Nimrooz
Vol. 19, No. 970, February 22, 2008
سال نوزدهم - شماره ۹۷۰ - جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶
نويسنده حسن كريم پور
كيش گم كردگان
چشمان ليلا پر از اشك شد. در حالى كه بغض داشت گفت:
- باشه من حرفى ندارم، اتقاقاً ديگه راهى نمونده، اما خيلى دلم مى خواست بدونم تو چه بيمارى دارى، چى مى خواى. اگر پاى زنى يا دخترى درميون بود، يا اين كه چون بچه دار نمى شم. يا اين كه بهانه اى داشتى كه چرا بچه دار نمى شم، زياد دلم نمى سوخت، دل سوختن كه نه، جدا از دوست داشتن، لااقل دليل قانع كننده اى براى خودم داشتم، اما هيچ كدوم اينا كه گفتم نيس. خيال مى كنى مادرت، پدرت، حتى مسعود برادرت كه رفتارتون با هم مثل دو غريبه هست براى تو دلسوزى نمى كنن. آخر چته؟ از زندگى چى كم دارى، باشه، من چه بخواى چه نخواى از زندگيت مى رم بيرون، يعنى ديگه خسته شدم، دلم خوشه كه شوهر دارم، چه شوهرى كه شب تا صبح نشسته مى خوابه، چه شوهرى كه...
ميان حرفش رفتم گفتم:
- رودرواسى نكن، چه شوهرى كه عقل درست و حسابى نداره، ديوونه س. هيچ چيزش مثل بقيه نيس. مى دونم خودم هم خسته شدم. تصميم گرفتم سر به بيابون بذارم، از اين مملكت برم به شهر و ديارى ديگه، اصلاً از خدا مرگ مى خوام، هيچ اميدى ندارم، هيچ دل خوشى ندارم، هيچ چيز راضى ام نمى كنه، چه مرگمه نمى دونم. فقط موجب نگرانى تو و پدرت و مادر و كس و كار خودم شدم. فرض كن به قول مسعود ساواكى هستم، با اين اوضاع و احوال بايد فرار كنم ديگه.
مادرم و دو خواهرم مجبور به مداخله شدند، ادامه گفت و گو به شب كه پدرم و برادرم به خانه برگشتند كشيده شد، پدرم و مسعود دليل آن همه سرگردانى و حيرانى را در آن يافته بودند كه خيلى ها را در ساواك شكنجه كردم و يا حتى كشته ام و اكنون وجدانم عذابم مى دهد. مادرم و خواهر بزرگم كه احساسى سواى بقيه به من داشتند به پيشتيبانى من گفتند:
- حميد از سال آخر دبيرستان، حتى از وقتى پونزده شونزده سالش بود مثل بقيه نبود، هميشه گيج و منگ و سرگردون بود، مگه يادتون نيس، رفته بوديم مشهد، كوچيك نبود تازه خواست ديپلم بگيره، ديدين خونه اى رو كه اجاره كرده بوديم گم كرد، يادتون رفته سه روز دنبالش مى گشتيم، شمال يادتون رفته نزديك بود خفه بشه، خواستگارى چند تا دختر رفتيم! از صد تا بيشتر....
ليلا بين حرف، حرف آورد و گفت:
- شانس من بخت برگشته بود. چه قدر به خودم مى باليدم كه پسر حاج مصطفى شريفى بين اون همه دختر از من خوشش اومده. چه قدر اين و اون مى گفتن خوش به حالت. چه پسر خوبى، پول نداره كه داره، ماشين نداره كه داره خونه، كار خوب، خونواده آبرودار. خوش تيپ كه هست چه قدر به من حسودى مى كردن. فقط خدا مى دونه تو اين مدت چى كشيدم.
در ميان ناباورى و شگفتى ناگهان مادرم از كوره در رفت، رو به ليلا كرد و گفت:
- كى دست رو تو بلند كرده! چه موقع سرت فرياد كشيده. چه موقع ايرادگير بوده و عصبانى شده و هرچه دم دستش بوده شكونده! چيزى مى پختى مى خورد، كوفت هم جلوش مى ذاشتى صداش در اومد. وقتى هم كه دكتر آب پاكى رو ريخت رو دست همه ما كه بچه دار نمى شى از گل بالاتر بهت نگفتيم. گشنگى بهت داده، بى خرجى گذاشتت، رخت و لباس برات نخريده، هر روز اسباب اثاثيه تون رو كولتون بوده از اين خونه به اون خونه اجاره نشين بودى! عيب حميد اينه كه تو خودشه. مرد بى سر و صداييه، خدا نكرده با زنى سر و سرى داشته، چشم ناپاك بود!
ليلا همراه با آه گفت:
- كاش سرم داد مى زد، كاش از من بازخواست مى كرد، كاش پول نداشت، گشنه بوديم اما مثل بقيه بود، حسرت به دلم موند كه يك مرتبه به من بگه، چه لباس قشنگى پوشيدى. يك بار كه آرايشگاه مى رفتم لااقل به صورت من نگاه كنه. بگه زشت شدى يا قشنگ شدى و خيلى مسائل ديگه كه خجالت مى كشم به زبون بيارم. زندگى خوردن و خوابيدن و رخت و لباس و ماشين نيست. البته گله از وضع مالى ندارم. اما قبول كنين كه حميد....
بگذريم، هرچه بوده گذشته، بى سر و صدا، بدون داد و قال از هم جدا شيم لااقل خيالم راحت مى شه كه شوهر ندارم، البته تو اين مدت هم بدون شوهر بودم. باور كنين دلم براى حميد مى سوزه، تقصير خودش هم نيست. شانس من بوده و اقبال خودش. به قول شما خانم بزرگ شايد، دشمن، اونو جادو كرده باشه.
مژگان و فاطى به ليلا حق مى دادند. فاطى خودش را سرزنش مى كرد كه موجب شده كه او با من ازدواج كند.
در طول مدتى كه ليلا حرف مى زد، مادرم از من دفاع مى كرد، پدرم و مسعود ساكت بودند، بالاخره پدرم زبان به سخن گشود و گفت:
- درد تو چيه پسر، چى مى خواى، اين كه گفتى تو ساواك كار نمى كردى راست مى گى.
او و مسعود را مطمئن كردم از آن بابت خاطرشان جمع باشد كه حتى نمى دانم اداره ساواك در كدام خيابان است.
در حالى كه گرم گفتگو بوديم ليلا با حالتى كه بوى عصبانيت مى داد اما سعى داشت وانمود كند خونسرد است از جا بلند شد به اتاقى رفت كه لباس هايش آن جا بود بعد از مدتى كوتاه لباس پوشيد گفت: من رفتم. فردا منتظرت هستم كه هرچه زودتر نام هر دوى ما از شناسنامه مان خط بخورد. هر چه فاطى كه با او صميمى تر بود، سعى كرد كه از رفتن او جلوگيرى كند فايده اى نداشت. مادرم زير لب نق مى زد چون به او نزديك تر بودم مى شنيدم كه مى گفت:
- انگار دو تا پسر كاكل زرى برامون زائيده زن هست شوهرش تصادف كرده از كمر به پايين فلج شده بدون اين كه خم به ابرو بياره داره شوهردارى مى كنه. ما هم از حميد دلخوريم ولى نمى تونيم كه تنهاش بذاريم.
ليلا گفت:
- نه ديگه خانم بزرگ زندگى اين جورى فايده اى نداره، هرچه زودتر بهتر، كه جدا شيم همين طور كه چند سال پيش عجله داشت كه روز بعد منو عقد كنه حالا من عجله دارم كه همين فردا از هم جدا بشيم.
مسعود نگاهى از روى خشم به من انداخت. اتومبيلش را كه در حياط پارك كرده بود آماده كرد، ليلا با اين كه مانند غريبه ها تعارف مى كرد مى گفت راضى نيست اسباب زحمت شود، مسعود او را سوار كرد و از خانه خارج شدند.
پدرم ناراحت بود. مانده بود كه چه بگويد. اگر شب مى ماندم بگومگو ادامه پيدا مى كرد و بعيد نبود با مسعود كه خيلى زود عصبانى مى شد و از كوره در مى رفت كار به دعوا مى كشيد، صلاح ديدم به خانه خودم بروم. رسيدم خانه اى يخ زده و بى روح و سرد. از تنهايى خوشم مى آمد. دلم مى خواست مدت ها تنها باشم.
****
چون ادارات در اعتصاب بودند كارمندان فقط گاهى سر مى زدند، خودم را آماده مى كردم كه به اداره بروم، تلفن به صدا در آمد. ليلا بود. سعى داشت وانمود كند از من ناراحت نيست. اما صداى خفه اى كه از ته حنجره اش بيرون مى آمد خلاف آن را ثابت مى كرد. سلامش به ظاهر گرم بود، بعد از جويا شدن حالم گفت منتظرم است كه براى طلاق اقدام كنيم. تصور نمى كردم به همين راحتى بپذيرد كه از قيد و بند زندگى نجات بيابد، همان گونه كه گفتم مادر نداشت بايد با نامادرى زندگى مى كرد. شايد اگر مادرش در قيد حيات بود خيلى زودتر خودش پيشنهاد طلاق مى داد. به هر صورت زندگى با نامادرى را بر من ترجيح داد و بين خانواده ما كسى وجود نداشت كه حق را به او ندهد.
شناسنامه ليلا و خودم را برداشتم عازم خانه پدر ليلا كه در نظام آباد بود شدم. نظام آباد منطقه اى در شمال شرقى تهران و بهتر بگويم يكى از محله هاى متوسط نشين تهران بود. از منطقه فرح آباد ژاله تا نظام آباد. در درونم غوغايى عجيب بود، خودم را سرزنش مى كردم كه چرا بايد به طور كلى ازدواج مى كردم. دلم براى ليلا مى سوخت اما چاره اى جز جدايى نبود، چرا كه روز به روز غيرقابل تحمل مى شدم. جالب اين كه خودم متوجه مى شدم رفتارم غيرعادى است. ساعت از نه گذشته بود روبروى خانه پدر ليلا توقف كردم پدرش مردى بود نزيك شصت سال، بازنشسته و مردى به قول معروف آبرومند راضى نبود دخترش نازا باشد و جدا از آن در سى سالگى بيوه شود. بدون هيچ گونه سر و صدايى عازم دادگاه خانواده شديم. با اين كه قضات هم در اعتصاب بودند اما در كارهاى اضطرارى مراجعين را مى پذيرفتند. وقتى هر دو وارد اتاق قاضى شديم، نخست قضيه را جدى نمى پنداشت، چرا كه هيچ گونه بگو مگويى نداشتيم. رو به ليلا كرد پرسيد:
- شما مى خواهيد طلاق بگيريد.
ليلا گفت: هر دو توافق داريم.
قاضى نگاهى به من انداخت. آن قدر تجربه داشت كه از ظاهر آراسته مراجعين تا حدودى پى به شخصيت آنها ببرد. از من پرسيد:
- شما هم توافق داريد كه از هم جدا شويد.
گفتم: بله قربان.
قاضى طبق وظيفه اش در طى پرسش و پاسخ هاى گوناگون پى برد كه از لحاظ ملزومات زندگى هيچ مشكلى ندارم. پاى زنى هم در كار نيست سعى داشت ما را با نصيت قانع كند كه به زندگى مان ادامه دهيم وقتى گفتم: آقاى قاضى به ظاهر آراسته و شغل كارشناسى و در آمد و وضع خوب من توجهى نداشته باشيد. حق با همسر من است. من يك ديوانه ام، عقل درست حسابى ندارم. گيج هستم و سرگردان، همين مدت را هم كه با من زندگى كرده خيلى تحمل داشته....
قاضى بعد از نگاهى پر معنى به من گفت:
- هر كس خودش اعتراف كند كه ديوانه و بى عقل است از همه داناتر است، شما اگر به ديوانه خانه برويد، ديوانه اى پيدا نمى كنيد كه خودش اعتراف كند ديوانه است. مسأله چيز ديگرى است كه از من كتمان مى كنيد.
گفتم:
- آقاى قاضى خواهش مى كنم مجوز طلاق را صادر كنيد. من قصد فرار دارم من آدم درست و حسابى نيستم....
ليلا ميان حرفم آمد و گفت:
- اين طور كه مى گن و خودم هم شك كردم ساواكيه. وجدانش ناراحته، جان من در خطر است بعيد نيست مرا سر به نيست كند.
از جمله ليلا ناراحت شدم اما چيزى نگفتم، قاضى از ليلا پرسيد:
- تا به حال شما رو كتك زده.
ليلا آهى كشيد و گفت:
- كاش كتك مى زد. كاش سرم فرياد مى كشيد، كاش بهانه مى گرفت كه دست پخت من خوب نيست. نمى توانم خلق و خوى كسى را كه مى بينم ظاهرى آرام دارد چه گونه توصيف كنم. خدا را گواه مى گيرم كه ايشون عقل درست و حسابى ندارد. همه حتى پدر و مادرش از او به ستوه آمده اند. گاهى دو روز در گوشه اى مى نشيند اگر كسى ليوان آبى به او ندهد حتى احساس تشنگى نمى كند.
قاضى از ليلا خواهش كرد چند لحظه اتاق را ترك كند. بعد از اين كه تنها شدم قاضى پرسيد:
- پاى زن يا دخترى در ميونه كه حتى حاضرى شما رو ديوانه بدونن.
گفتم: نه هرگز، كاش بود. باور كنين خودم هم نمى دونم چه بيمارى دارم نمى دونم چه مرگى دارم. حاضرم بميرم. زندگى رو دوست ندارم. بالاخره هم كارم به جنون مى كشه آقاى قاضى، يا خودكشى مى كنم.
قاضى وقتى به من دقت كرد كه اشك در چشمانم جمع شده بود برايم دلسوزى كرد. سپس چند دقيقه اى هم با ليلا در غياب من صحبت كرد فرم تقاضاى طلاق را تكميل كرديم. قاضى هم حكم طلاق را صادر كرد. به اولين دفتر خانه مراجعه كرديم. بدون هيچ دردسرى از هم جدا شديم. از ليلا معذرت خواستم و گفتم:
- مى دونم با هزار اميد با من ازدواج كردى...
ليلا ميان حرفم آمد و گفت:
- نه نه، سخت نيست خاطره خوشى كه از تو ندارم دلم بسوزه. مثلاً بگم آه شب عروسى مان چه خوب بود، به ياد ماه عسل بيفتم. به ياد روزهايى بيفتم كه پيش تو عزيز بودم، فرقى نكرده با اون موقع كه از هم جدا نشده بوديم. فقط دلم مى خواست متوجه مى شدم كه تو چه جور آدمى بودى و هستى و چى مى خواى، آخر چرا! باور كن دلم هم برات مى سوزه.
كاش لااقل به خاطر اين كه بچه دار نمى شدم طلاقم مى دادى، كاش زنى تو زندگيت پيدا شده بود، نمى دونم چى بگم.
گفتم: خودم هم نمى دونم، من هم مثل صادق هدايت بالاخره روزى دست از اين دنيا مى كشم...
ليلا هم چنان كه كنار دستم نشسته بود و رهسپار خانه پدرش بوديم از گوشه چشمانش اشك مى ريخت. براى اين كه او را از آن حال و هوا بيرون بياورم گفتم:
وسايل زندگيت چى. بالاخره مهريه كه نگرفتى جهيزيه ات چى؟
ليلا گفت:
- باشه چيزى كه ندارم اما يه مشت وسايل هست كه همين امروز اونا رو به خونه بابام مى برم، بعد از ظهر خونه منتظرم باش با بابا و داداشم ميام خرت و پرتامو مى برم. بالاخره هركس سرنوشت خودش را دارد، سرنوشت من هم اين بود ديگه.
او را به خانه پدرش رساندم و براى هميشه از يكديگر خدافظى كرديم.
****
در حالى كه رانندگى مى كردم با خودم حرف مى زدم! من كه هستم! چه مى خواهم! چه مى خواهم بكنم! كجا بروم! چه خاكى بر سرم بريزم! پدرم ناراحت. مادرم نگران، برادرم با من خوب تا نمى كند. دو خواهرم چنين مى پندارند كه ديوانه ام. اگر قدرت داشتم خودم را نابود مى كردم. چرا كسى را دوست ندارم. ته دلم چيزى را مى خواهد كه نمى دانم آن چيز كدام است خدايا چرا خيالاتى شدم! بنده خدا ليلا با چه آرزوهاى دور و درازى پا به خانه من گذاشت.
من در حال رانندگى بودم. مردم در خيابان دسته دسته شعار مى دادند كه آزادى مى خواهند. براى شاه آرزوى مرگ مى كردند. چنان شتاب زده و چنان در كارى كه پيش گرفته بودند كوچك ترين ترديدى نداشتند كه به آزادى مى رسند و حقوق پايمال شده شان را پس مى گيرند. حكومت رفته رفته مى رفت كه از هم بپاشد. عده اى به بختيار اميدوار بودند كه با سياست سر و صداى مردم را مى خواباند. گوشم بدهكار آن همه داد و قال و فرياد نبود. زندگى خودم از درون پوسيده بود و گويى موريانه از داخل تار و پود وجودم را خورده خورده مى خوردند. ساعت از يك گذشته بود كه به خانه رسيدم، همان گونه كه قبلاً گفتم، خانه ما هميشه سرد بود اما در آن مدت سردتر و بى روح تر شده بود. با دهانى خشك شده و ذائقه اى تلخ روى تخت دراز كشيدم. آن قدر به سقف خيره شدم كه خوابم برد. با صداى زنگ از خواب پريدم ليلا و برادر و پدرش براى بردن وسايلش وانت آورده بودند او اثاث زيادى نداشت، مقدارى وسايل شخصى و لباس و يكى دو كمد و يك يخچال و مشتى خرت و پرت و مقدارى ظروف چينى و ملامين كه هنوز از آنها استفاده نكرده بوديم. تا نزديك غروب همه چيز را بار زدند. ليلا در لحظه آخر گفت: كاش لااقل مى تونستم به اين و اون و به كس و كارم بگم آدم بدى بودى. فقط مى تونم بگم يه سايه بودى! يك آدم آهنى كه از خودش اختيار نداشت! به هر صورت خدافظ.
****
دو سه سال زندگى مشترك هرگز برايم لذتى نداشت و تلاش ليلا هم براى اين كه مرا از چيزى گنگ كه روحم را مى خورد، مى تراشيد برهاند فايده نداشت. خلاصه جدا شديم. خوشبختانه از كتاب و مطالعه خوشم مى آمد، به خصوص كتاب هاى جامعه شناسى و روانشناسى. قصدم از مطالعه آن گونه كتاب ها شناختن خودم بود. گاهگاهى مطالبى از نوشته هاى نويسندگان بزرگ را هم يادداشت مى كردم. آن شب سراغ دفترچه يادداشت هايم رفتم.
مطالبى از جامعه شناسى نظرم را جلب كرد:
(ما عاشق بى نقص به دنيا نمى آييم. تعداد كسانى كه بخواهند از عشق بگريزند بسيار ناچيزند. عشق هميشه در دسترس است. آماده آموخته شدن و اصلاح شدن. اگر از اعتراف به اشتباه ها و پذيرش شكست هاى مان سر باز نزنيم! مى توانيم آنها را عامل دگرگونى بدانيم نه دليلى براى گوشه گيرى از خلق.)

ايران
صفحه اول
آگهى
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
روى خط المپيك
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   • 
•   ورزش   •   روى خط المپيك   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   حوادث   •   علمى   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •