Nimrooz
Vol. 18, No. 969, February 15, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۶۹ - جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۶
زرگرى
دكتر مصطفى الموتى
دكتر مصطفى قلى رام و فرزندش دكتر هوشنگ رام
يادداشت هاى علم
اعتقاد شاه به شعائر مذهبى، موجبات افزايش نفوذ روحانيت در جامعه و پذيرش رهبرى آخوندها در رژيم بعدى شد.
از سال ۱۳۵۶ پيكار بزرگى عليه سلطنت ايران در آمريكا و اروپا شروع شد.
شيمون پرز معتقد بود كه شاه بزرگترين رهبر در جهان آن روز است.
شاه معتقد بود آمريكا و اروپا دو دوزه بازى مى كنند.
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۶۱
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
*-كنفرانس گوادلوپ و گمانه زنى ها درباره آن از چه قرار است؟
*-كميسيون سه جانبه چه پديده اى بود و چه نقشى در تشكيل كنفرانس گوادلوپ داشت؟
*-آيا كنفرانس گوادلوپ فقط براى روياروئى با بحران ايران و حل معماى «بود يا نبود» رژيم سلطنتى تشكيل شده بود؟
*- نظر آن طيف از جناح هاى سياسى ايران كه كنفرانس گوادلوپ را در تغيير رژيم پيشين «سرنوشت ساز» مى دانند تا چه حد منطقى است؟
*-آيا واقعاً آمريكا و شخص كارتر با اتكاء به سياست «رعايت حقوق بشر» توانستند رژيم قانونى ايران را براندازند؟
*-اگر چنين است چرا آمريكا از سال ۱۹۵۹ تاكنون نتوانسته است مشكل وجود رژيم سوسياليستى كوبا را در كنار خود حل كند؟ *-آنچه مسلم است رهبران كشورهاى صنعتى غرب در كنفرانس مزبور به يك نقطه مشترك رسيدند: رها كردن «حاكم مغلوب» و روى آوردن به «حاكم جديد» كه با سوار شدن بر مركب دين با سرعت به سوى موفقيت مى تاخت.

زرگرى
در جلو هتل موقعى كه عازم بندر بوديم پريسا پاهايم را بغل كرد و در حال گريه از من مى خواست كه با او و مادرش به پراگ بروم. او در حال گريه مى گفت:
-پدر! مترو در پراگ هم هست، مى توانى مثل قبل در آنجا كار بكنى. ما را تنها نگذار بيا با هم برويم...
صحنه غم انگيزى بود. مادرش حرفى نمى زد. پريسا حسابى حالم را گرفته بود. عشق مرا نسبت به خود خوب درك مى كرد. چاره اى جز جدا شدن از هم نداشتيم.
چهار بعد از ظهر به بندر آمديم. من همه اش خدا خدا مى كردم كه جناب سروان قبلى نباشد. وقتى داخل محوطه گمرك شديم سر و كله جناب سروان پيدا شد. با خوش روئى سلام و عليك كرد و گفت:
-آقاى مهندس كجا؟ مگر شما ازدواج نكرديد. خانم و بچه تان در ايران نمى مانند؟
-جناب سروان! من چند ماه است كه در تهران هستم و براى مترو كار مى كنم تا امروز يك آپارتمان دو اطاقه در اختيار من نگذاشته اند. با اين حقوقى كه دارم (بهترين حقوق در زمان خود) حساب كردم كه دو سال بايستى روزه اى كامل بگيرم تا يك كلبه درويشانه بهم بزنم. هنوز مهمان برادران خود هستم كه مى دانيد چيز مطلوبى نيست. در اين شرايط چگونه مى توانم زن و بچه ام را در اين جا نگهدارم. آيا شما بوديد اين كار را مى كرديد؟
جناب سروان با دقت به حرفهاى من گوش داد و گفت:
-آقاى مهندس آدم عاقلى هستيد، كار خوبى كرديد، خوب است كه خودتان هم به پراگ برگرديد.
با محبت و احترام به هانا و پريسا سفر به خير گفت. همانطور كه آقاى نظرى گفته بود واقعاً رفيق بود.
قلبم فشرده مى شد. دخترم سخت گريه مى كرد. وقتى سوار كشتى شدند از دور صداى او را مى شنيدم كه مى گفت:
-تاتا آهوى- پدر خدا حافظ.
با برادرم يك قايق موتورى كرايه كرديم و كشتى شان را تا آنجا كه اجازه بود بدرقه كرديم.

كودتاى نوژه
در تهران در خانه برادرم فيروزبودم. شب دير وقت بود. تلويزيون را تماشا مى كرديم. . سه روز بعد از عزيمت هانا و پريسا بود. يك دفعه تلويزيون برنامه خود را قطع كرد و اطلاع داد كه رئيس جمهور بنى صدر پيامى براى مردم ايران دارد.
بنى صدر راجع به كودتاى نافرجامى بنام نوژه صحبت كرد و گفت كه تمام افراد شركت كننده در اين كودتا دستگير شده اند. اين كودتا بر اساس اقرار يكى از افسران دستگير شده در تلويزيون با بمباران مراكز مهم تهران مى بايستى انجام شود. تخمين كودتاچيان درباره تلفات انسانى دو ميليون نفر در تهران بوده است.
چند روز بعدش كه محاكمه افسران كودتا شروع شد و بلافاصله ده ها تن از آنها را اعدام كردند راننده ام در راه از اداره به خانه گفت:
-بالاخره عكس هاى شاه را سوزاندند.
-كدام عكس ها را؟
در اداره مترو عكس هاى شاه و ملكه را در زيرزمينى مخفى كرده بودند و منتظر موفقيت كودتا و برگشت شاه بودند تا آنها ر ا به جاى اول نصب كنند. روز جمعه كه اداره مترو خالى از مردم است اين عكس ها را در حياط مترو سوزاندند.
در ادارات ديگر نيز ما نند وزارت دفا ع جاى تصاوير شاه خالى بوده است. محمد رضا شاه چند روز بعد از كودتاى نوژه درگذشت. در تاكسى با پدرم به خانه مى رفتيم بعد از ظهر بود ماشين ها شروع كردند به بوق زدن. فهميديم كه شاه مرده است ولى از شادى و بوق زدن احساس خوبى نداشتم زيرا مرگ دشمن نيز بايستى با سكوت همراه باشد.
در آنموقع كه سفارت آمريكا با كارمندانش در گرو نيروهاى مسلح دانشجويان تسخير كننده سفارت بود، جريان طبس پيش آمد.
نقشه از اين قرار بود كه صد و بيست نفر كوماندوى امريكائى با هلى كوپتر به نزديكى هاى طبس بيايند و از آنجا با اتوبوس به تهران آمده و گروگانهاى خود را در سفارت آمريكا آزاد كنند. همزمان با اين عمليات تظاهراتى در امجديه و جاهاى ديگر مى بايستى بوقوع پيوندد. مى گفتند كه هلى كوپتر ها در موقع فرود دچار حريق مى شوند و بكلى مى سوزند. رسانه ها مطلب زيادى درباره اين نقشه نافرجام آمريكا ننوشتند. حرارت ايجاد شده در موقع حريق خيلى بيشتر از معمولى يعنى از سوخت بنزين و يا نفت بوده است كه بدنه هلى كوپتر را ذوب كرده بود. شايد ارتش شوروى كه در افغانستان بود رد هلى كوپترها را داشته است و با اسلحه ليزر آنها را نابود مى كند و آمريكا كه با طرفدارى جدى برژنف از رژيم خمينى روبرو بود صلاح را در سكوت مى بيند.
بعد از اين دو حادثه جلسه اى دروزارت دفاع بود كه من و آژنگ در آن شركت كرديم. آژنگ بمن گفت كه گويا جلسه درباره استفاده از مترو در موقع جنگ است و چون او بايستى جلسه را زود ترك بكند از من خواست كه درباره مترو چيزى نگويم.
دو سرهنگ تمام از وزارت دفاع شركت داشتند. آنها از خطر جدى عراق و حمله به ايران صحبت كردند. و صحبت بر سر استفاده از متروى تهران در صورت بروز جنگ مابين دو كشور بود.
متروى تهران در آنموقع دو كيلومتر تونل بود كه به شكل باز در عمق شايد تا بيست متر ساخته شده بود و پوشيده و مسقف نبود. آسيب پذير مانند هر ساختمان ديگر تهران بود. مترو هائى كه در آن سيستم دفاعى پيش بينى شده باشد در مسير تو نل همه نوع امكانات از قبيل توليد نيروى برق مستقل از شبكه شهرى نگهدارى از مجروحان و غيره وجود دارد.
جلسه با يك گفت و شنود كلى بدون اخذ تصميم تمام شد. از گفتار دو سرهنگ كاملاً روشن بود كه ايران با حمله عراق به ايران جدى حساب مى كند.

استعفاء از مترو
روزى آژنگ مرا به تهران پارس براى ديدن اتليه مترو برد. هنوز ساختمان كارگاه ها شروع نشده بود. دور فضاى آتليه سيم كشى شده بود. آتليه در نزديكى حلبى آباد و يا حصير آباد (درست يادم نيست) بود. مترو در دور و بر آتليه چند خانه كوچك آجرى خريده بود. آژنگ يكى از آن خانه ها را بمن پيشنهاد كرد. جوابى به سئوالش ندادم. روز ديگر چند عكس از آپارتمان و ويلاى خودمان در نزديكى پراگ در كنار رودخانه اى سازاوا آورده و آنها را به رئيس كارگزينى نشان دادم واز او سئوال كردم چگونه مى خواهيد كه من زن و بچه ام را از اين امكانات كه دارند محروم كنم و آنها را به حصير آباد بياورم.
شرايط نامساعد شخصى من زندگى پيش برادران و دورى از زن و بچه ادامه داشت. با ديدن پرونده خود در وزارت دفاع خيلى مأيوس شده بودم. يك حادثه باعث شد كه اعصاب خود را نتوانم كنترل بكنم و موجب استعفاى من از مترو شد.
