*ششم اسفند ماه امسال، هوشنگ ابتهاج (هـ.ا. سايه) شاعر پر آوازه معاصر ايران، هشتاد ساله مى شود. اگر چه پيش از اين دو سه بار ديگر، از جمله در نيمروز ۸۶۲- در زندگى، شعر و جهان بينى او دقيق شده ايم، ولى فرصت پيش آمده را غنيمت مى شماريم تا باز به او بينديشيم و نگاهى تازه به ويژگى هاى شعر او بيندازيم.
-پس از سر برآوردن نيما و به راه افتادن جريان شعرنو، شاعران به دو گروه عمده تقسيم شدند. كهنه پردازانى كه همچنان شورمند و شيفته پاى بر سنت مى فشردند و نوگرايان پيشتازى كه يكسره از سنت روى برمى تافتند ولى در فاصله ميان اين دو گروه شاعرانِ اندكِ اعتدالى نيز سر برآوردند كه به هر دو سو توجه داشتند و بيش از شكل و قالب به جوهر شعرى و محتواى شاعرانه مى انديشيدند. در اين گروه، «سايه» از صدر نشينان است. «مهدى اخوان ثالث، زمانى درباره او و جايگاهش به طنز گفته بود: «سايه مى كوشد بين «يوش» و «تبريز»، كشورك مستقلى بنا كند، كه البته هيئت حاكمه اش تبريزى باشد!» سايه خود شيفتگى اش را در برابر آن تبريزى كه «شهريار» باشد، به صراحتى مشتاقانه بيان كرده است. آنچه در توصيف شهريار مى گويد، همان چيزى است كه ما درباره خود او مى انديشيم: «شعرش را دوست داشتم. فوران عاطفه و قدرت بيان و انتقال آن، شهريار را از شاعران ديگر متمايز مى كرد.» از سوى ديگر، تأثير دگرگونساز «نيما» را نيز در خود مى پذيرد: «نيما، محبوب همه ما بود. در شعرش دريچه هاى تازه اى به روى دنيا و زندگى گشوده بود و ما با احترام و اعجاب نگاهش مى كرديم.»
«سايه» زير تأثير تركيبى اين دو، همان كشورك مستقل را ساخته كه اميد به آن اشاره كرده است. با اين تفاوت كه هيئت حاكمه اش تبريزى نيست، خود اوست! سايه فَوَران عاطفه و قدرتِ بيان شهريار را با تصويرهاى تازه اى كه از دريچه نيما ديده است، تلفيق مى كند. به اين ترتيب شاعرى تازه نفس رخ مى نمايد كه «استقلال» دارد و «تغزل» را پشتوانه عاطفى نوگرائى هاى خود قرار داده است.
*
*پيش از اين نيز گفته ايم كه شعر سايه كه هر گاه آن را مى خوانى يا مى شنوى، «آفتابيش در ميان بينى»، شعر «فاخر» و «ممتاز» ايران امروز است. «فاخر» است چون از كمال يافته ترين بخش از گنجينه ادبيات كهن ايران تغذيه مى كند، بى آن كه به ورطه تقليد بيفتد و «ممتاز» است، چون در خدمت «آرمان هاى انسانى» قرار مى گيرد، بدون آن كه خود را (به جز مواردى اندك درگذشته) به شعار آلوده كند. پيوند ژرف ميان «طبع روان» و «معانى و بيان»، چنان توانى به شعر او بخشيده كه مى تواند در سخت ترين شرايط محتواى آرمانى خود را به مخاطبان منتقل كند.
-شاعران آرمانخواه، در ايران پس از مشروطيت كم نبوده اند، ولى سروده هايشان- حتى بهترين آنها- كمابيش و به ناگزير به شعار تبديل- يا نزديك- مى شود. سايه ولى براى گريز از اين ناگزيرى ها، از كوچه باغ تغزل عبور مى كند و به تمثيل هاى عاشقانه روى مى آورد. تنها «طبع چون آب روان» نيست كه او را به «حافظ» نزديك مى كند، آنچنان كه گاه گمان مى كنى، خود اوست!-، بلكه نُمادپرورى و تمثيل پردازى هاى ظريف و درخشان او نيز هست.
*
سايه و حافظ
*محمدرضا شفيعى كدكنى، پا را فراتر مى گذارد و سايه را از جهت قدرت آفرينندگى تالى منحصر به فرد حافظ مى داند:
-«شعر سايه» استمرار بخشى از جمال شناسى شعر حافظ است. آنها كه بوطيقاى حافظ را مى شناسند، از شعر سايه سرمست مى شوند. سايه برخلاف ديگرانى كه به يارى جهان شناسى شعر حافظ به تكرارِ سخنان او پرداخته اند، در عين بهره ورى خلاق از او، كوشيده است آرزوها و غم هاى انسان عصر ما را... تصوير كند.» همدلى او با انسان عدالت خواه قرن بيستم كم از همدلى حافظ با «دردمندان دوره امير مبارزالدين» نيست. حافظ گفته است:
-«از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت/ عجب كه بوى گلى هست و رنگ ياسمنى»
و سايه مى گويد:
-«چه جاى گل كه درخت كهن زريشه بسوخت/ از اين سموم نَفَس كُش كه در جوانه گرفت»!
-به گفته «شفيعى كدكنى» سايه از شاعران ستايشگر «بهار تاريخى»- و نه تقويمى است- و در زمستانى كه اخوان ثالث آن را تصوير كرده است، «به نام گل سرخ» آواز مى خواند. همين است كه غزل سايه را در برابر تمام غزلسرايان ديگر- در طول هفتصد سال پس از حافظ- امتياز مى بخشد. «سايه در جهان ويژه خويش يكى از نوادر قرون و اعصار است!»
-حال كه صحبت از نزديكى هاى شعرى سايه و حافظ در ميان است، جاى يادآورى است كه چهل سال انس و الفت با حافظ و ده سال انديشه و پژوهش در ديوان او، سايه را بر آن داشت كه كتاب «حافظ به سعى سايه» را انتشار دهد كه به گفته بهاءالدين خرمشاهى، «حُسن ختام تصحيح ديوان حافظ» است.-
*
دگرديسى
*جريان تكوينى شعر سايه را كه بيش از شصت سال از عمرش مى گذرد، به سه دوره مى توان تقسيم كرد. نخستين دوره با انتشار «نخستين نغمه ها» آغاز مى شود (۱۳۲۵) كه عمدتاً شعرهاى عاشقانه و حديث نفسى اوست. شاعر نوجوان هنوز نوزده سال بيش ندارد و ناپختگى هائى در شعرش به چشم مى خورد ولى به قول «حميدى شيرازى»، كه مقدمه اى بر «نخستين نغمه ها» نوشته به «گل پيشرَسى» مى ماند كه بايد ديد «همت و پشتكار و دانش و معلومات و محيط با او چه مى كند!»
-«اى شب هجر، مگر نيستت آخر سحرى/ جانم آمد به لب از رنج، تو كى مى گذرى؟»
-«سوختم، سوختم امشب زغم عشق مهى/ آخر اى ناله جان سوز خدا را، اثرى.»
حميدى در مقدمه خود مى نويسد اگر چه «نخستين نغمه ها» از نظر استحكام و قدرت بيان به پاى شعر «سخنگويان سالخورده كنونى» نمى رسد ولى در آنها «چيزى» است كه دلنشين مى افتد و «اين چيز همان مجهول ناپيدا است... كه كلام منظوم را از شعر جدا مى كند».
در ميان ،۷۸ «نغمه نخستين»، تنها پنج شش تائى را مى توان يافت كه از محدوده «حديث نفس» بيرون است و رنگ و بوى ميهنى- اجتماعى دارد. گمان مى كنيم همين چند نغمه كوتاه بيشتر از نغمه هاى عاشقانه، ذهنيت آينده سايه را ساخته باشد:
-«به راه عشق وطن، ترك جان و سر بكنيد/ كه بى وطن ثمرى بهر سر نمى بينم!»
*
-آن روز كه توده خود ز جاخيزد/ هنگامه و شورشى به پا خيزد/
آتش به دل ستمگران افتد/ خون از سر و چشم اغنيا خيزد!»
*
-با اين همه عاشقانه هاى حديث نفسى در «سراب»، مجموعه بعدى سايه نيز حضورى غالب دارد. ولى زبان شسته رفته ترى پيدا كرده و در بيشتر شعرها، قالب چهارپاره كه باب طبع شاعران نوگراى اعتدالى بود، مورد استفاده قرار گرفته است.
-«عُمرى به سر دويدم در جستجوى يار/ جز دسترس به وصل وى ام آرزو نبود/
دادم در اين هوس دل ديوانه را به باد/ اين جستجو نبود...»
محتواى شعرى بيشتر دور و بر همين «جستجو» و ناكامى از يافتن، دور مى زند. اما يافتن چه؟ - اين را شاعر خود نيز نمى داند. ولى بى آن كه بداند كه مشتاق كيست، بى قرار جستجو است!
-«هر سو شتافتم پى آن يار ناشناس/ گاهى ز شوق خنده زدم گه گريستم/ بى آن كه خود بدانم از اينگونه بى قرار/ مشتاق كيستم؟»!
-چندان زمان درازى نمى پايد كه اين «جستجو» معنا و هدف خود را در قالب انديشه اى آرمانى پيدا مى كند. سايه در مقدمه اى كه بر «سراب» مى گذارد، از مردم براى آن كه همه اش به حديث نفس پرداخته است، پوزش مى طلبد. در حالى كه «نگاه آزادمردان... از پشت ميله هاى زندان شعله مى كشد.» او «براى نگاهى شعر ساخته است كه در آن عشق و هوس، ترانه مى زند»! او با مردم پيمان مى بندد كه از اين پس «خاموشى ننگ آلود» را بشكند و مرغ آوازش را از «دل پيچيده و سياه جنگل سكوت» پرواز دهد.
-با تكيه بر اين «دگرديسى ذهنى» است كه دوره دوم شاعرى سايه، با انتشار مجموعه «شبگير» (۱۳۳۲) آغاز مى شود. «مرتضى كيوان»، مراد و سر حلقه روشنفكران جوان سال هاى بيست و سى در مقدمه اى كه بر مجموعه «سياه مشق» سايه نهاده با اشتياق از دستاورد اين دگرديسى، خبر مى دهد. به باور او «شبگير»، ديگر تنها شخصيت ادبى شاعر را باز نمى نمايد بلكه عشق و شوق او را به زندگيِ بهتر گسترش مى دهد. او «باز تيز پرواز سخن سرائى را از كوهسار بلندپايه ادبيات كهن به چنگ آورده... و در شعرهاى امروز خود تصوير كار هنرمند زندگى مردم و نقاش آرزوهاى آنها شده است.
-«ديگر اين پنجره بگشاى كه من/ به ستوه آمدم از اين شب ننگ/ ديرگاهى است كه در خانه همسايه من خوانده خروس/ وين شب تنگ عبوس/ مى فشارد به دلم پاى درنگ».
-شاعر ولى ديگر در برابر اين شب تنگ، ناله و فغان سر نمى دهد. سرود اميد مى خواند. اميد فرا رسيدن سپيده اى كه «چشمه تابناك جان افروز» اوست. براى او «مرگ هست و شكست نيست.» كاروان به هر حال از راه نمى ماند. اگر مردى به خاك بيفتد، صد مرد ديگر جاى او را مى گيرد: «آبستن فتح ماست اين پيكار»!
*حوادث سياسى سال هاى سى فضاى روشنفكرى ايران را آكنده از تنش ساخته بود و شاعران و نويسندگان به ويژه وابستگان به چپ را به سوى ذهنيت و زبان انقلابى سوق مى داد. اشكال كار آنجاست كه ذهنيت انقلابى زيادت طلب است و روزبروز زبان خشن ترى پيدا مى كند و سرانجام خود را به ورطه «شعار» مى رساند و شعار بزرگترين آفت شعر است.
سايه نيز با همه دقت و مراقبت ها، زير تأثير فضائى كه از آن ياد كرديم گاه پاى در چاله شعار نهاده ولى جانمايه شعر او آنچنان توانى دارد كه از اين لغزش هاى ناگزير، آسيب كم ترى ديده است.
او در مرداد سال ۱۳۳۱ «با تمام خشم و نفرت ديوانه وار خويش» فرياد مى كشد: «اى جلاد! ننگت باد؟» و بعد از بذر كينه اى مى گويد كه «زير باران خون» سبز خواهد شد و «گل هاى نفرين» را بارور خواهد ساخت» و از روزى مى گويد كه «برق سر نيزه» در برابر «خروش خلق» ناچيز، مى شود. «خشم در شيپور» مى خروشد و «غضب بر طبل» مى كوبد و «درون بستر خونين خشم خلق»، توفان زاده مى شود و فردا، «بر سواد سنگفرش راه» نقش يك فرياد برجاى مى ماند: «اى جلاد! ننگت باد!»
-در شعر بلند «كاروان»، سايه همان حرف هاى برخاسته از دگرديسى ذهنى خود را كه در مقدمه سراب آورده بود، به شعر تكرار مى كند. از معشوق خود «گاليا» مى خواهد كه ديگر در گوش او افسانه دلدادگى نخواند و از او «ترانه شوريدگى» نخواهد. زيرا در زمانه اى كه هر كس براى نان شب خانه درمانده شده است، مجالى براى «عشق و حكايت» نيست!
-«ديريست گاليا!/ هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست/ هر چيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان/ هنگامه رهائى لب ها و دست هاست/ عصيان زندگى است...»!
_در «كاروان» نيز، اميد به فردا، در اوج توانائى است. شاعر يقين دارد كه «روزى، بازوان بلورين صبحدم» به تيغى، «پرده تاريك شب» را مى شكافد و «خنده بر لب و گونه ياران هم نبرد» مى نشيند.
تا تو بامنى، زمانه با من است/ بخت و كام جاودانه با من است./
آنگاه، شاعر نيز به سوى ترانه ها و غزل ها و بوسه ها، به سوى عشق خود بازخواهد گشت.
-دو سال بعد كه «زمين» از چاپ درمى آيد. مى بينيم كه شاعر همچنان آرمانگرا باقى مانده ولى تند و تيزى زبان «شبگير» را تعديل كرده و از اين راه بر توان جوهر شعرى خود افزوده است!
بهار غم انگيز (۱۳۳۳) يكى از تأثيرگذارترين شعرهاى «زمين» است. شاعر در برابر همه دردها و تباهى ها، پرچم «اميد به فردا» را همچنان برافراشته نگاه داشته است. هنگامى كه از شاخه هاى گل «خون مى چكد، نرگس سردرگريبان برده و قُمريان غريبانه در گوشه اى خزيده اند، پيك بهار را فرامى خواند كه سروروئى به سرو و ياسمن و نوائى نو به مرغان چمن ببخشد:
-«بهارا از گل و مى آتشى ساز/ پلاس درد و غم در آتش انداز/...
بهارا باش كاين خون گل آلود/ برآرد سرخ گل چون آتش از دود!
*
شعرِ هميشه!
*در همين مجموعه «زمين»، زمينه براى آغاز دوره سوم شعرى سايه فراهم مى شود. دوره اى كه عاشقانه ها و اجتماعى- آرمانى ها را به يارى تمثيل هاى ظريف هنرمندانه، به هم پيوند مى زند. تمثيل هائى كه شعر را از محدوده زمان و مكان و رويداد مشخص فراتر مى برد و آن را «شعر هميشه» مى سازد. آرمان، عشق بزرگ سايه است كه عمرى را در پاى آن ريخته و اگر هم به آن دست نيافته، لحظه اى از انديشيدن به آن غافل نمانده است. عشق آرمانى، عشق افلاطونى نيست. در آن با معشوق خيالى سر و كار نداريم. واقعى است، اگر هم ديده نشود، حضور دارد، هميشه با ذهنيت شاعر درآميخته است. شاعر با آن «زندگى» مى كند:
-«تا تو با منى، زمانه با من است/ بخت و كام جاودانه با من است./
ياد دلنشينت اى اميد جان/ هر كجا روم، روانه با من است».
-از مجموعه «چند برگ از يلدا» به بعد، مى توان روند تدريجى اين دگرديسى ملايم را نيز دنبال كرد. آرمان جوئى و بيان عاشقانه آنچنان درهم تنيده مى شود كه تميز يكى از ديگرى ميسر نيست. هر چه هست عشق است كه شاعر را نگاه مى دارد.
-«اى عشق، همه بهانه از توست/ من خامشم، اين ترانه از توست/
آن بانگ بلند صبحگاهى/ وين زمزمه شبانه از توست/...
افسون شده ترا زبان نيست/ ور هست، همه فسانه از توست»!
-سايه در شعر ديگرى حرف آخر را درباره «عشق» مى زند. عشق را «آزادى» مى داند كه سرآغازى براى «آدميزادى، است. عشق «تپش نبض باغ دردانه دست/ در شب پيله، رقص پروانه است/
تا مى رسد به اين جا كه: «كُنده پير آتش انديشم/ آرزومند آتش خويشم»!
-فرو رفتن در آرزوى بزرگ آرمانى و جستن و يافتن مستمر تمثيل هاى سازگارِ نوآورانه براى بيان اين آرزو رفته رفته پوششى «عرفانى» به شعر سايه بخشيده است. معبودهمان مطلق مورد نظر عارفان نيست، ولى شرح پر شور اشتياق همان است و چه بسا بهتر از آن. زبان روان و شيواى سايه اين شرح را تأثيرگذارتر مى سازد.
معبود سايه، «هميشه در ميان» است و «نامدگان و رفتگان» از دو كرانه زمان به سوى او مى دوند. «آئينه ضمير» شاعر جز او را بازنمى تاباند،
-«اى كه نهان نشسته اى، باغ درون هسته اى/ هسته فرو شكسته اى كاين همه باغ شد روان
پيش تو جامه در برم، نعره زند كه بر درم/ آمدمت كه بنگرم، گريه نمى دهد امان»!
*
سايه و موسيقى
*نمى توان درباره سايه صحبت كرد و حرفى از «موسيقى شناسى» او به ميان نياورد.
موسيقى شناسى او فرامليتى نيز هست. همان قدر آگاه از زير و بالاى موسيقى ايرانى است كه شناسنده موسيقى بين المللى نيز هست. از خردسالى و نوجوانى با موسيقى انس و الفت بسته و حتى پيش خود تمرين آوازخوانى كرده و به گفته خودش، همه آوازهاى «قمر» را مو به مو حفظ كرده است. «اينگونه پناه بردن به آواز» سبب شد كه «بدون آموزش كلاسيك با شعر آشنا بشود... و يك به يك رموز شعر را كشف كند.»
-سايه در سال هاى پايانى دهه چهل به عضويت شوراى شعر و موسيقى راديو برگزيده شد و با كناره گيرى داوود پيرنيا از برنامه گل ها، جاى او نشست و برنامه هاى سنتى نوآورانه اى را زير عنوان «گل هاى تازه» و «گلچين هفته» تدارك ديد كه با استقبال همگان روبرو شد. او در اين برنامه ها براى هنرمندان جوان مجال بيشترى براى شكفتن فراهم آورد. محمدرضا شجريان، محمدرضا لطفى و فريدون شهبازيان، را به عنوان مثال، مى توان نام برد. «لطفى» در جائى گفته است كه سايه در آن سال ها، «هم سرنوشت مرا تغيير داد و هم سرنوشت موسيقى اصيل راديو ايران را!»
-از همه اين ها گذشته، سايه متن هاى شاعرانه دل انگيزى را به آهنگسازان سپرده كه در پيوند با موسيقى آنها، تبديل به ترانه هائى سنگين و رنگين شده است. او در اين متن ها نيز تمثيل پردازى هاى آرمانى خود را به كار گرفته و آنها را ماندگار و همه زمانى ساخته است.
*هوشنگ ابتهاج (هـ. ا. سايه) مايه فخر و اعتبار شعر معاصر ايران است. در آستانه هشتادمين سالروز تولد او، قدرش مى گذاريم و با تكه اى ناب از شعرى از او كه موقعيت روشنفكران آرمانگرا را در ايران امروز تصوير مى كند، بازتاب خود را به پايان مى بريم: «ما از نژاد آتش بوديم/ همزاد آفتاب بلند، اما/ با سرنوشت تيره خاكستر»!*
*با بهره گيرى از: «در زلال شعر، كاميار عابدى، نشر ثالث، تهران ۱۳۸۶.
-نگاه نو، شماره ،۷۳ تهران، ارديبهشت ۱۳۸۶./ -آينه در آينه (برگزيده شعر) هـ.ا.سايه، نشر چشمه، تهران ۱۳۷۱.