Nimrooz
Vol. 18, No. 971, February 29, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۱ - جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۸۶
مهدى قاسمى
بازديدى از كارخانه هاى «ملت سازى و مليت پردازى» براى مردم ايران
بايد بگويم كه اين قضيه [تشكيل فرقه دموكرات آذربايجان] براى ما [رهبران حزب توده] خيلى تعجب آور بود كه ما را به عنوان حزبى كه در كار بود، اصلاً در جريان قضيه نگذاشتند، به طورى كه ما كاملاً در مقابل يك امر انجام شده قرار گرفتيم. حزب توده اصلاً اطلاع نداشت كه چنين عملى، چنين فرقه اى تشكيل مى شود، براى ما تعجب آور بود [به خود مى گفتيم] چرا اينطور شده؟ اين چه كاريست... ؟
از خاطرات ايرج اسكندرى صفحات ۱۷۰-۱۷۱
003855.jpg
مهدى قاسمى
در يكى از شماره هاى نه چندان دور نيمروز (تيرماه ۸۶) مقاله اى داشتم با عنوانِ «ايران در معرض سهمگين ترين خطرها» و به شرح نظر، نوشته بودم: «معضل بزرگ و خطرناك ما ايرانى ها، دو بُعد اساسى دارد، يكى نَفسِ رژيم كه تمامى مصيبت ها برآمده از اوست و ديگر مسأله انهدام و تجزيه ايران...»
به صدق تمام مى گويم، در اين چند ماهى كه از نشر آن مقاله مى گذرد- از موضع يك شهروند عاديِ ايرانى كه هيچگاه فضاى عاطفى و وجدانى اش از تعلق خاطر به سرزمينى كه همه هستى او را ساخته، تهى نمانده است- با احساس جدّى و جدى تر شدن آن خطر، لحظه اى از فشار اندوه و دغدغه فارغ نبوده ام، هر چند بعيد نمى دانم كه در جمع خوانندگان اين سطور، فراوانند كسانى كه چه بسا بيش از من و دقيقاً در همان هوائى كه مرا منقلب كرده است زندگى را در تب و تاب تشويش گذرانده اند ولى گمان مى كنم خالى از سود نباشد اگر بتوانم به كمك يافته هاى خود بر اين زمينه، تصويرى هر چه روشن تر از هيولاى خطرى كه گام به گام به خانه تاريخى ما نزديك شده است، ارائه دهم.
بارى، در تمامِ زمان فاصل ميان نشر آن مقاله تا هم اكنون كه قلم بر كاغذ آورده ام، بى هيچ مبالغه روزى را پشت سر نگذاشته ام كه در آن با نمود و نشانه اى از آن «خطر سهمگين» خصوصاً در آن بُعدى كه موجوديت و تمامت ارضى ايران را هدف گرفته است- مواجه نبوده ام و اين را يك دعوى برآمده از بدگمانى و حتى گمانى خشك و خالى و يا حاصل جوشش هاى عصبى و مهار ناپذير نگيريد، كه شرح واقعيتى است تمام و مبتنى بر انبوه شاهدها و مدرك ها....
اينهم گفتنى است كه اگر «سوداگران و دلالان اين بازارهاى سياه» درگذشته ها، مراقبت وسواس آميزى داشتند تا دست كم در مراحلى قصد غائى خود را پنهان نگاهدارند حالا ديگر- فراموش نكنيم با سوءاستفاده از سياهكارى رژيم تهران- پروائى ندارند تا آنچه را كه در راسته هاى سلطه جوئى و سودپرستى در دِماغ خود پرورده و تدارك ديده اند، بى دريغ روى دايره بريزند و براى به حق جلوه دادن باطل خود، هزار «حجت» به اصطلاح تئوريك و فلسفى و تاريخى ببافند و حتى بر اين عارضه هاى ذهنى كه زاده همان خصلت «سلطه جوئى و سودپرستى» است، برچسب «علمى» بنشانند، تا هاضمه مغزهاى ساده انديش به تحريك اين «بافته هاى» ميان تهى ولى خوش آهنگ و خوش ظاهر تيزتر شود.
(لابد بسيارى از ما به خاطر دارند كه چگونه دستگاه مخوف پليسى استالين- بريا هزاران و هزاران، حتى از مخلص ترين ماركسيست هاى روس را به جرم عدول از مقدسات «سوسياليسم علمى» و خيانت به آرمان پرولتاريا روانه گورستان ساخت.)
گمان مى كنم، نقل اگر چه كوتاه شده گزارشى درباره تشكيل اجتماعى كه به تازگى در يكى از شهرك هاى نزديك (واشنگتن، پايتخت ايالات متحده آمريكا) و به منظور بزرگداشت خاطره «قيام فرقه دموكرات كردستان در سال ۱۳۲۴» برپا بوده است. - پيش و بيش از هر تحليلى، درك منظور را روان تر خواهد ساخت. در اين گزارش كه بر آن عنوان (جشن سالگرد تأسيس جمهورى مهاباد) نهاده شده است، مى خوانيم:
«روز يكشنبه ۲۷ ژانويه، مراسم ويژه اى به مناسبت شصت و دومين سالگرد جمهورى كردستان معروف به» جمهورى مهاباد «در هتل» وستپارك «واقع در» فك لِين «ايالات ويرجينيا برگزار شد. در بخش نخستين اين مراسم از جمعى ميهمانان آمريكائى و ايرانى كه از آنان براى شركت در اين جشن دعوت به عمل آمده بود پذيرائى شد. آنگاه رئيس انستيتوى كُردى واشنگتن و نماينده حزب دموكرات كردستان ايران در آمريكا بياناتى ايراد كردند. در بخش دوم كه از عموم دعوت به عمل آمده بود، ابتدا سرود ملى كُرد پخش شد و آنگاه پيام معاون دبيركل حزب كردستان ايران قرائت گرديد...» دنباله گزارش را با دقت بيشترى بخوانيد:
(... در پى خواندن پيام حزب [كردستان ايران] به زبان انگليسى، پيام هاى حزب دموكرات كردستان عراق، اتحاديه ميهن كردستان، حزب «آزادى كردستان، حزب همبستگى مردم الاهواز (منظور خوزستان و مردم عرب زبان خوزستان است)، اتحاديه جوانان كرد و نيز پيام هائى از جانب» كنگره مليّت هاى ايران فدرال (واحد آمريكا) و جامعه بلوچ هاى آمريكاى شمالى يكى پس از ديگرى خوانده شد «اين توجه لازم است كه در سال گذشته نيز نظير چنين اجتماعى از» مليت هاى تحت ستم مضاعف پارسيان «البته آن بار، به تدبير و تدارك آقاى» مايكل لدين «يكى از نامداران گروه موسوم به» نئوكنسرواتيو «آمريكا برپا شده بود كه در آن محفل نيز نمايندگان» خود برگزيده «ملت هاى» بلوچ و تركمن و آذرى و كرد و لُر و گيلك «تا توانستند از سوز و ساز خود در عالم بى نصيبى از استقلال» ناليده و نوحه خوانده بود و اما «جشن» اخير كه گفته شد به بزرگداشت شصت و دومين سالروز تأسيس «جمهورى مهاباد» تعلق داشته است، خواه ناخواه خاطره سبز شدن ناگهانى «فرقه هاى دمكرات آذربايجان و كردستان» را تداعى مى كرد كه اندكى بعد به چند و چون پاگيرى آنها، در شرائط حضور ارتش شوروى در ايران خواهم پرداخت.
نكته قابل توجه ديگرى كه در گزارش آن «جشن ملى» منعكس شده، اصرار فوق العاده ى، سخنورانى بود كه در كاربُردِ كلمه «مليت» و يا «ملت» به لحاظ تميز هويت سياسى اهالى آذربايجان و كردستان و عرب زبان هاى خوزستان و تركمانان و بلوچ ها از پارسى زبان هاى گويا ستمگر- حتى فراتر از اصرار، وسواس داشته اند كه پيدا است اگر تك تك آنها را از محدوده جغرافيائى ايران امروز جدا كنيم، آنچه در ته بساط بنام «كشور ايران» باقى مى ماند، چند شهر و شهرك و روستا است كه لابد آنها از سَرِ «فتوت و ايثار» به «پارسى زبانان» تفويض شده است. همين جا، اشاره به اين نكته را لازم مى دانم كه چنين برداشتى خود كمال واقعيت است و در آن مطلقاً از افراط و مبالغه نشانى نيست. كسانى كه با مطبوعات آمريكائى و خصوصاً درجات وابستگى بسيارى از آنها، با كانون هاى نفوذ و قدرت مالى و سياسى آگاهى دارند، به يقين نقشه «جديد» خاورميانه را كه پيدا است به تازگى در پاره اى از مراجع سياست پرداز اين كشور طراحى شده و براى نخستين بار به وسيله نشريه معتبر «آتلانتيك» به چاپ رسيده است، مشاهده كرده اند و محتملاً مقاله مفصلى را كه در آن به شرح ويژگى هاى جغرافيائى و جمعيتى هر يك از انبوه كشورهاى «قريب الظهور» اين منطقه اختصاص يافته است، خوانده اند.
در سطور پيشين، اشاره كوتاهى داشتم به اين كه، سوداگران اين بازار سياهِ ملت سازى و ملت فروشى در گذشته ها وسواسى داشتند در پنهان كارى ولى اين دعوى نيازمند توضيحى است وگرنه به اتهامى ناروا تعبير خواهد شد.
پس از شكست توطئه تجزيه آذربايجان و كردستان كه كمى بعد شرح خواهم داد. خدمت دو تن از سياستمداران استخوان دار ايران (دكتر مصدق و قوام) هر چند در دو راسته متفاوت به خاموش شدن آن آتش ايرانگير پايان داد- بازيگران ان صحنه تا سال هائى چند هر گاه سخن از آن ماجرا پيش مى آمد. بر نقل اين نظر اصرار مى ورزيدند كه «ما هرگز در انديشه تجزيه ايران نبوديم» و در سال هاى اخير نيز كه بار ديگر آن زمزمه هاى خُفته، به دلايلى فرصت طنين يافتند، ابتدا با تكرار همان ترفند (كه ما را با تجزيه طلبى كارى نيست) خود را «مجاهد» راهى معرفى مى كردند كه به مقصودى فراتر از يك «نظام فدرال» براى «اقوام ايرانى» منتهى نخواهد شد. ولى خرده خرده با تكيه به قدرت هائى (كه البته بنا بر محاسبات خاص خود) با آنها همسو شدند، مصلحت در آن ديدند كه بزك ها را بشويند و با سيماى واقعى قدم در ميدان بگذارند و قصه «مليت ها» و «ملت هاى استقلال طلب» ايران را سر بگيرند و البته اهل نظر هم از اين واقعيت غافل نبودند كه آن حركات پاورچين و پُر احتياطِ نخستين كه از كوشش براى پوشاندن «مقصد آخرين» مايه مى گرفت، حاصل هراسى بود از اين كه نكند با عُريان شدن مغز توطئه، آتشفشان احساسات توده ها و چه بسا سوزان تر و سنگين تر از هر جا، در متن زندگى «مردمان خودى!» به ويژه مردمان كُرد و آذرى، سرباز كند خاصه كه بر دلالان كار پنهان نبود كه اين دو تيره نه فقط همواره خود را عضوى از خاندان ايرانى دانسته و خوانده اند كه حتى از پاسداران و متوليان بقاى ايران در بستر تاريخ قديم و معاصر ايران شمرده و بر نقش خود در اين رهگذار به حق باليده اند و مى بالند.
بار ديگر ناگزيرم، كمى از مسير مطلب فاصله بگيرم و بر شمه اى از دنياى باورهاى سياسى و آرمانى خود استناد كنم تا پيشاپيش راه را بر هرگونه داوريِ ناروائى بسته باشم.
دوستان نزديك من بر اين واقعيت اِشراف دارند كه در متعلقات ذهنى و عاطفى من، محلى براى افراط و تفريط به ويژه در قلمرو «مسائل ملى» نمى توان يافت.
بى شك مانند هر ايرانى و هر انسان بهنجار به زاد بوم خود علاقه دارم حتى در اين روزگار تلخ كه متأسفانه به دست گروهى از بندگان و بندى هاى زر و زور، كه خود را «پناهگاه» اسلام ناب محمدى مى دانند چهره زشت و ناخوشى از ايران به جهانيان ارائه شده است، هيچ دليل «عقل و عاطفه» پسندى نمى يابم تا در جمع خارجيان نيز بر تبار ايرانى خود پرده بيندازم ولى در همين حال نيز هرگز روى به خودستائى نداشته ام هيچگاه بر سَرِ اين دعوى تقلا نكرده ام تا به مخاطب خود تزريق كنم كه «فضيلت قومى» من نه فقط بى همتا كه بى چون و چرا است. زيرا چنين تراوش هائى را حاصل خَبط دِماغ مى دانم.
هيچ ابائى نداشته ام و ندارم كه بگويم «من نخست انسانم و آنگاه ايرانيم» و به همين سياق براى ساير انسان ها، فراسوى اختلاف در رنگ پوست، جنسيت، مذهب و عقيده سياسى حرمت قائلم و در همين رهگذار اعتقادى، پيش افتادگى و پس افتادگيِ اقوام و ملت ها را امرى نه ذاتى كه عَرَضى مى دانم. اجمالاً و حرف آخر اين كه، «ناسيوناليسمِ» مقبول ذهن من، آميخته به دوستى با همه انسان ها و ملت ها و پذيرش حقوق متساوى براى آنها است، بدانگونه كه در اعلاميه جهانى حقوق بشر منعكس شده است.
از اين ديدگاه، آنچه زمان تا زمان، در اين جا و آنجا زير عنوان «ناسيوناليسم» ولى آگنده از خشم و برترى جوئى مطرح شده و يا در قالب چركين ترين و منفورترين «مذاهب سياسى» نظير فاشيسم و نازيسم، شكل گرفته و چندش آورترين جنايات را باعث آمده است در هيچ سمت و سوئى با آن «ناسيوناليسمى» كه هر چند مولود دوره اى از تاريخ نوين بشر است ولى ريشه در اعماق تاريخ و فرهنگ اقوام بسته است. آرى، در هيچ سمت و سوئى: «آن» كه به توحش آلوده با «اين» كه به تمدن آميخته، سنخيت و نوعيت نداشته است.
از چنين منظرى است كه «ناسيوناليسم» را حتى در مفاهيم امروزيش، محصولى از طبيعت انسان مى يابيم كه مالاً انساندوستى را هم با خود دارد.
اينك اگر سئوال كنيد كه در شرح تفصيلى اين قبيل مسائل، سر به چه سودائى داشته ام؟ پاسخ من اين است كه مى خواهم در طرح اين نظر، راحت تر اداى مطلب كرده باشم كه: اگر در انتهاى ذهنِ اين كارخانه داران و سوداگرانِ «مليّت ساز و ملت فروش» نوخاسته اندك فروغى به نشانه رسوبى از آن «ناسيوناليسم» طبيعى و انسانى و مثبت، سوسو مى زد، نه تكليفى ملى و مردمى در راه «مقابله» با آنها براى خود مى شناختم و نه طبعاً باعثى پيش رو مى ديدم كه مرا به چنگ تشويش و دغدغه بيندازد.
به بيان معكوس، آنچه مرا به «بَدَلى بودن» اين ناسيوناليست هاى نوظهور آگاه مى كند، در وجهى، رويكرد آنان به «جعل تاريخ» است آن هم با توسل به «تئورى هائى» كه خود بر «مطلقيت» و «وحى گونه» بودن آنها ابرام دارند، در حالى كه واقعيت هاى تاريخى بر بطلان اين بافته هاى ذهنى به كرّات امضاء گذاشته اند.
و در وجه ديگر، سابقه نه فقط مشكوك بلكه پر خدشه آنها است كه تاريخ سده اخير، اشكال جوراجور آن را به ويژه در آن خط كه قبله الهام خود را فصل به فصل چرخانده اند، به روشنى ثبت كرده است و از آنجا كه از اين داورى صحيح هم بى خبر نيستم كه گفته اند «برهان هر ادّعا با مدعى است» كوشش خواهم كرد، تا در برابر هر نظر- البته در حدّى كه حوصله يك مقال جواز مى دهد- دليل آن را نيز ارائه دهم.
در بطلان ادعاى حضرات كه عمدتاً درون شعار پوچ و واهيِ «ستم مضاعف پارسيان بر اين و آن» جاسازى شده است نيازى به بحث و جدل ندارم، چرا كه پير تاريخ، در نقل حوادث روزگاران، خاصه از آغاز سُلطه عَرَبان، رواياتى به دست مى دهد از اين دست كه در بسيارى از دوران ها، مردمان ايران زمين، حتى افزوده برخلافت تازيان ناگزير به تحمل حكومت تركان يا ترك زبانان چون (غزنوى ها، سلجوقى ها، خوارزمشاهيان و تمامى دوره هاى حكومت مغولان و تيموريان و...) بوده اند. بنابراين اگر بتوان با «جعل» شعارگونه هائى نظير «ستم مضاعف پارسى بر غير پارسى» قصه اى بافت، افسانه «ستم مضاعف تركان و يا تازيان بر پارسيان» مصداق زنده تر و واقع بينانه ترى پيدا مى كند.
همچنان در وجه نظر بر معيارهاى تاريخى به حوادث عصر مشروطه خواهى مى رسيم كه نه فقط بر پوكى و پوچى بهانه «ملت تراشان» بَعدى و كنونى مُهرِ تصديق مى كوبد كه به نحوى گويا و روشن، رگه هاى سلطه جوئى و فرصت طلبى و سودپرستى را در اندرون اين بهانه ها برملا مى كند در اين زمينه، از مجموعه شاهدها، ياد از نقش مردم آذربايجان در احياى جنبش آزاديخواهى ايران كه با كودتاى محمدعليشاه و فرماندهان روسى قزاقخانه او، مى رفت تا از مرز زوال نيز درگذرد، به تنهائى گواهى است بر اين واقعيت كه پيوند اين مردم به خاندان ايرانى شان تا چه اندازه استوار و در مقابل اتكاء به افسانه هاى فريب آميز «ملت تراشان» و جعل «مليت» غير ايرانى براى آنها تا چه حدّ مغرضانه است.
گفتنى است كه مقاومت درخشان و سرانجام پيروزى قهرمانان آذرى كه به شكست قواى استبداد (و در واقع شكست حاميان روسى آن) و فتح تهران و فرار زبونانه محمدعليشاه و پناه گيرى او در سفارت روس منتهى شد، از آغاز تا انجام، در همه لحظه ها از احساسات «ايران دوستى» نوا مى گرفت. ترجيح مى دهم، وصف صحنه اى از آن عوالم بحرانى و هراس انگيز را كه دلاوران تبريز برغم استيلاى استبداد محمدعليشاه بر سراسر ايران، پشت به همت سردار خود (ستار) تصميم مى گيرند تا از استقلال و آزادى وطنشان (ايران) تا پاى جان دفاع كنند- به قلم احمد كسروى (وقايع نگار برجسته جنبش مشروطه خواهى) واگذارم كه خود آن روزها جوانى بود با شور آزاديخواهى و كوششى داشت تا حوادث تبريز را آنگونه كه مى گذشت ثبت كند و انگيزه هاى آن قيام ملى را كه در قلمرو معانى، به كلماتى چون دليرى و ايثار و احساس مسئوليت ملى مفاهيم تازه اى مى بخشيد، براى نسل هاى آينده به صورت درسى سخت عبرت آموز و به حق آموختنى به ميراث بگذارد.
نقل احمد كسروى است:
«راستى اين ايستادگيِ گُردانه ستارخان يك كار بزرگى است.
در تاريخ مشروطه ايران هيچ كارى به اين بزرگى و اَرجدارى نيست. اين مرد عامى [ستارخان فروشنده اسب بود و نمونه اى صادق از قهرمان هائى كه از متن زندگى توده ها برمى خيزند] از يكسو اندازه دليرى و كاردانى خود را نشان داد و از يكسو مشروطه را به ايران بازگردانيد. مشروطه از همه شهرهاى ايران برخاسته، تنها در تبريز بازمى ماند، از تبريز هم برخاسته تنها در كوى كوچك» اميرخيز «بازپسين ايستادگى را مى نمود. در سايه دليرى و كاردانى ستارخان بار ديگر به تبريز بازگشته، سپس نيز به همه شهرهاى ايران بازگرديد... .»
كسروى در پى شرحى از شدت فوق العاده حمله به سنگر ستارخان و ايستادگى مجاهدان، به اين نكته مى پردازد كه ظاهراً كنسول روسيه در تبريز (پاختيانف) با درك اين كه قواى ستّار نه آن است كه به سادگى بتوان از پايش انداخت، تصميم مى گيرد كه شخصاً از ستار ديدارى كند بلكه بتواند او را با وعده اى يا دَرِ باغ سبزى بفريبد و خاموش سازد. نقل ماجرا را بار ديگر به قلم كسروى مى سپارم:
«فردا آرامش بود [كسروى در سطور قبل از جنگ سختى بر ضد مجاهدين اميرخيز و به وسيله تفنگ و اول بار گلوله توپ، در روز بيست و چهارم تير ماه رخ داده ياد كرده است] گويا در اين روز يا فردايش بود كه پاختيانف آگاهى داد كه به اميرخيز خواهد آمد. ستار بسيج پذيرائى كرده، كسانى را از سر دستگان نيز براى بودن و گفتگو كردن خواند. كنسول چون درآمد پس از نشستن و حال پرسيدن چنين آغاز سخن كرد: امروز به خيابان و به دوچى رفتم [نام محل ديگرى است از شهر تبريز كه آخوندهاى حكومتى و سر سپرده به روس و تيراندازان ضد مشروطه خيمه و سنگر داشتند] و اكنون به اينجا آمدم كه از شما پيمان گيرم كه به جنگ پيشدستى نكنيد تا پيشامد با گفتگو پايان پذيرد. ستارخان پاسخى ساده داد. گفت: ما هيچگاه به جنگ پيشدستى نمى كنيم و هميشه از آن سو به ما مى تازند و ما جلوشان را مى گيريم... كونسول به ستارخان پيشنهاد كرد كه بيرقى از كونسولخانه فرستاده شود و او به دَرِ خانه خود زده، در زينهار دولت روس باشد و نويد مى داد كه سر قره سورانى (پستى شبيه ژاندارمرى) آذربايجان را از دولت براى او بگيرد. ستارخان چنين گفت:
جنرال كنسول من مى خواهم هفت دولت به زير بيرق ايران بيايد، من زير بيرق بيگانه نروم. كونسول كه اين پاسخ را نه بيوسيده بود. [فكر نكرده بود] خيره ماند و چون برخاست برود، ستارخان هفت تن از سواران قره داغ را كه در جنگ ها دستگير كرده بود به او سپرد... كونسول از اين رفتار بسيار شادمان شد.»
حالا اين ظرافت عمل ها به جاى خود كه شايد از ديدگاه كسانى به دليل ظهور از فردى در تعلق توده هاى مردم، خارق العاده بنمايد. امّا گمان مى كنم پاسخ اين پرسش سهمِ كارخانه داران «مليت تراش و ملت ساز» در صحنه باشد كه بگويند آيا آن ستارخانِ برخاسته از ژرفاى زندگى توده هاى مردم را «ستم مضاعف پارسيان» بدان «كج راهه ها!!» مى كشاند؟
اين حكايتى بود از دنياى توده ها، در قلمرو انديشه نيز تاريخ جنبش مشروطه خواهى يادآور انبوه انديشه گرانى است كه زبان مادرى آنها پارسى نبود. نظير طالبوف تبريزى و آخوندزاده و شبسترى و تقى زاده و ميرآقا ابراهيم تبريزى و شيخ ابراهيم زنجانى و انبوهى از اين رديف كه در خط روشنگرى به هر تلاشى كه دست مى زدند، اصرار داشتند تا به مخاطبان خود حالى كنند كه در هر قدم دل به آزادى و ترقى و استقلال وطنشان (ايران) بسته اند. بايد از اين طايفه «ملت تراش و مليت ساز» كنونى پرسيد آيا در ميزان داورى شما، مجاهد انديشه گرى چون ميرزا عبدالرحيم طالبوف كه به حق او را از پيشاهنگان، نهضت ملى مشروطه به ويژه در حوزه نشر افكار نو و ترويج آزادى و آزادى طلبى شناخته اند، به گناه و گمراهى مبتلا شده بود كه مخلصانه مى نوشت: «... بايد بفهميم اين وطن كه وظيفه ما در خط او و ترقى او، هر نوع فداكارى و جانسپارى است» ايران «است كه اسامى شهرهاى معروفش شيراز و اصفهان و يزد و كرمان و... قزوين و رشت و تبريز و خوى و ساير ملّحقات اوست. غيرت و حميت بشرى فقط در عزت وطن و ناموس وطن و ازدياد ثروت وطن است و بس.... نقل از كتاب» احمد «كه طالبوف خود گفته است. آن را به سياق كتاب» اميل «اثر ژان ژاك روسو خلق كرده است.»
به گواه از اين واقعيت تا بخواهيد شاهد و سند در ميان است كه در آن دوران (جدا از اين مقوله كى از كجا برخاسته است) هر چه از مغز و توان نمايندگان نهضت ترقيخواهى ايران تراوش مى كرد ارمغانى بود براى بهروزى ايرانيان و عزت ايران و آنچه مطرح نبود خيمه شب بازى هائى از اين دست كه چند دهه اى است در قالب «مليت پردازى» و «ملت سازى» باب شده و افسانه هائى از قماش «ستم مضاعف پارسيان بر غير پارسيان» را به زبان ها انداخته است.
به گمان من، انتظار نابحقى نيست اگر كسى از برگزار كنندگان «جشن هاى» گويا خاطره انگيز «قيام هاى ملى!» آذربايجان و كردستان سال ۱۳۲۴- سئوال كند كه آيا آگاهى به چگونگى ظهور و افول آن به اصطلاح «قيام هاى ملى» از محرّمات است كه كمتر به آن روى داريد؟
آيا نسل جوان نبايد بداند، چه شد كه از امروز تا فردائى در آذربايجان و كردستان گروهى عَلَمِ خودمختارى (و در واقع استقلال طلبى) برافراشتند و چه پيش آمد كه فقط با گذشت يكسال، مثل برف آب شدند، آنگونه كه گوئى همه زاده خيال بودند و واقعيتى نداشتند؟
در اين باره، پيشتر اشاراتى داشتم كه اينك مناسب است با شرح بيشترى آن را دنبال كنم.
تشكيل فرقه دمكرات آذربايجان و نظير آن در كردستان، در سايه حضور ارتش سرخ صورت گرفت با اين شرح كه براساس قرارداد معروف تهران (ميان روزولت- استالين و چرچيل) كه مقرر مى داشت ارتش متفقين شش ماه پس از پايان جنگ ايران را تخليه كنند. روس ها به خلاف آن دو ديگر كه حتى زودتر از موعد ايران را ترك كرده اند. وعده خود را شكستند و حتى بدون داشتن بهانه اى بر ادامه حضور در ايران اصرار ورزيدند و درست در اين حال كه عملاً سراسر ايالات شمالى ايران را زير پاى ارتش خود داشتند، «فرقه هاى دمكرات» مثل علف هرز از زمين خدا جوشيدند و ظاهر شدند. نكته فوق العاده جالب توجه در اين گيرودار آن بود كه در اتخاذ چنين تصميمى كه بى ترديد به مراجع امنيتى اتحاد شوروى و شخصى استالين و جيره خواران او نظير «باقراف» ربط داشت به حزب توده ايران كه خود از پروردگان سياست شوروى محسوب مى شد، كمترين سهمى نداده بودند، به طورى كه وقتى گزارش هاى ناظر بر تبديل شدن تشكيلات محلى حزب توده به تشكيلات فرقه سر به نشر گذاشت. حتى رهبران حزب توده ايران را (البته به جز كسانى نظير كامبخش و كيانورى كه ارتباط مستقيم با روس ها داشتند) به شگفتى واداشت. نقل ايرج اسكندرى از رهبران طراز اول حزب توده ايران در اين باره، خواندنى است:
«... در اواخر مجلس چهاردهم جريان آذربايجان پيش آمد كه من در اينجا وارد تاريخچه آن نمى شوم، چون خودم به طور مستقيم اصلاً در آن شركت نداشتم. فقط ناگهان اطلاع پيدا كرديم كه فرقه دموكرات آذربايجان در آنجا حكومت را در دست گرفته و تعدادى از واحدهاى ارتشى را خلع سلاح كرده و يك حكومت مستقل و به اصطلاح خودش خودمختار اعلام كرده است.»
ايرج اسكندرى در جاى ديگر، توضيح مى دهد:
«... در واقع هيچكس با ما راجع به اين موضوع صحبتى نكرد بايد بگويم كه اين قضيه براى ما خيلى تعجب آور بود كه ما را به عنوان حزبى كه در كار بود، اصلاً در جريان قضيّه نگذاشتند. به طورى كه ما كاملاً در مقابل يك امر انجام شده قرار گرفتيم. حزب توده اصلاً اطلاع نداشت كه چنين عملى، چنين فرقه اى، تشكيل مى شود. براى ما تعجب آور بود كه با وجود اين كه ما خودمان آنجا كميته ايالتى داشتيم و در آنجا تا حدودى موفق هم بوديم. آخر، اين چه كارى است؟ چرا اينطور شده؟ اين مسأله در كميته مركزى مورد بحث بود- نقل از خاطرات ايرج اسكندرى صفحات ۱۷۰ و ۱۷۱».
با اصرارى كه در ارائه هر چه كوتاهتر مطلب دارم ولى ناگزير به افزودن چند نكته هستم:
نخست اين كه، هر چند ايرج اسكندرى در شمار آن رديف از رهبران حزب توده بود كه برغم قبول اصالت سوسياليستى براى نظام خودكامه شوروى از كشش هاى «ملى» نيز دور نبودند، ولى گناه مجموعه آنها در آن زمان كه وقتى دانستند، در پس آن توطئه «استعمارى» دولت شوروى و شخص استالين و عروسك هاى او در مسكو و باكو قرار دارند، نه فقط مسكوت كردند كه به راه تأييد افتادند.
دوم اين كه، تنها پس از سقوط مفتضحانه حكومت فرقوى ها بود كه از همه سو آشكار شد. كه اساساً ماجراى (تشكيل فرقه) و (حكومت مختار) به وسيله شوروى ها در آذربايجان و كردستان، پايگاهى حتى در قلمرو تئورى بافى هاى حضرات بر زمينه «ملت و مليت» نداشته بلكه فقط بهانه اى بوده است براى دستيابى به نفت شمال كه روس ها از زمان هاى دور چشم بر تصرف آن داشتند و برهان قاطع اين نظر را در پى امضاء «موافقتنامه ى» مشهور به «قوام- سادچيكف» كه در ۱۵ فروردين ۱۳۲۵ (۴ آوريل ۱۹۴۴) در مسكو انجام شد، به دست مى آوريم كه روس ها (اگر چه جاهلانه) يقين كردند كه به خواست ديرين خود راه يافته اند، با بيرون كشيدن نيروى خود، فرقوى هاى بينوا را كه همچنان به رجزخوانى مشغول بودند، بى كس و بى ياور گذاشتند و رهبر فرقه را كه مستانه گفته بود «مرگ هست و بازگشت نيست، ما پل هاى عقب را شكسته ايم» به فرارى زبونانه ناگزير ساختند هر چند از مبحث ما خارج است ولى اين اشاره لازم است كه چطور آن موافقتنامه نيز در يكسو با جمله اى كه قوام به انتهاى آن افزوده و اجراى آن را موكول به تصويب مجلس شوراى ملى ساخته و در سوى ديگر به اتكاء قانونى كه به همت دكتر مصدق مبنى بر «تحريم هرگونه امتياز نفت به خارجيان» در آبانماه سال ۱۳۲۳ از تصويب مجلس شورايملى گذشته بود- بى ثمر ماند.
ولى در هر حال آنچه رخ داد، جلوه اى از آن حالت هاى نادِر تاريخى بود كه همزمان روشنى خدمت در برابر تاريكى خيانت و خودفروشى قرار مى گيرد.
***
تصور مى كنم نقل حادثه ها در همين اندازه، جوهره دسائسى را كه غالباً پشت به جعل «دفاع از حقوق ملت هاى تحت ستم پارسيان» بر ضد استقلال و تمامت ارضى ايران از دهه ها پيش سر گرفته است، عريان كرده باشد ولى فكر مى كنم پاسخ به پرسشى ديگر همچنان تكليفى است بر عهده كسانى كه با خاطره آن حكومت هاى ورشكسته و فرارى همچنان جشن مى گيرند و پايكوبى مى كنند و ظهور دگرباره شان را آرزو دارند و اين پرسش كه:
چگونه است اگر مى توان، زمانى به قصد دستيابى به تعريفى از «ملت و مليت» به مكتب «رفيق استالين» التجاء كرد به زمانى ديگر بتوان با همان مقصود به «امپرياليسم سنگردار سرمايه و تجاوز» دخيل بست؟

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •