|
تهران داغ داغ داغ- على مستعلى زاده- تهران
مردم: ۲۲ بهمن سالگرد دروغ و نيرنگ است
يزدى از چگونگى كشته شدن هويدا ميگويد
در زندان هاى نظام چه ميگذرد. مواد، تن فروشى، بيمارى
زندان ها را براى تامين مخارج هيأت مؤتلفه به آن ها اجاره داده اند
فعاليت سياسى به قيمت جان مردم در زندان ها
سهم امام از درآمد زندان ها به جيب خامنه اى
راستى ها به جان نوه خمينى افتادند
تهران كثيف و آلوده به طورى كه نفس نميتوان كشيد و همه براى آنكه دچار سرطان ريه نشوند دستگاه هاى برقى ساخت ايتاليا خريده اند كه به وفور در بازار فراوان است و در همه خانه ها داير. حداكثر تعهد دولت انقلابى هم اين است كه هر روز از صدا و سيما از مردم ميخواهند كه پيرها و بچه ها از منزل خارج نشوند. ماشينها را نياورند بيرون و در عين حال ماسك چيز بدى نيست. همين. اما تا بخواهى بلوف و دروغ و ملت بيچاره هم ظاهرا وظيفه اى جز همين براى خود نميشناسد كه هورا بكشد و صورتك بوش آتش بزند و به مزخرفاتى كه به خوردش ميدهند هيچ دقتى نكند و صلوات بفرستد. به انبوه جمعيت كه نگاه بكنى دو دسته قابل شناسائى هستند. يك دسته پيرها كه يادگار دوران انقلابند و توى روى خود و بچه هايشان مجبورند همان كارى را بكنند كه در بيست و نه سال گذشته كرده اند. يك دسته هم جوانان هستند كه آمده اند تفريخ و دختربازى. گيرم براى استتار يك پوستر خامنه اى و احمدى نژاد هم دستشان گرفته اند. روز بيست و دو بهمن در حالى كه صدها هزاران خانواده داغدار هستند و سياه ميپوشند و اگر محل دفن بچه ها و شوهرها و برادرهايشان را نشان داده باشند به آن جا ميروند و دلى تازه ميكنند و اگر نداده باشند در خانه ميمانند و مدام فحش ميدهند، اما براى نظام بره كشان است چون هميشه چنين بود كه يك سرى دروغ به خورد مردم داده ميشود و كسى هم اعتراض نميكند. سال هاى گذشته خامنه اى هاشمى رفسنجانى و خاتمى اين سمت را به عهده داشتند حالا سه سالى است كه احمدى نژاد دست همه را از پشت بسته است.
در اين سه سال اولش خاتمى و حالا احمدى نژاد انرژى هسته اى شده بهانه اى تا مردم به هيجان و گريه آورده شوند. امسال احمدى نژاد كه هيچ كس قبولش ندارد از راه پيمايان پرسيد آيا موافقيد كه سازش كنيم و صداها از اطراف برخاست كه نه نه هيأت من الذله. . او هم اعلام داشت كه سازش گران هيچ جايگاهى بين ملت ايران ندارند كه مقصودش هاشمى رفسنجانى بود. كم كم دعواى احمدى نژاد و هاشمى دارد به جاى باريك ميكشد چون با گذشته زمان هاشمى خيلى از آخوندها را به خود جلب كرد و آن ها را به نگرانى دچار كرد و از اين كه به دار آويخته شوند ترساند و نتيجه اش هم اين شد كه سر رد صلاحيت ها كه مصظفى پورمحمدى وزير كشور خامنه اى قصد داشت تيغ بى دريغ را بگذارد و كار را يكسره كند، چنان صدائى از قم و امام جمعه ها برخاست كه احمدى نژاد فهميد هوا پس است. اما اين ها از رو نرفتند و به بهانه اى سيد حسن خمينى را هدف گرفتند كه دو هفته قبل هم حجسين شريعتمدارى انگشتى به او رسانده بود. روح الله حسينيان همان قاتل كه روزگارى تنها كسى بود كه از سعيد امامى دفاع كرد و او را شهيد انقلاب خواند و همان كسى بود كه رفت در تلويزيون على لاريجانى و حتى آقاى خامنه اى را هم بى نصيب نگذاشت. حالا با كمال وقاحت شده كانديداى نمايندگى مجلس و مى خواهد از مردم رأى بگيرد. و اميدش هم به بسيجى هاست كه به اشاره نمايندگى ولى فقيه به او رأى بدهند. ايشان وقتى ديد كه سيدحسن انتقاد كرده و گفته خمينى هميشه نظرش بود كه نظاميان در سياست دخالت نكنند، حسينيان احساس خطر كرده و نوشته آقاى سيد حسن خمينى شايد ما نيز اگر در زمان دولت اصلا حات قدرت آن را داشتيم كه به نحوى برايمان يك ماشين بى ام دبليوى هشتاد ميليون تومانى خريدارى شود كه براى شما شد و از هواى بالاى شهر تهران تنفس مى نموديم و احيانا سوناى بخارمان ترك نمى شد توفيق آن را مى داشتيم كه راه حضرت روح الله را در دفاع از محرومان ادامه دهيم.
در اين يادداشت اضافه شده ما هم مواظبت مى كرديم كه حزب مشاركت ضايع نگردد و بازهم خداى ناكرده لطمه اى به جمهوريت نظام وارد نشود... نوه امام بودن اصالت گوهرى است، ملا ك نيست.
نطق رئيس در مراسم
اما در نطق احمدى نژاد اوج وقاحت پيداست و همان نوشته اى در سايت هاى اينترنتى درست است كه يك كارتونيست گفته بود بايد سوابق اين پسر از كودكى بررسى شود وگرنه علت اين همه وقاحت نامعلوم مى شود. نمونه اش آن جاست كه اين سه سال است آمده و فعاليت هاى هسته اى شانزده سال است در جمهورى اسلامى سابقه دارد اما او در نطقش ميگويد لاازم مى دانم كه در موضوع هسته اى چند تشكر و قدردانى داشته باشم و يك تذكر بدهم؛ تشكر اولم از مقام معظم رهبرى است كه با درايت و هوشمندى در اين عرصه ايستادند و پايه هاى مقاومت را مستحكم كردند و تشكر دومم از ملت ايران است كه با وحدت و همدلى پشت سر رهبر معظم انقلاب محكم ايستاد و بدخواهان را در برابر عظمت و منطق خود به تسليم وادار كرد يعنى كه من صاحبش هستم و تشكر ميكنم از محبت هائى كه به من كرديد.
رئيس جمهور نوحه خوان ها از مردم حاضر در راهپيمايى پرسيد: «آيا شما حاضريد كه در موضوع هسته اى از سوى مسوولانتان كوتاهى صورت بگيرد و تسليم و سازشى رخ دهد؟» جمعيت فرياد زدند: «نه»
احمدى نژاد شروع كردن تائتر درآوردن «آيا شما حاضر هستيد كه يك قدم يا يك سر سوزن از حقوق هسته اى خود عقب نشينيد كنيد؟» جمعيت فرياد زد: «خير.»
گرم شده بود وقتى كه گفت: «آيا شما به كسى اجازه مى دهيد كه در ارتباط با حقوقتان سازش و يا كوتاهى كند؟» مردم فرياد زدند: «نه.»
رئيس جمهور از جمعيت پرسيد: «حرف شما، شعار شما و كلام شما در موضوع هسته اى چيست؟» كه راهپيمايان فرياد زدند: «انرژى هسته اى حق مسلم ماست.»
احمدى نژاد در ادامه گفت: «من مى خواهم از ملت ايران سوال كنم كه آيا در مسير دفاع از حقوق و آرمان هاى خود خسته شده است؟» جمعيت فرياد زد: «نه؟»
وى در ادامه خطاب به مردم گفت: «در موضوع فلسطين نيز چند سوال را از شما دارم. آيا در بين ملت ايران كسى هست كه طرفدار رژيم صهيونيستى باشد؟» جمعيت فرياد زد: «نه.»
احمدى نژاد گفت: «آيا كسى هست كه نسبت به سرنوشت فلسطين و مردم مظلوم آن بى تفاوت باشد؟» جمعيت فرياد زد: «نه.»
رئيس جمهور ادامه داد: «آيا كسى هست كه حامى مردم فلسطين نباشد؟» مردم جواب دادند: «نه.»
احمدى نژاد گفت: «پس از شما سوال مى كنم شعار شما به رژيم صهيونيستى كه در روز قدس آن را فرياد مى زنيد چيست؟» مردم فرياد زدند: «مرگ بر اسراييل.»
احمدى نژاد در ادامه گفت: «دنيا بداند كه احمدى نژاد قطره اى از اقيانوس بى كران ملت ايران است و مواضع ملت ايران و رهبرى عزيز انقلاب را بيان مى كند.»
رئيس جمهور كه مانند همه نوحه خوان ها در حركات نوعى زنانگى هم ديده ميشود و خنده هاى مستهجن دارد خطاب به هاشمى گفت تصور نكنند كه اگر نفوذ دارند و به مراكزى از قدرت دسترسى دارند،، مى توانند از چنگال عدالت ملت ايران بگريزند.
و تهديدش كرد كه معاون مركزش را دستگير مى كند چونكه گفت شما چه كسانى هستيد؟ ميدان دار ملت ايران هستيد؟ ملت ايران اجازه نمى دهد احدى حق او را ضايع كند. شما فكر مى كنيد كه چون پول و رسانه داريد مى توانيد توى دل ملت ايران و پشت ملت ايران را خالى كنيد؟ شما در اشتباه هستيد، نخواهيد توانست.
شومن نارمك كه ابراهيم نبوى طنزپرداز به او محمود نفتى ميگويد در اين نطق طولانى ادعا كرد كه ما در رشته رياضى، مكانيك، شيمى، نانوتكنولوژى، بيوتكنولوژى، مهندسى شيمى و در مساله هسته اى و فضا در منطقه اول هستيم، و بعد به موشك كره اى كه هفته گذاشند و كنارش عكس گرفتند و گفتند رونمائى كرده ايم كه اصطلاحى جديد است در عمليات فضائى و همه دنيا به ريششان خنديدند اشاره كرد و در حالى كه فراموش كرده بود كه اسم آن موشك را سفير اعلام كرده بودند اين دفعه آن را كاوشگر يك «خواتد و گفت:» ما اكنون چهار بخش اساسى براى ماهواره را در اختيار داريم. «
بعد هم مثل همان دختربچه يازده ساله كه ادعا كرده بود انرزى اتمى كشف كرده در آشپرخانه خانه شان اين بار گفت در تابستان سال آينده، اولين ماهواره ۱۰۰ درصد ساخت ايران در مدار قرار مى گيرد، در همه بخش ها كار به سمت جلو مى رود و ما در عرصه هاى گوناگون علمى به پيشرفت هاى خوبى دست پيدا كرده ايم، كه شما در جريان آن هستيد.»
هنوز گزارش اين بدبخت خوب پخش نشده بود كه از اطراف صداهائى بلند شد اول از همه مركز پژوهش هاى مجلس اعلام كرد كه حرفش در مورد كوچك كردن دولت درست نبوده و در لايحه بودجه ۱۳۸۷ رشد ۲۳ درصدى بودجه شركت هاى دولتى با وجود حذف ۱۵ شركت سودده (مثل فولاد مباركه و مس)، رشد ۳۰ درصدى هزينه هاى سرمايه اى شركت هاى دولتى، اضافه شدن پنج شركت دولتى جديد، كندى روند واگذارى شركت هاى مشمول واگذارى و نيز افزايش سرمايه دولت در چند شركت و موسسه دولتى نشان مى دهد كه نه تنها مالكيت دولت در شركت ها كاهش نخواهد يافت بلكه در برخى زمينه ها افزايش نيز خواهد يافت.
يكى از پزهائى كه داده بود مربوط به اشتغال بودكه ادعا كرد كه زير ده در صد شده است و چون به هيچ وجه نميتوانست بگويد كه بيكارى كم شده گفت درصورت تداوم آن در زمستان امسال و سال آينده مى توان گفت گام مهمى در دستيابى به اهداف برنامه چهارم برداشته شده است، زيرا هدف برنامه تك رقمى شدن نرخ بيكارى است. اين در حالى است كه به زور پانصد هزار افغانى را در سياه زمستان بيرون كردند. تمام آثار مثبت بيست سال پذيرائى از اين همه آدم را به باد دادند تا بلكه بتوانند موقعيت كارى ايجاد كنند و با همان پز بدهند و شايد هم بعضى جوانها به چاى آن ها بروند. كارى كه عملى نشد.
ازدواج تشويقى
جالب است يكى از مواردى كه دائم پزش را ميدهد آنجاست كه پول مردم را به اسم وام ازدواج بين جوانها پخش كرد و آنها را گول زد و وقتى از شهردارى بيرون آمد و باحقه بازى به رياست جمهورى رسيد حاضر نشد بودجه به شهردارى بدهد گفت در دولت باشند. اما براى دانستن اين كه چنين دستكارى هائى در امر ازدواج چه ميكند با جامعه بايد گزارش دانشجويان رشته علوم اجتماعى دانشگاه صادق را خواند كه نوشته:
از صداى ونگ ونگ گريه بچه كلاً فه شده بود؛ با حرص، روسرى را كه بر روى سرش افتاده بود، مرتب كرد و بعد بى تفاوت چند ضربه به صورتش زد و در گوشه اى نشست و با نوزادش شروع به گريه كرد و به خود لعنت فرستاد... فقط ۱۷ سال داشت ولى به زنان ۳۰ ساله مى ماند، ۱۳ سالش بود كه با وجود مخالفت خانواده به خانه بخت آمد. حالا هروقت كه بچه مدرسه اى ها را مى بيند كه كيف به دست به مدرسه مى روند دلش غنج مى رود ولى خود كرده را تدبير نيست. ازدواج در سنين پايين به دو صورت اجبار خانواده ها و فشار خود افراد به دليل درگيرى عاطفى رخ مى دهد كه در هر دو صورت اين عروس و دامادهاى كوچك هستند كه گرفتار مشكل مى شوند. البته امروزه ازدواج به صورت اجبار خيلى كمرنگ تر از گذشته شده است و در حالت دوم خانواده ها از ترس آبرو تن به خواسته فرزندشان مى دهند و آنها در كمال كم تجربگى و با خيال باطل پا در راهى مى گذارند كه برگشتى در آن لا اقل در فرهنگ ايرانى وجود ندارد. محمدعلى الستى، استاد علوم ارتباطات اجتماعى با بيان اين مطلب كه پاسخ به نيازها و خواسته ها هدف نهايى از ازدواج است، مى گويد: افراد بنابر شرايط و مقتضيات محيط پيرامون خود در يك سنى ازدواج مى كنند. به عقيده برخى از مردم زن هر چه كم سن و سال تر باشد زندگى با او راحت تر است. به طورى كه بيشتر مادران تمايل دارند عروسى كم سن و سال داشته باشند تا به روش خود وى را تربيت كنند و او را زير سيطره خود بگيرند و عده اى از مردم نيز عقيده دارند ازدواج در سنين پايين باعث مى شود كه فرزندشان دنبال كارهاى خلا ف نرود. اما علت عمده اش اين است كه دختر و پسرها از هر نوع اشنائى با هم منع شده اند و از طرفى جائى هم نيست كه با هم بروند و كمى حرف بزنند. ميماند ازدواج كه هميشه وام برايش فراهم است بعضى حتى به صورت تشريفاتى و ظاهرى ازدواج ميكنند كه هشت ميليون وام را بگيرند بعد ناپديد مى شوند.
در گزارش كه در حزوه زن و مرد چاپ شده آمده است وقتى دختر و پسرى در سنين پائين و بدون آمادگى جسمانى، عقلى و عاطفى با يكديگر ازدواج مى كنند دچار مشكلا ت عديده اى مى شوند. بنابر فرهنگ ايرانى وقتى فردى ازدواج مى كند بعد از شش ماه بايد باردار شود در غير اين صورت برچسب اجاق كور به او مى زنند به خصوص اگر فرد به دليل سن كم، تحمل اين قبيل حرف ها را نيز نداشته باشد براى پايان دادن اين حرف و حديث ها به فكر باردارشدن مى افتد كه نه تنها در همه دوران باردارى با مشكلا تى مواجه مى شود بلكه زايمانش در اغلب موارد پرى ناتال (تحت مراقبت هاى لا زم) مى بايست انجام گيرد. اما مسئله فقط به همين جا ختم نمى شود چون احتمال مرده زايى يا عقب ماندگى ذهنى فرزندان نيز وجود دارد.
اما اينها مسأله احمدى نژاد و نوحه خوانهاى حقه باز نيست. اين ها دلشان به آمار خوش است.
درد در زندان زنان اولين
اين گزارش را باز هم دانشجويان رشته علوم اجتماعى دانشگاه امام الصادق تهيه كرده اند كه در اولش نوشته شده مى گويند: اوين هتل است. خدا نصيب خانواده و خود آخوندها كند تا معلوم شود هتل كجاست و زندان كجاست. آن هم زندانى بزرگ با ديوارهاى بلندى كه وقتى واردش مى شوى درهاى پهن آهنى، طورى پشت سرت بسته مى شود كه انگار تا ابد قرار نيست باز بشود. اين سرنوشت محتوم برخى از زندانيان است كه سركشى ميكنند مثلا با دانشجو و زنان سياسى حرف ميزنند يا بابت دزدى هاى هيأت مؤتلفه اى ها در اداره زندان ها اعتراض ميكنند و نامه اى مى نوشته اند. زندانيانى كه بيش از هر چيز قربانى فرهنگ غلطى هستند كه در آن رشد يافته اند و يا بدبختى هاى اقتصادى كه مى تواند تاوان كوچك ترين لغزش را به زندان ختم نمايد. ورود به زندان، معناى يك مرگ تدريجى است. حتى پايان محكوميت نيز هرگز به مفهوم برگشت به يك زندگى عادى نخواهد بود. تقدير يك زندانى، تغييرمسير زندگى است. از اين روست كه اين گزارش، تبديل به قصه واره هاى كوچكى شده است كه هر يك رنجى عميق در خود دارد. خواندن سرگذشت هائى واقعى كه مى تواند حتى يك قاتل را تا سر حد يك قربانى ارتقاءبخشد. آنچه اهميت دارد، ريشه يابى وقايع است اينكه چگونه و طى چه فرايندى سقوط آغاز مى گردد و چرا اجتماع پيرامون و توانمندان، مانعى براى اين سقوط نيستند؟ در اين بين به نظر مى رسد، زنان به شكل مهلك ترى قربانى مى شوند. نام زن داشتن به تنهايى براى اين سقوط كافى است. با هر زندانى، چندين عضو ديگر از خانواده و حتى آدم هاى غريبه ديگر نيز فرو مى شوند و هبوط مى گيرند. آنقدر كه راه هاى خروجى، لحظه لحظه بستگى بيشتر مى گيرد، تا پايان كه ديگر تمام راه ها مسدود مى شود. پيشانى هر زندانى، خط نوشته اى است از نقص قانون. قانون سالمندى كه پيچيدگى هاى امروز را به آن راه نيست. انباشته از ماده و تبصره هائى مغلق و دشوار كه گره بر هيچ قربانى نمى گشايد. از اين روست كه بسته شدن درهاى پهن آهنى، به منزله پايان همه چيز است. اين گزارش كه از بند زنان زندان اوين است با همكارى خوب مسئولا ن سازمان زندانها ممكن شده است.
مهم نيست كه چند سالت است و كى هستى، اينجا آخر خط است؛ حتى اگر بهش بگويند «هتل اوين» . داغى رو پيشانيت مى گذارد كه تا وقت گذاشتن توى گور هم انگشت نما مى شوى.
اينجا، كسى با كسى دوستى ندارد. هر كى سرش تو لا ك خودش هست و نيست. گپ زدن هست، سر از كار و جرم همديگر درآوردن هم هست، اما يك دوستى، يك چيز خوب كه بتوانى تا آخر عمر روش حساب كنى، نه.
يك دمپايى پلا ستيكى كه بيرون مى خرى هزار تومان، يك تن ماهى هفتصد تومانى و هزار تا چيز ديگر، اينجا حكم طلا را دارد.
بيست، سى تا بچه كوچولو هم هستند كه تو دست و پاى قتلى ها و سرقتى ها و رابطه اى ها وول مى خورند و گوششان هرچى كه بخواهد مى شنود و چشم هاشان هم چيزهايى را كه نبايد ببيند، مى بيند.
زيادى دود سيگار و دودهاى ديگر!! توى هوا مه غليظى ايجاد كرده كه چشم هاى كنجكاو و بچه هاى كوچك بند زنان را سخت مى شود از لا به لاى آن نگاه كرد. ولى به هر حال خوب كه تو چشم هاشان نگاه مى كنى، يك چيز هشداردهنده اى وجود دارد كه تو را حسابى مى ترساند.
بچه ها كه گرسنه شان مى شود، هر چيزى سق مى زنند و پابرهنه و با دمپايى تو بند ولو مى شوند. با همديگر دعواشان مى شود و با حرص به تن و صورت هم چنگ مى زنند و اگر يك مادر بى خيال نباشى، بايد چهارچشمى حواست به بچه ات باشد؛ چون نقل و نبات!!! تو زندان فراوان است و...
بچه ها اينجا، اين خوشبختى را دارند كه تا ۴-3 سالگى را در كنار مادرهاى خود بگذرانند و بعد اگر كسى آن بيرون نداشته باشند، بين يكى از پرورشگاه ها تقسيم بشوند و خوشبختى شان ادامه پيدا كند!!
اينجا اندوه معنايى ندارد و ورد كلاً م همه اين است «واى خدايا! مردم از خوشى» همه با هم روراستند. رك تو چشم همديگر نگاه مى كنند و چيزى را كه در دست دارند، با صراحت مى گويند كه نيست و ندارند. چرا؛ چون زندان قوانين خاص خودش را دارد.
نمى توانى تو هيچ دسته اى نباشى و اموراتت راحت بگذرد. بالا خره زير بال و پر كسى بايد باشى و زير بال و پر كسى بودن هم، البته خرج!! دارد...
شايد هم اسم اين خرج را، بشود يك جور تاوان دادن گذاشت. آنقدر كه گاهى مجبورى ازهمه چيز خرج كنى. زندان از تو يك آدم ديگر مى سازد. حتى اگر جرمت، زمين تا آسمان با آنهاى ديگر فرق داشته باشد. مثلا چك برگشتى داشته باشى يا تصادفى، فرقى نمى كند. چرا؟ چون گفتم كه زندان قوانين خاص خودش را دارد.
اين هم كه فكر كنى جدا كردن سابقه دارها از بى سابقه ها آسان است، نه. از اين خبرها هم نيست، مسئولا ن زندان نه جاى كافى دارند، نه پول اضافى. تنبيه و تفتيش هم كارايى زيادى ندارد. اينجا هر كى ساز خودش را مى زند. يا رئيسى يا مرئوس، يا زندانى يا زندان بان. فقط كاش قاضى ها يك كارى مى كردند كه زندان آخرين راه حل باشد، نه اولين چيزى كه روى كاغذ مى نويسند.
قتل در قبرستان
در كشورى كه همه ادعايش پياده كردن ارزش هاى اسلامى است ببنيد كه چه كسانى به زندان هستند. اين يك زن است و به دانشجويان گفته اين حرف ها را.
قرارمان تو قبرستان بود. پسرخاله ام به خواب هم نمى ديد بخواهم باهاش نامردى كنم. هر چى باشد، يك روزى نامزدم بود. فكر مى كرد با اينكه يك زن شوهردارم، مى خواهم بهش پا بدهم. اونم چى، بعد شش ماه عروسى!
حماقت كرد كه آمد، يادش رفت شوهرم چطور به خونش تشنه است. عروسى كرده بودم و همه چيز تمام بود، ولى محسن هنوز پيغام مى داد كه حق نداشتى نامزدى مان را به هم بزنى و بروى بشوى زن حميد.
تلفن و پيغام و نامه هاى خودش كار دست همه مان داد. همه مان را بدبخت كرد و كشاند اينجا.
عقل حالا را كه نداشتم، دست بالا بگيرى هفده سال. نمى فهميدم دو تا جوان با آن همه كينه اى كه از هم داشتند، اگر به هم بيفتند چه واويلا اى به پا مى شود. وگرنه باباى خودم كه بود، پدرشوهرم كه بود، دست كم يك مشورتى مى گرفتم از آنها. نه همين طور هول هولى پشت تلفن مى گفتم پاشو بيا قبرستان و او هم احمق تر از من، سرش را بندازد پايين و بيايد سر قرار كه چى، مريم گفته. گور باباى مريم. مريم كيه؟ دختر خالته كه باشد، تو خودت عقلت كجا رفته؟
شوهرم با هشتصد تومان يك جوان خام را اجير كرد براى كشتن محسن. محسن يلى بود براى خودش. بين اراكى ها تك بود تو ورزش زيبايى اندام. با ماشين خودش آمد. تا پياده شد، شروع كرد خوش و بش كردن. داد مى زد هنوز دوستم دارد. مثل روز روشن بود.
واى خدايا من چه كار كردم با محسن...
يكهو ريختند سرش، از چپ و راست. حميد از يك طرف، مرد اجير شده از طرف ديگر. اين وسط باران هم شروع كرد به باريدن.
محسن با يك جور ناباورى نگاهم مى كرد كه هنوزم ديوانه ام مى كند. بدنش داشت چاقوچاقو مى شد، ولى هنوز با شوك داشت من را نگاه مى كرد. يك وقتى هم انگار يواش و بى رمق گفت: مريم، مريم. داشت من را صدا مى كرد.
بيشتر حرصم گرفت. منم ديوانه شدم. تمام قبرستان شده بود گل خالى. اين سه تا به هم پيچيده بودند و به هر جاى زمين كه نگاه مى كردى، خون خالى بود. مرد اجير، نفس نفس زنان داد مى كشيد: ۳۷ تا خورده، پس چرا نمى ميرد؟ چه جان سختى است اين يارو.
خودم نبودم. ديوانه شده بودم از بس صداش تو گوشم بود: مريم، مريم. گوش هام داشت كر مى شد. دستم را كردم تو پنجه بوكسى كه در ماشينش بود و شروع كردم به زدن. مى كوبيدم تو سر و صورتش تا زودتر آرام بگيرد و نمايش تمام بشود. تو زمين مى لوليدم و سر تا پامان از لجن سياه شده بود.
باران تند كرد. محسن شد يك لا شه. دستش مى زدى از هم وا مى رفت. آن عضلا ت به هم پيچيده، ماهيچه هاى سفت؛ شده بود گوشت كوبيده، له و پلا سيده. با خونابه پررنگى كه بوى شورش آدم را ديوانه مى كرد.
حالا مى خواستيم فرار كنيم. چپ برويم يا راست، پايين يا بالا، مغزمان كار نمى كرد. حميد گفت: ماشين خودش را برداريم و برويم... روشن نمى شد. شصت دفعه استارت زدند و روشن نشد، تمام ماشين پر شد از بوى سوختگى صفحه كلاً ج.
محسن مرده بود و با چشم هاى باز و خيس از باران وق زده بود به پريشانى ما. بچه در شكمم را تو آگاهى سقط كردم، بس كه تحت فشار بودم براى اعتراف دادن. آگاهى چى ها راست مى گفتند؛ آنجا خروس هم اعتراف مى كند كه مرغ است و تخم مى گذارد. ولى من براى شوهرم هيچ اعترافى ندادم و همه چى را به گردن گرفتم. شش ماه انفرادى كشيدم و ننه و بابام آمد جلوى چشمم.
حقم بود. آبروى خودم و همه را برده بودم.
دو سال زير كلمه اعدام بودم. برام وكيل گرفتند. بهترين وكيل هاى اراك را. حكمم شد پانزده سال به جرم معاونت در قتل و سرقت مسلحانه. در حالى كه ما، نه ماشين و نه هيچ چيز ديگر سرقت نكرده بوديم. قتل هم با چاقو بود، نه اسلحه كه يك عنوان مسلحانه هم پرونده را سنگين تر كند.
ما سال ۷۵ دستگير شديم و سال ،۷۸ قاتل اصلى، يعنى همان جوان اجير شده كه ۲۲ سالش و مجرد بود، اعدام شد. شاكى من، خاله ام و شوهرخاله ام بودند.
سال ،۸۲ شوهرم بعد از هفت سال موفق مى شود مرخصى بگيرد. اما مى زند و در مى رود. يك سال تمام فرارى بود.
حالم ازش به هم مى خورد. تو همان يك سال فرارى بودنش به من خيانت كرد. زد و با يك زن... رفيق شد. آخرش هم دوتايى، نمى دانم داشتند كدام خراب شده اى مى رفتند كه تصادف مى كنند. شوهرم جابه جا كشته مى شود و حالا هم آن زنك تو همين زندان، هم بند خودم است. چشم ديدنش را ندارم. وقتى يادم مى ايد من براى شوهرم چه كردم و او چطور جواب داد، حالم از خودم و هرچى مرد است به هم مى خورد. هيچ كس با ازدواجمان موافق نبود. همه توقع داشتند مريمى كه هفده سالگى ديپلم گرفته، حالا نامزديش را به هم زده، جهنم، حداقل برود پى درس و دانشگاه. اما من چى، من احمق، همه چى را زير پام له كردم و رفتم سراغ آن عوضى.
آخرش چى، حالا چى؟ همه بهم پشت كردند. خودم را منتقل كردم زندان تهران كه يك بهانه اى باشد براى خانواده ام، براى آنهايى كه دلشان نمى خواهد هيچ وقت به ملا قاتم بيايند. براى آنهايى كه آرزو مى كنند كه اى كاش اصلا مريم نامى وجود خارجى نداشت.
حالا چى، اصلا كى هستم! خودمم يادم رفته. يك قرصى بدبخت زوار دررفته كه يكى بزنى تو سرش، جانش درمى ورد. يك معاون قتلى كه تا حالا صد تا عفوم بيشتر رد كرده و هنوزم بلا تكليفه. شاكى هايش پير شدند و مردند و خودش هنوز زنده است و دارد راست راست راه مى رود.
تنگى زندان ها
حالا سئوال اين است كه اين زنهاى بيچاره قربانى چى شده اند. جواب قربانى هيأت مؤتلفه اسلامى كه اگر قبول نداريد بشنويد حكايت را. از همان روزى كه اسدلله لاجوردى قاتل و دادستان انقلاب كه اقلا سه هزار نفر را كشت و بالاخره هم به تقاص اعمالش رسيد و كشته شد، كارهاى زندان را كنترات دادند به هيأت مؤتلفه اى ها. دست آن ها عوايد خيلى زيادى هم دارد. از آن جا فقط سالى ده ميلياردتومان ميدهند به خامنه اى به عنوان سهم امام. غيراز اين است كه هر كس بهش محبت دارند مثلا ولايتى را در اين سازمان پستى ميدهند و پول خوبى. حالا اين كار همين شده است كه مسوول زندان ميگويد به دانشجويان محقق:
فكر كن مثلا ۵۰۰ متر جا دارى با دو هزار تا زندانى. ديگر نمى توانى دغدغه جداسازيشان را داشته باشى. همين كه بتوانى جاشان بدهى هنر كردى، كلى كار كردى.
حالا اين زندانى قرصى است، موادى است، قاچاق كرده، زده آدم كشته، سرقتى است يا اصلا نمى داند زندان چيه و براى اولين بار، حالا به هر دليل و با هر جرمى گذرش افتاده زندان. همه قاطى هم. هر كى يك چيز مى گويد: چه بخواهى، چه نخواهى توى اين گروه قرار مى گيرى. گوش آدم هم كه كر نيست. مى شنود و بعد ياد مى گيرد، يا شروع مى كند به ياد گرفتن، يا اگر هم بلد است، صد تا ديگر روش اضافه مى كند. زندان يك همچين جايى است. نمى شود هم انكارش كرد. يك واقعيت است. چه تلخ باشد، چه گزنده، همين است.
چه قدر مى توانى مراقبشان باشى؟ تا چه اندازه؟ با هزار بدبختى براشان مرخصى جور مى كنيم كه بروند بيرون، كسان و خانواده شان را ببينند، يك كم از اين محيط فاصله بگيرند... اما چه فايده... وقتى كه برمى گردند، بيشترشان تو هر سوراخ سنبه اى كه فكر كنى، بالا خره يك جورى تو بدنشان مواد را جاسازى مى كنند و مى آورند تو. آلودگى خودشان يك طرف، ديگران را هم آلوده مى كنند. يكى ترياك مى آورد، يكى هروئين، شيشه، كراك و...
اينجا زندان است. سابقه دار و بدون سابقه تو دست و پاى هم دارند مى لولند. پير و جوان. فرقى هم انگار با هم ندارند. يعنى وارد كه مى شوند، كنار هم كه قرار مى گيرند، مى نشينند و پا مى شوند و غذا مى خورند و مى گويند و مى شنوند و حرف مى زنند، مى شوند يكى مثل هم. اگر قاضى ها مى دانستند اينجا چه خبر است، زندان آخرين حكمى بود كه مى دادند.
پيغمبر زندانى
از جمله زندانى هائى كه در همه ايران فراوانند آن ها هست كه ادعاى پيامبرى و امام زمانى ميكنند. روانشنسايان مى گويند طبيعى است. در مملكتى كه مدام خرافات تبليغ ميشود چه تعجب دارد اگر مردم دنبال اين كار ها نروند. اين مثال را بخوانيد:
بابام تو خرم آباد ادعاى پيغمبرى كرد. ۲۵ سال، شب و روز نماز مى خواند و روزه مى گرفت و آخرش هم تمام شهر جار زد كه پيغمبر است.
مى گفتم بابا تو چه پيغمبرى هستى كه ما آنقدر بدبختيم. مى گفت من پيغمبر فقيرها هستم. راست مى گفت: براى ما كه خوب امر و نهى مى كرد. از چهار سالگى كه مادرم مرده بود، من و خواهرهاى ديگرم افتاده بوديم زير دست و پاى پدر و برادرم كه مثل چى، سر هر بهانه اى ما را مى زدند. ما اصلا نبوديم، زن تو خانه ما بايد يك سايه مى بود. حرف زدن و ديدنش كراهت داشت. يك بار عمه ام آمد خواستگارى براى پسرش بابام نداد. بعد زد و يك پسر حاجى آمد سراغم. بابام و عموم تبر گرفتند دستشان، شروع كردند دنبال كردن من. مى خواستند تكه تكه ام كنند. داد مى زدند پسر حاجى از كجا فهميده تو اين خانه دختر هم هست؟ لا بد خودى نشان دادى و جلفى كردى.
حالا چى، بيرون كه مى رفتم با چادر مشكى، دماغم پيدا بود فقط. ۱۹ سال نه عيد داشتيم نه خوشى. همسايه ها چايى، قندى، برنجى، چيزى برايمان مى آوردند. لباس هامان يا از كهنه فروشى ها مى آمد يا پسرخاله بابام كه رئيس آموزش و پرورش شهر بود، رخت قديمى دخترهاش را جمع مى كرد مى آورد براى ما. ديگر نمى توانستم تحمل كنم. بيچاره دو تا خواهرام. زدم پا شدم رفتم كميته امداد سير تا پيازمان را تعريف كردم. گفتم مى خواهم سرپرست خانواده خودم باشم. قبول كردند.
دم دماى عيد بود. دفترچه كميته دستم بود و ايستاده بودم توى صف تا نوبتم بشود. سه چهار روز بود كه مى آمدم و هنوز نوبتم نشده بود. پرونده ام زير همه بود. نمى دانم چى شد كه توى صف با يك دخترى آشنا شدم.
حالا يك سربازى هم بود آنجا كه تو اين چند روز ديده بودمش، پاس داشت و يك خوش و بشى هم مى كرد. مى گفت آنجا غريب است و اهل نمى دانم فلا ن جاست.
خلا صه، دختره روز چهارم گفت حالا حالا ها كه نوبت ما نمى رسد، بيا برويم لا اقل يك گشتى بزنيم تو شهر.
نزديك يك مسير تاكسى خطى، خم شد بند كفشش را كه شل شده بود، ببندد. گفتم زود باش. داداشم تو اين خط كار مى كند. ببيندم واويلا ست، دختره برو بر نگاهم كرد. گفتم بهش چطورى موهاى بلندم را دور دستش مى پيچد و من را دور تا دور حياط به در و ديوار مى كوبد. لاى انگشت هام هنوز از مداد و خودكارى كه داداشم مى گذاشت و فشار مى داد، كبود بود، آن را هم بهش نشان دادم. گفتم با دو پا مى رود روى شكمم و تهديد كوچكش اين است كه زير گلويم چاقو بگيرد. داستان بابامم راهم گفتم. دختره گفت: حالا مى خواهى چه كار كنى؟ بيا با همين سربازه كه خوشش آمده ازت، بزن برو.
گفتم: از ۱۹ سالگى تا حالا قصدم اين است كه از خانه بزنم بيرون. ولى كجا بروم، جايى را ندارم. كسى را نمى شناسم.
چند روز بعد، اين پا و آن پا كردم و بالا خره با سربازه قرار گذاشتيم پشت خرابه هاى شهر. يارو با دوستش كه او هم يك سرباز بود، آمد. گفت اينم غريب است. بچه شهرستان است، هواش را داشته باشيد.
كار از كار گذشته بود. شماره تلفن خانه مان را دادم به آن سربازه. گفتم تا بعد سيزده بدر تلفنمان قطع است. گاهى قرار مى گذاشتيم پشت همان خرابه ها و...
اهل يكى از روستاهاى كرمان بود. مى گفت يكى از روستاهاى دهات ما، عوض دختر مواد مى دهند.
زد و سربازه تصادف كرد، منتقلش كردند به بيمارستان يك شهر ديگر. من ماندم و رفيقش. يك روز هم دو تا ديگر از دوست هاش را آورد...
خلا صه ديدم ديگر نه، نمى شود. بايد بزنم بروم. چشم و گوشم هم ديگر باز شده بود. از چيزى و كسى هم واهمه اى نداشتم. سر دو ماه نشده گير افتادم. گفتند يا بهزيستى يا خانواده. لا م تا كام حرف نزدم و آدرس ندادم. رفتم بهزيستى.
موقع دستگيرى توى كيفم فقط دو تا چيز بود. قرص ضدحاملگى و عكس برادرم. برادرى كه يك روزى تا حد مرگ ازش مى ترسيدم. تا ۲۵ سالگى سه تا بچه داشتم كه هر كدام به يك جايى و دست يك خانواده اى لا بد سپرده شده بودند. اگر هم ببينمشان هيچ كدام را نمى شناسم، آنها هم همين طور. نه باباهاشان معلوم است نه...
تو تهران كه دستگير شدم يك شلوار و مانتو كوتاه تنم بود، موهام روهم تازه زرد كرده بودم. قاضى كه داشت حكم حبس مى داد، هى خنده ام مى گرفت، نمى دانم چرا، شايد چون ديگر هيچ چيز برام مهم نيست.
از خواهرم شنيدم كه عروسى كرده، بابام هم مريض شده، دكترا عملش كردند. مى گويند داداشم هنوز يك خروس جنگى است.
نمى دانم اگر دستشان بهم برسد با من چى كار مى كنند. يا شايدم يادشان رفته يك روزى يك دخترى به اسم سكينه كه از چهارسالگى بى مادر و پى پناه بزرگ شد، آنجا و با آنها زندگى مى كرده است.
اينجا، تو بند فرهنگى كارهاى مختلفى ياد گرفتم؛ قالى بافى، گليم بافى، ديگر فقير نيستم، چون كار بلدم. حبسم را كه بكشم، بيرون كه بروم، هم مى توانم كار كنم، هم اينكه از خودم مراقبت كنم. «
سكينه كه حرف مى زند دلم مى گيرد. كى باور مى كند سكينه، با ابروهاى پر و پيژامه ساده اى كه به پايش داره و دارد بند فرهنگى را جارو مى زند، اين همه بلا و مصيبت سرش آمده باشد. به چشم هاى سياه و درشت سكينه، كه توش هنوز خنده و معصوميت موج مى زند نگاه مى كنم و به اين سئوال بزرگ فكر مى كنم كه سكينه بيشتر قربانى چه چيزى شده است. فقر فرهنگى يا فقر اقتصادى يا هر دوى اينها و صد تا چيز ديگر با هم.
ننگ به گردن خلخالى
بيست و دو بهمن است و هيچ كس حاضر نيست بار اين ننگ را به دوش بكشد. از همه مهم تر آنهائى هم كه بودند حالا دست برداشته اش و حاشا ميكنند كافى است بخوانيد كه ابراهيم يزدى كه همه ديدند در تلويزيون كه چطور هويدا و نصيرى و تيمسار مهدى رحيمى را محاكمه ميكرد حالا شده مدافع حقوق بشر.
ايسشان در خاطراتش به خاطر انقلاب گفته است هويدا آماده شده بود كه از ۱۴ سال نخست وزيرى خود سخن بگويد، يكى از آقايان روحانى كه آن جا بوده و من مايل نيستم الان اسم او را ببرم در راهرو با هفت تير كمرى خودش هويدا را كشت و بعد هويدا را بردند روى صندلى اش نشاندند و عكس گرفتند و حكم اعدامش را برايش قرائت كردند.
دكتر ابراهيم يزدى دبير كل نهضت آزادى ايران در سالگرد انقلاب اسلامى در فيلم كوتاهى در خلال بيان خاطراتش مطالب جديدى را از اعدام هويدا مطرح كرده است. وى در اين فيلم مى گويد: وقتى هويدا را از پادگان جمشيديه به مدرسه رفاه آوردند به من گفت كه فلانى من حرف هاى زيادى دارم كه بايد بزنم. اين خيلى طبيعى بود فردى كه ۱۴ سال نخست وزيرى يك نظام را كرده است اطلاعات بسيار گسترده اى از درون نظام داشته باشد. پيش فرض من اين است كه مى خواست راجع به نظام گذشته حرف بزند. من با توجه به اين كه اطرافيان شاه يك عداوت خاصى با هويدا پيدا كرده بودند و به همين دليل او را به زندان انداخته بودند نگران بودم كه در آن اتاقى كه همه فرماندهان نظام قبل در آن بودند او را در آن اتاق خفه اش بكنند. بنابراين من در مدرسه رفاه يك اتاق ديگرى را ترتيب دادم كه هويدا را آن جا تنها نگهدارى كنند. من به آقاى خمينى گفتم كه هويدا اسرار زيادى دارد. زمانى مى شود كه ما مى گفتيم خاندان پهلوى فاسد بودند و روابط كثيفى داشتند، خب ما مخالف بوديم و مى توانستيم هر حرفى را بزنيم. اما نخست وزيرى كه ۱۴ سال مسئول بود است مى خواهد حرف بزند. بايد بگذاريم حرفش را بزند. آقاى خمينى پيشنهاد من را پذيرفت. به خلخالى گفت همان جور كه فلانى مى گويد عمل كنيد. دكتر يزدى در جواب سوالى در مورد نحوه اعدام هويدا مى گويد: هنگامى كه هويدا شروع كرد كه بگويد در دوران ۱۴ ساله زمامدارى او به عنوان نخست وزير شاه چه اتفاقاتى افتاده است و خاطراتش را بيان بكند، رئيس جلسه به دادگاه تنفسى كوتاه مى دهد. موقعى كه هويدا به راهروى دادگاه مى ايد يكى از آقايان روحانى كه آن جا بوده و من مايل نيستم الان اسم او را ببرم در راهرو با هفت تير كمرى خودش او را مى كشد. بدين ترتيب آقاى هويدا را مى برند روى صندلى اش مى نشانند و عكس بر مى دارند و حكم اعدامش را برايش قرائت مى كنند و بعد مى برند. اصلا چنين چيزى نبود كه اعدامش بكنند.
يزدى دارد تقصير را به گردن خلخالى مياندازد كه از اول با او دشمنى داشت. غافل از اينكه خلخالى به سزاى اعمالش رسيد و سرانجام در حالى كه سرطان داغانش كرده بود و بدنش كرم گذاشته بود در بيمارستان سپاه پاسدارن مرد. در حالى كه صلاحيتش را هم رد شده بود و در دوره خامنه اى به زندان هم تهديدش كرده بودند.
|