Nimrooz
Vol. 18, No. 971, February 29, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۱ - جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۸۶
زرگرى
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۶۳
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به نشيب و فراز روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
*-به عقيده دكتر ابراهيم يزدى: انقلاب زودرس و ناپخته بود!
*-چگونه يزدى با اجازه آيت الله خمينى به واشنگتن رفت و با مقامات وزارت خارجه آمريكا تماس گرفت؟
*-او به آمريكائى ها گفته بود اطلاعات شماها درباره سوسك هاى خانگى بيشتر از وضعيت فرهنگى و بستر فكرى كشورهاى اسلامى است! و به همين جهت مرتب خطا مى كنيد و بدانيد كه سازش ميان انقلاب و شاه به هيچوجه ميسر نيست.
*-به زعم او رهبران آمريكا تا آخرين لحظه و لااقل تا ژانويه ۱۹۷۹ علاقه مند بودند كه شاه بماند و اصلاحات لازم را خود او انجام دهد.
*-گزينه هاى سه گانه كادر رهبرى آمريكا براى ايران چه بود؟ و چرا مى خواستند ارتش با انقلاب همكارى كند؟
*-ائتلاف روحانيون با ارتش كه ظاهراً انديشه برژينسكى بود تا چه حد واقع بينانه بود؟
*-روشنفكران با بازرگان همراه نبودند، بلكه بيشتر به شيخ صادق خلخالى تمايل داشتند!
*-كانديداى حزب توده براى انتخابات رياست جمهورى صادق خلخالى بود!
*-نقش خلخالى در تضعيف ارتش از چه قرار بود و چگونه صدام حسين به تصور اين كه ارتش متلاشى شده است به انديشه حمله به ايران افتاد!

زرگرى
من و مليحه و آقا رضا با خانمش سفرى از راه زمينى با ماشين فولكس من به آلمان مى كرديم. موقع خروج از مرز تركيه و كنترل مأمور تركى چشمش به پسته هاى ايرانى افتاد. شروع كرد به تعريف از پسته ايرانى. پسته ها مال آقا رضا بود. به او گفتم آقا رضا يك بسته از اين پسته ها را به اين مأمور بده. او در جواب گفت:
-من ديپلومات هستم و به كسى باج نمى دهم!
مامور كه منتظر پسته بود بعد از شنيد ن ا ين مكا لمه پى بر د كه ا ز پسته خبرى نخواهد بود به من گفت:
-خب ماشين دوم شما كو؟
-كدام ماشين؟
شما در پرسش نامه نوشته ايد كه با ماشين آمده ايد. نه با يك ماشين، بلكه با دو ماشين سوارى. ماشين ديگر را در تركيه فروخته ايد.
بدون اينكه به اعتراض من اعتنا بكند يك پاسبان و يك سرباز را مأمور من كرد تا مرا به شهرى در نزديكى سرحد ببرد و تحويل دادگاه دهند.
ما به ناچار و به زور همگى به اولين شهر برگشتيم. بعد از ظهر بود. پاسبان به من گفت: «خوب است كه يك وكيل مدافع بگيريد» و با موافقت من يكى را با خودشان آوردند و قرار شد فردا همگى ساعت هشت در جلو دادگاه حاضر شويم. در ضمن يك بيعانه اى هم مى بايستى به وكيل بدهيم.
فردايش از وكيل خبرى نشد وقتى از پاسبان پرسيدم وكيل كو؟ شانه هايش را بالا انداخت. رفتيم به دادگسترى شهر. در انجا خوشبختانه يك فرد مسئول را پيدا كردم و تمام جريان را به او گفتم. او بعد از شنيدن مطالب من با يك نامه اعتراض آميز به رفتار مامور گمرك ما را روانه اى سرحد كرد.
مامور گمرك بعد از خواندن نامه گم شد. مدت زيا دى منتظر افندى بوديم و هر وقت مى پرسيديم مامور كى مى آيد مى گفتند: افندى ناهار مى خورد و بعدا استراحت خواهد كرد...
بالاخره افندى آمد و در عين حاليكه پاسپورت ها را بما مى داد رو به آقا رضا كرد و گفت:
برو ريدم به سر و كله ديپلوماتت!
اين حادثه البته در دوران گذشته اتفاق افتاده بود.

در اسلامبول كه براى اولين بار بودم در هتل كوچكى ساكن شدم. بعد از استراحت روز ديگر بدوست محمد تلفن كردم. اسم كوچك او نيز حميد است. آمد و با هم آشنا شديم. مرا به خانه اش براى ناهار دعوت كرد. در ويلائى با استخر و غيره زندگى مى كرد. يك كارخانه كوچك كفش سازى زنانه و يك مغازه
در بازار داشت.
روز سوم به مركز شهررفتم. بعد از ظهربود. همه جا پر از رستوران و بيسترو پر از توريست بود.
بعد از كمى گشت و تماشا در كوچه باريكى موسيقى تركى از يك رستوران بزرگ شنيده مى شد.
به ياد كافه رستورانهاى زمان شاه افتادم. كمى در بيرون ايستادم. بى اختيار به داخل كافه رفتم. در كنار ميزى با چهار صندلى خالى نشستم. گارسو ن آمد و من سفارش ودكا و كباب را دادم.
غم دردناكى تمام وجودم را گرفته بود و روحاً مثل يك بيمار بودم. حرفهاى ترك ها كه بزدل هستيم و فرار مى كنيم در گوشهايم زنگ مى زد. مترو، استعفاى من، جنگ. همه اين مطالب با من در بحث و جدال بودند. چرا استعفا دادم، چرا طاقت نياوردم چرا كشورم را در زمان جنگ ترك كردم. تمام اين
سئوالات مرا رنج مى داد.
در كافه تقريباً همه مرد بودند. در نزديكى ميز من دو خانم ترك كه معلوم بود خانم كا فه اند و عقب مشترى مى گردند نشسته بودند. يكى مو سياه و چشم سياه با رنگ پوست شير مانند و ابروهاى كمانى اش از جمله زنان زيباى تركى بود. ديگرى موبور و چاق و زشت ولى از آن گروه كه مردان ترك مى پسندند.
بطرى اول ودكا كه چتورى (يك چهارم ليتر) بود تمام شد. بطرى ديگر را سفارش دادم. وقتى انسان از درد و اندوه به ودكا پناه مى آورد عاقبت خوبى ندارد. در عالم هر آنچه بادا باد به سيم آخر مى زند تا آزاد باشد.
يكى از آن خانم ها سر ميز من آمد و اجازه خواست كه سر ميز من بنشينند. معمولا مردان اين كار را انجام مى دهند ولى آنها جزء پرسنل بودند و مى خواستند به اصطلاح خدمت بكنند. با رضايت من هر دو در كنارم نشستند.
مو سياه و خوشگل فاطمه نام داشت. سئوالات معمولى از كجا هستى و به كجا مى روى و چه كاره اى شروع شد. فاطمه خانم از من خواهش كرد كه او را تا دست شوئى همراهى كنم. برخلاف ميل خود به چشم گفتم.
در راه به آشنايان خود مى گفت:
بو حميد بيگ دى، بو مهندس دى (اين حميد آقا است، او مهندس است).
بعد از اينكه سر ميز نشستيم موسيقى قطع شد و مردم در حاليكه به ميز ما نگاه مى كردند شروع كردند به فاطمه فاطمه...
فاطمه با اجازه من ميز را به طرف اركستر رها كرد. فاطمه آوازه خوان كافه بود. فهميدم كه خروسم خوانده است و يك گام بالا گرفته ام. صداى مطبوع و گرم او مرا بياد هايده انداخته بود كه او را خيلى دوست داشتم. فرياد مهمانان و شادى بى اندازه شان از آواز هاى تركى فاطمه، لذتى بود كه نصيب من هم شده بود و مرا از غم آزاد كرد.
فاطمه وقتى به سر ميز برگشت از من خواهش كرد كه به اركستر سفارش شامپانى بدهم. تعدادشان دوازده نفر بود. اطاعت شد. در مقابل هنر و صدا و زيبائى فاطمه پذيرائى از او ودوستش و اركستر واقعاً ناچيز بود.
فاطمه خانم دوباره براى من خواند و اركستر بسلامتى حميد بيگ شامپانى نوشيد.
متأسفانه حكومت نظامى ساعت دوازده شب عيش و نوش ما را بهم زد ومى بايستى كافه را ترك بكنيم.
فاطمه با دو نفر مرا تا هتل بدرقه كردند.
صبح با سر درد شديدى از خواب بيدار شدم. بعد از حما م طولانى به سراغ پاسپورت خود رفتم. در جاى خودش بود ولى از چهار صد مارك چيزى نمانده بود.
قرار بود كه باز حميد را به بينم. تلفن كردم و او آمد. شب زنده دارى خود را براى او تعريف كردم.
خوشحال بود كه در محله خوبى بوده ام. گويا او نيز در آن محله ماجرا ها داشته است. بعد از من پرسيد:
-كيفتان را ندزديدند؟
-نميدانم ولى چيزى تويش نمانده است.
بعد از ناهار و آب تنى در استخر ويلايش مرا به مغازه اش برد. در مغازه صندوق كوچك آهنى آورد و آنرا باز كرد و گفت:
محمد در نامه اش بمن نوشته است كه اگر شما به پول احتياج داشتيد من مى توانم به شما تا يك مليون لير بدهم، تا يك مليون لير شمامى توانيد از اين صندوقچه برداريد.
در آن زمان فكر مى كردم دوستى بزرگترين نعمت زندگى است و يكى از آنها براى من محمد است. در آن لحظه خود را بسيار خوشبخت احساس كردم. يادداشتى برايش به اين مضمون در صندوقچه گذاشتم.
محمد عزيز دوست گرامى ام چهارصد مارك برداشتم و از پراگ برايت حواله مى كنم. / قربانت حميد.
فاطمه را به ماهى در ساحل در جائيكه او دوست دارد دعوت كرده بودم ولى ديگر نمى خواستم صندوقچه را بارديگر باز كنم.
با كمك حميد شب روز ديگر اسلامبول را به قصد پراگ ترك كردم.


پراگ
در پراگ سرى به سفارتمان زدم. در پراگ به جاى سفير دبير اول داشتيم. به او وضع متروى تهران را شرح دادم. بر آشفته و عصبانى شروع كرد در اطاق به قدم زدن. در ضمن مرتب مى گفت:
الله اكبر، خمينى رهبر!!
بعد از اينكه چند بار اين شعار را داد به جاى خود نشست و از من خواست كه تمام مطالب خود را بنويسم و به او بدهم تا او آن را براى بنى صدر رئيس جمهور و رفسنجانى رئيس مجلس اسلامى بفرستد.
خواهش او را برآورده كردم و او نامه مرا به ايران ارسال كرد. به نامه من كسى جواب نداد.
نامه اى از ابراهيمى در جواب نامه ام دريافت كردم كه به جاى جواب به سئوالات من، مرا افسر فرارى حزب توده خوانده و متهم به سوء استفاده در امور مالى كرده بود...
بعد از نوشتن نامه من كمسيونى از وزارت كشور به مترو مى رود و موجب ناراحتى و تشويش آقايان مى شود. ابراهيمى فوت مى كند و گويا آژنگ فرارى مى شود كه اينترپل دنبالش بوده است.
يك روز رفسنجانى در نماز جمعه گفته بود كه توده اى ها نگذاشتند ما مترو بسازيم. من كه در ايران با حزب كيانورى هيچ گونه رابطه اى نداشتم. يك مهندس را نيز از بلژيك آورده بودند بنام زاهدى.
او توده اى بود و هر روز يعد از كار به كلوب حزب مى رفت ولى پست مهمى در مترو نداشت. توده اى ديگر را نمى شناختم. اميدوارم كه زاهدى فداى قتل هاى زنجيره اى نشده باشد. يك مهندس ديگر بنام آقاى افروغ از شهر مونيخ آمده بود. او مهندس تونل بود. قبل از من ايران را ترك كرد. مهندس
چهارم را از كانادا آورده بودند كه مهندس ساختمان بود و با متد كار مقاطعه كار ايرانى سخت مخالف بود...
اين سه نفر و مرا با تصويب نامه شوراى انقلاب آورده بودند زيرا استخدام كارمند دولتى غدغن بود.
در اوايل انقلاب سران جمهورى اسلامى چند بار از ايرانيا ن مقيم خارج خواستند كه به كشور خود برگردند. جذب ايرانيا ن مقيم خارج احتياج به برنامه داشت و كمك در ايران. حرف مسئولين ايرانى شعارى بيش نبود. افراد مقيم خارج، حالا اگر محيط كار و متد كار مختلف ايران و خارج را كنار بگذاريم چگونه مى توانستند كه با چندرقاز حقوق از نو زندگى تشكيل دهند. و در ثانى اكثرشان ديگرگونه مى انديشيدند در ايران هيچ مسئولى نمى خواست كه مزاحم براى خود ايجاد كند. آنها فقط خودى مى خواستند و مى خواهند.
در سفارت پراگ نيز چندين بار ايرانيان مقيم چك را جمع كردند تا تعارفات هميشگى خود را تكرار كنند. يكى از حاضرين انتقادات جدى نسبت به جمهورى اسلامى داشت ومى گفت: كه رژيم اسلامى عملا از كارگروزحمتكش دفاع نمى كند و پدر او كه كارگر است با پنج بچه زندگى بسيار سختى دارد و...
احمد ترابى وابسته سفارت از صحبت او سخت برآشفته بود و براى او خط و نشان كشيده بود. اين آقا (متاسفانه فاميلش يادم رفته است) مهندس دكتر شيمى بود. وقتى به ايران بر گشت در هيچ جا او را استخدام نكردند. او حاضر بود آموزگار باشد ولى جائى راهش ندادند. دومرتبه به پراگ برگشت.
روزى در پراگ به سراغم آمد و وضع خود را برايم شرح داد. سخت بيمار بود گويا سكته كرده بود.
چند نفر ديگرنيز كه به ايران ر فتند نتوانستند در كشورشان بمانند و به پراگ برگشتند.
تنها كسى را كه از ما ها قبول داشتند على پايدار بود. روزى احمد ترابى به من گفت: وضع سياسى على پايدار از شما بهتر است. او نگفت چرا ولى چرايش روشن بود زيرا او را به خاطر افكار شاه پرستى و ضد سوسياليستى اش از حزب توده ايران بيرون كرده بودند.
على پايدار كه دكتر مهندس در رشته آبيارى است دو يا سه سال در وزارت نيرو در تهران استخدام شده بود. مى گفت: با پول دولت همه جاى ايران را گشتم و بهترين غذا هاى ايرانى را خوردم. من فضولى در كارشا ن نمى كردم و فقط به سئوالات شان جواب مى دادم.
وقتى به پراگ برگشت او را نماينده خود در كنترل صادرات چك به ايران كردند. او ورق هاى آهن از كارخانه اى در شهر كوشيتزه دراسلوواكى و يا ماشين هاى سنگ زنى چك و غيره كه اصلا به آب و آبدارى نمى خورد كنترل مى كرد. چك ها و اسلوواكى ها خوشحال بودند كه على پايدار چيزى از آهن و ماشين سرش نمى شود. من در تماسى كه با مسئولين شركت هاى چكى و اسلوواكى داشتم از اين جريان كنترل آگاه شدم و البته از اينكه هموطن مرا مسخره مى كنند خوشحال نبودم.
بعد از بر گشت از ايران گنجى نامى كه كار هاى كونسولى را انجام مى داد از من خواهش كرد كه به سفارت بروم. مطلب از اين قرار بود كه يك دلگاسيون پنج نفرى از راه آهن به پراگ آمده بود و مى خواستند لكوموتيو براى راه آهن ايران بخرند. رئيس شان يك جوان بيست و پنج ساله بود. آستين به بالا گيوه به پا بدون جوراب به پيشوازم آمد. گو يا وضو مى گرفته و بايستى نماز بخواند. از من خواهش كرد كه چند دقيقه اى منتظر او باشم.
على پولاد دژ نيز در آنجا بود. او در آنموقع ديگر عضو حزب ما نبود. خودش كنار رفت. در جمع دلگاسيون يك مهندس داشتند. او بد و بيراه به حزب توده مى گفت. گويا خودش نيز توده اى بوده است و او را على پولاد دژ در زمان شاه د ستگير و بعد ا ز با ز جو اى ز ند ا نى مى كند. گو يا حز ب توده به
مصدق خيانت كرد و...
على پولاد دژ كه از حرفهاى او خوشش مى آمد با موافقت با او خوش رقصى مى كرد و مى گفت: كه منهم جزء مسئولين حزب توده هستم و نوكر روسها.
مسئله خريد لكوموتيو و احياناً كمك فكرى من در اين مورد تبديل به جلسه سياسى شده بود. مهندس از ديدن من و از اينكه نظر او را نمى پرسند بطرز آشكارى ناراحت بود. من خونسرد بودم.
على پولاد دژ كه پر چم مائوئيزم را در پراگ برافراشته بود چشم ديدن رفقاى ديروزى اش را نداشت. متاسفانه او توانسته بود عده اى از دانشجويان ايرانى از جمله برادر من پرويز را كه نيز مانند ديگران بورس تحصيلى حزب توده را داشت و با كمك من براى تحصيل به پراگ آمده بود دور خود جمع بكند.
اين دانشجويان كه مخالف سوسياليزم بودند و يا اصلا فهم و شعور سياسى نداشتند به بهانه مائوئيزم با لاطائلات احمقانه خود به جاى تحصيل اكثر وقت خود را صرف به اصطلاح مبارزه بر عليه كشور سوسياليستى چك و ميزبان خود برخلاف عرف ايرانى مى پرداختند. متاسفانه برادرم پرويز بدون توجه به موقعيت سياسى من كه او را تضمين سياسى كرده بودم جزء فعالين درجه يك شان بود و مرا هم نوكر روسها مى خواند. از آن موقع به او لقب نامرد  دادم.
آن روز هم با خونسردى به جفنگيات آقاى پولاد دژ كه از دل و روح تاريك و كينه ورزش ترشح مى كرد و مهندس هم فكرش گوش كردم و فقط متذكر شدم كه آقاى خمينى مصدق ر ا به كون خر كرده است، توجه بكنيد كه رهبر حرف ديگر مى زند.
در هر صورت آقاى حسينى آمد (رئيس دلگاسيون) و گفت: كه پدر من در راه آهن كارگر بود (و يا هست درست نميدانم) در انقلاب شركت كردم. هفت برادر و خواهر دارم...
بعد از اينكه رئيس راه آهن بودن خود را توجيه كرد از من خواست كه دوتائى بدون حضور ديگران در اطاق پهلوئى صحبتى با هم داشته باشيم.
در مذاكره اى كه با چك ها داشته اند مقدارى مدارك و رگلام درباره لكوموتيو هاى چك به او داده بودند كه او نمى فهميد و مى خواست كه دور از چشم ديگران به او طرز فهم دياگرام و غيره را در عرض چند دقيقه ياد بدهم.
از او پرسيدم كه چگونه چنين پست مهمى را قبول كرده است؟ او گفت:
پست من سياسى است و با كمك مهندسينى مانند شما كار خود را انجام مى دهم. حاضرم شما را استخدام بكنم و قرار است كه به فرانسه و سوئد نيز برويم، من شما را بعنوان مشاور اصلى با خود مى برم...
به شكلى خود را نجات داده و از سفارت در رفتم. فكر كردم قه هنگام كار در متروى تهران حد اقل با مهندسين طرف بودم.
گنجى مى خواست كه فردايش با دلگاسيون به شهر پلزن بروم كه كارخانه لكوموتيو هاى برقى مى سازد. ولى فردايش نرفتم صبح وقتى گنجى تلفن كرد كه آقايان منتظر من هستند گفتم معذورم زيرا بچه ام مريض است.
بعد ها در ديدارى با هم كلاسى ام كه مدير عامل كارخانه لكوموتيو سازى پلزن بود گفت:
حميد خوب كردى نيامدى، در وسط مذاكره ناگهان مذاكره را قطع كردند و رفتند نماز بخوانند.

فوت مادر
در تابستان سال ۱۳۶۷ مادرم فوت كرد. پدرم يك سال پيش از آن فوت كرده بود. تصادفا قبل از فوت مادر كاروانى داشتم كه فروخته بودم و مشگل مالى مثل زمان فوت پدر نداشتم. تصميم گرفتم كه براى مراسم عزادارى به ايران بروم.
بعد از جريانات گرفتارى كيانورى و اعضاء حزب توده بود. فكر كردم بهتر است سئوالى از سفارت بكنم.
در سفارت كارمندى بود به نام على... مقدم. او افتخار مى كرد كه در قم سينما را به آتش كشيده است.
به نظر مى رسيد كه مامور ساواما در سفارت است. مى بايستى به او رجوع بكنم. به او گفتم:
-پاسپورت من مهر اجازه خروج مجدد را ندارد براى مراسم عزادارى به خاطر فوت مادرم به ايران مى روم لطفا اين مهر را در پاسپورت من بزنيد.
شما بايستى ويزا بگيريد
-ويزاى چى؟
-ويزاى ايران
-شما شوخى مى كنيد؟ ايرانى كه براى رفتن به كشورش ويزا نمى خواهد.
-شما اتباع خاص هستيد و ما در اين مورد دستور داريم. اين مقررات است.
-پس اجازه بدهيد من آقاى سفير را به بينم زيرا من با شما موافق نيستم.
-به سفير مربوط نيست اين كار در صلاحيت من است.
هر قدر سعى كردم او رآقانع بكنم نشد. با پرداخت صد و هشتاد كورون ويزاى ورودى به ايران گرفتم. اين كارمند در يكى از جشن هاى سفارت تظاهر به بى قيدى در باصطلاح امور دينى مى كرد و به ديگران نشان مى داد كه چگونه خاويار مى خورد. در صحبت با من مرا به خانه اش دعوت كرد و پيشنهاد نمود كه با هم سفرى به برلين شرقى بكنيم. من هيچ جوابى به او ندادم. فكر مى كردم كه مى خواهد بى احترامى به مرا تلافى بكند ولى باز قانع نشدم، به رفقا تلفن كردم و جريان را گفتم. يكى از آنها گفت:
حميد چراغ سبز داده اند و اين علامت است من اگر بجاى تو بودم به ايران نمى رفتم.
شب عزيمت به ايران خيلى دو دل بودم و خوابم نمى برد. تصميم به رفتن گرفتم.
پروازم از طريق پراگ- وين- تهران بود. در فرودگاه وين شاهد جريان پناهندگى يك پسر و دختر ايرانى بوديم كه پليس اتريش بزور آنها را سوار هواپيماى ما و روانه ايران كرد. اين جريان با گريه و اعتراض آن دو جوان همراه بود. در وسط آن داد و فرياد يك مرد ايرانى بدون اعتنا به
اين صحنه دلخراش و تأسف بار جانمازش را وسط هواپيما پهن كرده بود و نماز مى خواند. بعد از اينكه نمازش را تمام كرد از او پرسيدم: چگونه قبله را پيدا كرد؟ او گفت:
-قبله مهم نيست، اصل نماز است!
در كنار يك مرد مشهدى كه با زن و دو بچه اش بود نشسته بودم. وقتى ديد ودكا مى خورم از من پرسيد: شما مقيم ايران هستيد؟
-نه
-آقا ترا به خدا نخور در فرودگاه د هانت را بو مى كنند و بعد شلاق مى خورى.
-مهم نيست!
در پشت سرم سه مرد جوان ايرانى بودند. يكى از آنها مى گفت:
-آخر بابا نگاه كن اين حاج آقا (كه من باشم) اصلا ترسى ندارد و ما واقعا چقدر بزدليم.
بعد از گفت: و شنود دستور ودكا براى من و خودشان دادند. بسلامتى همديگر خورديم. همسايه ام خيلى ناراحت و در تشويش بود و بمن مى گفت:
-آقا ترا بخدا ديگر نخور، شما نمى دانيد اينها چه آدم هائى هستند؟ منظورش مسئولين فرودگاه بود.
در نزديكى تهران يكى از جوان ها به من ساندويچ پياز  داد.
-حاج آقا بخور بوى عرق را مى برد
وقتى ساندويچ را خوردم، يكى ديگر بمن گفت:
-حاج آقا لطفا دهانت را باز كن. وقتى باز كردم با اسپرى مخصوص د ها نم را شست و شو داد كه بوى عرق را ببرد.
د ر فرودگاه ا فسر شهربا نى بعد ا ز چند ين با ر كنتر ل پا سپور ت ا ز من پرسيد:
-شما ايرانى هستيد؟
-بلى
-شما ايرانى الاصل هستيد؟
-بلى
-پس چرا به شما ويزاداده اند؟
-از سفارت ايران در پراگ بپرسيد. من در آنجا اعتراض كردم ولى كسى به حرف و اعتراض من اعتنائى نكرد.
-شما در اين كنار صبر كنيد.
بعد از اينكه همه مسافرينش را راه انداخت تلفن كرد و سر و كله يك سرهنگ دو ارتشى پيدا شد.
سرهنگ بعد از شنيدن جريان شروع به خنديدن كرد. و مى گفت:
-چه كسانى در وزارت امور خارجه كار مى كنند؟
بعد سئوالات جناب سرهنگ شروع شد. خسته و كوفته و خيلى تشنه به ادامه سئوالات سرهنگ اعتراض كرده و گفتم:
-جناب سرهنگ روزنامه هاى ايران پراز دعوت مسئولين كشور از ايرانيان متخصص مقيم خارج براى برگشت به ايران است آيا شما به اين شكل مى خواهيد با آنها رفتار بكنيد؟ من يك ايرانى هستم و شما حالا از من مى پرسيد كه چرا به كشورم آمده ام؟ چه كاره ام و چه كاه بودم...
سرهنگ كه از جوابهاى من آرام و قانع به نظر مى رسيد گفت:
-شما با اين پاسپورت از ايران نمى توانيد خارج بشويد اين پاسپورت را از شما بايستى بگيرم. بشما رسيد مى دهم و شما بايستى به اداره گذرنامه براى اخذ پاسپورت جديد رجوع كنيد.
يك ورقه كاغذ زرد كوچك بعنوان رسيد بمن داد. مأمورين گمرك مرا بجاى د يپلومات و يا مامورويژه دولتى گرفتند و با احترام و بدون كنترل از محوطه فرودگاه بيرون آمدم.
غلا مر ضا و سير و س بر ا د را نم د ر ا نتظا ر م بود ند.
به خانه مادر ا مد يم. خانه خا لى ا ز پد ر و مادر. يك مرد ا فغا نى با عيا لش مثل سا بق ا ز خانه نگه د ا رى
مى كردند. بر ا د ر ا ن و اشنا يان د يگر د را نتظا ر ما بود ند.
سا لها د و رى ا ز و طن با عث شد ه بود كه مرا سم عز ا د ا رى ر ا فرا مو ش كنم. د ر فو ت پد ر د ر پراگ خيلى ضجر كشيد م. تنها توى خيا با نها ر ا ه ا فتا د ه بود م و مثل يك بچه مى گر يستم. ا خر پد ر ر ا خيلى د و ست داشتم. حا ل مو قع و د ا ع با مادر بو د. سيد مر تضى د ا اى ا م سر قبر مى گفت:
حميد به بين بالا خر ه يك عد ا لتى و جو د د ا ر د خو ا هر م ر ا با لاى پد ر ت خو ا با ند ند.
ا و كه ز نده يا د مسلما ن ر و شن و د و ر ا ز خرا فا ت بود مر گ ر ا خيلى عا دى و ر ا حت تحمل مى كر د.
در ميان خودى عمو و عمه و نزديكان فوت مادر را در ايران بهتر از پدر تحمل كردم. تنها نبودم هر چند كه پايه و اساس خانواده از هم گسسته بود ديگران عمو احمد و عمه خوشگله با نگاه هاى خود دردم را تسكين مى دادند. شبها در اطا ق مادر مى خوابيدم و از او طلب عفو مى كردم كه چقدر به خاطر من زجر كشيد و بقول خودش چشمش آب انداخت.
از ميراث خوارى حرف نمى زنم ز يرا آنچه كه ما بين برادران گذشت در خورشان نبود.
بعد از مراسم عزادارى به وزارت امور خارجه اسلامى رفتم. در يك نامه به عمل زورگويانه كارمند سفارت على مقدم اعتراض كردم و يادآور شدم كه بايستى به پراگ به سر كارم برگردم...
سفير ما در پراگ بعد از انقلاب آقاى سرمدى راد بود. او در آن زمان در تهران در وزارت امور خارجه بود. پيش او رفتم. مرا با محبت و گرمى پذيرفت. از جريان من خيلى ناراحت بود و مى گفت: كه اگر او در پراگ بود چنين اتفاقى غير ممكن بود. راست هم مى گفت. او آقاى به تمام معنى بود و به همه مى رسيد و محبت مى كرد.
بار سوم داستان پاسپورت گيرى من شروع شد. پاسپورت مرا از فرودگاه تهران به وزارت امور خارجه فرستاده بودند. منهم مثل سگ دنبال پاسپورتم بودم. همان روز هاى اول يكى به مامور مى گفت:
آقا اينقدر اينجا براى اين پاسپورت لعنتى آمدم و رفتم كه يك جفت كفش پاره كردم. مامور در جواب به او مى گفت:
-برو يك جفت كفش ديگر نيز بخر كه احتياج خواهى داشت!
بالاخره بعد از دو هفته البته با كمك آقاى سرمدى راد پاسپورت را به اداره گذرنامه فرستادند.
حال كه صحبت پاسپورت است يك جريان با مزه از پاسپورت نيز بگويم: در زما ن حكومت سوسياليستى يكى از دوستا ن ايرانى به پراگ آمد. من به پيشوازش رفتم. او به زبان خارجى آشنائى نداشت و بدين جهت مرا در موقع كنترل گمرك با بلندگو خواستند. مامور گمرك موقع كنترل يك آلت مصنوعى در چمدان او پيدا كرده بود. مامور با صدا كردن همكاران زن ومرد و در حاليكه آنرا در دست گرفته بود مى گفت:
-ماروشكا (همكار زن) ببين خوشگله خوشت مى آيد؟
همه مى خنديدند. مامور گفت:
-مى دانيد ابزار و وسايل سكسى ورودش قدغن است. ما بايستى اين ابزار را پيوست پاسپورت بكنيم تا مسافر آن را به كسى هديه نكند و يا نفروشد. قرار شد دوست ما موقع برگشت باز آن را نشان بدهد.
دوران شاه بود و دوست ما در ايران مشگلى نداشت و مى گفت: زنها در شب نشينى هاى شان به كمر مى بندند و...
اداره گذرنامه پاتوق من و برادرم فيروز شده بود. او نيز مشگل پاسپورت داشت. روزى در هال كه دوازده نفر افسر پشت ميز هاى خود نشسته بودند يكى با صداى بلند مى گفت:
خدايا يك پرشين (بمب) باين اداره گذرنامه بينداز.
همه افسران مى خنديدند. از طرف پرسيدم كه دردش چيه؟ كه آرزوى پرشينگ براى پرسنل شهربانى مى كند او گفت:
من در امريكا با سه بچه و عيالم زندگى مى كنم مقيم دائم آنجا هستم. بمن گفتند كه مى توانم با پاس ايرانى ومانند دو مليتى به ايران بيايم حا لا هردو پاسم را گرفته اند و سه ماه آزگار است كه سرگردانم.
تقريبا مانند ديوانه ها مى ماند و براى اينهم حرفهاى او را جدى نمى گرفتند. و قتى جر يان مر ا شنيد گفت:
برو حتما دنبال كار پراگ را فراموش كن ترا ديگر نمى گذارند از اينجا خارج شوى.
پاسپورت مرا بعد به ساواما براى اظهار نظر فرستادند. چند بار به كوچه شيرين رفتم. بعد از انتظارى طولانى يك مامور كه يك چشمش چب بود و بروى مراجع نگاه نمى كرد گفت: بايستى صبر داشته باشم...
تصادفا برادر زن يكى از دوستان در ساواما كار مى كرد. او پرونده مرا پيدا كرد. در بالاى پرونده ام گويا هزار و پانصد پرونده ديگر براى رسيدگى بوده است و او هر روز در غياب همكارش پرونده مرا از پائين ببالا مى آورد.
هفته اى چند بار با برادرم فيروز به سوناى هتل آزادى مى رفتيم.
روزى در تراس سونا يكى از دوستان زندان اوين را به من نشان داد. با نشان دادن يك سكوى بتونى مى گفت: شبها مجاهدين و توده اى ها را در آنجا تيرباران مى كنند و بعد مى شويند. من اطلاعى اصلا از قتل هاى زنجيره اى و غيره نداشتم. يك روز در بازديد فاميلى شنيدم كه ساك دكتر جودت را كه هفتاد و سه سال داشت آورده اند. با اينكه با حزب توده ايران از سال هفتاد ميلادى ارتباط نداشتم ولى كافى بود كه كيانورى بگويد من عضو حزب و فعال هستم. بمن گفتند كه ا و ا فر ا دى ر ا نيز كه ز ير همه چيز را زده و اقرار نكردهبودند لو داده است به خصوص افسران ارتش اسلامى را كه بعد از انقلاب به حزب توده كيانورى مى پيوندند.
در پراگ روزى ايرانيان را سفارت جمهورى اسلامى جمع كرد و فيلمى از خيانت كيانورى و ديگران و اعترافات شان نشان داد. در آن جلسه من و تربتى كه سفير همه افراد حزب را خائن مى ناميد با اعتراض كه دادگاه غير علنى و در زندان و بدون و كيل و... پشيزى ارزش ندارد و سفارت را با دكتر مولوى نيز ترك كرديم. تمام ناراحتى من غير از كيانورى جريان اين جلسه بود.
ولى سرمدى راد گزارشى در اين مورد نكرده بود.
در سوناى آزادى افراد از هر رشته و طبقه بودند. محيط دوستانه و خودى بود. يك سرهنگ شهربانى كه لقب شريف دارد و قزوينى است با بهترين جوك هاى خود درباره هم شهرى هايشان معروف است. او دوست برادرم فيروز است. بمن مى گفت: داداش اين برادرت همه اش بما آب مى دهد.
چون زياد تكرار مى كرد نگفتم شايد برادرم را نيز به بيمارى دخوهايمان گرفتار كرده است. و قتى از فيروز جريان را پرسيدم گفت: داداش سرهنگ خدمتى به من كرد و من پول يك سال ابونه اش را در سونا پرداخت كرده ام.
يكى از مشترى ها ملا مترقى بود. يك روحانى با نفوذ با دو گوريل اش كه او را از چپ و راست حتى در گرمخانه مى پائيدند نيز جزء دوستان بود. اولين دفعه او را در گرمخانه ديدم. در ميان دو باديگاردش نشسته بود. آنها نيز مانند ارباب شان سونا مى گرفتند. سخت مرا مى پائيدند تا اربابشان را گاز نگيرم. بدون حرف و ساكت و صامت عرق مى ريختند. مرا بياد شعبان بى مخ و طيب زمان ما مى انداختند. يكى شان صورتش سر تا سر چاك خورده بود. فقط ما چهار نفر بوديم. ملا مترقى كه تيتر روحانى بود و او را غير از اين اسم نمى بردند چاق و چله با قد كوتاه و شكم تاب دار تا نشستم شروع كرد:
-آقا سلام و عليكم خوش آمديد شما را تا حال زيارت نكرده ايم.
-برادر فيروز زرگرى هستم.
-آه آقاى پروفسور زرگر ى... /برادرم دبير زبان انگليسى بود.
حال چرا به او ملا مترقى مى گفتند زيرا او در خانه اش بساط كنسرت خانگى را ترتيب مى داده ودوستانى از سونا كه اهل هنر و موسيقى بوده و هر كدام سازى مى نواخته است اركستر او را تشكيل مى دادند. البته دوست روحانى شان در پذيرائى از دوستان عرق خور و هم چنين از اهالى محله در اعياد و بخصوص در موقع انتخابات دست و دل باز بى نظيرى بوده است.
بعد از سه ماه پاسپورت جديدم را دادند و من روانه پراگ شدم.
دو بار ديگر به ايران رفتم. در ايران ما مثل مشهورى است كه مى گويند يارو كرم دارد. منهم كرم ايران را دارم. آخرين بار در ايران با پريسا دخترم بودم. تير ماه بود. آرزويم اين بود كه پريسا نيز كمى ايران را به بيند. بعد از كنترل گمرك و پليس در محوطه ورودى فرودگاه عده زيادى براى پيشواز كشتى گيران ايرانى جمع شده بودند. دسته موزيك دانشكده افسرى نيز در صحنه حاضر بود.
من و دخترم تنها مسافرينى بوديم كه در حال خروج از محوطه فرودگاه بوديم. من كلاه حصيرى بزرگى به سر داشتم. كلاه ر ا بر داشته و به موزيك سلام كردم. در اين موقع رئيس موزيك با اشاره چوب دستور نواختن داد. همه مردم بما نگاه مى كردند. از ما پيشواز عالى شد. يك خانمى با دوربينش از ما فيلم بردارى كرد.
در هواپيما يك ايرانى مسافر از امريكا قبل از نشستن هواپيما مى گفت:
باز به آينده نا آشنا، ملا ها، دروغ، كنترل ها و ترس درتمام مدت اقامت از اينكه باز نتوانم به پيش زن و بچه ام در آمريكا برگردم، با تمام اينها اين جا كشور من است و من آن را دوست دارم و هيچ كس نمى تواند آن را از من بگيرد.
چنين احساسى را من نيز داشتم.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۶۳
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به نشيب و فراز روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
*-به عقيده دكتر ابراهيم يزدى: انقلاب زودرس و ناپخته بود!
*-چگونه يزدى با اجازه آيت الله خمينى به واشنگتن رفت و با مقامات وزارت خارجه آمريكا تماس گرفت؟
*-او به آمريكائى ها گفته بود اطلاعات شماها درباره سوسك هاى خانگى بيشتر از وضعيت فرهنگى و بستر فكرى كشورهاى اسلامى است! و به همين جهت مرتب خطا مى كنيد و بدانيد كه سازش ميان انقلاب و شاه به هيچوجه ميسر نيست.
*-به زعم او رهبران آمريكا تا آخرين لحظه و لااقل تا ژانويه ۱۹۷۹ علاقه مند بودند كه شاه بماند و اصلاحات لازم را خود او انجام دهد.
*-گزينه هاى سه گانه كادر رهبرى آمريكا براى ايران چه بود؟ و چرا مى خواستند ارتش با انقلاب همكارى كند؟
*-ائتلاف روحانيون با ارتش كه ظاهراً انديشه برژينسكى بود تا چه حد واقع بينانه بود؟
*-روشنفكران با بازرگان همراه نبودند، بلكه بيشتر به شيخ صادق خلخالى تمايل داشتند!
*-كانديداى حزب توده براى انتخابات رياست جمهورى صادق خلخالى بود!
*-نقش خلخالى در تضعيف ارتش از چه قرار بود و چگونه صدام حسين به تصور اين كه ارتش متلاشى شده است به انديشه حمله به ايران افتاد!
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
در شماره پيش اشاراتى داشتيم به مصاحبه دكتر ابراهيم يزدى يكى از دست اندركاران عمده انقلاب اسلامى و وزيرخارجه دولت موقت مهندس بازرگان كه طى سال هاى اخير و در واقع پس از كناره گيرى يا بهتر بگويم بركنارى دولت موقت، از گردونه حاكميت خارج شده و به دنبال درگذشت مهندس بازرگان، به عنوان دبيركل جمعيت نهضت آزادى به انتقادات ملايم و محتاطانه اى از دولت هاى بعدى به ويژه دولت حاضر مى پردازد.
در جريان اين مصاحبه كه برپايه كتاب دكتر يزدى زير عنوان «آخرين تلاش ها در آخرين روزها» صورت گرفته است وى كه از مؤثرترين واسطه ها بين آيت الله خمينى و مقامات آمريكائى بوده اسرار تازه اى از انچه در دوران اوليه پيروزى انقلاب اسلامى گذشته است و تلاش ها و تماس هاى داخلى و خارجى خود فاش كرده كه در كالبد شكافى انقلاب اسلامى عامل كارسازى است.

بى اطلاعى آمريكائى ها از وضع ايران
يكى از نكات عمده اى كه در مصاحبه يزدى مطرح شده است اشاره او به بى اطلاعى آمريكائى ها از اوضاع و تحولات ايران است. وى با اشاره به سفرى كه با موافقت آيت الله خمينى قبل از كنفرانس گوادلوپ به واشنگتن كرد تا با تلويزيون ملى سراسرى آمريكا (PBS) مصاحبه و با كيسينجر مناظره كند مى گويد:
«كيسينجر نيامد و به جاى خود معاونش جوزف سيسكو را فرستاد. قبل از انجام اين مناظره مسئول اين برنامه از من پرسيد كه آيا مى خواهيد با هانرى برشت مسئول ميز ايران در وزارت خارجه آمريكا ديدارى داشته باشيد؟ من تا آن موقع اين شخص را نديده بودم و نمى شناختم. جالب ترين مسأله براى من در اين گفتگو ميزان بى اطلاعى آنها از ايران بود. به طورى كه وقتى راجع به ريشه هاى اعتراضات در ايران بر ايشان صحبت كردم و از جريان روشنفكرى دينى و متفكرين آنها از جمله از شريعتى و نقشى كه او داشته است صحبت كردم مسئول ميز ايران اظهار نمود كه براى اولين بار است اسم شريعتى را مى شنود!... در آن گفتگو من درباره اطلاعات سطحى آنها از ايران يا بى اطلاعى آنها به او (هانرى برشت) گفتم شما آمريكائى ها در حالى كه شديداً منافعتان با كشورى مثل ايران و عربستان و برخى ديگر از كشورهاى اسلامى پيوند خورده است، اطلاعاتتان درباره اين كشورها بسيار سطحى است. اطلاعات شما آمريكائى ها راجع به سوسك هاى خانگى بيشتر از وضعيت فرهنگى و بستر فكرى در كشورهاى اسلامى و مسلمان هاست... گفتم شما اطلاعات كافى درباره ايران نداريد، براى همين هم دائماً خطا مى كنيد و حمايت هاى شما از شاه اين ايرادات را دارد. او از من پرسيد آيا امكان سازش ميان انقلاب و شاه وجود دارد. جواب منفى قاطعى به او دادم... استنباطم از اين ديدار آن بود كه آمريكائى ها دچار يك نوع سردرگمى و ابهام و بى اطلاعى و جهل در رابطه با اوضاع ايران هستند. به نظر من آنها تا آخرين لحظه به دنبال اين بودند كه شاه بماند و هر تغييرى و اصلاحى با بودن وى انجام شود. اما انگليسى ها و اسرائيلى ها كه به مسائل ايران آگاهى عميق تر و بيشترى داشتند به شاه توصيه كرده بودند كه به نفع پسرش كناره گيرى كند. بسيارى از ديپلمات هاى سابقه دار آمريكائى كه با اوضاع ايران آشنائى داشتند نيز مشكل ايران را وجود خود شاه مى دانستند... ولى به نظر مى رسد كه آمريكائى ها در قبال تغييرات و تحولات اجتناب ناپذير ايران مقاومت مى كردند و لااقل تا ژانويه ۱۹۷۹ اصرار داشتند كه اين تغييرات را خود شاه انجام دهد...»
برآورد دكتر يزدى در اين كه آمريكائى ها تا آخرين لحظه و پيش از كنفرانس گوادلوپ (ژانويه ۱۹۷۹) در حمايت از رژيم سلطنتى و شخص اعليحضرت فقيد استوار بودند بنا به مجموع قرائن و شواهد موجود درست است و گمانه زنى كسانى كه بدبينانه معتقدند كه آمريكائى ها از مدت ها پيش قصد براندازى رژيم يا لااقل بركنارى پادشاه را داشتند وجه منطقى ندارد. اينك اظهارات او را در اين مصاحبه پى مى گيريم كه آمريكا چه گزينه هائى براى ايران در برنامه داشت؟

گزينه هاى آمريكا درباره ايران
يزدى مى گويد: «در گزارشى كه جرج بال مشاور كارتر براى او تهيه كرده بود چند گزينه احتمالى را مطرح ساخت: اولين گزينه اين بود كه خودشاه اين تغييرات را رهبرى كند. دوم اين كه شاه اختياراتش را به پسرش واگذار كند. سوم اين كه جنبش انقلاب اسلامى پيش برود... پايگاه اصلى آمريكائى ها در ايران ارتش بود. آنها در ميان ساير اقشار نتوانسته بودند پايگاه و نفوذ داشته باشند، در حالى كه پايگاه انگليسى ها و اسرائيلى ها در ميان غير نظاميان بود.
از اواخر دسامبر ۱۹۷۸ آمريكائى ها آرام آرام به اين نقطه رسيدند كه پا فشارى براى بقاى شاه فايده اى ندارد و كم كم تغيير مسير دادند. از طرف ديگر جنگ سرد در اوج خود بود. افغانستان در اشغال ارتش روسيه بود. آمريكائى ها نگران بودند كه اگر شاه برود در ايران خلاء ايجاد مى شود، بنابراين موافقت كردند كه شاه برود، بختيار بيايد و ارتش با انقلاب همكارى كند تا احتمالاً بتواند در انقلاب جايگاهى پيدا كند. از جانب ديگر نظريه برژينسكى اين بود كه در غياب شاه تنها نيروئى كه مى تواند جلوى خطر كمونيسم را در ايران بگيرد همانگى و ائتلاف ميان نظاميان و روحانيان است. استدلال او اين بود كه روحانيون على الاصول ضد كمونيسم هستند و قدرت بسيج توده هاى مردم را هم دارند. نظاميان هم منسجم هستند. ارتش چهارصد هزار نفرى شاه آموزش هاى ضد كمونيستى و ضد شورش ديده بودند، بنابراين ائتلاف ميان نظاميان و روحانيون مى تواند خطر كمونيسم را بعد از شاه از بين ببرد. سفر هايزر به ايران براى اين نبود كه ارتش كودتا كند، بلكه او آمد كه مبادا نظاميان بعد از رفتن شاه دست به كارهائى بزنند كه موقعيت ارتش را در نزد مردم از بين ببرند. آمريكائى ها معتقد بودند كه اگر ارتش در دوران انقلاب انسجام خود را حفظ و با انقلاب همراهى كند، پس از پيروزى انقلاب و بعد از آن كه احساسات عمومى فروكش كرد، آن وقت مى تواند به راحتى و به عنوان بخشى از انقلاب، ادعاى سهم داشته باشد، اين همان كارى است كه آمريكائى ها در فيليپين انجام دادند. وقتى كه ماركوس انتخابات قلابى رياست جمهورى را برگزار نمود و ادعا كرد كه برنده شده است، ارتش وارد عمل شد و اعلام كرد كه ماركوس رئيس جمهور نيست و خانم آكينو برنده شده است. ماركوس را بيرون كردند و به اين ترتيپ ارتش شد بخشى از انقلاب فيليپين....»
گفته دكتر يزدى مبنى بر اين كه دولتمردان آمريكا در آن زمان خواهان ائتلاف ميان ارتش و روحانيون براى جلوگيرى از نفوذ كمونيسم بودند اگر حمل بر صحت شود نشانه ديگرى از بى اطلاعى آمريكائى ها از طرز فكر رهبران انقلاب به ويژه شخص آيت الله خمينى و طيف روحانيت سياسى بوده است. آمريكائى ها شايد توسط هايزر همين مقوله را به سران ارتش القاء كرده بودند كه منجر به اعلام بى طرفى ارتش شد، ولى آنها نمى دانستند كه انقلاب در بامداد پيروزى به سراغ سران ارتش خواهد رفت و آنان را با وجود اين كه زير اعلاميه بى طرفى را امضاء كرده بودند به مسلخ خواهد برد!
آيت الله خمينى كه قبل از پيروزى انقلاب در سخنرانى هاى خود پيوسته از «ارتش محترم» ياد مى كرد و ندا مى داد كه: «آقاى ارتشبد! آقاى سرهنگ! مگر نمى خواهيد مستقل و محترم باشيد؟ اگر مى خواهيد استقلال و احترام داشته باشيد به انقلاب بپيونديد... الخ...» از فرداى پيروزى انقلاب سران همان «ارتش محترم» را به جلوى جوخه هاى اعدام فرستاد و با انتخاب خلخالى به عنوان «قاضى شرع» او را بر جان و مال همان، «افراد ارتش محترم» مسلط كرد و خونشان را مُباح دانست و با تضعيف ارتش- صدام حسين را به انديشه حمله به ايران انداخت. آيا انتخاب موجود خونريزى مانند صادق خلخالى به عنوان قاضى شرع با موازينى كه مولاى متقيان على عليه السلام پيرامون صفات قاضى در دستورالعملى كه به مالك اشتر نخعى فرمانرواى مصر فرستاد و عين آن نامه در نهج البلاغه منعكس است منطبق بود؟ پاسخ آن در صحراى محشر و روز جزا با رهبران انقلاب است كه خلخالى را شمشير برنده انقلاب دانستند و پس از مرگ او بر جنازه متعفن او نماز گزاردند و با ذكر اين عبارت در نماز ميت: اللهم انا لا نعلم منه الا خيراً... (پروردگارا ما از او جز خير و خوبى نمى دانيم) به پرودگار عالم دروغ گفتند!
بارى از مطلب دور نيفتيم... دكتر يزدى در پاسخ اين مطلب كه «تحليلى هم وجود دارد كه آن را به ديدگاه هاى برژينسكى نسبت مى دهند، مبنى بر اين كه واشنگتن مى كوشيد نيروهاى ملى و نيروهاى چپ را به تدريج حذف كند و راست ترين جريان بيايد و حكومت را در دست بگيرد، چرا كه بيشتر، تأمين كننده منافع غرب است؟ مى گويد: «در اوج انقلاب و هنگام پيروزى آن، نيروهاى غير روحانى و روشنفكران چند گروه بودند. غرب قطعاً نمى توانست با هيچيك از جريانات ماركسيستى سنتى يعنى حزب توده، چريك هاى فدائى و سازمان مجاهدين خلق هيچ نوع همسوئى يا اشتراك نظر داشته باشد. با نيروهاى معتدل و ميانه رو مثل جبهه ملى و نهضت آزادى هم، نه زبان مشترك داشتند و نه امكان همگرائى. اولاً اين نيروها چه جبهه ملى و چه نهضت آزداى نسبت به دول غربى (انگلستان و آمريكا) به علت دخالت آنها در كودتاى ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ عليه دكتر مصدق، حساسيت داشتند. آنها هم نسبت به اين نيروها موضع داشتند. ثانياً هنوز جنگ سرد ادامه داشت. در دوران جنگ سرد آمريكائى ها هيچگاه از يك جنبش يا حكومت ملى حمايت كامل نمى كردند، يا اگر مى كردند تا حدى بود كه در مبارزه عليه كمونيسم مفيد باشند. به نظر آمريكا جنبش هاى ملى توانائى كنترل مؤثر اوضاع سياسى را نداشتند و مملكت را به كمونيست ها واگذار مى كردند.- حرفشان از منظر تاريخى، يعنى در شرايط جنگ سرد، درست بود. واقعيت اين است كه نيروهاى ملى توانائى اين كه مملكت را به تنهائى اداره كنند، كه دست كمونيست ها نيفتد- نداشتند، به خصوص كه محور اصلى مبارزه ملى در ايران عليه استعمار انگليس بود و عوامل انگليسى در جنبش چپ ماركسيستى نفوذ كرده بودند و از آن براى تضعيف دولت ملى به شدت سود مى جستند. براى جبران اين وضع لازم بود جنبش ملى با روحانيون ائتلاف مى كرد. در جريان انقلاب ايران ائتلاف صورت گرفت و انقلاب پيروز شد، اما اين امر مانع نگرانى آمريكا در مورد كمونيست ها كه مبادا خلاء قدرت بعد از شاه را پر كنند نبود، بنابراين وقتى مسير مبارزات ملى به نقطه اى رسيد كه شاه بايد برود و هزينه سلطنت او براى غرب بسيار بالا رفته بود، تنها راه محتمل براى پيش گيرى خطر كمونيسم ائتلاف و همكارى ميان ارتش و روحانيون بود...»

بى اطلاعى مردم از محتواى جمهورى اسلامى
دكتر يزدى معتقد است كه: «هيچكس نمى دانست يا نمى گفت كه محتواى جمهورى اسلامى چيست؟ اگر گفته مى شد «جمهورى خالص» باز كسى نمى دانست محتواى آن چيست. تنها چيزى كه ملت مى خواست و همه گروه ها در آن اتفاق نظر داشتند، حذف سلطنت از قانون اساسى بود بنابراين تنها راه همان بود كه در برنامه سياسى رهبر انقلاب نوشته بودم و آن تدوين قانون اساسى جديد بود. در پاريس همه سئوال مى كردند اين جمهورى اسلامى كه شما مى خواهيد چيست؟ از آقاى خمينى سئوال كردند. ايشان گفت جمهورى مورد نظر ما همين است كه شما در فرانسه داريد ولى مال ما اسلامى است! البته اين كافى نبود. براى پاسخ به اين سئوال دو آلترناتيو داشتيم: يك گزينه اين بود كه سمينارى ترتيب دهيم كه در پاريس يا تهران برگزار شود و همه صاحب نظران بيايند و بگويند «جمهورى خالص» يا «جمهورى دموكراتيك اسلامى» يا تنها «جمهورى اسلامى» يعنى چه؟ اين راه حل مطرح شد، اما ما ديديم كه با اتخاذ چنين راه حلى وارد يك باتلاق مى شويم. من با يك ديد پراگماتيستى نظر دادم كه ما يك قانون اساسى جديد مى نويسيم كه خود تعريف جمهورى اسلامى خواهد بود. هر كس اين قانون اساسى را قبول كند يعنى جمهورى اسلامى را تعريف كرده است. مضمون نظرى هر نظامى را قانون اساسى آن نظام تعيين مى كند. آقاى خمينى از اين پيشنهاد به شدت استقبال كرد. از همان پاريس قرار شد كار شروع شود. آقاى حبيبى را صدا كرديم. دكتر حبيبى شروع كرد به جمع آورى منابع و نوشتن ولى تمام نشد، خيلى هم پيش نرفت. دكتر حبيبى در اين قبيل كارها خيلى شتاب زده و سريع نيست، تا آمديم به ايران كه تدوين قانون اساسى جزو وظايف دولت موقت بود زير نظر دكتر سحابى كه وزير مشاور در طرح هاى انقلاب بود ادامه يافت. آقايان دكتر (ناصر) كاتوزيان و دكتر صدر حاج سيد جوادى و مرحوم فتح الله بنى صدر و چند نفر ديگر پيش نويس را نوشتند. پيش نويس در دولت مطرح و تصويب شد و به شوراى انقلاب رفت و خيلى هم تغيير نكرد. محتوا و مضمون آن نيز كاملاً دموكراتيك و واقع بينانه بود ولى بعد اتفاقات ديگرى به وقوع پيوست و تغييرات اساسى ساختارى در آن قانون داده شد.»
اين تغيير اساسى و ساختارى كه در طرح قانون اساسى اوليه داده شد و دكتر يزدى نخواسته است آن را توضيح دهد عمدتاً وارد كردن اصل «ولايت فقيه» و تبديل مجلس مؤسسان به مجلس خبرگان رهبرى بود. نگارنده از شخصيت حقوقدانى كه در تدوين طرح اوليه قانون اساسى مشاركت داشت و اكنون در انگلستان اقامت دارد شنيدم كه در طرح اوليه هيچگونه صحبتى از ولايت فقيه و انتخاب شخصيتى از طيف روحانيت به عنوان ولى فقيه كه در بالاترين مقام كشورى قرار گيرد و رئيس جمهور كه منتخب مردم است از او حكم و دستور بگيرد وجود نداشته است، هنگامى كه زمزمه اين امر آغاز شد اين حقوقدان برجسته (كه مجاز به ذكر نامش نيستم) از كميسيون تدوين قانون اساسى كناره گرفت و رهسپار انگلستان شد و سال هاست در اين كشور به كار تحقيق و تأليف مى پردازد.

انقلاب ناپخته و زودرس
دكتر يزدى در اين مصاحبه به يك نكته اساسى اشاره مى كند و آن اين كه: «انقلاب زود پيروز شد. نپخته و خام بود. يك بچه سه ماهه ناقص بود كه روى دست صاحبش كه ملت باشد مانده بود. تنها كسى كه مى گفت زود و نرسيده است مرحوم بازرگان بود. از بين همه دوستان حتى يك نفر هم نبود كه بگويد آقا چرا اينقدر عجله؟ چرا اينقدر زود؟ آقا صبر كنيد...!- بازرگان مى گفت ما آمادگى نداريم. چه كسى مى خواهد اين مملكت را اداره كند؟ با كدام امكانات؟ چرا مى خواهيم خودمان و ملت را گول بزنيم؟ مرحوم بازرگان در اواخر سال ۱۳۵۶ نامه اى براى آقاى خمينى به نجف فرستاد كه در آن چهار مرحله را براى مبارزات تا نيل به هدف توضيح داد مبنى بر اين كه بايد مرحله به مرحله پيش برويم. در آخرين مرحله بگوئيم «جمهورى اسلامى»... در مرحله اول حالا كه اينها مى گويند آزادى مى دهيم و انتخابات آزاد برگزار مى كنيم، از اين فضاى باز استفاده كرده و در انتخابات شركت مى كنيم و كمى خودمان را آماده مى كنيم و بعد به سراغ مراحل ديگر مى رويم. بازرگان علاوه بر اين نامه در نوفل لوشاتو هم به صراحت اين حرف ها را به آقاى خمينى زد اما ايشان نپذيرفت و گفت اگر احساسات مردم فروكش كند چگونه مى خواهيد آنها را دوباره به صحنه بياوريد؟»
در مورد وعده ها و سخنان آقاى خمينى در پاريس و تطابق آن با آنچه در ايران عنوان و اجرا شد دكتر يزدى با اشاره به سيره حضرت رسول اكرم (ص) در مكه و در مدينه به قياس مع الفارق پرداخته و مى گويد: «آقاى خمينى هر چه در مصاحبه ها و سخنرانى ها بيان داشت مورد قبول همگان بود ولى در مقام مقايسه مى توان گفت: آقاى خمينى دوره مكه با آقاى خمينى دوره مدينه متفاوت شد!»
دكتر يزدى در آخرين بخش اين مصاحبه تصريح مى كند بر اين كه: «روشنفكران ايران نتوانستند جايگاه خود را در آن مقطع حساس تشخيص دهند، بعضى ها چنان حرف هائى زدند كه سرود ياد مستان دادند. اين باعث تأسف بود كه كانديداى حزب توده براى انتخابات رياست جمهورى شيخ صادق خلخالى بود! انقلابى پيروز شده است و على الاصول روشنفكران- حتى چپ ترين آنها بايد به مهندس بازرگان نزديكتر باشند تا خلخالى، ولى واقعيت چيز ديگرى بود!»
در شماره آينده تفسير اظهارات دكتر يزدى را پى مى گيريم... (ادامه دارد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •