Nimrooz
Vol. 18, No. 971, February 29, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۷۱ - جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۸۶
پيرايه يغمائى- بشنو اين نى...
هيچ!
003900.jpg
پيرايه يغمائى
ديدارى با دكتر «مظاهر مصفا» شاعر، استاد دانشگاه و پژوهشگر
فرزند «اسماعيل مصفا» ست و همواره روح قبيله اى خود را با كارهاى ارزنده و شعرهاى درخشان شاد نگهداشته است
در۱۳۱۱خورشيدى در قم چشم به جهان گشود. تحصيلات مقدماتى را در زادگاهش به سر آورد. پس به دانشگاه تهران رفت و تحصيلات خود را در رشته زبان و ادبيات فارسى تا درجه دكترا پيش برد و سپس در اين راه چون رودخانه اى خروشان جارى شد و سر به سنگ پژوهش كوبيد و از خويش آثار ارزنده اى بر جاى نهاد كه حتا ذكر نام شان هم در اين مجال نمى گنجد. همين قدر مى توان گفت كه:
دكتر مظاهر مصفا در زندگى پربار خود آنى از آفرينش و پژوهش باز نمانده است.
از نيم رخ ديگر- كه تمامى چهره احساس او را در بر مى گيرد- شاعرى است كه راه و كلامش ويژه خود اوست. در شعر او شوريدگى منجمدى جارى است كه حيرانى خواننده را بر مى انگيزد. و با جرأت مى توان گفت كه در اين بخش همانندى ندارد:
دردم از اين كه تافته ام از اميد سرد
داغم از اين كه سوخته ام در شرار هيچ
پرگار سرنگونم و عمرى به پاى سر
برگرد خويش دور زده در مدار هيچ
او در شعر نه تنها به «پوچى رسيدن» خود را با شگفتى اعلام مى كند، بلكه آن را در خود جشن مى گيرد و از اين طريق حس بى اعتنايى خود، آنها را روشن تر نشان مى دهد:
كس خواستار هرگز، هرگز شنيده ايد
يا هيچ ديده ايد كسى دوستار هيچ؟
زيرا كسى است كه رد پاى آب حيات را در چشمه سار مرگ مى يابد:
دنبال آب زندگى ازچشمه سار مرگ
جوياى نخل مردمى ازجويبار هيچ
شادمانى هاى بى بنياد و بهانه هاى پوچ زيستن و اصلا ً اصل و اساس اين بهانه ها و شادمانى ها- يك جا- در شعر او به ريشخند گرفته مى شوند و جواب رد مى گيرند:
عمرى فشانده اشك هنر زير پاى خلق
يعنى كه كرده گوهر خود را نثار هيچ
و در يك كلام بايد گفت كه از لا به لاى واژگان او احساس ديگر گونه اى عبور مى كند.
اينك با آرزوى تندرستى براى اين هنرمند گرامى بخشى از شعر بلند «هيچ» او را با هم به زمزمه مى نشينيم كه زيبايى اش متفاوت است:
دستش توانا، راهش پويا و گام هايش عاشقانه تر باد!
مردى ز شهر هرگزم از روزگار هيچ
جان از نتاج هرگز و تن از تبار هيچ
از شهر بيكرانه هرگز رسيده ام،
تا رخت خويش باز كنم در ديار هيچ
از كوره راه هرگز و هيچم مسافرى
در دست خون هرگز و در پاى خارهيچ
دردل اميد سرد و به سر آرزوى خام
در ديده اشك شايد و بر دوش بار هيچ
دنبال آب زندگى ازچشمه سار مرگ
جوياى نخل مردمى ازجويبار هيچ
دست ازكنار شسته، نشسته ميان موج
پا بر سر جهان زده، سر در كنارهيچ
اصلى گسسته مانده تهى ازاميد وصل
فرعى شكسته گشته پر ازبرگ و بار هيچ
چندى عبث نهاده قدم در ره خيال
يك چند خيره كوفته سر بر جدارهيچ
عمرى فشانده اشك هنر زير پاى خلق
يعنى كه كرده گوهر خود را نثار هيچ
گويايى سكوتم و بى تابى درنگ
تمكين بى قرارى ام و بى قرار هيچ
صراف سرنوشتم و سنجم بهاى خاك
نقاد باد سنجم و گيرم عيار هيچ
جنس همه زيانم و سوداى هيچ سود
سودا گر خيالم و سرمايه دارهيچ
گنجينه دريغم و ويرانه فسوس
اندوهگين بيهده، افسوس خوارهيچ
پرگار سرنگونم و عمرى به پاى سر
برگرد خويش دور زده در مدار هيچ
عزلت نشين خانه بى آسمانه ام
محنت گزين بى در و پيكر حصار هيچ
سرمست هوشيارى و هشيار مستى ام
بر لب شراب هرگز و در سر خمار هيچ
انديشه محالم و سوداى باطلم
معنى تراز صورت و صورت نگار هيچ
در وادى فريبم و لب تشنه سراب
در خانه دروغم و چشم انتظار هيچ
آزاده اسيرم و گريان خنده روى
گريان زچشم خنده برين روزگار هيچ
بد نامى حياتم و بر صفحه زمان
با خون خود نگاشته ام يادگار هيچ
صلح آزماى جنگم و پيكار جوى صلح
بى هم نبرد هرگز و چابك سوارهيچ
تير هلاك يافته ام ازشغاد كيد
خط امان گرفته ز اسفنديار هيچ
بر دوش خويش كشته خود را گرفته ام
تا ظلم گاه معدلت از كار زار هيچ
محكوم بى گناهم و معصوم بى پناه
مظلوم بى تظلم و مصلوب دار هيچ
دردم از اين كه تافته ام از اميد سرد
داغم از اين كه سوخته ام در شرار هيچ
كس خواستار هرگز، هرگز شنيده ايد؟
يا هيچ ديده ايد كسى دوستار هيچ؟
آن هيچ كس كه هرگز نشنيده اى منم
هم دوستار هرگز و هم خواستار هيچ!
=============================================
كشف پدرى ناشناخته
نگاهى به رمان آفريقايى از «ژان مارى لوكلزيو»




«آفريقا» سرزمين رازهاى ناشناخته است كه وقتى همين رازها برملا مى شوند، به جاى آنكه از عظمت و شكوه راز برملا شده كاسته شود، برعكس بر ابهت و شيدايى آن افزوده مى گردد.
آفريقا در كنار بقيه داشته هايش، سرزمين قصه هاى باور نكردنى هم هست. جايى كه آدمى را محسور شگفتى هايش مى كند.
رمان «آفريقايى» نوشته «ژان مارى لوكلزيو» سرگذشت نامه اى به قلم يك رمان نويس برجسته فرانسوى است كه در عين حفظ مستند گونگى خود، شكل و شمايل يك رمان (رمان نو) را هم به خود گرفته. نويسنده در مقام يك راوى شروع به نوشتن مى كند.
ظاهراً اعضاى خانواده او (خودش و پدر و مادرش) شخصيت هاى اصلى داستان هستند، اما در كنار آنها شخصيت ديگرى وجود دارد كه ماهيت انسانى ندارد ولى در طول متن مجموعه ويژگى ها و رفتارهايى به او نسبت داده مى شود كه در نهايت برخوردار از يك وجوه انسانى مى شود.
شخصيت مورد نظر كلمه «آفريقا» ست كه عنوان كتاب هم برگرفته از همين نام است. متنى كه «ژان مارى لوكلزيو» نوشته است، به بخش هاى مختلفى تقسيم بندى شده و در هر يك از بخش ها عضوى از پيكره آفريقا توصيف گرديده است.
«بدن» بخش اول كتاب است و در آن به ابعاد فيزيكى آدم ها در اين قاره شگفت انگيز پرداخته شده. قلم نويسنده همانا قلم يك داستان نويس است كه سعى دارد شخصيت هاى مورد نظرش براى مخاطبان آثارش ملموس تر باشند:
«... از آن زمان، تقريباً تجلى اندام ها، مدام آغاز شد. من، مادرم، برادرم، پسربچه هاى همسايه كه با آنها بازى مى كردم، زنان آفريقايى در جاده ها، در اطراف خانه، در بازار، يا نزديك رودخانه، قامت شان، پوست براق شان با آن چهره هاى مصمم، اما همچون ماسك هاى چرمى سفت و پر از جاى زخم، جاى آيين مذهبى، شكم هاى برآمده...» (ص ۱۵) ادامه متن با توصيف وجوه مختلف شخصيت پدر راوى دنبال مى شود. او پزشكى است كه از سر انسان دوستى راهى سرزمين آفريقا مى شود البته حس كنجكاوى او براى رويارويى با سرزمين هاى ناشناخته و افرادى كه در آن قسمت ها زندگى مى كنند، در تصميم او دخيل است. راوى مدام حالت هاى مختلف شخصيتى پدر را براى خوانندگان آثارش روايت مى كند. پدر با آنكه شخصيت غالب متن است، اما هيچ گاه در روند ماجراها حضور عينى ندارد. او همواره غايب صحنه ها است. بنابراين قضاوت در مورد شخصيت او بستگى به صافى ذهن نويسنده دارد.
علاوه بر شخصيت پدر، جايگاه مادر هم وضعيت مشابه دارد. نويسنده در مجموع حالت ها و واكنش هاى اعضاى خانواده اى را براى مخاطب روايت مى كند كه در اثر تصميم پدر، تجاربى را پشت سر مى گذارند كه براى كمتر خانواده اى ممكن است اتفاق بيافتد. سرگذشت خانواده اى كه با سرگذشت خانواده اى بزرگتر (= مجموعه كشورهاى آفريقايى) گره مى خورد. خط روايى متن به گونه اى است كه گويى سلسله حوادث كوچك خانواده راوى با مجموع حوادث كشورهاى آفريقايى ارتباطى تنگاتنگ دارند.
«ژان مارى لوكلزيو» درباره انگيزه نوشتن داستان «آفريقايى» گفته است: «به وجود آمدن انسان حاصل يك پدر و مادر است. مى توان آنها را نشناخت، دوستشان نداشت، به آنها شك داشت. اما آنها اينجا هستند، با چهره، منش، رفتار و شيدايى شان، پندارها، اميدها، شكل دست ها و انگشتان پايشان، رنگ چشم ها و موهايشان، روش گفتار، تفكرات و احتمالاً سن فوت شان، تمامى اينها گذشته ماست. من مدت ها در رؤيا مى ديدم كه مادرم سياه پوست است.
داستانى براى خود خلق كردم. يك گذشته، داستانى براى گريز از واقعيت. بازگشتم به آفريقا، به اين كشور، به اين شهر، جايى كه كسى را نمى شناختم، جايى كه ديگر با آن غريبه شده بودم. سپس هنگامى كه پدرم در سن بازنشستگى به فرانسه برگشت تا با ما زندگى كند، متوجه شدم كه در اصل، اين پدرم بود كه آفريقايى شده بود. پذيرفتن تمام اين مسائل دشوار بود. بايد به گذشته برمى گشتم و از نو شروع در فهميدن آن مى كردم و آنگاه به ياد آن اين كتاب كوچك را نوشتم.»
«ژان مارى لوكلزيو» گذارى خيره كننده از يك كودكى آزاد و در عين حال پرتلاطم را در اين كتاب به تصوير مى كشد و تجاربى عميق و آموزنده از آفريقا را با خواننده تقسيم مى كند. سال ۱۹۴۸ است. هشت ساله است. همراه مادر و برادرش شهر نيس را به منظور پيوند با پدر ترك مى كند. پدرى كه در نيجريه مشغول طبابت است و در دوران جنگ، همان جا، دور از زنى كه دوستش دارد و دو فرزندش كه بزرگ شدن شان را نديده است، زندگى را سپرى مى كند. توانايى و زيبايى اين كتاب دقيقاً در همزمانى و ادغام دو تعريف است، تعريف آفريقا و پدر كه آنها را همچون دو سرزمين رؤيايى به تصوير مى كشد. ملاقات با آفريقا است كه اين كتاب را همچون يك اتوپرتره مى گشايد: آفريقا بسيار خشن تر، تابناك تر و متاثركننده تر از آن چيزى است كه يك كودك در ذهن دارد. كودكى كه براى اولين بار قدم بر خاك اين قاره مى نهد.
ژان مارى لوكلزيو با روشن بينى و تسامح از چهره پدر، خشونت، خشكى و فقدان عشق و محبت اش پرده برمى دارد، اما هرگز به قضاوت پدر نمى نشيند. وى حتى دست به نگارش لحظات خوشبختى پدر و مادرش مى زند، لحظات خوشبختى آغاز عشق، پيش از به دنيا آمدن فرزندانشان و به دنيا آمدنش را، و آنها را نه تنها در اين لحظات خوشبختى، بلكه در رازى كه آفريقا برايش فاش ساخته است نمايان مى سازد، راز يادگيرى به دنيا آمدن، نگريستن و كشف كردن زندگى، پيش از آنكه چشم از اين جهان فروبندد.
برگرفته از مقاله على الله سليمى/روزنامه شرق ۲۰ تيرماه ۱۳۸۵
==============================================================
ايران را بيشتر بشناسيم...
نمايى از «كوه خواجه» در سيستان
سرزمين سيستان در كنار رود هيرمند يكى از مناطق تاريخى ايران به شمار مى ايد كه آثار و شواهد تمدن هاى بسيارى را در خود جاى داده است. تمدن هائى كه به خاطر رود هيرمند و درياچه هامون در اين منطقه شكل گرفته اند و بعضى از آنها داراى قدمتى پنج هزار ساله هستند. شهر زابل نيز در منطقه سيستان يكى از شهرهاى قديمى اين سرزمين به حساب مى ايد كه آثار تاريخى ارزشمندى را در خود جاى داده كه از جمله مى توان به مكان هاى زير اشاره داشت كه بيانگر دوره هاى تاريخى متفاوتى هستند:
۱- شهر سوخته در ۵۵ كيلومترى جنوب غربى زابل با قدمتى حدود ۳۲۰۰ تا ۳۰۰۰ سال ق. م
۲- باقى مانده هاى شهرى هخامنشى در ۴۴ كيلومترى جنوب زابل در دره غلامان
۳- آثار تاريخى كوه خواجه
۴- قلعه سوخته
۵- ميل سمرقند
۶- تپه هاى بى بى دولت
۷- قلعه سام
در ميان اين آثار «كوه خواجه» كه به آن (كوه خدا/كوه رستم/كوه اوشيدم) هم مى گويند، از اعتبار ديگرى برخوردار است. اين كوه كه در فاصله ۳۰ كيلومترى جنوب غربى زابل واقع شده، در دوره ميترايى و در دوره هاى زردتشتى به سبب وجود آتشكده، عبادتگاه بوده و در دوره هاى بعدى نيز همچنان ارزش و احترام خود را حفظ كرده است.
به باور بسيارى از كارشناسان كوه خواجه يك هنر يونانى، بودايى است كه معمارى بودايى آسياى مركزى و شرق دور را در يكديگر درآميخته است.
شش لايه متوالى سكونت و استقرار از عصر هخامنشى تا دوره اسلامى در كوه خواجه نشانگر تمدن بسيار غنى اين منطقه است.
در وسط كوه خواجه قلعه اى مشتمل بر يك قصر و يك معبد كه آن را بناى سلطنتى مى دانند، در گرداگرد يك حياط وسيع بنا شده است.
در ضلع غربى و شرقى حياط، ايوان هاى سقف دار وسيع و در ضلع شمالى حياط ديگرى واقع شده كه مشتمل بر يك دهليز و گالرى وسيع با پلكانى كه به صفحه فوقانى منتهى مى شود، متصل مى گردد و معبد نيز در آن قرار دارد.
پشت پلكان شمالى، دالان درازى وجود دارد كه نقاشى هاى ديوارى بسيار به آن شكوه خاصى به آن بخشيده است. نقوش به دست آمده از كوه خواجه شامل تصاوير دو سوار كه يكى «اروس» با بال و سوار بر اسب و ديگرى كه قرينه اولى است، بر پلنگى سوار است. علاوه بر اين نگاره ها، تصوير افرادى در حالت هاى مختلف از جمله نواختن آلات موسيقى، رقص، بندبازى و... وجود دارد.
متأسفانه به علت عدم جايگاه هاى اقامتى و رفاهى براى گردشگران و نيز فقدان مراكز پذيرايى و نبودن امكانات اوليه بهداشتى در كنار اين اثر تاريخى، باعث مهجور ماندن و ناشناخته ماندن كوه خواجه شده است. وجود تاريكى مطلق در محيط اطراف كوه خواجه در شب هنگام و عدم امنيت براى عبور و مرورهاى شبانه از مشكلات ديگر گردشگران مشتاق است.
========================================
گربه نامه




گربه صفت
يكى از صفات گربه نمك نشناسى و بى معرفتى است. اگر به گربه صدها بار لطف كنيد آن را نمى بيند اما اگر يك بار كم لطفى ببيند، آن را مى بيند، دندان هايش را نشان مى دهد و به رويتان خنج مى كشد. از اين رو آدم هاى بى معرفت و ناسپاس را هم «گربه صفت» و «گربه روى» و در تلفظ ديگر «گربه كوره» مى خوانند. رودكى در اين زمينه بيتى دارد كه در آن جهان را گربه روى خوانده است:
جز بمادندر نماند اين جهان گربه روى
با پسندر كينه دارد همچو با دختندرا
جا دارد گفته شود كه مادندر، پسندرو دختندر به معناى مادر اندر، پسراندر و دختراندر است.
نسل مان ور مى افتد!
زن ملا مشغول پر كندن چند مرغ بود. گربه اى آمد و يكى از مرغ ها را قاپيد و فرار كرد. زن فرياد زد: ملا، گربه مرغ را برد.
ملا از توى يكى از اتاق ها با صداى بلند گفت: قرآن را بياور!
گربه تا اين را شنيد مرغ را انداخت و فرار كرد.
گربه هاى ديگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسيدند: تو كه اين همه راه مرغ را آوردى چرا آنرا انداختى؟
گربه گفت: مگر نشنيديد گفت قرآن را بياور؟
گربه گربه ها گفتند قرآن كتاب آسمانى آنهاست به ما گربه ها چه ربطى دارد؟
گربه گفت اشتباه شما همين جاست ملا مى خواست آيه اى پيدا كند و بگويد از اين به بعد گوشت گربه حلال است و نسل مان را از روى زمين بردارد!
=================================================================
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ «حريم عشق» مى زنيم و غزل زيباى «به راد مردان» اثر «راحله يار» شاعر افغانى را براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم:





به مرگِ حادثه فرياد مى شوى يانه؟
تو دادخواه پريزاد مى شوى يانه؟
به اشك چهره خود تا بكى كنم گلگون
به ياد حلقه ناشاد مى شوى يانه؟
براى دختر بلخى كه تلخ مى گريد
بلوغِ قامتِ شمشاد مى شوى يانه؟
براى او كه دهانش به مشت مى كوبند
قيامِ قامتِ پولاد مى شوى يانه؟
به نام مذهب و قوم و قبيله طفره مرو
شرار در شب بيداد مى شوى يا نه؟
هزار سال دم از شعرِ عاشقانه زدى
به خاره تيشه فرهاد مى شوى يانه؟
چو عقده در دلِ تنگم گره گره شده اى
چو نعره از لبم آزاد مى شوى يانه؟
به هر كرانه قدم مى نهى به چرخشِ باد
تو در مقابله با باد مى شوى يانه؟
من از كنايه و از استعاره خسته شدم
بگو از اينهمه آزاد مى شوى يانه؟

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •