|
تهران داغ داغ داغ -على مستعلى زاده- تهران
امام جمعه دروغگو و سالگرد انقلاب
احمد خاتمى: ما حتى يك زندان سياسى نداريم
وضعيت اعتياد و فقر در گزارشى تكان دهنده
گزارش دانشگاهى درباره زندان زنان و وضعيت رقت بارش
تنها كشور نفت خيزى كه به اين اندازه كارتون خواب دارد
سوء استفاده از كودكان از جمله رايج ترين اعمال
زندانها جا ندارد، فكرى بايد كرد
رضاشاه در ۱۶ سال ايران را ساخت شما در ۳۰ سال چه كرديد؟
بزرگ ترين جوك هفته ماه و بلكه سال، خطبه هاى احمد خاتمى بود در سالگرد انقلاب نكبتى كه بعد از سى سال رژيم پهلوى را نگهبان عقب افتادگى خواند. مردم حتى وقتى در صف نماز بودند ميگفتند مگر ميشود به اين راحتى دروغ گفت. آن ها بى نماز بودند اما عقب افتادگى هم حرف بدى است براى كشورى كه از موفق ترين كشورهاى منطقه بود. بدبخت متملق گفته به لطف انقلاب و خيزش و بيدارى مردم ايران، امروز در عرصه هاى هسته اى، نانو تكنولوژى، سلول هاى بنيادين و مباحث فضايى و پزشكى موفقيت هاى خوبى داشته ايم كه همه از بركات انقلاب است. نسل سوم انقلاب بايد نسبت به اين مسائل آگاه باشد، تا بداند از چه نعمتى بهره مى برد.
حالا نگاه كنيد كه اطلاعات عضو مجلس خبرگان رهبرى چقدرست كه گفته همسر رضاخان در خاطرات خود نوشته است كه «رضا اهل نماز و روزه نبود، كم كم به طور كلى منكر بهشت و جهنم هم شد. پسر رضاشاه هم راه او را با سرعت دنبال مى كرد؛ پدر با روحانيت و حجاب مبارزه كرد با عزادارى ها مبارزه كرد و پهلوى پسر هم تاريخ شاهنشاهى را جايگزين تاريخ شمسى هجرى كرد.»
يكى مى گفت اينها درست اما ما اعتراضمان اين است كه چرا كار خودشان را خوب انجام ندادند و ما را گير اين دروغگوها و از خدا بى خبر ها انداختند كه هنوز نمى دانند كتاب همسر رضاشاه قلابى است و يكى از نوچه هاى خودشان نوشته و نميدانند كه وزارت اطلاعات حق البوق آن را از پول نفت پرداخته و زحمت كشيده تا اين كتاب نوشته و چاپ شود.
دروغ از زبان شاه فقيد
بعد اين بدبخت كريه انگار كه مردم همه مانند خودش احمق هستند از قول پادشاه ايران ميگويد شاه در كتاب خاطرات خود در زمان تبعيد اعتراف مى كند كه بيگانگان او را سركار آورده بودند. در ماه هاى آخر زندگى اش مى گويد: «من تمام عمرم را در خدمت ايالات متحده گذراندم اما اجازه نمى دهند در يكى از بيمارستان هايش بسترى شوم.»
تصورش اين است كه هيچ كس كتاب نخوانده و به اين گفته شك نميكند در حالى كه همان روز كه اين نماز را خوانده سه هزار نامه در صندوق نماز جمعه تهران ريخته شده كه از وى پرسيده اند كدام صفحه از كدام كتاب شاه فقيد چنين جمله اى دارد.
اما لازم نبود كه مردم ايران تاريخ بدانند تا بدانند چه مزخرفى است اين حرفها امام جمعه خودش تحمل نكرد و حرفى زد كه فقط در كمدى ها خوانده و شنيده شده است. آن هم در روزهائى كه در تمام دنيا اعلاميه ها و بيانيه ها درباره نقض حقوق بشر و ازادى هاى فردى در ايران منتشر ميشود و جمهورى اسلامى رسواترين رژيم از اين جهت است و فقط با رژيم كاسترو قابل مقايسه است.
عضو مجلس خبرگان رهبرى در ادامه گفت: رژيم آزادى ستيز پهلوى دنيايى از خفقان بود و زندان ها پراز آزادى خواهان بود. وى افزود: امروز به فضل خدا يك نفر به لطف خدا در زندان هاى ما به جرم انتقاد زندانى نشده است؛ روزنامه ها پراز انتقادات و آزادى بيان است.
امام جمعه موقت تهران كه از وقاحت اندازه ندارد گفته رژيم پهلوى قائم به شخص شاه و استبدادى بود. او همه را احمق و عقب افتاده مى ديد، آنها اسامى نمايندگان مجلس را از سوى ساواك به نخست وزير مى دادند و شاه تأييد مى كرد و آنها به مجلس مى رفتند.
و در نتيجه شب به تلفن هاى روابط عمومى صدا و سيما تلفن ها مى شد كه مى گفتند اين آقا مثل اين كه روزنامه ها را نميخواند و به نمازگذاران توهين مى كند نمازى كه خطبه اش با دروغ شروع شود نماز نيست.
آقا اين ها دارند دين اسلام را به تباهى ميكشانند.
بنابراين گزارش احمد خاتمى جاعل و دروغزن گفته رژيم پهلوى غارتگر بود. تمام ثروت ما را هزار فاميل غارت مى كردند. مردم در فقر موج مى زدند، آنها بر سر سفره غارت گرى نشسته بودند. الان دنياى خدمت موج مى زند. امروز كمتر روستايى در كشور داريم كه آب، برق، مخابرات و امثال اينها را نداشته باشد.
كدام درياى خدمت. شاه با نفت بشكه اى دو و چهار دلار ايران را ساخت و ارتشى ساخت كه همسايه ها مانند سگ از آن مى ترسيديد. حالا احمدى نژادست كه هنوز رژيم پهلوى را باعث عقب افتادگى ميداند و نفت بشكه اى صد دلار را دور ميريزد. يك نفر به اين ديوانه بگويد رضاشاه كبير فقط شانزده سال سلطنت كرد و ايران را ساخت. شما چه كرديد در طول اين سى سال.
براى يادآورى عرض ميشود كه جمهورى اسلامى از نجات منابع كشور عاجزست چنان كه قطر از منبع گاز مشترك تا به حال هفت ميليارد دلار فروخته اما جمهورى اسلامى همه اش شعار ميدهد و تازه ميخواهد كارى بكند. بدبخت ها نميگويند به مردم كه اخطاريه دولت عراق براى چه بود آن هم درباره ميدان هاى مشترك مرزى. عراقى كه پانزده سال جنگ داشته است با چنان سرعتى دارد نفت استخراج ميكند كه موفق شده شركت هاى نفتى مرزى ايرانى را تهديد كند و يكى از كارهائى كه ميخواهند با ايران مذاكره كنند در مورد قرارداد ۱۹۷۵ همين است.
ميدانى كه قطر همچنان از آن استخراج ميكند دوازده در صد ذخيره گازى جهان و ۵۰ درصد ذخيره گازى كشور را دارا است از بزرگ ترين ميدان هاى گازى جهان به شمار مى رود. ميدان گازى پارس جنوبى كه از اكتشافات شركت ملى نفت ايران در نيمه اول سال ۱۳۵۰ است و تا زمان انقلاب قطرى ها جرأت نمى كردند به آن نزديك شوند بر روى خط مرزى مشترك ايران و قطر در خليج فارس و در فاصله ۱۰۰ كيلومترى ساحل جنوبى ايران قرار دارد. بهره بردارى كشور قطر از اين ميدان از سال ۱۳۶۶ آغاز شد و ايران با ده سال تاخير توسعه اولين فازهاى اين ميدان را شروع كرد. زمانى كه ايران اولين بهره بردارى را از فازهاى ۲ و ۳ ميدان گازى پارس جنوبى آغاز كرد- يعنى روزانه ۵۰ ميليون متر مكعب- ميزان برداشت قطر از اين ميدان بالغ بر ۷ ميليارد فوت مكعب (۲۰۰ ميليون مترمكعب) در روز بود. قطر در حالى از ميدان گازى پارس جنوبى اين ميزان برداشت را مى كرد كه برنامه ريزى ايران براى برداشت همسان با قطر در سال ۲۰۰۷ بود. اما با توجه به عقب ماندن توسعه فازهاى پارس جنوبى هيچ وقت ايران نتوانسته به پاى قطر برسد.
زنان در زندان
بخش هائى از گزارش دانشجويان دانشكده علوم اجتماعى امام صادق درباره بخش زنان زندان اوين. درد دل ها:
از بچگى مرا انداختند تو پرورشگاه. آمل زندگى مى كرديم. اصالتمان اهل شمال است. بعد هم كه من بميرم تو بميرى از پرورشگاه آوردنم بيرون، صدتا مصيبت خودشان سرم آوردند. ولى من درسم را خواندم. ديپلم گرافيك گرفتم. به هر جان كندنى بود، خرج خودم را در مى آوردم. چون آنها به جز ندارم، حرف ديگرى بلد نبودند.
نمى گويم مقصر نبودم، يا نيستم. چرا هستم. خيلى جاها اشتباه كردم. از بى محبتى و اذيت و آزار پدر و مادرم، افتادم تو دامن اين پسر و آن پسر. ترياك كشيدم، هروئين كشيدم، شيشه، كراك... هر كارى كه بگويى كردم.
همين اوين، دومين بار است كه اينجام. شش بار فقط زندان آمل بودم، دوبار هم رجايى شهر كرج. بيست سالم كه شد، يك تيپا زدند كه يالله بساطت را جمع كن هرى. زدم از خانه بيرون. ننه و بابام هم كه هيچكدام ككشان نمى گزيد چى به سرم مى آيد و حالا كجا بروم و چى كار كنم؟
افتادم تو دامن رفيق بازى. يك شب اينجا، چهار شب خانه يكى ديگر. آخرش هم با يك پسرى رفيق شدم بيست سالش بود. تو خيابان ملت كارش باربرى لوازم يدكى بود. عاشق هم شديم. او هم مثل خودم بدبخت و خراب بود. دست من را گرفت و از تو پاركى كه شب ها آنجا مى خوابيدم، برد خانه شان.
به پدر و مادرش هم گفت از اين به بعد حرف من و اين يكى. ما يك نفريم و با هميم. هيچى نگفتند، ولى راضى هم نبودند. هى سوسه آمدند و خلا صه يك پول پيش جور كرديم و يك اتاق كرايه كرديم.
شبى كه گرفتنمان، جنس داشتيم. جنس و عمل هم كه با هم باشد، ديگر هيچى، واويلا ست. افتاديم حبس و لا بد پول پيش آن اتاق هم هاپولى هاپو شده.
برايمان سه ميليون قرار وثيقه گذاشتند كه نداريم، فعلا هم دو سال حبس بريدند و هفت ميليون جريمه.
متولد ماه مهرم. ۱۵ مهر ۶۰. فكر كنم امسال هم تولدم بايد توى اين هلفدونى باشد. عجله اى هم ندارم براى بيرون رفتن. نه كسى را دارم كه چشم به راهم باشد، نه يك سقفى بالاى سر. هستم فعلا همين جا ديگر. اختم با اينجا، مى شناسم زندان را. زياد هم اذيت نمى شوم. حالا كو تا دو سال ديگر؟ اسمم ريحانه است؟»
«هر سه بار قرعه به نام من افتاد. دلم نمى خواست يك مو از سر پدرم كم بشود، چه برسد به اينكه با آن سن و سال بخواهد برود كليه اش را هم بفروشد. تازه قبول هم نمى كردند. سى سال به بالا كه بودى كليه ات را نمى خريدند.
بابام توى گريه، شانه هايش را تكان مى داد و هق هقش داشت ديوانه ام مى كرد. برگشت نگاهم كرد و به زبان كردى گفت:» كتى، برادرت كه هيچى، اما از بين شش تا خواهرهات، تو يك طرف، آنها يك طرف ديگر. تو چيز ديگرى هستى. من ترا به چشم پسرم نگاه مى كنم، از بس كه مردى. و باز نشست پشت چرخ خياطى و دوختن كت و شلوار مشترى ها.
تا خرخره تو قرض بوديم. كليه سمت چپم را فروختم ۵/،۳ باز هم طلب كارها دست از سرمان برنمى داشتند. مثل مور و ملخ داشتند زندگيمان را مى جويدند.
خواستيم عروسى خواهر و برادرم را سنگين برداريم، قرض آمد روى قرض و بيچاره شديم.
ياد شوهر كردنم در پانزده سالگيم افتادم. داماد ۲۷ سالش بود و حسابى دست بزن داشت. گفتند خوب است، زن كه بگيرد، سر به راه مى شود، آدم مى شود. آدم نشد. پسرم ميلا د شش ماهش بود و شوهرم آنقدر گرسنگى بهمان مى داد كه دو بار افتادم به خونريزى معده. كار نمى كرد، ول مى گشت براى خودش.
بعد از نه سال با بدبختى طلا ق گرفتم. گفت بچه ات را شده بدهم دست دايه هم بزرگ كند، ديگر نمى گذارم رنگش را ببينى. راست مى گفت. سر حرفش هم ماند. ميلا د را ديگر توى خواب هم نمى بينم.
۲۳ سالگى كه كليه ام را فروختم، زدم به سيم آخر و شش ماه تمام فرار كردم تهران. داشتم ديوانه مى شدم، از تنهايى، بى كسى، بى پناهى.
وقتى برگشتم، باز هم قبولم كردند، انگار دنيا را داده بودند به مادرم. فقط نگاهم مى كرد و از چشم هاش اشك مى آمد.
قالى بافى بلد بودم. فرش مى بافتم عين ماه. چه فايده، صاحب كار پولى نمى داد. فرش را مى فروخت خدا تومان، صدتومان، دويست تومان مى گذاشت كف دستم. حرفم كه مى زدى، هرى. يك تيپا خرجت بود. تا بخواهى قالى باف بيكار ريخته بود كه له له مى زدند براى نصف نصف همين پول.
زديم همه مان آمديم تهران، تو يك كوره پز خانه آجرپزى مى كرديم. كنار همان جا؛ با چند تا حلبى كه لا به لا ش گچ ريختيم، يك اتاق چهار پنج مترى علم كرديم و همه چپيديم توش.
توى كوره پز خانه، كردها و افغانى ها تو هم مى لوليدند و عين چى، صبح تا شب سگ دو مى زدند.
خواهر كوچكم، بلند كردن سينى هاى آجر هنوز براش سنگين بود و دست هاش زخم خالى بود.
شب ها به دستش پماد مى زدم و نازش مى كردم. شده بودم مادرش. خودش را خپ مى كردم تو بغلم و مثل يك بچه كوچولو پاهاش را مى گذاشت لاى پاهام.
خدا مى داند كه داشتم داغان مى شدم.
گفتم من ديگر نيستم. به بابام گفتم. سرش را انداخت پائين و به شلوار كرديش ور رفت. لا م تا كام. انگار كه لب هاش را دوخته بودند.
رفتم طرف هاى ميدان وليعصر فروشندگى مانتو. چقدر هم حقوق داشتم!! از صبح تا شب يك لنگه پا مى ايستادم و براى هزار نفر زبان مى ريختم كه اين مانتو چه رنگى و چه پارچه اى و طرحى؛ براى ماهى هفتاد تومان. خرج آمدن و رفتنم هم نمى شد.
يك زنى بود، تندتند مى آمد و براى چند تا دخترى كه هر دفعه يك شكل و يك رنگ بودند مانتو مى خريد. يك روز يك كارت درآورد بهم داد گفت: دختر، تو با اينهمه خوشگلى حيف است اينجايى براى چندرغاز حقوق. خيلى با خودم كلنجار رفتم. بيشتر از همه بابام و دست هاى ترك خورده خواهر كوچكم جلوى چشمام مى آمد. رفتم.
چه دخترايى، چه لباسى، چه آرايشى، چه برو بيايى. ته دلم مى گفتم اينها هم يكى مثل خودتو هستند كتى ها. مى دانستم. هنوز زياد از عملم نمى گذشت. انتخابى وجود نداشت. بد آمدن و خوش آمدن معنايى نداشت. يك جور فروشندگى بود.... گوشت تنم هر بار آب مى شد و باز از نو در مى آمد.
يكى سى تومان مى داد، يكى پنجاه تومان، هركى يك چيزى. چيزيش براى من نمى ماند. هر بار ده تومان از پول بيشتر مال من نبود. «سميرا خانم» مى گفت خرج غذا و لباس و بزك دوزك و خوابيدنتان است.
حالم از آنها و خودم به يك اندازه به هم مى خورد.
زدم به مواد. ترياك و هروئين و كراك و شيشه و قليان و سيگار و... هرچى كه دستم مى رسيد. مى خواستم ديگر هيچى را نفهمم، اينكه كجا هستم و چى كار دارم مى كنم.
تا آخر بهار كار كردم و پولا م را دادم دست بابام. هيچى نگفت. سرش را هم بلند نكرد حتى. مى دانستم چطورى دارد خرد مى شود. شكستن و داغان شدنش را مى ديدم. درست مثل خود من. فقط يك آن برگشت تو چشم هام و گفت: آب شدى كتى، روله جانم. و من داشتم مى تركيدم از درد. زدم بيرون و خودم را توى تاريكى شهر گم و گور كردم.
تو خيابان مقنعه چادر سرم مى كردم. دلم نمى خواست انگشت نما بشوم. يك خط خريدم و شماره اش را دادم به بابام تا اگر كارى چيزى داشت زنگ بزند.
با يك پسر دوست شدم، چهار پنج سال بود كه سرباز فرارى بود. پسر خوبى بود. كمال جمعم كرد. از مشروب و چيزهايى كه مى كشيدم، تركم داد. توى دلم اميد ريخت. ولى او هم يك بدبخت مثل خودم بود. يك آس و پاس كه در دكان پدرش كار مى كرد و يك چيزى سر ماه، دستش را مى گرفت.
توى خانه گرفتنم. يك خانه غريبه. رفته بودم براى مريضيم دعا بگيرم. مأمورها حرفم را باور نكردند و من را بردند. تو اين سن و سال، دو بار تا حالا سكته زدم. دو ماه است كه اينجا بلا تكليفم. جرمم را نوشتند، رابطه اى، فساد. هر روز اينجا، يك سال برام مى گذرد. مى دانم كمال اگر بداند، مى ايد دنبال كارم. پى گير مى شود تا آزادم كند. ولى بدبختى او هم سرباز فراريه. ممكن است گير بيفتد و ديگر تا قيامت هم همديگر را پيدا نكنيم.
اينجا لا م تا كام با كسى حرف نمى زنم. هركس يك طورى به آدم نگاه مى كند، انگار خودشان بى گناهند و الكى اينجايند.
فقر و وحشت در بندر
حالا كه گزارش زندان را خوانديد بايد سرى هم به خيابانهاى شهر ام القراى اسلام بزنيد كه هر گوشه اش يكى افتاده و مردم برايش پول مى ريزند. اين گزارشى است از يك نشريه دانشجوئى با نام چكاوك.
رديف نشسته بودند كنار پياده رو خيابان. چهره هايشان آفتاب سوخته بود. ردپاى آفتاب جنوب، بر صورت جمعيت حاشيه نشين بندرعباس خودنمايى مى كرد. آفتاب جنوب حتى در روزهاى بهمن ماه هم مستقيم مى تابيد. اما آنچه چهره جوانان اين محل را از ديگران متفاوت مى كرد، آفتاب نبود، ردپاى بيكارى بود و اعتياد. مهاجرت به بندرعباس، شهرى كه رنگ سرما را كمتر مى بيند بيش از حد تصور است و اين مهاجرت بى رويه كارتن خوابى و اعتياد را افزايش داده است. ديدن محلاتى كه خانه هاى خشت و گلى دارد و كوچه هائى كه رنگ آسفالت نديده هر چند مختص شهر بندرعباس نيست، اما حاشيه نشينى و محروميت اين شهر، انگار از جنس ديگرى است. محروميت حاشيه نشينان بندرعباس هم صاف مى تابد توى چشمت، بى محابا، مثل آفتاب جنوب. تعداد زياد كودكان كار چشمت را خيره مى كند. آن قدر تعداد آنها زياد است كه كوچه پس كوچه هاى دروازه غار در ذهنت رنگ زيبايى پيدا مى كنند. زباله ها هم در اين محل روى هم جمع شده اند. شهردارى نمى تواند اين زباله ها را راحت و هر روزه جمع كند. تصوير محلات حاشيه نشين بندرعباس در ذهنت مى ماند تا زمانى نامعلوم، تا هميشه شايد. اما «از آنجا كه هرمزگان، جزء ۱۰ استان پرخطر ايران است، اجراى طرح نجات در اين استان ضرورى است.» اين را مسوولان مى گويند و از جمله يك دست و پا چلفتى كج و كوله اى به اسم معاونت پيشگيرى از آسيب استان هرمزگان كه تمام فكر و ذكرش گرفتن سهام عدالت و ماشين دولتى و مزايا و حقوق است و در همان زمان كه با ما حرف ميزند دو سه بار براى همين ماجراها با مركزشان صحبت كرد با گفتن اين جملات، صحبت در مورد آسيب هاى اجتماعى استان هرمزگان را شروع كرد: «البته در مورد آمار تعداد معتادان استان هرمزگان، نمى توان به درستى و به طور قطع صحبت كرد، اما آمارى كه شوراى هماهنگى استان از آن صحبت به ميان آورده است، خبر از وجود ۳۰ تا ۴۰ هزار معتاد پرخطر در استان مى دهد.»
حالا تجسمش را بكنيد كه مسوولان ميگويند مشكل بندرعباس اين است كه مردم اطراف به خاطر رفاه بيشتر به آن جا مهاجرت ميكنند به طورى كه مهاجرت به بندرعباس، مشكلات بسيارى را ايجاد كرده است. مى پرسى رفاه بندرعباس كدام است شهرى كه نيمى از آن در قرن بيست و يكم آب لوله كشى ندارد. شهرى كه در سرماى همين امسال بيش از هر جا كشته داد به خاطر آن كه صدهزار نفر در حلبى آباد راكول ساكن اند كه در گرما و سرما ميميرند. معاونت پيشگيرى از آسيب استان هرمزگان صحبت هاى جالبى دارد: «چون سرماى بندرعباس به حدى است كه تمام سال افراد مى توانند در خيابان بمانند، به همين خاطر مهاجرت به بندرعباس بى رويه است و كودكان كار هم در اين شهر زيادند؛ كودكانى كه سواد ندارند و از راه دستفروشى درآمدى به دست مى آورند. مهاجرت بى رويه به بندرعباس بر تعداد معتادان هم تأثير گذاشته و آنها كه مرتب در حال آمد و رفت هستند، مواد مخدر با خود جابه جا مى كنند و علاوه بر اين، مواد مخدر جديد مثل كراك هم مصرف مى كنند. همان كه باعث زحمت مرده شورها شده است چون كه مرده هاى كراكى دست و پايشان كنده مى شود چون پوك هستند. آنوقت مردم اعلام نميكنند و مرده شور بدبخت بايد پنهانكارى كند» شايد عجيب باشد اما الگوى مصرف مواد مخدر ميان آنها كه بوميان بندرعباس هستند با آنها كه مهاجر محسوب مى شوند، متفاوت است.
حسينى مى گويد: «محله ۲۲ بهمن بندرعباس كه محله اى حاشيه نشين است بيشتر معتادانى دارد كه به كراك اعتياد دارند و تزريق مى كنند چون تزريق مواد مخدر به نسبت، راحت تر از ديگر شيوه هاى مصرف است. از آنجا كه تزريق مواد مخدر ميان مهاجران بالاست، آمار ايدز هم ميان آنان افزايش داشته است.» او توضيحات بيشترى هم دارد: «در محله اى مثل محله كمربندى كه بيشتر جايگاه بوميان شهر است، ترياك رواج بيشترى دارد. حتى پيرزن معتادى كه در اين محل ساكن بود، يك بار به من گفت كه اجازه نمى دهد كراك وارد محل شود و موادفروش اين محل هم تا به حال كراك خريد و فروش نكرده است. اما در محل هاى ديگر كه جوانها كنار خيابان افتاده اند كراك بيداد مى كند.»
گزارشگران ميروند سراغ نيروى انتظامى و فرماندهشان مى گويد: «ناجا شروع به جمع كردن دوباره معتادان كرده است اما فايده اى ندارد چون مانند قارچ مى رويند. يك محله را ويران ميكنى دوباره به جايش يك روزه سبز مى شوند و براى اين همه آدم زندان هم نداريم. پس چكار بايد كرد بنابراين در اين روزها، معتادان زيادى به مراكز ترك اعتياد ما ارجاع مى شوند.»
با وجود اينكه بندرعباس از مشكل اعتياد به طور جدى رنج مى برد، اما مى گويند وضعيت ديگر شهرهاى جنوب بدترست. گيرم بندرعباس را فقر مى كشد. اينجا يكى از بزرگترين مبادى ورودى كالا در كشورست. هر شب روزى بندر ده ها كشتى بزرگ ديده مى شوند كه كالاهاى خارجى آورده اند. احمدى نژاد تمام ثروت مملكت را داده و كالا ميخرد تا بالاخره معلوم شود كه اين بار پورسانتاژها به كى رسيده است، اما در همان حال مردم مانند كرم ميلولند و از آن بدتر خارجى ها با دوربين هائى كه از فرسنگ ها مى بيند دارند از اين صحنه ها فيلمبردارى مى كنند.
مدير يكى از سه مركز DIC كه تحت پوشش بهزيستى است و براى كمك به معتادان درست شده ميگويد: همه اش تبليغات است. ما براى نجات سه هزار معتاد هفت ماه است كه از بهزيستى دو ميليون تومان ميخواهيم. ده بار رفته ايم به اينور و آنور و دست آخر به تهران چون كه گفته اند وزيران در دانشگاه تهران ويزيت ميكنند بعد از التماس ها جواب وزير بهزيستى اين است. شما دكان در مقابل كميته امداد درست كرده ايد هر كارى نظمى دارد. گفتند خب بفرمائيد كميته امداد بكند چه فرق ميكند. گفت فرق ميكند چون ما به شما اعتماد نداريم. گفتم ما يك عده داوطلب هستيم و سه هزار معتاد شهر را سه ماه است نگه داشته ايم قابل اعتماد چى نيستيم. مگر چيزى به ما داده ايد. آقاى وزير عينكش را برداشت و گفت براى همين نميدهيم. شما نماز ميخوانيد؟ برگه اى داريد كه اين را ثابت كند. من ديگر از كوره در رفتم گفتم مگر ميخواهى دختر شوهر بدهى مرد. مگر ارث هيأت مؤتلفه است مملكت. صدايم بلند شده بود كه مأمور ناجا آمد و مرا برد بيرون و گفت آقا برو حوصله دردسر دارى الان يك تلفن ميكند ميروى جائى كه معلوم نيست كجاست. اينها مافيا هستند. ترا به خدا برو ما را مشمول ذمه نكن.
البته مراكز DIC تنها مراكز پذيرش بندرعباس نيست. در اين شهرگرمخانه اى هم تاسيس شده؛ «گرمخانه اى كه در بندرعباس تاسيس شده ۲۵ نفر ظرفيت دارد، اما ما از ظرفيت اين گرمخانه حالا استفاده نمى كنيم و بيشتر ظرفيت آن را خالى نگه داشته ايم براى روزهاى نزديك عيد، چون در اين روزها دستگيرى ها بيشتر مى شود.»
دستگيرى هاى نيروى انتظامى با وجود اينكه محاسنى دارد، از ديد دكتر حسينى نوعى ايراد هم دارد: «جمع كردن معتادان باعث مى شود كه آنها به مخفيگاه هاى خود پناه ببرند و ما ديگر نتوانيم آنها را راحت پيدا كنيم و سرنگ در اختيارشان قرار بدهيم.»
خلاصه اينكه «چايستانى ها»، «خورگور سوزان» و «تپه الله اكبر» سه منطقه حاشيه اى شهر بندرعباس هستند كه در آن ها مناطق پايگاه سلامت اجتماعى داير شده اما مگر كفاف ميدهد
بدبختى آن است كه حتى متخصصان هم بايد تملق بگويند. يكيشان آمده در تلويزيون محلى و گفته بيكارى و فقر هم باعث شده اعتياد در اين محلات افزايش پيدا كند. مركز سلامت اجتماعى محله «تپه الله اكبر» در طبقه بالاى يك حسينيه برپا شده است. اين موضوع هم دلايل خاص خودش را دارد. كريمى مى گويد: «بايد مراكز سلامت اجتماعى در مكان هائى برگزار شود كه مردم به آنها اعتماد دارند، به همين خاطر ما مركز سلامت اجتماعى محله تپه الله اكبر را در حسينيه برپا كرديم؛ جايى كه محل آمد و رفت مردم است و به آن اعتماد دارند.»
|