آخرين لحظه به دنبال اين بودند كه شاه بماند و هر تغييرى و اصلاحى با بودن وى انجام شود. اما انگليسى ها و اسرائيلى ها كه به مسائل ايران آگاهى عميق تر و بيشترى داشتند به شاه توصيه كرده بودند كه به نفع پسرش كناره گيرى كند. بسيارى از ديپلمات هاى سابقه دار آمريكائى كه با اوضاع ايران آشنائى داشتند نيز مشكل ايران را وجود خود شاه مى دانستند... ولى به نظر مى رسد كه آمريكائى ها در قبال تغييرات و تحولات اجتناب ناپذير ايران مقاومت مى كردند و لااقل تا ژانويه ۱۹۷۹ اصرار داشتند كه اين تغييرات را خود شاه انجام دهد...»
برآورد دكتر يزدى در اين كه آمريكائى ها تا آخرين لحظه و پيش از كنفرانس گوادلوپ (ژانويه ۱۹۷۹) در حمايت از رژيم سلطنتى و شخص اعليحضرت فقيد استوار بودند بنا به مجموع قرائن و شواهد موجود درست است و گمانه زنى كسانى كه بدبينانه معتقدند كه آمريكائى ها از مدت ها پيش قصد براندازى رژيم يا لااقل بركنارى پادشاه را داشتند وجه منطقى ندارد. اينك اظهارات او را در اين مصاحبه پى مى گيريم كه آمريكا چه گزينه هائى براى ايران در برنامه داشت؟
گزينه هاى آمريكا درباره ايران
يزدى مى گويد: «در گزارشى كه جرج بال مشاور كارتر براى او تهيه كرده بود چند گزينه احتمالى را مطرح ساخت: اولين گزينه اين بود كه خودشاه اين تغييرات را رهبرى كند. دوم اين كه شاه اختياراتش را به پسرش واگذار كند. سوم اين كه جنبش انقلاب اسلامى پيش برود... پايگاه اصلى آمريكائى ها در ايران ارتش بود. آنها در ميان ساير اقشار نتوانسته بودند پايگاه و نفوذ داشته باشند، در حالى كه پايگاه انگليسى ها و اسرائيلى ها در ميان غير نظاميان بود.
از اواخر دسامبر ۱۹۷۸ آمريكائى ها آرام آرام به اين نقطه رسيدند كه پا فشارى براى بقاى شاه فايده اى ندارد و كم كم تغيير مسير دادند. از طرف ديگر جنگ سرد در اوج خود بود. افغانستان در اشغال ارتش روسيه بود. آمريكائى ها نگران بودند كه اگر شاه برود در ايران خلاء ايجاد مى شود، بنابراين موافقت كردند كه شاه برود، بختيار بيايد و ارتش با انقلاب همكارى كند تا احتمالاً بتواند در انقلاب جايگاهى پيدا كند. از جانب ديگر نظريه برژينسكى اين بود كه در غياب شاه تنها نيروئى كه مى تواند جلوى خطر كمونيسم را در ايران بگيرد همانگى و ائتلاف ميان نظاميان و روحانيان است. استدلال او اين بود كه روحانيون على الاصول ضد كمونيسم هستند و قدرت بسيج توده هاى مردم را هم دارند. نظاميان هم منسجم هستند. ارتش چهارصد هزار نفرى شاه آموزش هاى ضد كمونيستى و ضد شورش ديده بودند، بنابراين ائتلاف ميان نظاميان و روحانيون مى تواند خطر كمونيسم را بعد از شاه از بين ببرد. سفر هايزر به ايران براى اين نبود كه ارتش كودتا كند، بلكه او آمد كه مبادا نظاميان بعد از رفتن شاه دست به كارهائى بزنند كه موقعيت ارتش را در نزد مردم از بين ببرند. آمريكائى ها معتقد بودند كه اگر ارتش در دوران انقلاب انسجام خود را حفظ و با انقلاب همراهى كند، پس از پيروزى انقلاب و بعد از آن كه احساسات عمومى فروكش كرد، آن وقت مى تواند به راحتى و به عنوان بخشى از انقلاب، ادعاى سهم داشته باشد، اين همان كارى است كه آمريكائى ها در فيليپين انجام دادند. وقتى كه ماركوس انتخابات قلابى رياست جمهورى را برگزار نمود و ادعا كرد كه برنده شده است، ارتش وارد عمل شد و اعلام كرد كه ماركوس رئيس جمهور نيست و خانم آكينو برنده شده است. ماركوس را بيرون كردند و به اين ترتيپ ارتش شد بخشى از انقلاب فيليپين....»
گفته دكتر يزدى مبنى بر اين كه دولتمردان آمريكا در آن زمان خواهان ائتلاف ميان ارتش و روحانيون براى جلوگيرى از نفوذ كمونيسم بودند اگر حمل بر صحت شود نشانه ديگرى از بى اطلاعى آمريكائى ها از طرز فكر رهبران انقلاب به ويژه شخص آيت الله خمينى و طيف روحانيت سياسى بوده است. آمريكائى ها شايد توسط هايزر همين مقوله را به سران ارتش القاء كرده بودند كه منجر به اعلام بى طرفى ارتش شد، ولى آنها نمى دانستند كه انقلاب در بامداد پيروزى به سراغ سران ارتش خواهد رفت و آنان را با وجود اين كه زير اعلاميه بى طرفى را امضاء كرده بودند به مسلخ خواهد برد!
آيت الله خمينى كه قبل از پيروزى انقلاب در سخنرانى هاى خود پيوسته از «ارتش محترم» ياد مى كرد و ندا مى داد كه: «آقاى ارتشبد! آقاى سرهنگ! مگر نمى خواهيد مستقل و محترم باشيد؟ اگر مى خواهيد استقلال و احترام داشته باشيد به انقلاب بپيونديد... الخ...» از فرداى پيروزى انقلاب سران همان «ارتش محترم» را به جلوى جوخه هاى اعدام فرستاد و با انتخاب خلخالى به عنوان «قاضى شرع» او را بر جان و مال همان، «افراد ارتش محترم» مسلط كرد و خونشان را مُباح دانست و با تضعيف ارتش- صدام حسين را به انديشه حمله به ايران انداخت. آيا انتخاب موجود خونريزى مانند صادق خلخالى به عنوان قاضى شرع با موازينى كه مولاى متقيان على عليه السلام پيرامون صفات قاضى در دستورالعملى كه به مالك اشتر نخعى فرمانرواى مصر فرستاد و عين آن نامه در نهج البلاغه منعكس است منطبق بود؟ پاسخ آن در صحراى محشر و روز جزا با رهبران انقلاب است كه خلخالى را شمشير برنده انقلاب دانستند و پس از مرگ او بر جنازه متعفن او نماز گزاردند و با ذكر اين عبارت در نماز ميت: اللهم انا لا نعلم منه الا خيراً... (پروردگارا ما از او جز خير و خوبى نمى دانيم) به پرودگار عالم دروغ گفتند!
بارى از مطلب دور نيفتيم... دكتر يزدى در پاسخ اين مطلب كه «تحليلى هم وجود دارد كه آن را به ديدگاه هاى برژينسكى نسبت مى دهند، مبنى بر اين كه واشنگتن مى كوشيد نيروهاى ملى و نيروهاى چپ را به تدريج حذف كند و راست ترين جريان بيايد و حكومت را در دست بگيرد، چرا كه بيشتر، تأمين كننده منافع غرب است؟ مى گويد: «در اوج انقلاب و هنگام پيروزى آن، نيروهاى غير روحانى و روشنفكران چند گروه بودند. غرب قطعاً نمى توانست با هيچيك از جريانات ماركسيستى سنتى يعنى حزب توده، چريك هاى فدائى و سازمان مجاهدين خلق هيچ نوع همسوئى يا اشتراك نظر داشته باشد. با نيروهاى معتدل و ميانه رو مثل جبهه ملى و نهضت آزادى هم، نه زبان مشترك داشتند و نه امكان همگرائى. اولاً اين نيروها چه جبهه ملى و چه نهضت آزداى نسبت به دول غربى (انگلستان و آمريكا) به علت دخالت آنها در كودتاى ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ عليه دكتر مصدق، حساسيت داشتند. آنها هم نسبت به اين نيروها موضع داشتند. ثانياً هنوز جنگ سرد ادامه داشت. در دوران جنگ سرد آمريكائى ها هيچگاه از يك جنبش يا حكومت ملى حمايت كامل نمى كردند، يا اگر مى كردند تا حدى بود كه در مبارزه عليه كمونيسم مفيد باشند. به نظر آمريكا جنبش هاى ملى توانائى كنترل مؤثر اوضاع سياسى را نداشتند و مملكت را به كمونيست ها واگذار مى كردند.- حرفشان از منظر تاريخى، يعنى در شرايط جنگ سرد، درست بود. واقعيت اين است كه نيروهاى ملى توانائى اين كه مملكت را به تنهائى اداره كنند، كه دست كمونيست ها نيفتد- نداشتند، به خصوص كه محور اصلى مبارزه ملى در ايران عليه استعمار انگليس بود و عوامل انگليسى در جنبش چپ ماركسيستى نفوذ كرده بودند و از آن براى تضعيف دولت ملى به شدت سود مى جستند. براى جبران اين وضع لازم بود جنبش ملى با روحانيون ائتلاف مى كرد. در جريان انقلاب ايران ائتلاف صورت گرفت و انقلاب پيروز شد، اما اين امر مانع نگرانى آمريكا در مورد كمونيست ها كه مبادا خلاء قدرت بعد از شاه را پر كنند نبود، بنابراين وقتى مسير مبارزات ملى به نقطه اى رسيد كه شاه بايد برود و هزينه سلطنت او براى غرب بسيار بالا رفته بود، تنها راه محتمل براى پيش گيرى خطر كمونيسم ائتلاف و همكارى ميان ارتش و روحانيون بود...»
بى اطلاعى مردم از محتواى جمهورى اسلامى
دكتر يزدى معتقد است كه: «هيچكس نمى دانست يا نمى گفت كه محتواى جمهورى اسلامى چيست؟ اگر گفته مى شد «جمهورى خالص» باز كسى نمى دانست محتواى آن چيست. تنها چيزى كه ملت مى خواست و همه گروه ها در آن اتفاق نظر داشتند، حذف سلطنت از قانون اساسى بود بنابراين تنها راه همان بود كه در برنامه سياسى رهبر انقلاب نوشته بودم و آن تدوين قانون اساسى جديد بود. در پاريس همه سئوال مى كردند اين جمهورى اسلامى كه شما مى خواهيد چيست؟ از آقاى خمينى سئوال كردند. ايشان گفت جمهورى مورد نظر ما همين است كه شما در فرانسه داريد ولى مال ما اسلامى است! البته اين كافى نبود. براى پاسخ به اين سئوال دو آلترناتيو داشتيم: يك گزينه اين بود كه سمينارى ترتيب دهيم كه در پاريس يا تهران برگزار شود و همه صاحب نظران بيايند و بگويند «جمهورى خالص» يا «جمهورى دموكراتيك اسلامى» يا تنها «جمهورى اسلامى» يعنى چه؟ اين راه حل مطرح شد، اما ما ديديم كه با اتخاذ چنين راه حلى وارد يك باتلاق مى شويم. من با يك ديد پراگماتيستى نظر دادم كه ما يك قانون اساسى جديد مى نويسيم كه خود تعريف جمهورى اسلامى خواهد بود. هر كس اين قانون اساسى را قبول كند يعنى جمهورى اسلامى را تعريف كرده است. مضمون نظرى هر نظامى را قانون اساسى آن نظام تعيين مى كند. آقاى خمينى از اين پيشنهاد به شدت استقبال كرد. از همان پاريس قرار شد كار شروع شود. آقاى حبيبى را صدا كرديم. دكتر حبيبى شروع كرد به جمع آورى منابع و نوشتن ولى تمام نشد، خيلى هم پيش نرفت. دكتر حبيبى در اين قبيل كارها خيلى شتاب زده و سريع نيست، تا آمديم به ايران كه تدوين قانون اساسى جزو وظايف دولت موقت بود زير نظر دكتر سحابى كه وزير مشاور در طرح هاى انقلاب بود ادامه يافت. آقايان دكتر (ناصر) كاتوزيان و دكتر صدر حاج سيد جوادى و مرحوم فتح الله بنى صدر و چند نفر ديگر پيش نويس را نوشتند. پيش نويس در دولت مطرح و تصويب شد و به شوراى انقلاب رفت و خيلى هم تغيير نكرد. محتوا و مضمون آن نيز كاملاً دموكراتيك و واقع بينانه بود ولى بعد اتفاقات ديگرى به وقوع پيوست و تغييرات اساسى ساختارى در آن قانون داده شد.»
اين تغيير اساسى و ساختارى كه در طرح قانون اساسى اوليه داده شد و دكتر يزدى نخواسته است آن را توضيح دهد عمدتاً وارد كردن اصل «ولايت فقيه» و تبديل مجلس مؤسسان به مجلس خبرگان رهبرى بود. نگارنده از شخصيت حقوقدانى كه در تدوين طرح اوليه قانون اساسى مشاركت داشت و اكنون در انگلستان اقامت دارد شنيدم كه در طرح اوليه هيچگونه صحبتى از ولايت فقيه و انتخاب شخصيتى از طيف روحانيت به عنوان ولى فقيه كه در بالاترين مقام كشورى قرار گيرد و رئيس جمهور كه منتخب مردم است از او حكم و دستور بگيرد وجود نداشته است، هنگامى كه زمزمه اين امر آغاز شد اين حقوقدان برجسته (كه مجاز به ذكر نامش نيستم) از كميسيون تدوين قانون اساسى كناره گرفت و رهسپار انگلستان شد و سال هاست در اين كشور به كار تحقيق و تأليف مى پردازد.
انقلاب ناپخته و زودرس
دكتر يزدى در اين مصاحبه به يك نكته اساسى اشاره مى كند و آن اين كه: «انقلاب زود پيروز شد. نپخته و خام بود. يك بچه سه ماهه ناقص بود كه روى دست صاحبش كه ملت باشد مانده بود. تنها كسى كه مى گفت زود و نرسيده است مرحوم بازرگان بود. از بين همه دوستان حتى يك نفر هم نبود كه بگويد آقا چرا اينقدر عجله؟ چرا اينقدر زود؟ آقا صبر كنيد...!- بازرگان مى گفت ما آمادگى نداريم. چه كسى مى خواهد اين مملكت را اداره كند؟ با كدام امكانات؟ چرا مى خواهيم خودمان و ملت را گول بزنيم؟ مرحوم بازرگان در اواخر سال ۱۳۵۶ نامه اى براى آقاى خمينى به نجف فرستاد كه در آن چهار مرحله را براى مبارزات تا نيل به هدف توضيح داد مبنى بر اين كه بايد مرحله به مرحله پيش برويم. در آخرين مرحله بگوئيم «جمهورى اسلامى»... در مرحله اول حالا كه اينها مى گويند آزادى مى دهيم و انتخابات آزاد برگزار مى كنيم، از اين فضاى باز استفاده كرده و در انتخابات شركت مى كنيم و كمى خودمان را آماده مى كنيم و بعد به سراغ مراحل ديگر مى رويم. بازرگان علاوه بر اين نامه در نوفل لوشاتو هم به صراحت اين حرف ها را به آقاى خمينى زد اما ايشان نپذيرفت و گفت اگر احساسات مردم فروكش كند چگونه مى خواهيد آنها را دوباره به صحنه بياوريد؟»
در مورد وعده ها و سخنان آقاى خمينى در پاريس و تطابق آن با آنچه در ايران عنوان و اجرا شد دكتر يزدى با اشاره به سيره حضرت رسول اكرم (ص) در مكه و در مدينه به قياس مع الفارق پرداخته و مى گويد: «آقاى خمينى هر چه در مصاحبه ها و سخنرانى ها بيان داشت مورد قبول همگان بود ولى در مقام مقايسه مى توان گفت: آقاى خمينى دوره مكه با آقاى خمينى دوره مدينه متفاوت شد!»
دكتر يزدى در آخرين بخش اين مصاحبه تصريح مى كند بر اين كه: «روشنفكران ايران نتوانستند جايگاه خود را در آن مقطع حساس تشخيص دهند، بعضى ها چنان حرف هائى زدند كه سرود ياد مستان دادند. اين باعث تأسف بود كه كانديداى حزب توده براى انتخابات رياست جمهورى شيخ صادق خلخالى بود! انقلابى پيروز شده است و على الاصول روشنفكران- حتى چپ ترين آنها بايد به مهندس بازرگان نزديكتر باشند تا خلخالى، ولى واقعيت چيز ديگرى بود!»
در شماره آينده تفسير اظهارات دكتر يزدى را پى مى گيريم... (ادامه دارد)
|