جنوب و قلب تهران مردم ناراضى تر و به قولى انقلابى تر بودند. مردم جنوب شهر تهران شتاب زده دل شان مى خواست هرچه زودتر تكليف شاه را يكسره كنند و حقوق پايمال شده شان را به دست آوردند. همان روز شاهپور بختيار يكى از اعضاى جبهه ملى كه سال ها اجازه فعاليت نداشتند، پس از ازهاى و دولت نظامى به نخست وزيرى رسيده بود، گمان من اين بود كه بختيار قادر است مردم را آرام كند. آن شب به نظر مى رسيد خيابان ها خلوت تر است. از يكى دو ماه قبل در تهران و مراكز استان ها از ساعت ده منع عبور و مرور اجرا مى شد و به قولى حكومت نظامى بود. از نيروى هوايى و به عبارتى ديگر فرح آباد تا خانه استاد خيابان گرگان فاصله زياد بود، قبلاً با استاد هم آهنگ كرده بوديم كه آن شب ها به خانه دخترش كه به قول معروف پا به ماه است مى رود. در حالى كه رانندگى مى كردم به حال خودم و پدر و مادرم و حتى همسرم كه گمان برده بودند بلكه يقين داشتند كه من ساواكى هستم خنده ام گرفته بود. خنده دارتر اين كه گوئى در شهر خودم غريبم. تا حدودى عجله داشتم تا قبل از اجراى منبع عبور و مرور خودم را به خانه استاد برسانم. ساعت چند دقيقه اى از نه و نيم گذشته بود زنگ خانه استاد را زدم. از ديدن من بسيار خوشحال شد. چون با هم رودربايستى نداشتيم مرا به اتاقى برد كه كتابخانه اش هم بود.
پرسيدم: تنهايى چيز خوبى نيس...
ميان حرفم آمد و گفت:
- اتفاقاً من هر زمان كه تنهايم، احساس مى كنم كه تنها نيستم.
او اشاره به كتاب هاى داخل قفسه و روى ميز تحريرش و كف اتاق كرد و گفت:
- تا اين ها هستند من تنها نمى مونم. ده ها مهمان شاعر و نويسنده دارم. هر سئوالى دارم جوابش دم دسته. خب بگذريم تو بگو چه مى كنى، از
بچه ها چه خبر، از اوضاع و احوال مملكت، عجيب روزگاريه، اين پتياره قدرت خيلى بى وفاست، ديدى چه شاهى بود و چه تشكيلاتى! فايده نداره آقاى شريفى، شاه دير جنبيد، بايد خيلى زودتر از قدرت كنار مى كشيد.
پرسيدم: بالاخره شما از هر لحاظ تجربه دارين استاد، چى مى شه! مثل اين كه امروز بختيار نخست وزيرى رو قبول كرد. شاه هم كه داره ايران رو ترك مى كنه. از اون طرف مذهبيون شوراى انقلاب تشكيل دادن. اوضاع طورى شده كه پدر و مادر من، حتى برادرم، ليلا همسرم به من شك كردن كه من ساواكى هستم، چرا كه تو تظاهرات نرفتم، شب الله اكبر نمى گم. ليلا از من طلاق خواسته. بدم نمياد طلاقش بدم، بذارم از اين مملكت برم. شايد به قول قديمى ها آب و هوايى عوض كنم، شايد از اين حالت كه يه چيزى مثل خوره داره تار و پودمو مى خوره نجات پيدا كنم. آخه من چه مرگى دارم استاد. چرا هيچى خوشحالم نمى كنه. مثل اين كه چيزى گم كردم، خواب هاى عجيب و غريب مى بينم. نسبت به مردمى كه اين همه با شور و شوق حتى از جون مايه مى ذارن كه از لحاظ سياسى آزاد باشن حسودى مى كنم.
براى استاد غريبه نبودم سال ها در يك قسمت همكار بوديم و در يك اتاق كنار هم كار مى كرديم، در كارهاى ادارى هيچ گونه ضعفى نداشتم از جمله كارشناسان ممتاز اداره بيشتر اوقات مورد تشويق قرار مى گرفتم. قبل از ازدواج بدم نمى آمد با خانم هاى اداره كه شوهر نداشتند هم صحبت باشم اما هيجان نداشتم، به يكى علاقه مند نشدم. بعضى اوقات فراموش مى كردم كه مثلا با فلان دختر در فلان مكان وعده گذاشتيم درباره ازدواج گفتگو كنيم. استاد هم با آن همه مطالعه و تجربه در كشف علت سردرگمى من عاجز بود. به ده ها پزشك متخصص مغز و اعصاب و روان مراجعه كرده بودم، هيچ چيز غيرعادى در آزمايشات مغز و خون من پيدا نكرده بودند، گاه مى شد ساعت ها به نقطه اى خيره مى شدم كه اگر كسى كارى به كارم نداشت ساعت ها را به همان منوال مى گذراندم.
آن شب استاد سعى داشت با رجوع به حافظ مرا به حال و هوايى ديگر ببرد، معتقد بود شايد دنياى عارفانه اى دارم كه خود به آن پى نبرده ام، براى اين كه حرفى براى گفتن داشته باشيم استاد با حالتى بين باور و ناباورى گفت:
- سراغ حافظ مى رويم و نظر او را درباره تو جويا مى شويم. سياست مملكت دست من و تو نيس. هر چه بخواد بشه مى شه. ولش كن.
استاد ديوان حافظ را گشود و بعد از مرورى كوتاه سرى تكان داد و چنين خواند:
يارب آن آهوى مشكين به ختن باز رسان
و آن سهى سرو خرامان به چمن باز رسان
دل آزرده ما را به نسيمى بنواز
يعنى آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند
يار مهروى مرا نيز به من بازرسان
ديده ها در طلب لعل يمانى خون شد
يارب آن كوكب رخشان به يمن بازرسان
استاد چند دقيقه اى به فكر فرو رفت سپس گفت:
- شايد دنبال كسى هستى، حدس مى زنم عاشق شده اى اما معشوق روى خوش به تو تشون نداده...
گفتم: نه نه، كاش اين طورى بود. اواخر دبيرستان حتى دانشكده صبح به يكى دل مى بستم، شب فراموش مى كردم، خيلى ها مثل من بودن. بعد هم ازدواج كردن. از زندگى هم راضى هستن. دلم برا بنده خدا ليلا هم مى سوزه با هزار اميد با من عروسى كرد. اگر بچه اى در كاربود شايد من هم عوض مى شدم. تو اين مدت چند ساله به قول خودش يك نگاه پر محبت از من نديده. جالب اين جاست كه خيلى ها به زندگى او حسرت مى خورن پول، خونه، كار، درآمد همه آن چه كه موجب خوشبختى يك زن رو فراهم مى كنه وجود داره، اما به اندازه يك سر سوزن به او علاقه ندارم. او هم از من خسته شده.
خلاصه آن شب از هر درى صحبت به ميان آمد. استاد برايم چند قصه از مثنوى خواند و تعبير و تفسير كرد. شب را در خانه استاد به صبح رساندم. تصميم داشتم به هر نحو كه شده از ليلا جدا شوم. روز بعد به خانه مادرم رفتم خوشبختانه پدرم و مسعود در خانه نبودند، چون تا ياد دارم با مسعود سازگار نبودم. چيزهايى مى گفت كه سر در نمى آوردم. مادرم از من روى برگرداند در عين حال نگران حالت روحى من هم بود. سلام كردم، صورتش را بوسيدم و گفتم:
- نه مادر نه، به هيچ وجه به من بدبين نباش كه ساواكى و به قول خودت شكنجه گر هستم، نه نه هرگز، من اگر كسى دست جيبم ببرد چنان حواس پرتى دارم كه متوجه نمى شوم. آخه چرا بايد مرا مأمور سازمان امنيت بدانيد كه معمولاً آدم هاى باهوش و دلخوش به چنين كارهايى رو مى آورند.
ليلا را كه گويى سال ها با من قهر است به يكى از اتاق ها بردم، اكراه داشت هم صحبت شويم. حق با او بود. در اين مدت حيزى كه او را خوشحال و به زندگى اميدوار كند از من نديده بود، همشيه غم داشتم و در عالم خود بودم. آن روز بدون مقدمه گفتم:
- بالاخره هركسى سرنوشتى داره. مى دونم شوهر خوبى براى تو نبودم و نخواهم بود بيا و خودتو از دست من راحت كن. روزبروز روح من خسته تر مى شه و زندگى با من مشكل تر. با آدمى مانند من سرگشته و حيرون ادامه زندگى براى تو مشكله، بيا از هم جدا بشيم. به نظر من از اين زندون خودتو نجات بده.
نويسنده بهرام داهيم
سرگذشت بهرام چوبين
انتظار رزگونه زياد طولانى نشد. چون سرانجام روزى كه او منتظرش بود فرا رسيد و در آن روز هرمز فارغ از هرگونه كارهاى دولتى با رزگونه خلوت نموده و پيرامون مسائل چند روز اخير با وى به بحث و گفتگو پرداخت. و در ضمن به او مژده داد كه تمام مخالفين البته به جز يك نفر را به شدت سركوب نموده است.
رزگونه كه قبلاً در جريان قتل سه تن از بزرگترين و قدرتمندترين دشمنانش قرار داشت با زيركى خاص خود رشته سخن را به دست گرفت و گفت: سرور من، چرا آذربد را نيز مانند بقيه راهى ديار عدم نمى كنيد؟
هرمز در حالى كه از يادآورى خاطره (آذربد) چهره اش از شدت خشم و غضب سخت برافروخته شده بود گفت:
اين مرد برخلاف بقيه كه خيلى به راحتى به دست من نابود شدند، مردى مزور و حيله گر است و به طريقى كه حتماً شنيده اى از من قول گرفته است كه در صدد قتل او برنيايم، اما من به قول خويش پاى بند نيستم و به محض آن كه كوچكترين دستاويزى پيدا كنم بدون تامل او را به دست جلاد خواهم سپرد.
رزگونه وقتى برخلاف انتظارش شاه را اين چنين مشتاق ديد گفت: شاه من، شما براى از ميان برداشتن اين مرد كه يكى از دشمنان قسم خورده شماست، نيازى به دستاويز نداريد. زيرا اين مرد با اقدام خود حكم قتلش را امضاء نموده است!
هرمز حيرت زده پرسيد- كدام اقدام؟
رزگونه در جواب اظهار داشت: همان اقدامى كه منجر به آشكار شدن نامه پدر فقيدتان گرديد. شايد اعليحضرت باور نكنند، اما من يقين دارم كه آذربد آن نامه را تنها به منظور شماتت سرورم نشان داده است.
وقتى سخنان رزگونه تمام شد. هرمز در حالى كه از شدت خوشحالى بر روى پاهايش بند نمى شد، با عجله از جاى برخاسته و خطاب به رزگونه گفت:
آفرين.... آفرين.... اين يكى از آن بهانه هائى بود كه من در اين چند روز به دنبالش مى گشتم ولى از شدت ناراحتى و ياس نمى توانستم آن را بيايم. اكنون هم كه چنين بهانه اى به دستم افتاده نبايد بيهوده وقت تلف كرد، زيرا اين مرد با زيركى خاص خود ممكن است از دست من فرار كند و براى هميشه مرا داغدار نمايد. به اين مار خوش خط و خال نبايد فرصت بدهم، همين امروز بايد سر او را بكوبم تا براى هميشه خاطرم از جانب او آسوده گردد.
بارى شهريار ايران پس از برزبان راندن اين سخنان، بلافاصله لباس رسمى خود را به تن نمود و به آئين بد دستور داد كه تمام درباريان و بزرگان را اعم از لشكرى و كشورى به قصر فرا بخواند. آئين بد فوراً به دنبال فرمان شاه شتافته و ساعتى بعد اطلاع داد كه كليه درباريان و بزرگان كشور در تالار بار عام اجتماع كرده و انتظار قدوم مبارك را دارند.
هرمز بلافاصله به طرف تالار به راه افتاده و پس از آن كه آئين بد ورود او را اعلام داشت با چهره اى غضبناك كه مى كوشيد آن را حفظ كند بر تخت مخصوص جلوس كرد، آنگاه بدون مقدمه به آزربد كه در ميان حاضرين ديده مى شد تاخته و در حضور همه آنان، او را مورد اهانت قرار داده و دشنامهاى نامناسبى بر زبان آورد.
سخنان نامربوط و كلمات ركيكى كه شاه ساسانى بر زبان مى آورد، چنان آذربد بيچاره و بى خبر از همه جا را دچار خشم و عصبانيت ساخت كه دست از جان شسته و در همانجا بناى توهين و بدگويى به هرمز را گذاشت.
آذربد در حالى كه از خشم و عصبانيت برجاى خود بند نمى شد با صدايى رسا فرياد كشيد و گفت:
تو نمك به حرام كه اسم خود را شاه گذاشته اى از تبار ساسانيان نيستى، زيرا مادر تو از نژاد تركان بوده است و اين موضوعى نيست كه مردم از آن خبر نداشته باشند. علاوه بر اين، كارهاى ناشايست تو نشان مى دهد كه نشانى از سلاطين ساسانى ندارى!
آيا هيچ يك از پادشاهان ساسانى هرگز به خود اجازه مى دادند كه نسبت به بزرگان كشور اين همه توهين روا دارند؟ يا اين كه عده اى از خدمتگزاران واقعى كشور را به صرف مخالفت با ورود دخترى از طبقات پست جامعه به دربار به دست جلاد بسپارند؟ هيچ مى دانى با از ميان بردن اطرافيان خويش، تيشه به دست گرفته و ريشه خود را نابود مى سازى....
آيا تا به حال از خود پرسيده اى پس از كشته و زندانى شدن اطرافيان و نزديكانت، به هنگام سختى چه كسى تو را يارى خواهد كرد؟
هنوز سخنان آذربد تمام نشده بود كه هرمز از جاى برخاسته و خطاب به نگهبانان كه مانند مجسمه بدون حركت در زواياى مختلف تالار ايستاده بودند فرياد زد: احمقها چرا ايستاده ايد، چرا اين مرد را دستگير نمى كنيد؟ زود.... زود.... اين مرد خائن و جسور را از جلوى چشمان من دور كنيد. هر چه زودتر او را به زندان برده و شكنجه اش نماييد تا ديگر كسى به خود جرأت ندهد در برابر فرزند و جانشين (انوشيروان) چنين سخنانى را بر زبان آورد.
نگهبانان كه با نخستين فرياد هرمز بر سر آذربد ريخته بودند، پس از شنيدن دستورات شاه آذربد را كشان كشان از تالار و سپس قصر سلطنتى بيرون بردند تا به زندان تحويل دهند.
بعد از آن كه آذربد فلك زده را تحويل زندان دادند، زندانبانان او را به بدترين سلولى كه مخصوص محكومين به اعدام بود افكندند تا دستور اعدام از طرف شاه صادر گردد.
آذربد با اين كه كار خود را تمام شده مى ديد، با اين حال احساس پشيمانى و ندامت نمى كرد و مثل اين بود كه از كارى كه كرده بود راضى به نظر مى رسيد.
هنوز در حدود چند ساعت به نيمه شب مانده بود كه يكى از جلادان ويژه دربار با در دست داشتن حكم اعدام آذربد كه به امضاء هرمز رسيده بود وارد زندان شده و در معيت رئيس زندان به سلولى كه آذربد را در آن افكنده بودند رفته و در كمال قسارت و با فجيع ترين وضعى، در عرض چند ثانيه سريكى از وزيران با تدبير دوره (انوشيروان) را از تن جدا نمود و با مرگ او، دفترچه زندگانى آخرين فرد از نزديكان هرمز كه مى شد نام مدير مدبر روى او گذاشت در اينجا بسته شد.
صبح روز بعد، هنگامى كه اشعه خورشيد تابيدن گرفت، هرمز چشم از خواب گشود. ولى يكدفعه ناخودآگاه سر تا سر وجودش به لرزه افتاد، زيرا تازه در آن موقع بود كه كم كم به خود آمده و دانست كه ديگر در پيرامونش مشاورى نيست كه در مواقع لزوم او را از تندروى هاى بى جايش جلوگيرى نمايد. آنها كه روزى مانند پروانه به گرد او جمع شده بودند، اكنون يا كشته شده و يا زندانى اند.
هرمز با اينگونه افكار دردآور دست به گريبان بود كه در همين وقت يكى از افسران ارشد قصر با رنگى پريده و بدنى لرزان به خوابگاه او وارد شده و با لكنت زبان اظهار داشت:
سرور من، گروه بزرگى از مردم پس از حمله به انبار اسلحه و تاراج موجودات انبار، در خيابانهاى شهر به راه افتاده اند و اينطور به نظر مى رسد كه بر عليه اعليحضرت علم طغيان برافراشته اند.
هرمز به شنيدن اين اخبار دچار اضطراب گشته و تا خواست از جاى برخيزد، ناگهان صداى غوغاى هولناكى به گوشش رسيد و وقتى خوب گوش داد، علايم عدم رضايت در چهره اش نمودار شد. زيرا فهميد اين فريادهاى خشمگين به سود او نيست.
فصل ششم
بهرام چوبين
تيسفون پايتخت پادشاهان ساسانى حالتى فوق العاده و مشنج دارد. آسمان شهر رنگ قرمز پيدا كرده و مثل اين است كه آسمان را خون فرا گرفته است. مردان شهر به خصوص آن دسته از مردان با تجربه اى كه در گذشته و در زمان سلطنت سلاطين قبلى به دفعات با چنين صحنه هائى مواجه گشته بودند، خود را براى مقابله با هر نوع حادثه اى آماده مى نمودند.
مردان شهر در هر محله و كوچه و خيابان به گرد هم جمع شده و پيرامون شورش و تشنجاتى كه در شهر ايجاد شده بود به صحبت مشغول بودند.
در يك محله دور افتاده شهر هم گروهى ديگر از مردان در خانه اى اجتماع نموده و درباره وضعيت بحرانى كه بر شهر حاكم گشته بود با هم سخن مى گفتند.
تمامى اين مردان با آن كه لباس مبدل پوشيده بودند، ولى از وجناتشان معلوم بود كه با مردان عادى شهر تفاوت دارند.
اين مردان كه همگى بدون استثناء جوان بودند، سينه اى برآمده و عضلاتى پيچيده داشتند و همين موضوع ثابت مى كرد كه آنها مردانى جنگجو هستند. در اين موقع كه ما به آن جمع نزديك مى شويم، مردى كه چهره اى مردانه و اندامى ورزيده دارد و به نظر مى رسد از نظر مقام بزرگتر از بقيه است روى به مردى ميانسال و بلند بالا و ورزيده كه در كنارش نشسته بود كرد و گفت:
دوست من، به عقيده تو چه بايد كرد؟ آيا بهتر نيست هر چه زودتر خود را به شاه برسانيم و آمادگى خود را براى نجات تاج و تخت ساسانى به اطلاعش برسانيم. چون اگر در اين موقع بحرانى به كمك او نشتابيم به طور قطع وضع كشور دگرگون خواهد شد. از همين رو مى خواهم وظيفه خطيرى را به عهده ات بگذارم....
مردى كه مخاطب قرار گرفته بود حرف او را قطع كرد و گفت: پس خيال دارى مرا به مأموريت بفرستى!
كسى كه ابتدا سخن گفته بود، تبسمى بر لب راند و گفت: آرى يلان سينه، درست فهميدى! فردا چند ساعت پس از بالا آمدن آفتاب به دربار
مى روى و به سربازان گارد جاويد كه مراقبت از قصر سلطنتى را به عهده دارند مى گويى به شاه اطلاع دهند كه ما مردم (رى) از جان و دل به او خدمت خواهيم كرد. البته بعد از آن كه هرمز را مطمئن ساختى كه ما به عكس درباريان و اطرافيان فاسد و خيانت پيشه او كه چند بار قصد جانش را كرده اند، نظرى جز خدمت به شاه و ميهن نداريم، من هم نزد شاه خواهم آمد و بعد از آن به (رى) باز مى گرديم و سپاهيان خود را براى مقابله با دشمنان به اينجا مى آوريم.
همين كه سخنان گوينده به اينجا رسيد پس از مكث كوتاهى در ادامه صحبتهايش گفت: وقتى با شاه رو به رو شدى كاملاً مراقب و مواظب سخنانت باش، زيرا هرمز نسبت به همه چيز و همه كس سوءظن دارد و ممكن است با يك كلمه نسنجيده تو گمان كند كه ما نقشه بدى در مورد او داريم و به همين خاطر در ظاهر خودمان را خدمتگزار وى معرفى مى كنيم. از طرفى حق را به جانب هرمز ميدهم كه همه را به چشم سوءظن مى نگرد، چون اين مرد از بس از درباريان و اطرافيان خويش بدى و خيانت ديده ديگر به هيچكس اعتماد ندارد و بعيد نيست يك سوءظن و بدگمانى بيجا موجب شود كه سرت را از بدن جدا سازد.
(يلان سينه) كه از چهره اش معلوم مى شد مردى جهان ديده و كاركشته است، بعد از آن كه جامى را پر از آب كرده و نوشيد روى به دوست خود كرده گفت:
راستى كه در طول اين چند سال بر كشور ما چه بلاهايى كه نازل نشد. هيچ مى دانى هرمز با اين اشتباهات اخيرش كه همه بزرگان را از ميان برداشت، موجب شد كه همه با او به مخالفت برخيزند. آيا اطلاع دارى كه او چه تلاشى در برانداختن اشراف و مردمى كه با دين سر و كار داشته اند به كار برد...
آيا تاسف آور نيست كه هزاران هزار در فاصله اين مدت به دست دژخيمان كشته و زندانى شدند؟ آيا به عقيده تو اين روش موجب نمى شود كه دشمنان ايران از اطراف و اكناف به كشور ما هجوم بياورند و خداى نكرده چشم زخمى به آن وارد سازند؟ راستى كه اگر چند ماه ديگر اين كشتارهاى بى سبب ادامه پيدا كند، علاوه بر اين كه اثرى از بزرگان و مردمى كه نژاد عالى دارند و به كار كشور مى خورند باقى نخواهد ماند، بلكه ايران عزيزمان هم به خطرى دچار خواهد شد كه هرگز جبران آن ميسر نخواهد بود....
آن مرد ميان سخن (يلان سينه) دويده گفت:
تنها چيزى كه ممكن است موجب نگرانى شود، همان است كه تو گفتى، يعنى ما با اظهار خدمتگزارى و پشيمانى موجب اشتباه هرمز گرديم و به دست او از ميان برويم! اما چه كنم كه چاره ديگرى نداريم، حتى در صورت احتياج به او تضمين مى دهيم كه اگر ثابت شد قصد بدى درباره او داريم، همه خانواده ها و بستگان ما را در (رى) به قتل برسانند. از اين گذشته من مطئن هستم كه هرمز در همان روزهاى نخست به ما مأموريتى خواهد داد تا اين كه ما را بيازمايد و ما هم در آن مأموريت به قدرى فداكارى خواهيم كرد كه اطمينان وى را جلب نمائيم.
وقتى سخنران اولى ساكت شد، يلان سينه يكبار ديگر رشته سخن را به دست گرفت و گفت: ما نبايد در راهى كه در پيش گرفته ايم مايوس و نااميد گرديم، زيرا مثل اين است كه سرنوشت وظيفه خطير حراست از ايران را به عهده ما گذاشته است و بر عهده فرد فردماست كه نگذاريم ايران به آسانى محل تاخت و تاز دشمنان خارجى و ياغيان داخلى قرار بگيرد. بايد به هر ترتيبى كه هست توجه هرمز را جلب نموده و وادارش سازيم كه براى حفظ خودش هم كه شده بايد دست از لجاجت بردارد.
اين دو مرد بعد از اين صحبتها كه ميان آنها مبادله گرديد به ديگران پيوسته و سخن از عظمت گذشته ايران به ميان آوردند. در اين وقت يكى از جوانان از جاى برخاسته و از صندوقى كه در كنج اتاق قرار داشت كتاب (كارنامه اردشير بابكان) را كه بر روى تكه پوستهاى يك شكل و يك اندازه اى نوشته شده بود بيرون آورده و فصلهايى از آن را براى ديگران خواند.
حاضرين در اتاق بعد از خوانده شدن كتاب كارنامه اردشير، گفتگوهاى ديگرى هم كردند، ولى از آنجايى كه پس از چند ساعت بحث و گفتگو به شدت خسته شده و چشمها نيز از هجوم خواب سنگين تر شده بود، همه به جز آن دو از جاى برخاسته و پس از خدافظى با آن دو نفر از خانه بيرون رفتند.
به محض آن كه آن دو تنها شدند، يلان سينه گفت:
بهرام، من مايل نبودم در حضور ديگران در رابطه با موضوعى كه به طور مستقيم به تو مربوط مى شود سخن بگويم. اما اينك كه بيگانه اى در بين ما وجود ندارد، بد نيست بگويم كه احساس مى كنم علاوه بر هدف مقدسى كه براى خدمت به كشور دارى به طور قطع انگيزه ديگرى تو را به اينجا كشانيده است كه در صدد خدمت به هرمز برآمده اى، آيا مى توانى آن چيزى كه خاطرت را مشغول داشته و گاهى اوقات تو را در عالم خيال فرو مى برد، براى من كه نزديك ترين دوست تو هستم فاش كنى تا شايد بتوانم تو را يارى نمايم؟
بهرام كه انتظار شنيدن چنين سخنانى را از جانب يلان سينه نداشت، همين كه وى از سخن گفتن بازماند چشم در چشم او دوخته و با آن كه مى كوشيد بر خود مسلط باشد، با اين حال آثار استرحام و استمداد آشكارا در چهره اش نمودار بود.
يلان سينه كه شاهد اين تغيير و تحول در چهره بهرام بود، از اين كه مى ديد يك جوان مغلوب نشدنى و شجاع در برابر چيزى كه براى او (يلان سينه) مجهول بوده اين طور به زانو در آمده است، با لحن پر عطوفتى گفت:
بهرام، مگر مرا لايق دوستى با خود نمى دانى، مگر من و تو از كودكى با يكديگر دوست نيستيم، پس چرا به من اطمينان نمى كنى؟ چرا آن چه را كه در دل دارى برايم بازگو نمى كنى تا من هم يار و ياور تو باشم؟ اگر غير از اين فكر مى كنى و مرا لايق دوستى با خود مى دانى، به من اطمينان كن! در مقابل من هم قول مى دهم كه با كسى از اين مقوله صحبت نكنم و از آن گذشته تا آنجا كه توانايى دارم نسبت به انجام تقاضا و خواسته هاى تو كوشا باشم.
در اين موقع بهرام ناگهان و به طور محسوسى تغيير حال داد. مثل آن بود كه يكدفعه دنيايى خاطره در ذهنش زنده شده است، چون پس از آن كه قدرى به فكر فرو رفت، سر بلند كرد و گفت:
دوست من، رازى را كه اينك مى خواهم براى تو فاش سازم، تاكنون به كسى ابراز نكرده ام و اميدوارم همان طور كه به من قول دادى در حفظ آن بكوشى و به من كمك كنى تا شايد به مقصود برسم.
دوست من، شايد بيش و كم در مورد رفتار و كردار من چيزى استنباط كرده باشى، اما از اصل ماجرا خبر ندارى!
دوست عزيزم، من مدتهاست كه به يكى از دختران دربارى دل بسته ام و اين طور كه دلم گواهى مى دهد تصور مى كنم او نيز به من نظر محبتى دارد.
يلان سينه، شايد تو ندانى، ولى اين عشق چنان در اركان وجودم جاى گرفته كه هر وقت به آن مى انديشم نزديك است ديوانه شوم.
همان طور كه تو مى دانى، تاكنون هرگز معنى شكست را نفهميده ام و هيچ حريفى در برابرم تاب مقاومت نياورده است. اما اعتراف مى كنم كه در اين يك مورد خود را مغلوب و در هم شكسته حس مى كنم و به قدرى در افكار دور و دراز خود غرق شده ام كه زندگى را نمى فهمم و بيم آن مى رود اگر مدتى ديگر به همين منوال بگذرد يا به كلى عقل خود را از دست بدهم و يا آن كه در هر كارى به واسطه كثرت فكر و خيال شكست بخورم و يا از اينها بدتر، ناگهان مطلع گردى كه از قيد زندگى راحت شده ام...
يلان سينه گفت: من گمان نمى كنم تو آنقدر ضعيف باشى كه بخواهى خودت را از قيد زندگى راحت نمايى! بهتر است به جاى هرگونه فكر و خيال بيهوده، در صدد چاره برآئى و با كمك يكديگر راه وصول به مقصود را هموار سازيم. اكنون قبل از هر چيز به من بگو تا تا بدانم اين دختر كيست و چه نام دارد؟ بهرام در حالى كه از يادآورى دلدار خود رعشه به اندامش افتاده بود با هيجان خاصى گفت: تنها چيزى كه از او مى دانم نامش است و نام او (مهاندخت) است....
هنوز جمله بهرام تمام نشده بود كه آثار تعجب آميخته به ترس در چهره يلان سينه پيدا شد و او چنان تغيير حالت داد كه بهرام را به حيرت واداشت. بهرام كه حالت عجيب و غيره منتظره يلان سينه را ديد ناگهان به فكر فرو رفته و با خود گفت: چرا يلان سينه با شنيدن نام مهاندخت، اين چنين تغيير حالت داد. آيا اين مرد كه همواره خودش را دوست من مى پندارد، در خفا با مهاندخت رابطه دارد؟
بهرام در اين افكار خويش غرق بود كه يلان سينه به حرف آمد! بهرام وقتى قيافه نجيب ولحن محنت آميز او را ديد، خيلى زود از اشتباه بيرون آمد.
يلان سينه گفت:
آيا مى دانى اين دخترك كيست؟
بهرام در جواب گفت: نه دوست من، از او فقط نامش را مى دانم.
يلان سينه گفت: اكنون به طور قطع بر من معلوم شد كه او را نشناخته اى، وگرنه حتى فكر او را هم به مغزت راه نمى دادى، چه رسد به اين كه به او دل ببندى!
بهرام كه از سخنان يلان سينه چيزى نفهميده بود با اندكى رنجش گفت:
دوست من، چرا در پرده سخن مى گويى، خواهش مى كنم واضحتر حرف بزن تا من هم مقصودت را بفهمم؟ زيرا از سخنان تو اينطور استنباط مى كنم كه آن دختر از سوگلى هاى هرمز است و به همين خاطر هم نمى توانم به او دل ببندم!
يلادن سينه قيافه متاثرى به خود گرفت و گفت: متاسفانه بايد بگويم كه (مهاندخت) دختر هرمز است.
اين كلمات كه از دهان يلادن سينه بيرون آمد مانند پتكى بود كه بر مغز بهرام فرود آمد و دنيا را در نظر او تيره و تار كرد.
مرزبان جوان همين كه شنيد (مهاندخت) فرزند پادشاه ايران است، بى اختيار فرياد خفيفى از گلويش خارج شد و مانند كسى كه يكباره تمام هستى خود را باخته باشد، بهت زده و دل افسرده چشم در چشم دوستش دوخت و مثل ديوانگان چند كلمه بر زبان جارى ساخت كه يلان سينه در ميان آنها فقط كلمات: مهاندخت.... هرمز.... و بدبختى را شنيد.
يلان سينه هم با خود مى انديشيد كه اگر هرمز بوئى از اين ماجرا ببرد تكليف بهرام و مردم (رى) چه خواهد شد؟ پس بهترين كار اين است كه بهرام را قانع سازد كه دنبال اين ماجرا را نگيرد. ولى آيا بهرام مى توانست از اين عشق شوم و آتشين صرف نظر كند.
يلان سينه هر چه مى كوشيد كه اثر گفتار شوم خود را از ذهن بهرام بزدايد و يا بر زخم درونى اش مرهمى بگذارد، نمى توانست و بهرام در عالم ديگرى سير مى كرد كه بعيد بود حتى يك كلمه از سخنانش را درك كند.
بهرام در نظر خود دو موجود را تجسم مى كرد كه در حال تاخت و تاز بودند، يكى از آنها مخوف و وحشتناك و بى رحم بود كه (هرمز) نام داشت. اما موجود ديگر به فرشتگان آسمانى شباهت داشت و چهره دلفريب و معصوم وى مى توانست تمام دردهاى بهرام را درمان نمايد و او (مهاندخت) بود.