*فصلنامه «ايران شناسى» چاپ آمريكا، در آخرين شماره خود متن گفتگوئى را كه يكى از نشريات درونمرزى با دكتر جلال خالقى مطلق به مناسبت صدور اجازه انتشار شاهنامه ويراسته او در ايران، برگزار كرده، به نقل آورده است. گفتنى است كه چاپ نخست شاهنامه خالقى مطلق كه حاصل پنجاه سال پژوهش مستمر اوست، در سال ۱۳۶۶ در آمريكا آغاز شد و تا سال ،۱۳۸۴ به درازا انجاميد. كارى كه مى بايست از همان آغاز در ايران انجام مى شد. ولى گفتار و رفتار دشمنانه كارگزاران فرهنگى نظام اسلامى با فردوسى و شاهنامه، مجالى براى اين كار فراهم نمى آورد. دكتر جلال متينى مدير ايران شناسى در مقدمه كوتاهى كه بر باز چاپ گفتگو نهاده، نمونه هائى از اين گفتار و رفتار را يادآورى كرده است:
-شيخ «صادق خلخالى» گفته بود: «شاهنامه فردوسى، شاه نامه نيرنگ و دروغ و سرگرم كننده مردم بدبخت ماست»!/ يكى ديگر از حجت الاسلام هاى پر شمار گفته بود: «ملت انقلابى، شاهنامه نمى خواهد، «پاسدارنامه» مى خواهد.»!... بعد هم همه داستان هاى شاهنامه را از كتاب هاى درسى حذف كردند. دكتر متينى در پايان مقدمه خود اظهار خوشوقتى مى كند كه «در سال هاى اخير سياست دولت اسلامى درباره فردوسى و شاهنامه، به نحو محسوسى تغيير كرده است. هر سال در روز فردوسى، مراسمى برگزار مى شود و چاپ شاهنامه نيز آزاد شده است.»
دكتر خالقى مطلق نيز خود در اين گفتگوى درونمرزى گفته است كه اولين دفتر شاهنامه او در آمريكا چند سالى پس از انقلاب منتشر شد و «در آن زمان در ايران مسائل ديگرى در جريان بود كه در چنان فضائى چاپ شاهنامه چندان اهميتى نداشت» و «تا پايان سال جارى (يعنى همين روزها) «مركز دائرة المعارف بزرگ اسلامى» شاهنامه را منتشر خواهد كرد.»
نمى دانيم به اين وعده وفا شده است يا نه؟- و باز بهانه اى براى تعليق آن پيدا خواهند كرد.
-پيش از مرور در تكه هائى از حرف هاى دكتر خالقى مطلق درباره شاهنامه و شاهنامه پژوهى كه در گفتگوى او با نشريه درونمرزى آمده، يادآورى مى كنيم كه او در سال ۱۳۱۶ در تهران زاده شده و تحصيلات خود را در دانشگاه كلن در آلمان گذرانده و در رشته هاى شرق شناسى، مردم شناسى و تاريخ درجه دكترا گرفته و سال ها به عنوان استاد در دانشگاه هامبورگ به تدريس زبان و ادبيات فارسى و فرهنگ ايران پرداخته است. خالقى مطلق علاوه بر كار شاهنامه كه از چهل پنجاه سال پيش همه زمان و توان او را به خود مصروف داشته مقالات پژوهشى بسيار نوشته و بعد، آنها را در دو مجموعه «سخن هاى ديرينه» و «گل رنج هاى كهن»، در درون و برونمرز انتشار داده است.
*
*به گفته خالقى مطلق، تصحيح متون در ايران معمولاً به دو شيوه انجام مى گرفته است: شيوه ماشينى و شيوه ذوقى. شيوه ماشينى كه آن را از «خارجى ها» آموخته اند، عبارت است از اين كه نسخه اى را، «اصل» تشخيص مى دهند و «اختلاف نسخ را به حاشيه مى برند». شيوه ذوقى هم از اين قرار است كه وقتى نادرستى هائى در نسخه «اصل» فرض شده مى ديدند، متن را تصحيح ذوقى مى كردند. يعنى هر ضبطى را به زبان و زمان امروز نزديكتر مى يافتند، از همان استفاده مى كردند. هيچ يك از اين دو شيوه، شيوه انتقادى نيست. البته در اين ميان كسانى چون «علامه قزوينى» به خاطر داشتن اطلاعات عميق در زمينه زبان و ادبيات فارسى، عملاً با توضيحات حاشيه اى خود شيوه ماشين را به شيوه انتقادى تبديل مى كردند. خيلى ها ولى چنين نكردند يا شيوه ماشين را برگزيدند و يا برگشتند به شيوه ذوقى...
خالقى مطلق مى گويد كه او «در مدت ده سال نزديك به پنجاه نسخه خطى شاهنامه را بررسى كرده» است و «براى او هيچ يك از اين نسخه هاى خطى اعتبار مطلق ندارند و داراى اعتبار نسبى اند» و او «آن دسته از نسخه هائى را كه اعتبار بيشترى نسبت به نسخه هاى ديگر داشتند جمع آورى» كرده و «براى بى نيازى پژوهشگران از شاهنامه چاپ مسكو»، چهار نسخه اى را كه در اين چاپ مورد بهره گيرى قرار گرفته، وارد كار خود كرده است.
خالقى مطلق از سه پژوهشگر آلمانى در زمينه مطالعات شاهنامه پژوهى تأثيرپذيرفته، البته بى آن كه از آنها در كار خود تقليد كرده باشد. نخستين آنها «نولدكه»، مؤلف «حماسه ملى ايران» است كه «هر چند امروزه برخى از مطالبى كه او گفته رد شده و اعتبارى ندارد» ولى پايه و اساسى كه او با همين كتاب كوچك و كم حجم خود بنا كرده «آنچنان» والا است كه هيچگاه بوى كهنگى به خود نخواهد گرفت. دومين پژوهشگر كه «احترام» خالقى را نسبت به خود برانگيخته است، «فريدريش روكرت» است كه شاعر معروفى نيز هست. ترجمه اى كه او از شاهنامه، به شعر آلمانى انتشار داد، «واقعاً شاهكار است... توانائى شگفت انگيز او در انتقال مضمون ابيات، چيزى است كه «فقط از يك شاعر مادرزاد برمى آيد»! پژوهشگر سوم «فرتيس وولف» نام دارد كه فرهنگ شاهنامه را تأليف كرده و در پاسخ آنان كه به او ايراد گرفته اند كه تهيه فرهنگ بايد تكيه بر يك متن انتقادى داشته باشد، گفته است.
بدون فرهنگ، نمى توان متن را تصحيح انتقادى كرد. خالقى حرف او را كاملاً درست ارزيابى مى كند و مى گويد در تصحيح انتقادى خود از كار او بسيار سود برده است.
-دردآور است كه فرتيس وولف چون يهودى الاصل بوده به دست نازى ها سربه نيست شده است...
*
نقش كاتبان
*خالقى مطلق براى پيرايه هائى كه طى هزار سال گذشته به شاهنامه افزوده شده، علت هاى مختلفى را برمى شمارد كه بيشتر از شيوه كار «كاتبان» ناشى مى شود. گاه كاتبى به دليل ندانستن و يا به سهو قلم و نه از روى عمد، متن را تباه مى كند. گاه كاتبانى بوده اند كه در موردى با نظر فردوسى موافق نبوده اند و «بيتى را به شاهنامه افزوده يا از آن حذف كرده اند.» مثلاً كاتبى زن ستيز را فرض كنيد كه شب گذشته با زنش دعوا كرده و هنگام كتابت شاهنامه مى آيد و بيت هائى در هجو زنان به آن مى افزايد... يا كاتبى با عقيده مذهبى فردوسى كه گويا شيعه بوده، مخالف است، او هم مى آيد و عقيده خود را به شاهنامه مى افزايد. گاه كاتبى، حواشى دارندگان نسخ را نيز وارد متن مى كند!
-حال كه صحبت از كاتبان زن ستيز پيش آمد، بد نيست نظر خالقى مطلق را در مورد اتهام زن ستيزى خود فردوسى نيز بدانيم. او خرده گيران به فردوسى را از اين بابت به سه گروه تقسيم مى كنند گروه اول ساده لوحانى هستند كه «چون يك بيتى مشهور شد و بر زبان ها افتاد»- فكر مى كنند مى توان آن را به «صورت يك اصل مسلم» پذيرفت.
-گروه دوم كسانى هستند كه «دلشان مى خواهد هر طور كه شده به يك اثر ملى بتازند. گروه سوم هم آن قدر سواد ندارند كه ميان چيزى كه فردوسى مى گويد با آنچه قهرمان داستان او مى گويد، تفاوت بگذارند.»
مثلاً «در داستان بيژن و منيژه وقتى بيژن به منيژه مى گويد: زنان راز نگهدار نيستند، دليل بر اين نيست كه اين جمله عقيده فردوسى است» كما اين كه چند بيت پائين تر منيژه از خود دفاع مى كند» و بيژن از او پوزش مى خواهد. پس در اين داستان ما با عقيده بيژن و منيژه سر و كار داريم، نه با عقيده فردوسى.
*
عناصر «درام»
*خالقى مطلق كه خود دستى نيز در نوشتن داستان و نمايشنامه دارد، برخى از داستان هاى شاهنامه را از نظر هنر داستان سرائى ناقص مى داند. يعنى مى گويد نياز بيشترى به پرورانده شدن دارند. مثلاً رستم و سهراب يا رستم و اسفنديار و دو داستان سياوش و فرود از زيبائى ويژه اى برخوردارند. در برخى ديگر از داستان هاى او اين زيبائى ويژه وجود ندارد. دليلش اين است كه اگر فردوسى مى خواست اين ها را خوب بپروراند، مجبور مى شد بخش تاريخى شاهنامه را كنار بگذارد. حال آن كه اين بخش كه مربوط به دوره ساسانيان مى شود، «از نظر فرهنگ توده» و اخبار و گزارش هاى فرهنگى و تاريخى بسيار غنى است. فردوسى در كنار داستان هاى خوب پرورانده شده، و اطلاعات بسيارى از ايران كهن به ما مى دهد و ما را سپاسگزار خود مى سازد.
*
*خالقى مطلق در مورد ارزش هاى دراماتيك در داستان هاى شاهنامه قائل به تفكيك مى شود. در بعضى از آنها عناصر سازنده درام به كار رفته است. يعنى در آنها «كشمكش و درگيرى و تضاد» وجود دارد.- «اين تضاد نه درگيرى جنگى» كه عقيدتى است». داستان رستم و اسفنديار از اين بابت نمونه برجسته اى است. اگر در داستان هاى ديگر با روياروئى «حق و ناحق» سر و كار داريم، اين جا، پاى يك درگيرى عقيدتى در ميان است. به گفته خالقى مطلق، ما ايرانيان كه «درام» را درست نمى شناسيم در داستان رستم و اسفنديار نيز به چشم حق و ناحق نگاه مى كنيم، حال آن كه هر دوى آنها مى توانند صاحب حق باشند. مى خواهيم به زور ثابت كنيم كه فردوسى حق را به رستم يا به اسفنديار داده است. اگر طرفدار رستم هستيم توجه نمى كنيم كه در درون اسفنديار چه مى گذرد. او از يك سو بايد امر پادشاه را اطاعت كند و از طرف ديگر بايد در برابر مردمى كه همه عمرش را براى خدمت به ميهن و مردمش نهاده بايستد. اين تضاد درونى در رستم هم وجود دارد. او از يك سو نمى خواهد به بند كشيده شود و از سوى ديگر نمى تواند به شاهزاده اى با آن مقام و قداست، نه بگويد و حتى در صدد كشتن او برآيد. بنابر اين او هم مانند اسفنديار با خودش درگير است. ما با تبديل چنين داستان ژرفى به نبرد حق و ناحق دست به كار بچگانه اى مى زنيم.
-آيا اين عناصر دراماتيك را غير از شاهنامه، در ديگر متون كهن ادبى ايران نيز مى توان يافت؟ پاسخ اين است كه به طور كلى «شيوه فكرى» شاهنامه، پس از شاهنامه قطع شده است... با اين همه، در «ويس و رامين» به تضادهائى از اين جنس برمى خوريم: ميان ويس و مؤبد- و يا در درون خود ويس. ولى در اين جا نيز باز ما از جنبه اخلاقى به داستان نگاه مى كنيم و داورى مى كنيم كه ويس به شوهرش خيانت كرده و گناهكار است. توجه نداريم كه مؤبد، ويس را به زور گرفته است. يعنى باز انديشه مردسالارى ما را رها نمى كند!
*
*خالقى مطلق در مقام مقايسه شاهنامه با كتاب هاى حماسى ملت هاى ديگر از «سيد» اسپانيائى مى گويد كه از نظر درگيرى يا تضاد، شباهت هائى با شاهنامه دارد و از حماسه «رولان» فرانسوى و «نيبلونگن» آلمانى كه قهرمان آن، «زيگفريد» روئين تن تا حدودى با اسفنديار قابل مقايسه است. ولى با اين همه هيچكدام از اين ها چه از نظر بار فرهنگى، چه از نظر آگاهى ملى، چه از نظر زبان و... به پاى شاهنامه نمى رسند. از ياد نبريم كه بيشتر حماسه ها شفاهى اند و شاهنامه يك حماسه نوشتارى است.
-آيا قدر و ارزش شاهنامه با اين ويژگى هاى نابى كه دارد براى پژوهشگران غربى شناخته شده است؟
-پاسخ اين است كه آنقدر كه ادبيات فارسى- و از جمله شاهنامه، در قرن نوزدهم در اروپا نفوذ داشت، امروز ندارد. امروز علائق و دلبستگى هاى غربى ها بيشتر سياسى و نظامى است تا فرهنگى. از همين روى جز در محافل ايران شناسى، نسبت به ادبيات ما شناخت زيادى وجود ندارد.
*
شيوه هاى ديگر
*اين كمبود شناخت را در ميان خود ايرانيان نيز مى توان آشكارا دريافت. براى زنده نگاه داشتن فرهنگ شاهنامه و فراگير ساختن آن چه مى توان كرد؟
-نبايد تنها به خواندن شاهنامه بسنده كنيم. شايد براى خيلى ها كه دانشگاهى نيستند... فهم زبان كهن شاهنامه دشوار باشد. بايد از شيوه هاى مناسبى براى آشنا كردن ايرانيان با ادبيات كهن شان استفاده كرد. مثلاً مى توان از موسيقى بهره گرفت و قطعاتى از شاهنامه- و ساير متون ادبى- را به صورت آواز و به گونه اى مدرن و جذاب به نسل جوان ارائه كرد... درگذشته شكل سنتى اين هنرها را داشته ايم، در نقش پرده ها، سفره ها و نقالى ها و زورخانه ها از اين متن ها استفاده مى كردند... حالا مى توان از هنرهاى جانشين مثل نقاشى مدرن، فيلم و تئاتر استفاده كرد... در اروپا خيلى ها ادبيات شان را از طريق تئاتر مى شناسند و بعضى هم از راه رقص و باله و يا موزيكال و اپرا....، نبايد اين قدر سنت گرا باشيم كه فكر كنيم هر اثر بايد به زبان اصلى خودش ارائه شود... مى توانيم آن را به گونه هاى مختلف عرضه كنيم...
ببينيد، «آرتو ميلر»، نويسنده آمريكائى توانسته براساس تراژدى هاى يونانى، درام هاى مدرن بسازد كه در آنها كارگران ايفاى نقش مى كنند... اما ادبيات معاصر ما داراى آن قدرت نيست كه مثلاً بن مايه هاى رستم و سهراب يا رستم و اسفنديار را بگيرد و از آنها چيز مدرنى به وجود آورد.
... همين ضعف را در فيلم سازى هم داريم. من فيلم هائى از رستم و اسفنديار ديده ام كه نه تنها برايم جالب نبوده كه به نظرم مضحكه آمده است. چرا كه قدرت خلق سينمائى نداريم سينماى ما مى تواند يك موضوع امروزى را به روى پرده بياورد ولى براى ساختن يك داستان كهن، به هنر زيادترى نياز است...
با كمك شاخه هاى مختلف هنر امروز مانند سينما، تئاتر، داستان نويسى، اپرا و باله مى توانيم شاهنامه و ادبيات كهن مان را، مانند داستان هاى نظامى يا ويس ورامين، به نسل جوان منتقل كنيم...
نكته ديگرى كه خالقى مطلق به آن اشاره مى كند اين است كه ما ايرانى ها طبق عادت گمان مى كنيم كه به تنهائى مى توانيم اثرى را بر پايه داستان هاى كهن بسازيم بدون اين كه نياز به مشورت با اهل فن داشته باشيم. يعنى ما همه One mam showرفتار مى كنيم و اين ضعف كار ماست.
*
نگذاريم...!
*حال كه صحبت از كار «يكنفره» به ميان آمد، به اين نكته مى رسيم كه دكتر جلال خالقى مطلق هم كمابيش كار شاهنامه خود را به تنهائى پيش برده است! كارى كه در همه جاى دنيا، گروهى انجام مى شود. مى گويد چون از ايران دور بوده، به كسانى كه مى توانسته اند در اين كار به او يارى برسانند دسترسى نداشته و در هامبورگ- محل اقامت- هم دوست و همكارى سراغ نداشته در نتيجه به تنهائى دست به كار شده است. پس از ده سال كه بررسى مقدماتى نسخه هاى شاهنامه به پايان رسيده باز به فكر كمك گرفتن از بنياد و يا گروه هاى پژوهشى افتاده كه باز هم ميسر نشده است. در ايران، انقلاب اسلامى پيش آمده و در نتيجه ارتباط هاى اندكى هم كه وجود داشته از ميان رفته است.
خالقى مطلق مى افزايد چون فكر مى كرده كه پايان يافتن كار شاهنامه اش ممكن است به عمر او كفاف ندهد، هميشه در جستجوى همكارانى بوده كه متأسفانه تا زمان كار روى دفتر پنجم كسى يافت نشده است. دفتر ششم را با كمك محمود امير سالار و در لس آنجلس و دفتر هفتم را با يارى ابوالفضل خطيبى كه در تهران در فرهنگستان زبان و ادب فارسى كار مى كند به پايان رسانده و بعد كار روى دفتر هشتم را آغاز كرده است...
*
*در مقدمه چاپ اول اين گفتگو، نظرات دو تن از ادب شناسان نيز درباره شاهنامه تازه آمده است. دكتر محمدعلى اسلامى ندوشن گفته است: «خالقى مطلق سال ها در شهر سرد هامبورگ در كنار اجاق شاهنامه زانو زده، همان اجاقى كه مردم ايران طى قرن ها از آن گرمى جسته اند!» و دكتر محمدامين رياحى گفته است: «انتشار شاهنامه خالقى با روش علمى و با انبوه نسخه بدل ها، نقطه آغاز شاهنامه شناسى به طور جدى است...»
-حرفى را مقدمه نويس نيز بر اين حرف ها افزوده است: «حال كه كار چهل ساله خالقى مطلق براى ويرايش شاهنامه به پايان رسيده است، نگذاريم به سرنوشتى مانند فردوسى دچار شود! و از او بخواهيم دم فرو نبندد و «جهانى بنشسته در گوشه اى» نباشد و حداقل درخواست كنيم كه در دانشكده هاى ادبيات به تدريس شاهنامه بپردازد. بايد تا دير نشده، قدر و اندازه او را بدانيم و سپاسگزار خدمت والاى او به تاريخ و فرهنگ ايران باشيم...»*
*فصلنامه ايرانشناسى، سال نوزدهم، شماره ،۳ مريلند (آمريكا)، پائيز ۱۳۸۶.