روزى اطلاع پيدا كردم كه ابراهيمى يكى از مسئولين ساختمان تونل را كه مورد اعتماد من بود بدون اطلاع من عوض كرده است. البته اين اولين بار نبود كه حق تصميم گيرى را در بخش من از من مى گرفت و مرا در مقابل زير دستانم تضعيف مى كرد.
قبل از اينكه پيش ابراهيمى رفته و علت امر را جويا باشم آژنگ بدون انتظار پيش من آمد و بدون مقدمه گفت:
-حق اينست كه شما با سوابقى كه داريد مدير عامل مترو باشيد. ولى شما اطلاعات كافى درباره امور ادارى و سازمانى ايران نداريد بدين جهت شرايط و جوانب امكان اين كار را نمى دهد. مدير عامل آقاى ابراهيمى پير است و با متد هاى خود ساختمان متروى تهران را ترمز مى كند، اگر شما موافق هستيد
و از من پشتيبانى مى كنيد من مدير عامل متروى تهران باشم و با هم اين كار را انجام دهيم.
من در جواب گفتم:
شما جوان هستيد و با شرايط و قوانين و غيره در ايران بيشتر از من آشنا هستيد من با شما موافقم و پشتيبان شما هستم. شما مى توانيد روى من حساب بكنيد.
او از من تشكر كرد و دست مرا فشرد و رفت.
روز بعد پيش ابراهيمى رفتم و از او گله كردم كه در غياب چند روزه من كه در مرخصى بودم او فلانى را عوض كرده است بدون اينكه نظر مرا بپرسد...
او در جواب گفت:
-من ديكتاتور هستم و هر چه مى خواهم مى كنم.
كاسه صبرم يكهو لبريز شد و به او گفتم:
-..... . در اين مملكت هزاران نفر جان فدا كردند كه ديگر ديكتاتور نباشد من از آن ديكتاتور بزرگ كه شاه نام داشت نترسيدم تو كه خيلى كوچكى...
در موقعى كه به او پرخاش مى كردم، او بطرف تلفن دويد و آژنگ را به كمك طلبيد:
-آقا لطفا تشريف بياوريد، زود بيائيد.
اينطور وانمود كرد كه جانش در خطر است. آژنگ آمد. من و ابراهيمى سرپا در مقابل هم ايستاده بوديم. آژنگ ناراحت و با حالت اعتراض گفت:
-آقاى زرگرى خودتان را كنترل كنيد، اين چه وضعى است؟...
من با ادامه فحش وناسزا دفتر ابراهيمى را براى هميشه ترك كردم. و بلافاصله استعفا دادم.
فرداى آن برخورد آژنگ به دفترم آمد. گفت:
من تا صبح نخوابيدم و واقعاً از خودم خجالت مى كشم.
مديريت مترو از نظر سياسى با رژيم قبلى بود. عموى من حاج احمد زرگرى نماينده خمينى براى نگهدارى و حفاظت از كاخ هاى شاهنشاهى در تهران بود. او به من پيشنهاد كرد كه مرا پيش خمينى ببرد ولى من نخواستم. حاضر به خواهش از كسى نبودم. با آن شرايط سخت ساخته بودم و مى خواستم به كشورم خدمت بكنم ولى متأسفانه نشد.

جنگ ايران و عراق
تقريبا بعد از يك هفته از استعفاى خود از مترو به آژانس هواپيمائى چك و اسلوواكى ر فتم تا بليطى براى پراگ بگيرم. مسئول آژانس يك ارمنى بنام ملكام بود. او آشناى برادرم سيروس بود. از ما با ويسكى پذيرائى كرد. در موقع گفت و شنود كارمند ملكام سراسيمه آمد و گفت:
فرودگاه تهران بمباران شد. بيائيد و به بينيد كه چگونه فرودگاه در آتش و دود است. همگى به پشت بام ساختمان رفتيم. دود سياهى از فرودگاه به آسما ن مى رفت. اين دود سياه آغاز يك بدبختى بزرگ يك خيانت و جرم فراموش نشدنى صدام و دولت عراق بر عليه ايران بود.
ا ين خنجر ناجوانمردانه از پشت كمتر از يورش اعراب در آغاز فجر اسلام به ايران نبود.
شب بمباران تهران مردم در كوچه ها جمع شدند. در محله ما نيز همه سر پا بودند. يك مرد جوان خطاب به مردم مى گفت:
خمينى توده اى و غيره را بايستى كنار بگذاريم و همه در راه دفاع از كشو ر ما ن بكو شيم. ا ين يك جنگ خلقى است ما همه د ر مقا بل د شمن و ا حد قر ا ر گر فته ايم و با يستى با هم متحد با شيم...
بر او آفرين گفتم. همه از صحبت هاى او پشتيبانى كردند. به اين شكل در خيابان بوداپست در قلب ايران نطفه مقاومت براى استقلال و شرف ايران شكل گرفت. و اين نطفه هاى مقاومت در تمام كشور بود كه با گذشت و فداكارى غير قابل تجسم بر دشمن پيروز شد.
براى انجام فورماليته ادارى به دفتر مترو رفتم. موقع برگشت در حدود ساعت شش بعد از ظهر به سختى يك تاكسى پيدا كردم. به خانه پدر و مادر كه در آريا شهر بود مى رفتم. راننده مرا در سر خيابان ستارخا ن پياده كرد. من يك اسكناس صد تومانى به او دادم. ده تومان خواسته بود. پول خرد نداشت. به او گفتم كه بقيه را نمى خواهم نگه دارد، او قبول نكرد و به بهانه اينكه تهران شهر بزرگى نيست و باز همديگر را مى بينيم چيزى از من نگرفت. شايد نمونه كوچكى از همدردى در زمان جنگ بود.
خاطرات بسيار خوبى از تاكسى چى هاى تهران دارم بار ها مرا به خانه رساندند و از من پول نگرفتند.
هميشه تا كسى شخصى داشتم. زيرا مسير تاكسى ها را اولا خوب نمى دانستم و ثانيا مى بايستى چندتاكسى تا آريا شهر عوض بكنم. اكثر اوقات از آنجائى كه كنجكاو بودند از زندگى و سرنوشتم با خبر مى شدند. بمن مى گفتند عجب دل و جرأتى دارى؟ آرزوى ما اينست كه از اين كشور بزنيم بيرون حالا تو...
در راه به راننده مى گفتم كه مى تواند مسافرين ديگر را نيز سوار كند. روزى به هتل شرايتون مى رفتم، در مسير خيابان مصدق چند مسافر زن سوار و پياده شدند. من با سلام و عليك به آنها مى گفتم خسته نباشيد.
اين جمله و تعارف ايرانى را خيلى دوست دارم. اين بار راننده عوضى بود در نزديكى هاى هتل به من گفت:
شما حتما در خارج زندگى مى كنيد. در ايران مرد ها با زن غريبه حرف نمى زنند. اسلام... من خودم چند سال در آلمان بودم و اين چيزها را مى شناسم. خلاصه عوض صد تومان دويست تومان مى خواست، گويا چون با خانم ها لاس زده بودم حق و حسابش را بايد به ايشان ميدادم؟
يك بار به سونا مى رفتم. تنها در كنار خيابان منتظر تاكسى بودم. يك ژيگولوى سفيد روئى زير پايم ترمز كرد.
-آقا بفرمائيد، كجا؟
-شهرك غرب سوناى زر افشان.
-بلد نيستم ولى مهم نيست پيدا مى كنيم. به بخشيد شما مثل اينكه در خارج زندگى مى كنيد؟
-از كجا پى برديد؟
-از لباس پوشيدن تان. تر و تميز هستيد و ريش نداريد. در كجا زندگى مى كنيد؟
-در پراگ
-ماشين هاى تراش چك معروفند. مارك توس. من ماشين تراشم و براى اينكه زندگى ام بگذرد بعد از ظهر ها تاكسى چى هستم. فكر مى كنم كه شما افسر بوده ايد.
-از كجا به اين مسئله پى برديد؟
-از ژست ها و حركات تان.
در راه به چهار خانم مسافر برخورديم. با اجازه من آنها را نيز كه سر راه بودند به منزل شان رسانيد، ولى پولى نگرفت. يكى از خانم ها بسيار زيبا بود. چشمم براهش ماند. راننده ملتفت شد و پرسيد:
مثل اينكه خوشتان آمد؟ راستى چند سال داريد؟ و هنوز هوس عشق بازى در شما هست.
زن به اين لطافت و زيبائى مرده را هم زنده مى كند.
-اگر مايل هستيد فاتحه سونا را بخوانيد و من شما را به جاى خوبى مى برم.
-متشكرم بهتر است كه شما با من به سونا بيائيد. من شما را دعوت مى كنم.
پرسان پرسان سونا را پيدا كرديم. او از دعوت من تشكر كر د و هر كار كردم پولى نگرفت.
پدرم مى گفت كه راننده هاى تا كسى ساواكى اند و عكس العملى به حرفهاى آنها نشان نمى داد. يك روز كه با هم در تاكسى شخصى بوديم راننده بدون مقدمه شروع كرد شعر خو اندن. اشعارش درباره هجو شاه بود. با صداى بلند وا حساسات شايد ده دقيقه اى شعر گفت. ما ساكت بوديم. بعد رويش را كرد به من
و گفت:
من اين اشعار را خودم سروده ام و در دانشگاه تهران خوانده ام. چه آدم ساده اى كه من نبودم.
حالا اگر دستم بيفتد با قمه دو شقه اش مى كنم. مى فهميد دو شقه.
من گفتم شاه كه برادر مرد او چيزى نگفت.
بعد از كمى سكوت باز تكرار كرد دو شقه اش مى كنم فهميديد من اين يكى را مى گويم. وادامه داد:
من روزى شانزده ساعت كار مى كنم. قبلا خسته و كوبيده كه به خانه بر مى گشتم در حياط دلخوشى من
صرف يك آبجو و گوش دادن به موسيقى ايرانى بود. آرى اين تنها دلخوشى را اين يكى از من گرفت. بدين ترتيب با افراد متفاوت استاد دانشگاه، سروان پليس، مهندس شاهى بيكار و غيره آشنا مى شدم.

اسلامبول
به ناچاربا اتوبوس عازم اسلامبول شدم. در گاراژ، برادران و پدر و دوستان بر اى بدرقه آمده بودند. دوستم محمد نيز آمده بود. او نامه اى بيك دوست خود در اسلامبول داد و از من خواست كه حتما به او تلفن بكنم و با او آشنا بشوم. دكتر تيوا كه يكى از رفقاى افسر بود و در قيام نافرجام خراسان شركت داشت نيز آمده بود. او براى افسران فرارى و در مورد مسئله اعاده حيثيت خيلى زحمت كشيد.
در اتوبوس در عقب در روى چرخ ها جايم بود. جاى راحتى نبود. بدرقه غم انگيزى بود. مثل اينكه بار دوم مهاجرت مى كنم. عصر سا عت شش اتوبوس راه افتاد. شب از تبريز مى گذشتيم. سعى كردم چيزى از شهر و گذشته به بينم. همه جا تاريك بود. از مرند ديگر صرفنظر كردم.
ساعت هشت صبح به مرز بازرگا ن رسيديم. بغير از كنترل پاسپورت دو پليس جوان علت ترك كشور و سئوالاتى درباره شغل و غيره داشتند. در مجموع مودب بودند. ساعت يازده قبل از ظهر از دروازه ايران بيرون آمديم و وارد منطقه گمرك تركيه شديم.
مأمورين پليس ترك خيلى بى تربيت و با يك نوع تحقير با ما ايرانيان رفتار مى كردند. پاسپورت رابعد از كنترل روى ميز خيلى خشن مى انداختند.
چمدانها را روى سكوى گرد آهنى گذاشتيم و هر كسى روبروى چمدانش قرار گرفت. بعد از يك ساعت مامور گمرك پيدايش شد. بعد از كنترل با گچى كه در دست داشت يك ضربدر در روى چمدان مى كشيد. بعد از اينكه كنترل تمام شد مامور به ناهار رفت. ما چمدانهاى خود را به كنار اتوبوس آورديم. منتظر امر مامور بوديم تا چمدانها را دربالاى سقف اتوبوس قرار دهيم.
سر و كله مامور ديگر پيدا شد. بعد از يك نگاه سطحى گفت:
خوب كنترل نشده است و بايستى يك بار ديگر كنترل شود.
سعى ما در قانع كردن او بجائى نرسيد و مجبور شديم دو مرتبه چمدانهاى خود را در روى سكو قراردهيم. از ساعت هشت تا دو بعد از ظهر تشنه و گرسنه سرنوشت ما در دست يك عده مامور ترك بود.
زنان و بچه ها خيلى بى تا بى مى كردند و احتياج به آب شوئى داشتند همه در يك محيط بسته زندانى بودند.
ساعت سه بعد از ظهر بعد از كنترل دوم مامور دستور داد تا بار خود را روى سقف اتوبوس قرار دهيم.
يك كارگر ترك در باربندى كمك كرد ولى بعد از اتمام پول هنگفتى براى دستمزد مى خواست.
در ميان مسافرين سه نفر اهل رومانى بودند. بار آنها از همه زياد تر بود. در ايران پس انداز از كار خود را خريد كرده بودند و چند چمدان بسيار بزرگ داشتند. آنها به هيچ وجه حاضر به پرداخت پشيزى نبودند. شوفر اتوبوس نيز حاضر به پرداخت نبود.
كارگر ترك با يك اولتيماتوم گم شد. بعد از او سر و كله مامور سومى پيدا شد. او پرسيد: كنترل شده است يا نه؟
-بلى افندى
-ولى من كنترل نكرده ام. تمام چمدانها به پائين!
ساعت پنج بعد از ظهر بود. بچه ها گريه مى كردند و مادرانشان حال زارى داشتند.
مامور بعد از دستور خود مانند كارگر ترك گم شد. سه ترك سبيل كلفت در كنار هم ايستاده ناظر ما بودند... رفتم پيش شان و بزبان آذرى گفتم:
آخر افندى اين كه صحيح نيست اين چه رفتار حيوانى است كه با ما دارند؟
يكى از آنها خونسردانه گفت
بايد تاكس شان را به پردازيد والا تا صبح در دروازه مى مانيد. ساعت شش دروازه را مى بندند. تو كه تركى بلدى برو و با مامور صحبت كن.
از او پرسيدم كه تاكس شان چقدر است؟
شصت هزار لير هر مسافر. (درست يادم نيست شش و يا شصت هزار؟).
با موافقت راننده پيش مامور رفتم و باو گفتم كه حا ضريم تاگس شان را بپردازيم.
ا و گفت:
-چرا چند ساعت پيش به اين فكر نيفتادى و ما و خودت را معطل كردى؟
كمى بعد از پرداخت تاكس چند دقيقه قبل از ساعت شش محوطه گمرك را ترك كرديم.
شوفر از من خواهش كرد كه در كنار او بنشينم و باو كمك بكنم. او فارس زبان بود و كلمه اى تركى بلد نبود.
چند صد مترى از درو ازه دور نشده بوديم كه سر وكله اى چند سرباز و پاسبان پيدا شد. به ما دستور ايست دادند. سرباز گفت
پاسپورت هايتان را حاضر به كنترل كنيد. من گفتم
سركار چند دقيقه پيش از محوطه گمرك و كنترل خارج شديم ديگر چه كنترلى؟
-پاسپورت ها را براى كنترل آماده كنيد.
فهميديم كه پول مى خواهد. چند هزار لير در دستش گذاشتيم و او بعد از لمس پول ها گفت مى توانيد برويد!
شب را سر راه در هتلى خوابيديم. روز بعد در شهرى ايستاده بوديم كه سر و كله پا سبانى پيدا شد. شروع به سئوالات مختلف از ما كرد. در ضمن پرسيد كه در بالاى اتوبوس چه داريم؟
و بعد ادامه داد:
-شمادر سقف اتوبوس آدم مخفى كرده ايد. بايستى تمام بار خود را پائين بياوريد. هرچه توضيح داديم كه چگونه آدم را توى چمدان مخفى كرده ايم حالى اش نشد. و مى گفت كه در تركيه پليس حق كنترل در همه جا و همه چيز را دارد. براى ما روشن بود كه پول مى خواهد. شوفر باز چند هزار ليرى به او داد تا ما را به حال خود بگذارد. در اين موقع تركها دور و بر اتوبوس را گرفته و با تحقير و اهانت مى گفتند:
-اين بز دل ها را نگاه كن كه كشورشان را در زمان جنگ ترك مى كنند. عوض جنگ با اعراب...
شب دوم در نزديكى هاى اسلامبول يك گروه نظامى جلو اتوبوس ر ا گرفتند و آن را متوقف كردند.
يك سروان ارتش داخل اتوبوس شد و گفت:
در جلو شما در راه، دزدان و ياغى ها هستند كه خيلى خطرناكند. بايستى توقف بكنيد تا با چند اتوبوس ديگر و با ما حركت كنيد.
وقتى حرفهاى سروان را ترجمه كردم زنان شروع به گريه و ناله كردند. بعد از پياده شدن سروان يك استوار بالا آمد. سروان ازاستوار پرسيد چه دارند؟ او با يك نگاه به بالاى سر مسافرين گفت:
-سيگار امريكائى.
-خب بردار
استوار بدون سئوال از كسى چند قدمى به جلو رفته و سيگار هاى امريكائى كه متعلق به رومانى ها بود، دو كارتن از بالاى سرشان برداشته واز اتوبوس پياده شد.
رومانى ها سخت اعتراض كردند و يكى از آنها كمى فارسى مى دانست تر ك ها را دزد خواند.
تركهاى دزد ما را به خطر ياغى ها دروغ و صحيح تهديد مى كردند و ما در چنگ شان چاره اى جز صبر نداشتيم.
بدين ترتيب تا اسلامبول ما و چند اتوبوس ديگر با اسكورت ارتشى آمديم.
برادرم جمشيد جريانى از سفر خود از راه تركيه به آلمان برايم تعريف كرده بود كه در موقع شنيدن به سختى مى شد باور كرد بد نيست كه براى شمانيز تعريف بكنم. حال از زبان خود جمشيد بشنويد.

دكتر مصطفى الموتى
دكتر مصطفى قلى رام و فرزندش دكتر هوشنگ رام
003825.jpg
الموتى
دو تن از كسانى كه در عصر پهلوى نقش مهمى در سياست و امور مالى كشور داشته اند مصطفى قلى رام و پسرش دكتر هوشنگ رام هستند كه مصطفى قلى رام در دوران رضاشاه به مشاغل حساسى رسيد و در زمان محمدرضاشاه نيز مقامات مختلف را طى كرد و پنج دوره سناتور انتصابى بود و در جريان انقلاب نيز مزاحمتى برايش فراهم نگرديد. ولى براى فرزندش كه به زندان افتاده بود رنج زيادى كشيد و با حال كهولت به زندان مى رفت تا از فرزند خود ديدارى كند تا اين كه سرانجام در سال ۱۳۶۰ در ۸۳ سالگى زندگى را ترك گفت.
مصطفى قلى رام معروف به (انتخاب الملك) در سال ۱۲۷۷ در مشهد متولد شد. در همانجا به تحصيل مقدماتى پرداخت و مدتى معلم بود. بعد به تهران آمد و زبان فرانسه را آموخت و براى تكميل تحصيلات به اروپا رفت و در مراجعت در وزارت فوايد عامه شروع به كار كرد. با روى كارآمد داور به او نزديك شد و به وزارت دارائى منتقل گرديد و مديركل انحصار ترياك و رئيس اداره دخانيات و پيشكار دارائى آذربايجان شد.
چون در امور ادارى از خود لياقت و شايستگى نشان داد در سال ۱۳۱۹ به امر رضاشاه رئيس اداره كل كشاورزى و عضو هيئت دولت گرديد و منشى هيئت وزيران شد. در سال ۱۳۲۰ شهردار تهران گرديد و چندى هم رئيس اداره سجل و احوال بود. تا اين كه نايب التوليه استان قدس رضوى گرديد و در كابينه فروغى وزير كشاورزى شد.
مصطفى قلى رام با حسن سلوك و روش متينى كه داشت در هر شغل و مقامى، كارش مورد توجه قرار مى گرفت و در سال ۱۳۳۰ در كابينه دكتر مصدق وزير كشور شد. ولى خيلى زود جايش را به ديگرى داد و مدتى شغل مهمى نداشت تا اين كه در انتخابات دوره هيجدهم رئيس انجمن نظارت بر انتخابات تهران گرديد. در سال ۱۳۳۴ استاندار فارس شد و در دوره دوم مجلس سناتور انتصابى گرديد و سال ها در همين شغل قرار داشت.
هنگامى كه مصطفى قلى رام سناتور انتصابى بود نويسنده رئيس فراكسيون پارلمانى حزب ايران نوين در مجلس شورا ملى بودم و رام هم عضو فراكسيون در مجلس سنا بود و در جلسه مشترك سناتورها و نمايندگان مجلس عضو حزب ايران نوين شركت مى كرد. نظم و انضباط و سلوك رام برايم جالب بود و اولين نفرى بود كه همواره در جلسات فراكسيون شركت مى كرد و از راهنمائى جوانانى كه تازه وارد سياست شده بودند دريغ نداشت. هيچگاه نطقى و خطابه اى از او نديدم. ولى تجربه هاى گرانبهايش براى ما جوانان آن وقت ارزنده بود.
فرزند ارشدش دكتر هوشنگ رام هنگام تصدى مديرعاملى بانك عمران موقعيت خاصى پيدا كرده بود. هوشنگ رام در سال ۱۲۹۸ شمسى در تهران متولد شد و پس از پايان تحصيلات در دانشكده حقوق و دريافت ليسانس در رشته اقتصاد در وزارت دارائى به كار پرداخت تا اين كه در سال ۱۳۳۰ براى ادامه تحصيل به آمريكا رفت و درجه دكتراى اقتصاد دريافت داشت و در مراجعت به ايران مديرعامل بانك عمران شد. در اين باره دكتر عاقلى چنين مى نويسد:
وقتى دكتر رام مديرعامل بانك عمران شد، اين بانك در آن تاريخ يك مؤسسه بانكى كوچكى بود كه در اثر خبط گذشتگاه پنج ميليون سرمايه خود را از دست داده بود ولى تلاش پيگير مديرعامل جديد باعث شد كه بانك تدريجاً توسعه يابد و پس از ده سال يكى از بانك هاى معتبر كشور گردد. اين بانك علاوه بر معاملات عادى، خزانه دار و بانك اختصاصى بنياد پهلوى بود و تمام معاملات بنياد در آنجا صورت مى گرفت. بعد از مدتى بانك عمران به شهرك سازى پرداخت و در ميليون ها متر اراضى خوردين (شهرك غرب) را بنياد نمود و شروع به آپارتمان سازى كرد و با بيست شركت خارجى قرارداد بست و علاوه بر آن ورود غله از خارج از كشور با اين بانك بود.
***
دكتر رام كه اكنون دوران كهولت را مى گذراند بين تهران و لندن و آمريكا به سر مى برد و تاكنون نيز به صورت رسمى درباره ثروت و دارائى پهلوى ها و كارهاى بانك عمران مطالبى نگفته و از كسانى است كه از خيلى مطالب آگاه مى باشد و مى تواند اطلاعات مهمى به خصوص در امور مالى بنياد پهلوى و خاندان پهلوى در اختيار تاريخ نويسان بگذارد. نويسنده نيز كه دكتر رام را خوب مى شناسم در تمام ايامى كه او به كار اشتغال داشت و تاكنون همواره با او حسن رابطه داشته ام و از كسانى است كه فعلاً خيلى آهسته مى آيد و آهسته مى رود و مى خواهد ايام و زندگى را به راحتى بگذراند و چون هيچگاه در سياست دخالتى نداشت حالا هم بيشتر از هميشه از سياست گريزان است.
دكتر هوشنگ رام را در لندن ديدم و با او به گفتگو پرداختم. از او پرسيدم كه مردم مى گويند شما با كمك خلخالى از زندان نجات يافتيد.
دكتر رام گفت من مدت چهار سال و نيم در زندان بودم. خيلى رنج ها كشيدم ولى شكر خدا را اكنون زنده در خارج از كشور به سر مى برم. خلخالى به من كمك كرد زيرا پدر خانم من مرتضى خان وفائى چند بار خلخالى را پناه داده و به خانواده او كمك كرده بود. خلخالى مرا خواست و در حضور چند تن از پاسداران گفت: شما را براى چه گرفته اند؟ گفتم به اتهام قصد فرار از كشور. خلخالى كه نظر مساعد با من داشت گفت: شما كه فرار نكرده ايد و اينجا هستيد و قصد فرار هم جرم نيست. برويد تا به وضع شما رسيدگى شود. معلوم شد كه نمى خواهد مرا بكشد. قبلاً هم مطلع شدم كه خانم من با بروجردى از روحانيون معتبر خمينى مذاكره كرده و از او خواسته كه به من كمك كنند و او هم سفارش مرا به خلخالى كرده بود. (خانم رام مى گفت بروجردى نزد خمينى از اعتبار زياد برخوردار بود و فقط و فقط براى نجات شوهرم نزد خمينى رفته و به او گفته بود من از شما هيچ نمى خواهم فقط خواهش مى كنم به رام كمك كنيد. خمينى پاسخى نداده بود ولى به هر صورت كمك فراوان شد تا دكتر رام نجات يافت.)
به دكتر رام گفتم بعضى از زندانيان مى گويند خلخالى در زندان به ديدار شما آمد و براى شما غذاى اختصاصى به زندان مى آوردند. دكتر رام گفت: اين صحيح است كه يكبار خلخالى در زندان به ديدن من آمد و گفت ناراحت نباشيد و حتى به طور خصوصى به من گفت مى بايد فرار مى كرديد و من هم حاضر بودم براى فرار به شما كمك كنم. اما اين كه مى گويند غذاى اختصاصى براى من به زندان آورده اند چند بار همسرم اين كار را كرد، ولى امكان ندارد شما بين زندانيان بتوانيد از غذاى مخصوص استفاده كنيد. من هم مثل سايرين از غذاى زندانيان استفاده مى كردم.
از دكتر رام پرسيدم كه آيا شما را هم محاكمه كردند؟ گفت: بله به صورت محاكمه سايرين و اتهاماتى نظير تحكيم رژيم پهلوى و ارتباط با خانواده سلطنت و افراط بيت المال و از اين قبيل اتهامات كه تقريباً براى همه يكنواخت بود و بعضى از كسانى كه در محاكمه من دخالت داشتند تقاضاى اعدام نمودند ولى سرانجام به ۹سال حبس محكوم شدم كه پس از چهار سال و نيم آزاد گرديدم.
از دكتر رام درباره ثروت خانواده پهلوى پرسيدم و گفتم شما از كسانى هستيد كه مى توانيد تا حدودى جريان را روشن كنيد. رام گفت والله هيچكس حقيقت را نمى داند. ولى ارقام ۳۶ ميليارد و امثال آن افسانه است. من هم شنيده ام كه ثروت اعليحضرت شايد حدود صد ميليون دلار و مقدارى خانه و ملك باشد كه در تقسيم بين ورثه ارقامى از اين ثروت به آنها رسيده است. درباره ماندن در ايران و گرفتار شدن به دست پاسداران گفت: من قبل از سقوط رژيم هرگز فكر نكرده بودم كه از كشور خارج بشوم ولى تصور مى كردم اگر خطرى باشد و با داشتن سمت آجودانى شاه مى توانستم با هواپيماى اعليحضرت از كشور به خارج بيايم ولى ايشان چنين امرى نفرمودند فقط به من گفتند كه به دكتر بختيار گفته ام كه به شما گذرنامه بدهد كه از كشور خارج شويد. به محض اين كه اعليحضرت از كشور خارج گرديدند، در دولت بختيار مأمورين براى دستگيرى به خانه من ريختند كه گريختم و خود را مخفى نمودم. يكبار هم به بنادر جنوب رفتم كه از كشور خارج گردم ولى دستگير شدم.
از دكتر رام درباره شايعات مربوط به اين كه بهبهانيان مقدارى از ثروت شاه را در اختيار گرفته پرسيدم، گفت: خبرى ندارم ولى شنيده ام اعليحضرت در تبعيد از دو نفر خيلى ناراحت بودند (فردوست و بهبهانيان) كه اين قطعاً ناشى از اقداماتى است كه آنها كرده اند.
ضمناً دكتر رام اشاره كرد كه اعليحضرت مقدارى پول هم در خارج از كشور داشته اند كه رضاشاه دوم در سن ۳۰ سالگى مى تواند از آن استفاده كند ولى رقم آن خيلى زياد نيست.
در اين گفتگو همسر دكتر رام شركت داشت كه مى گفت ارتشبد اويسى كه از نظر خانوادگى با ما رابطه نزديك داشت مى گفت حضور اعليحضرت گفته بودم اعليحضرت يك ماه به سفر برويد من با قدرت تمام ناآرامى ها را سركوب مى كنم. علياحضرت رسيدند و گفتند اعليحضرت نبايد چنين اجازه اى بدهند زيرا اوضاع بدتر خواهد شد.
فردوست مى نويسد: هوشنگ رام رئيس بانك عمران از محارم امور مالى محمدرضاشاه بود. او شهرك غرب را فروخت و به ثروت بانك افزود. رام از حساب هاى شاه در خارج از كشور اطلاع داشت و بسيارى پول ها از طريق او به حساب مى رفت. شخص ديگرى كه از وضع پولى شاه در خارج مطلع بود محمدجعفر بهبهانيان مى باشد. طوفانيان و شريف امامى هم از ميزان ثروت شاه فقيد در خارج از كشور آگاه هستند. مى توان گفت اين چهار نفر حدود ۹۰درصد از پول هاى شاه را مى دانند در كجا گذاشته شده است.
يك بار رام به شاه شكايت كرد كه والاحضرت اشرف پهلوى براى احداث ساختمان در كن ۳۰۰ ميليون تومان گرفته و باز هم ۳۰۰ ميليون تومان مى خواهد. معينيان مأمور شد كه رسيدگى كند اين پول براى چيست؟ با جهانشاهى رئيس دفتر اشرف مذاكره شد گفت اشرف اين پول ها را به جوانى داده و باز هم براى او مى خواهد. فهميدم جريان چيست؟ موضوع را به شاه گفتم دستور داد ديگر پولى داده نشود.
مطلعى مى گفت شاه فقيد در دى ماه سال ۱۳۵۷ قبل از ترك كشور از دكتر رام مديرعامل بانك عمران خواست كه از حساب شخصى ايشان مبلغ دو ميليون دلار در اختيارشان گذارده شود كه وجه مزبور به صورت نقد تحويل پادشاه گرديد.
مجله روزگار نو نامه خلخالى را درباره هوشنگ رام چنين منتشر كرده است:
حضور محترم آقاى خاموشى دامت عزته
با سلام راجع به زندگى آقاى رام اميد است كه بى گدار به آب نزنيد ممكن است اسم و رسم خيلى پر طمطراق باشد واقعيت جور ديگرى است. فعلاً دست نگه داريد. آقاى قدوسى به بنده قول داده كه ايشان را آزاد كند. وقتى كه حيف و ميل نباشد و قتل و جنايتى هم كه اتفاق نيفتاده به چه مناسبت بايد ايشان در زندان باقى بمانند.
با تقديم احترام
صادق خلخالى- ۲۲/۰۸/۵۸
***

درباره بازداشت دكتر رام چنين گفته اند:
در دولت بختيار مأمورين براى بازداشت او به خانه اش مى روند. وقتى زنگ در به صدا درمى آيد هوشنگ رام شخصاً در را باز مى كند. مأمورين مى گويند با دكتر رام كار داريم. رام چون لباس منزل به تنش بود او را نشناختند و خيال كردند باغبان منزل است. دكتر رام مى گويد الان او را خبر مى كنم و داخل خانه شد و از ديوار همسايه بالا رفت و خود را به خارج از خانه رسانيد و تا فرا رسيدن انقلاب در مخفيگاه بود. باز هم شنيد كه قصد توقيف او را دارند با وسايلى خود را به جنوب رسانيد ولى ناگهان توجه يافت كه امكان خروج از كشور نيست به تهران بازگشت و دستگير شد و سرانجام هم از زندان جان سالم به در برد.
دكتر رام هر اندازه در زندگى بانكى و ادارى منظم بود در زندگى داخلى نظمى نداشت چنانكه سه بار ازدواج كرد و فرزندان متعدد از هر يك از اين همسران خود دارد كه خوشبختانه همه داراى زندگى نسبتاً مرفهى هستند. دكتر رام از نظر مالى در داخل و خارج مشكلى ندارد. ولى دوستان فراوانش كه هنگام قدرت آنها را يارى كرد همه از او به نيكى ياد مى كنند.
يكى از دختران دكتر رام همسر سرهنگ اويسى محافظ شخصى شاهزاده رضا پهلوى مى باشد و دختر ديگرش همسر بهمن باتمانقليچ است كه از ثروتمندان معروف ايرانى در آمريكا مى باشد و دكتر رام اكثر اوقات كه به خارج از كشور مى آيد نزد آنها است.
به طور كلى دكتر رام انسان مطلعى است كه نقش مهمى در امور پولى و مالى و بانكى در ايران داشت و اكنون دوران كهولت را بيشتر اوقات در آمريكا مى گذراند و مورد احترام خاص دوستان و بستگان خود مى باشد.
نويسنده نيز كه كراراً او را در تهران ديده ام همواره خاطره خوبى داشتم و دوست مشتركمان منوچهر نيكپور كه دوست نزديك او نيز هست او را صميمانه مى ستود.

يادداشت هاى علم
اعتقاد شاه به شعائر مذهبى، موجبات افزايش نفوذ روحانيت در جامعه و پذيرش رهبرى آخوندها در رژيم بعدى شد.
از سال ۱۳۵۶ پيكار بزرگى عليه سلطنت ايران در آمريكا و اروپا شروع شد.
شيمون پرز معتقد بود كه شاه بزرگترين رهبر در جهان آن روز است.
شاه معتقد بود آمريكا و اروپا دو دوزه بازى مى كنند.
يكشنبه ۲۱/۶/۱۳۵۵
صبح شرفياب شدم. به محض زيارت شاهنشاه، فرمودند، حيف و صد حيف كه اين مهمان ديشبى خيلى عالى است. عرض كردم، چرا حيف؟ فرمودند، آخر ايام قتل پيش مى آيد و ديگر نمى توان استفاده كرد (ضربت خوردن و شهادت امير مؤمنان). عرض كردم، خداوند به اعليحضرت سلامتى و طول عمر بدهد. با اين عقيده خالصى كه داريد، همه چيز هميشه بر وفق مرادتان است. به قول معروف، «سر زلف تو نباشد، سر زلف دگرى»! شاهنشاه خيلى خنديدند.
در مورد كسى كه ديروز عرض كرده بود هندى ها مى خواهند در مرزهاى غربى پاكستان متمركز شوند و من گزارش عرض كرده بودم، فرمودند، مى دانى چرا اين حرف را گفته است؟ عرض كردم خير. فرمودند، اين مرد كه با «شل كات» شركت انگليسى و كمپانى شل كه نتوانستند از ده هزار هكتار اراضى خوزستان درست بهره بردارى كنند، شريك است و چون مهاراجه پاتيالا مى خواهد جاى آنها را بگيرد، مى آيد اين لاطائلات را به ما گزارش مى دهد كه جلوى پاتيالا را بگيريم. عرض كردم، با سابقه اى كه اين شخص دارد (سر شاپور ريپورتر)، كاملاً اين كار از او برمى آيد و صحيح مى فرمائيد. بعد عرض كردم، وقتى مشت انسان در دروغگوئى و لاف زدن باز شد، ديگر فايده ندارد، از هر طرف بچرخانيد، خراب از كار درمى آيد و عرض كردم، هيچ چيز در دنيا بهتر و والاتر از صداقت و راستگوئى نيست. من الان در پيشگاه شاهنشاه هيچ نوع نگرانى ندارم، چون هرگز نخواسته ام كه عملى يا حرفى برخلاف حقيقت و صداقت به شما عرض كنم، ولو بر ضررم باشد. فرمودند، همين طور است. من هم در سياست هاى خودم به طورى درست مى گويم كه داخلى و خارجى خيال مى كنند كه نبايد چنين مسئله اى درست باشد و فرمودند كه من اين را روى سادگى خودم مى گويم. عرض كردم، سادگى، ولى با فهم. فرمودند، شايد! عرض كردم، يك چيز هم اضافه بفرمائيد و آن قاطعيت است و اين مسئله هم بيشتر موجب استعجاب آنها مى شود كه قطعاً چنين مسئله با اين همه راستى و قاطعيت نمى تواند درست باشد و به همين جهت هم هست كه كارهاى شاهنشاه به حمدالله تا اين حد پيش رفته است، چون تكليف ما غلامان كه با اعليحضرت روشن است و تكليف خارجى ها هم همينطور. بارى از اين مقوله زياد صحبت شد.
بعد گزارش تلگرافى اردشير [زاهدى] را كه جريان كميته فرعى سناى آمريكا را گزارش داده بود به عرض رساندم. همينطور عرض كردم كه واقعاً [پيكار] بزرگى عليه ما در همه جاى آمريكا و حتى اروپا شروع شده و نمى دانم چرا به اين شدت؟ تعدادى روزنامه ها را از نظر مبارك گذراندم كه اغلب بسيار بد بود. فرمودند، كار يهودى ها بايد باشد. عرض كردم، دليل ندارد. فرمودند، آخر نيويورك تايمز و واشينگتن پست و تايم همه وسيله يهودى ها اداره مى شود. عرض كردم، چه نفعى در اين كار دارند؟ بيشتر بايد كار روس ها باشد و افكار ساده لوحانه خود آمريكائى هاى احمق كه آلت دست دوم تبليغات شوروى قرار مى گيرند. فرمودند، اين هم ممكن است درست باشد.
اجازه خواستم فردا بروم دفتر يادبود مائو را امضاء كنم. فرمودند، البته. عرض كردم، سفير انگليس اجازه شرفيابى مى خواهد و سفير آمريكا هم به غلام تلفن كرد و اجازه خواست كه به يزد و كرمان برود. گفتم مانع ندارد. فرمودند، خوب كردى. فرمودند، آيا مصلحت نيست همينطور كه [اَترتون] (ويراستار: آلفرد لروى اترتون، ديپلمات حرفه اى، از ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۹ معاون وزارت خارجه براى امور خاورميانه بود و جزو كارشناسان اين منطقه به شمار مى رفت.) گفته است، ما به سفير آمريكا بگوئيم كه تعريف آزادى براى ما و شما متفاوت است؟ ما نفع جمع را مى خواهيم و شما آزادى غلط فرد را. عرض كردم، از سفير كارى ساخته نيست، مگر آن كه وقتى روزنامه نگاران و نمايندگان تلويزيون آنها مى آيند، اين مسائل به آنها گفته شود. فرمودند، صحيح است، آن وقت مى گوئيم.
بعد من مرخص شدم. به كارهاى جارى رسيدم. بعدازظهر شاهنشاه گردش رفتند. من هم شناى مفصلى كردم و بعد پيش دوست ايرانى خودم رفتم و بسيار خوش گذشت. شب تمام در منزل كار كردم.
ساعت ۱۱ به فرودگاه، براى استقبال وزير دربار مغرب رفتم كه باز براى مستدعياتى از طرف پادشاه مغرب مى آيد. حالا كه به منزل رسيده ام، يك صبح است. كارهاى فردا را هم بايد مرتب كنم.
امشب [جشن] تولد والاگهر شهر آزاد، دختر والاحضرت شاهدخت شمس بود. من به بهانه آمدن وزير دربار مغرب، به مهردشت نرفتم. با خستگى كه از بعدازظهر داشتم، خيلى سنگين مى شد كه بروم و برگردم و به فرودگاه بروم.

سه شنبه ۲۳/۶/۱۳۵۵
صبح شرفياب شدم. به حمدالله حال شاهنشاه بسيار خوب بود. قدرى راجع به انتخابات آمريكا و اين كه [جيمى] كارتر هنوز كاملاً جلو است صحبت شد. وضع جرايد آمريكا را عرض كردم كه شديداً به ما حمله مى كنند، بايد يك مطلبى در بين باشد. عرض كردم، آمريكائى هاى احمق تحت تأثير غيرمستقيم تبليغات شوروى هستند كه نمى خواهند ما اسلحه آمريكائى بخريم. حال آن كه اين ها بايد يك نان تصدق بدهند و يك نان بخورند و دعا كنند كه ما اسلحه آنها را بخريم و متكى به آنها باشيم. فرمودند، تبليغات روس ها بسيار قوى است و آمريكائى ها بسيار احمق. اين دو كه با هم جور شد، نتيجه اش همين مى شود كه سنا و روزنامه و تلويزيون، همه و همه، بر عليه منافع خودشان حرف بزنند. عرض كردم، به هر حال ما بايد آن را خنثى بكنيم و خواهيم كرد، منتها وقت و اسلحه (فهم و علم) لازم دارد و تأمل و بردبارى لازم است. فرمودند، درست است. عرض كردم، دستگاه مجهز و فهميده و كافى نداريم، بايد اينها را اجازه فرمائيد درست كنيم.
گزارشى از [جمشيد قريب] سفير شاهنشاه در آنكارا رسيده بود كه حزب حاكم [عدالت] (ويراستار: در يادداشت «دموكرات» نوشته شده است. پس از كودتاى ارتش در ،۱۹۶۰ نام اين حزب به «عدالت» تبديل شد.) بوى الرحمن گرفته، هيچ مطلبى را نتوانسته است حل كند، نه مسئله قبرس، نه مسئله درياى اژه، نه گرفتن اسلحه از آمريكا و نه انفلاسيون. فرمودند، حزب خلق كه بيايد، ناچار به طرف روس ها خواهد رفت. عرض كردم، آنها هم مى خواهند چپ گراها را از حزب اخراج كنند و سفير اين طور عرض مى كند. فرمودند، پس بايد نتيجه مسافرت [بولنت] اِجويت (ويراستار: بولنت اجويت، (۲۰۰۶-۱۹۲۵) شاعر، روزنامه نگار و سياست پيشه، در آغاز دهه ى ۱۹۷۰ رهبر حزب خلق و در همان سال ها چندين بار نخست وزير شد. به دنبال كودتاى نظاميان در ۱۹۸۰ مدتى زندانى بود. ولى از آن پس فعاليت سياسى خود را از سرگرفت و در دهه هاى ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ دوبار نخست وزير شد.) (ليدر [حزب] خلق) به آمريكا باشد.
عرض كردم: والاحضرت اشرف باز مستقيماً پولى از دولت براى مخارج سفر انگلستان خودشان خواسته اند. شاهنشاه بسيار اوقات تلخ شدند. فرمودند، ابلاغ كن هر والاحضرتى چنين غلطى كرد، شديداً تنبيه خواهد شد.
مقاله رسول [پرويزى] را تقديم كردم، ملاحظه فرمودند، خوششان آمد. عرض كردم، [محمد] باهرى عصرى شرفياب مى شود با نخست وزير و فلسفه حزب را تقديم مى كنند. [باهرى] عرض كرد اگر شاهنشاه به من اجازه صحبت نفرمايند، يك كلمه هم نخواهم گفت. فرمودند، البته از او خواهم خواست كه صحبت كند.
بعدازظهر، شاهنشاه به پدافند ملى تشريف بردند. بعد جلسه اعضاء حزب را كه مأمور تنظيم فلسفه حزب بودند، به حضور پذيرفتند. من در اين جلسه نبودم، چون سمتى ندارم. سر شب نخست وزير با دستپاچگى تلفن كرد كه جلسه خيلى بد شد و طرفين در حضور شاهنشاه به يكديگر پريدند و نتيجه حاصل نشد. از تو خواهش مى كنم به باهرى بگو با اينها يك سازشى بكند و يك طرح نهائى با نظر طرفين تهيه شود. گفتم سعى خواهم كرد. اما اين هم از كارهاى سمبل كارى نخست وزير است. نور و ظلمت را نمى شود با هم جمع كرد. گويا طرف مقابلِ باهرى، اينها را ماركسيست خوانده است و اين از فرمايشات قبلى شاهنشاه هم معلوم بود كه چنين گزارشاتى به عرض مباركشان رسيده است، به خصوص كه در دسته باهرى، كورس لاشائى (ويراستار: كورس لاشائى ديپلمه در رشته ى پزشكى (داخلى) از آلمان، عضو هيئت رهبرى سازمان انقلابى (گروه منشعب از حزب توده)، با هدف اقدام به انقلاب مسلحانه، بر پايه ى نظريه ى مائو (محاصره ى شهرها از راه روستا) مخفيانه به ايران آمد و چندى در كردستان به سر برد، ولى امكان اجراى نظريه ى مائو را در ايران غير عملى يافت و اصولاً از افكار انقلابى دست كشيد و روانه ى تهران شد. خواهرش، فرشته لاشائى، كه منشى علم بود، او را به علم معرفى كرد و اين يك او را نزد شاه برد. در سال هاى پيش از انقلاب از مشاوران دربار بود. پس از انقلاب رهسپار آمريكا شد و چند سال پيش در كاليفرنيا درگذشت.) كه اخيراً از حزب توده برگشته، وارد بوده است. حتى شاهنشاه صبح به من فرمودند، ما اين لاشائى را چرا به حضور بپذيريم؟ اين كه تا پريروز دشمن ما بود. عرض كردم، صحيح مى فرمائيد، ولى چنان كه قبلاً هم فرموديد، با اينها يكى از دو صورت بايد رفتار كرد. اگر تحت تعقيب هستند، بايد هميشه در كنج زندان بمانند و اگر بخشيده شده اند، بايد از همه مواهب برخوردار گردند. اين امر مبارك خودتان است و بسيار هم صحيح. ديگر چيزى نفرمودند و من اين جا فهميدم كه استنباط قبلى من به اين كه در خصوص دسته باهرى، زياد سعايت شده، درست بوده است و بيچاره باهرى هم فهميده بود، منتها نبايد بفهمد! چه بايد كرد؟ به هر صورت دست باهرى قوى است و حرف او درست.
سِحر با معجزه پهلو نزند، دل خوش دار
سامرى كيست كه دست از يد بيضا ببرد؟
منتها سياست آنقدر پيچيده و مشكل است كه انسان نمى تواند سر دربياورد.
من عصرى Copley روزنامه نويس معروف آمريكائى [را] كه طرفدار ماست، پذيرفتم و با او يك ساعتى در خصوص تبليغات آمريكا صحبت كردم. (ويراستار: جيمز كوپلى پايه گذار Copley News Service است كه مقاله و خبر تهيه و به مطبوعات آمريكائى و بين المللى عرضه مى كند.) او عقيده داشت كه بايد مؤسسه اى مخصوص خبرگزارى، در آمريكا به وجود بياوريم و از اين خبرگزارى افكار عمومى آمريكا را اداره كنيم. البته برنامه پر دامنه اى است.

چهارشنبه ۲۴/۶/۱۳۵۵
صبح [اورى] لوبرانى سفير اسرائيل [را] پذيرفتم و در خصوص فروش اسلحه آمريكا به ايران كه قرار بود اسرائيلى ها هم Lobbying بكنند، گزارش او را شنيدم. مى گفت تصور نمى كند كه در كنگره موضوع رد بشود و قطعاً تصويب خواهد شد، ولى براى آينده لازم است همكارى نزديك بين اسرائيل و ايران باشد. مى گفت شما الان دو نقص از نظر ما داريد. يكى اين كه مطلقاً در كاپيتول حضور نداريد. پارتى و خاويار دادن در سفارت كافى نيست. ديگر اين كه با ما ابداً تماسى نداريد كه هيچ، سفير شما دائماً بر عليه ما تبليغات مى كند. سفير ما نه تنها در آن جا نماينده كشور اسرائيل، بلكه نماينده شش ميليون رأى دهنده جهود آمريكائى است و اين براى هر رئيس جمهورى در آمريكا، مسئله كوچكى نيست و خيلى كار از او ساخته است (به نظر من راست مى گويد). از اين كه [شيمون پرز] وزير دفاع چه قدر تحت تأثير اعليحضرت همايونى قرار گرفته است، صحبت كرد. مى گفت، [وزير دفاع] مى گويد ايشان در دنياى امروز بزرگترين ليدرى هستند كه من مى توانم سراغ بگيرم.
بعد شرفياب شدم. جريان را حضور شاهنشاه عرض كردم. فرمودند، بلى، اردشير [زاهدى] خيلى در خط عرب ها وارد شده. عرض كردم، بسيار دور از حزم و احتياط عمل كرده. فرمودند، آخر ما هم به اسرائيلى ها بد و بيراه مى گفتيم. عرض كردم، اعليحضرت همايونى روى يك سياستى ممكن است فرمايشى بفرمائيد، ولى سفير وظيفه ديگرى دارد. فرمودند، خوب چاره نداشت. ماشاءالله به كسى كه مرحمت دارند، زود مطلبى را درباره او قبول نمى فرمايند، يا لااقل به ظاهر قبول نمى فرمايند. چه بايد كرد؟ شاهنشاه عظيم الشانى است و در خور عظمت خود عمل مى كند.
عرض كردم، ديشب نخست وزير با دستپاچگى به غلام تلفن كرد كه جلسه فلسفه حزبى در پيشگاه مبارك بد طورى چرخيده. [منوچهر] آزمون (ويراستار: منوچهر آزمون در آن هنگام نماينده ى اول تهران در مجلس شوراى ملى بود. دو ماه بعد از اين تاريخ براى مدت كوتاهى وزير كار و امور اجتماعى و سپس در ۱۳۵۶ استاندار فارس شد. در دولت زودگذر شريف امامى در ۱۳۵۷ وزير مشاور در امور اجرائى بود. پس از انقلاب كشته شد.) (نماينده مجلس) كه قرار نبود در جلسه باشد، آمده و [محمد] باهرى را مورد حمله قرارداده و گفته است اين فلسفه [اى] كه شما نوشته ايد، تمام اصطلاحات، بلكه خودِ متن كمونيستى است و باهرى عصبانى شده است. فرمودند، بلى، خوب كه نبود، باهرى هم خيلى مزخرف گفت. عرض كردم، ناچارم به عرض خاكپاى مبارك برسانم اگر شاهنشاه [دكترينى]براى حزب رستاخيز مى خواهند، همين كه باهرى نوشته، كمال مطلوب است. آن كه طرف باهرى نوشته است، صبح غلام خواندم. به مقاله براى روزنامه بيشتر شبيه است. به علاوه غلام اطلاع دارم كه باهرى و همكارانش بيش از هزار ساعت روى آن كار كرده اند و تمام جزئيات ديالكتيك و غير ديالكتيك در آن ملاحظه شده. فرمودند، آخر مى گويد آزادى و رفاه و همه چيز را بايد زير پا گذاشت. عرض كردم، در صورتى كه اصل، يعنى كشور و رژيم شاهنشاهى در خطر بيفتد، نه هميشه. فرمودند، مى گويد هميشه بايد در حال انقلاب بود. عرض كردم، اين هم كه فرمايش خود اعليحضرت همايونى است كه انقلاب كه به پيش نرود، پوسيده و خراب مى شود و اين خود اصل ديالكتيك و از فرمايشات خود شاهنشاه مى باشد. بارى خيلى از اين بحث و گفتگو پيش آمد، به طورى كه احساس كردم شاهنشاه ناراحت مى شوند. بالاخره فرمودند، مبتكر انقلاب منم و من مى خواهم آن چه در دل من هست پياده شود، نه آنچه در فكر محدود باهرى و همكارانش مى گذرد. عرض كردم، اين مطلب ديگر است. شاهنشاه كه خودتان را آزاد از ايسم اعلام فرموده و شناسانده ايد، چه مانع دارد كه اين كار را هم بفرمائيد. ولى اگر بخواهيد به جنگ ايسم ها برويد، آن ديگر لازمه اش همين مقدمات و همين حرف هاى «عن» تلكتوئل ها است! قدرى خنديدند، ولى چون ديدم شاهنشاه را ناراحت كردم، مصاحبه [هوشنگ] نهاوندى را كه اشتباهى در روزنامه رستاخيز چاپ كرده بودند، به عرضشان رساندم. خيلى خنديدند، ولى احساس كردم خنده واقعى نيست. مى خواهند به من حالى بفرمايند كه از آن حرف ها ناراحت نشدم. واقعاً مرد بزرگى است و همه كارها در شأن عظمت خودش است.
مقدارى روزنامه هاى خارجى كه باز بد نوشته بودند، داشتم. نمى دانستم چه كنم، بعد از آن كه بيش از يك ربع شاهنشاه را ناراحت كرده ام. آخر، من با عقيده اى كه دارم كه نفس اين مردبزرگ براى كشور مغتنم است، با عصبانى كردن او نمى توانم او را بتراشم و از بين ببرم. ولى وظيفه ديگر هم دارم كه همه جريانات را عرض كنم، گو اين كه قبلاً ماشاءالله از كانال هاى ديگر هم خبر مى گيرد. بارى دل به دريا زدم و روزنامه جات را به عرض رساندم. اتفاقاً يكى دو تا را نديده بودند و با دقت ملاحظه فرمودند.
بعد كارهاى جارى را عرض كردم. اجازه فرمودند براى درگذشت امام جمعه تبريز كه هميشه دولت خواه بود، استاندار فاتحه بگذارد.
بعد مرخص شدم. فورى به كارهاى جارى رسيدم و با دخترم رودى و خانم علم و دو نوه ام نيلوفر و پيمانه براى استراحت به گاجره آمدم.
وقتى مرخص مى شدم، شاهنشاه فرمودند، تو را كه روز جمعه در محل سدّ فرحناز خواهم ديد. عرض كردم، البته افتخار خواهم داشت (بايد مصاحبه با شاهنشاه، در خصوص گذشته ها، براى نطق خودم، بكنم.)

جمعه ۲۶/۶/۱۳۵۵
چنانكه پريروز نوشتم، چهارشنبه و پنجشنبه در ديزين بودم و امروز جمعه، چنان كه مقرر بود، با هليكوپتر به محل سدّ فرحناز در لتيان رفتم كه شاهنشاه هم براى [پايان هفته] آن جا تشريف دارند و شرفياب شدم. علت اين شرفيابى هم مصاحبه [اى] بود كه بايد [با] اعليحضرت همايونى به عمل بياورم و رئوس مطالب دوره سلطنت پر مشقت، ولى موفق معظم له را كه از روى جرايد جمع آورى كرده بودم، يادآورى كنم و شاهنشاه خاطراتشان را به من بفرمايند. از ساعت ۱۰ صبح تا يك بعدازظهر شرفياب بودم. آنقدر مسائل دقيق و محرمانه براى من روشن شد كه وقتى مرخص شدم، مثل اين كه در آسمان ها پرواز مى كنم. مست مست بودم. به طورى كه در هليكوپتر كه از لتيان مجدداً به ديزين (گاجره) مى رفتم، كوه هاى به اين عظمت را هيچ نمى ديدم و تمام در فكر اين سه ساعت عالى از زندگانيم بودم. چون من راجع به اعليحضرت رضاشاه كبير در دانشگاه پهلوى نطق كرده بودم، حالا بايد راجع به اعليحضرت همايونى سخنرانى كنم. اگر قرار مى بود كه من هم باز راجع به مواد انقلاب سفيد و پيشرفت هاى ايران صحبت كنم كه مثل حرف هاى سايرين بود. من بايد خاطرات خودم و خاطرات شاهنشاه را ممزوج بكنم و كاراكتر منحصر به فرد اين مردبزرگ تاريخ ايران بلكه تاريخ جهان را براى مردم بازگو نمايم. خوشبختانه با استدعاى من موافقت فرمودند كه به تدريج اين اظهار مرحمت را به من بفرمايند و امروز هم سه ساعت وقتشان را به من دادند. علياحضرت شهبانو چندين دفعه تشريف فرما شدند و ايراد كردند كه اين هم شد weekend؟ شاهنشاه فرمودند، ما مشغول كار بزرگى هستيم كه حالا نمى توانم به شما بگويم، بعد خواهيد فهميد.
قسمت مهمى از اين مصاحبه در نطق آينده من خواهد آمد. ولى آن قسمت هائى كه نخواهد آمد و نمى تواند بيايد، در اين جا قول مى دهم كه براى ضبط در تاريخ و شناساندن اين مرد بزرگ خواهم نوشت. كِى باشد، نمى دانم، ولى نطق خودم را كه حاضر مى كنم، نكات فعلاً «مگو» را خارج نويس مى كنم و در اين يادداشت ها خواهم آورد. خدا به اين مرد بزرگ عمر بدهد كه ايران را حفظ نمايد و به اعتلاء برساند. آنقدر محظور، آنقدر فشار، آنقدر ناراحتى، براى اوست كه يك هزارم آن انسان را خرد مى كند و هنوز چه بسا كه تمام را من نمى دانم و نبايد هم بدانم.
امروز به من فرمودند، كسى چه مى داند؟ اگر موفقيت هاى من نبود (و فرمودند كه نمى خواهم خودستائى كنم، فقط به تو مى گويم)، نه تنها از خانواده پهلوى و تمام زحمات و مشقات پدر من اسمى نمى بود، ايران هم نمى بود. زيرا اگر من در غائله پيشه ورى و فتنه مصدق از بين رفته بودم، حزب توده بر ايران مسلط مى شد و كشور دموكراتيك ايران به زعامت شوروى به وجود مى آمد. انگليسى ها و آمريكائى ها هم قسمتى از جنوب ايران را اشغال مى كردند. بعد جنگ شمال و جنوب درمى گرفت و ممكن بود قسمت هاى نفت خيز در دست غرب باقى بماند، ولى به هر صورت ديگر ايرانى وجود نمى داشت و من اينجا بايد به تو بگويم كه آنقدر آمريكائى ها و انگليسى ها با من [دو دوزه] بازى كردند كه صدمه اين كار هزاران بار عظيم تر از حمله مستقيم شوروى به من بود. اينها به خيال خودشان روى چند اسب شرط بندى مى كنند و اين با اطلاع ناقص آنها از كشور، به خصوص از طرف آمريكائى ها، كشنده است. واقعاً در اين سينه فراخ و شانه هاى ستبر چه اسرارى نهفته است كه كُره را مى تواند بتركاند و اين مرد بزرگ و باهوش و پيش بين تحمل آن را مى كند. خداوند او را حفظ كند.
بارى امروز قضاياى چهار ماه فروردين، ارديبهشت، خرداد [و] تير ماه سى و شش سال سلطنت شاهنشاه را مورد بحث قرار داديم. يعنى فقط حكايت شاهنشاه، در مورد سر تيترهاى آن مى فرمودند كه سه ساعت طول كشيد و هنوز هشت ماه ديگر را بايد مورد بحث قرار دهيم.
در آخر جلسه با قدرى تأمل از من سئوال فرمودند، [هوشنگ] نهاوندى، رئيس دانشگاه تهران، عضو فراماسون است؟ عرض كردم، خيلى مشهور است، ولى يقين ندارم و نمى توانم بى جهت كسى را متهم سازم. فرمودند، تحقيق كن. من فكر مى كنم او را براى دبيركلى حزب در نظر گرفته اند. كسى چه مى داند كه ايرادگيرى هاى به [محمد] باهرى براى وانمود كردن اين موضوع نباشد كه براى دبيركلى حزب مناسب نيست. (ويراستار: نزديك به يك سال پس از اين گفتگو، محمد باهرى به جاى جمشيد آموزگار، دبيركل حزب رستاخيز شد.) كار شاهنشاه آنقدر عميق و دقيق است كه فقط و فقط خودش و خودش و خدا مى داند و بس، كه چه مى كند. از اخبار مهم جهان، همان سفر كيسينجر به آفريقاست كه فعلاً آن جا را به هم ريخته است.
راجع به وضع لبنان اظهار خوش بينى مى شود، چون [الياس] سركيس (رئيس جمهور تازه) به قاهره نزديك شده است و فعلاً در آنجاست. مقامات آمريكائى هم اظهار خوش بينى مى كنند. لابد به عمل سادات اميدوارند. [محمد انور]سادات مجدداً به رياست جمهورى مصر برقرار شد (در نتيجه رأى مردم!). ژاك شيراك نخست وزير سابق فرانسه هم در قبال [والرى] ژيسكار دستن دارد قد علم مى كند، اما فكر نمى كنم شخصيت او با ژيسكار قابل مقايسه باشد.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۶۱
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
*-كنفرانس گوادلوپ و گمانه زنى ها درباره آن از چه قرار است؟
*-كميسيون سه جانبه چه پديده اى بود و چه نقشى در تشكيل كنفرانس گوادلوپ داشت؟
*-آيا كنفرانس گوادلوپ فقط براى روياروئى با بحران ايران و حل معماى «بود يا نبود» رژيم سلطنتى تشكيل شده بود؟
*- نظر آن طيف از جناح هاى سياسى ايران كه كنفرانس گوادلوپ را در تغيير رژيم پيشين «سرنوشت ساز» مى دانند تا چه حد منطقى است؟
*-آيا واقعاً آمريكا و شخص كارتر با اتكاء به سياست «رعايت حقوق بشر» توانستند رژيم قانونى ايران را براندازند؟
*-اگر چنين است چرا آمريكا از سال ۱۹۵۹ تاكنون نتوانسته است مشكل وجود رژيم سوسياليستى كوبا را در كنار خود حل كند؟ *-آنچه مسلم است رهبران كشورهاى صنعتى غرب در كنفرانس مزبور به يك نقطه مشترك رسيدند: رها كردن «حاكم مغلوب» و روى آوردن به «حاكم جديد» كه با سوار شدن بر مركب دين با سرعت به سوى موفقيت مى تاخت.
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
كنفرانس گوادلوپ (GUADELUP) و گمانه زنى ها درباره آن:
در شماره پيش به مأموريت ژنرال هايزر پرداختيم و نقش او را در جهت خنثى كردن تلاش هاى احتمالى ارتش ايران براى استقرار نظم و آرامش در كشور از زاويه هاى مختلف بررسى كرديم و اينك به واقعه ديگرى كه گمانه زنى هاى گوناگونى درباره علت وجودى و مصوبات سرنوشت ساز آن تا آنجا كه مربوط به ايران است وجود داشته و هنوز هم ذهن پژوهندگان تاريخ معاصر را به خود مشغول نموده است مى پردازيم:
بسيارانى از نويسندگان و پژوهندگان علت تشكيل كنفرانس گوادلوپ با شركت رؤساى جمهورى آمريكا (جيمى كارتر) رئيس جمهورى فرانسه (والرى ژيسكاردستن) و صدراعظم آلمان (هلموت اشميت) و نخست وزير انگلستان (جمز كالاهان) را به بررسى وضع متشنج آن روز ايران و تصميم گيرى درباره سرنوشت نظام شاهنشاهى و نظام جايگزين آن منحصر كرده اند، در حاليكه كنفرانس گوادلوپ دستور كار جامع ترى شامل بررسى اوضاع شمارى از كشورهاى متشنج و آسيب پذير جهان داشت كه پى آمدهاى كودتاى افغانستان، اوضاع خشونت بار آفريقاى جنوبى، جنگ كامبوج و چند مسأله ديگر مانند «بحران ايران» از آنجمله بود.
بعضى از طيف هاى سياسى كه رويداد ۱۳۵۷ و سقوط نظام گذشته را صرفاً ناشى از توطئه بيگانگان مى دانند و براى علل و عوامل داخلى سهم عمده اى در ايجاد اين رويداد سهمگين و خونين قائل نيستند (كه گروه هاى سلطنت طلب افراطى از آنجمله اند) و به عامل «توطئه» به عنوان يك فاكتور سرنوشت ساز در رويداد ۵۷ معتقدند كار را بدانجا رسانده اند كه كنفرانس گوادلوپ را مخلوق نهاد ديگرى به عنوان «كميسيون سه جانبه» مى دانند.
بررسى هاى نگارنده در جهت ريشه يابى كنفرانس گوادلوپ، انگيزه شناخت «كميسيون سه جانبه» را در وجودم قوت بخشيد و در اين راستا به كتابى برخوردم تأليف يكى از نويسندگان و پژوهندگان حوادث منجر به انقلاب ايران، كه متأسفانه سال هاست روى در نقاب خاك كشيده و آرزوى او براى تأليف و انتشار مجلدات بعدى اين كتاب زير عنوان «توفان در ۵۷» جامه عمل نپوشيده است.
زنده ياد سياوش بشيرى از روزنامه نگاران و نويسندگان خوش قلم معاصر (از طيف سلطنت طلب) و نويسنده كتاب «توفان در ۵۷» از اين كميسيون سه جانبه بسيار سخن گفته و مأموريت و رسالت آن را براساس مطالعات و استنباط هاى شخصى خود و برداشت هائى كه از اظهارات و نوشته هاى شمارى از دولتمردان غربى داشته به تحرير كشيده و بر صداقت و اصالت نوشته هاى خود پاى فشرده است.
بر اين پايه اكنون رشته كلام را به آن نويسنده فقيد مى سپرم و بدون اين كه خواسته باشم مطالب مورد ادعا يا مستندات و شواهدى را كه آن مرحوم آورده است چشم بسته بپذيرم يا يكسره رد كنم عيناً آنچه را كه وى بدان استشهاد كرده است در اين بخش نقل مى كنم:

كالبدشناسى كميسيون سه جانبه:
سياوش بشيرى درباره چگونگى تشكيل كميسيون سه جانبه و مأموريت و رسالت آن چنين مى نويسد:
«هنوز جرالد فورد رئيس جمهورى ايالات متحده آمريكا بود و با شانسى ضعيف مى كوشيد سايه ماجراى واترگيت را از سر حزب جمهوريخواه دور كند و در انتخابات آينده همچنان مقام خود را در كاخ سفيد حفظ كند، اما شامه هاى حساس سياسى به خوبى آگاه بودند كه باد از پرچم حزب جمهوريخواه فرو افتاده و ستاره اقبال به دموكرات ها چشمك مى زند. فورد كه به دنبال استعفاى ريچارد نيكسون بر سر ماجراى واترگيت به كاخ سفيد راه يافته بود به خيال خود برگ برنده اى را در آستين داشت كه در شطرنج سياست آمريكا مى توانست به عنوان يك مهره كارساز مؤثر باشد. اين برگ برنده كسى نبود جز نلسون راكفلر ميلياردر معروف و برادر بزرگتر ديويد راكفلر، رئيس غول بانكى «چيس مانهاتان» كه در آن زمان پس از سال ها فرماندارى بر ايالت نيويورك و انجام چند سفر حسن نيت از سوى نيكسون به آمريكاى جنوبى، ايران و خاور دور به مقام معاونت رياست جمهورى در زمان فورد رسيده بود.
جرالد فورد به خوبى آگاه بود كه برادران راكفلر با تكيه بر شركت هاى بزرگ چند مليتى نه تنها صاحب حزب جمهوريخواه و سرنوشت ساز سياست آيالات متحده هستند بلكه در ميان ۱۲۵ كشور ديگر نيز، سمت نوعى سرورى و آقائى پنهانى دارند. فورد مى انديشيد كه با وجود نلسون راكفلر در كنار دست او به عنوان معاون رياست جمهورى، همه چيز به سود او و جمهوريخواهان است و نام راكفلرها جادوئى است كه گزينش او را براى يك دور ديگر از هر چشم زخمى مصون مى دارد.
فورد و مشاوران برجسته اش كه در حقيقت گماشتگان راكفلرها بودند با تمام اعتقادى كه به سرنوشت سازى برادران راكفلر به خصوص در زمينه سياست خارجى ايالات متحده داشتند دليلى نمى يافتند كه «خدايان مانهاتان» از آنها روگردان شده باشند.
در چنين شرايطى كه فورد در كار تدارك مقدمات انتخاب مجدد خود بود، كنوانسيون ملى حزب دموكرات نيز در يك گردهمائى مى كوشيد تا جيمى كارتر و والتر مانديل «را به عنوان نامزدهاى احراز مقام رياست جمهورى آمريكا و معاون او انتخاب كند...»
نويسنده در اين بخش به نقل سخنان آلكس گارنيش نماينده متنفذ ماساچوست در كنوانسيون ملى حزب دموكرات كه مخالف نامزدى والتر مانديل و موافق انتخاب گارى نبويت نماينده ديگر ماسوچوست براى معاونت رياست جمهورى بود پرداخته و روى اين بخش از سخنان او تكيه كرده است كه گفته بود:
«... واقعيت اين است كه يك گروه قدرتمند و پولدار مى خواهند حزب دموكرات را در دست گيرند. اين گروه در پشت صحنه مى خواهند حزب ما را به بازى بگيرند... حقيقت غم انگيز آن است كه ارابه حزب ما با روغن «استاندارد» مى چرخد نه روغن بادام زمينى».
و همه مى دانستند كه مقصود او از «روغن استاندارد» اشاره به كمپانى استاندارد اويل راكفلرها و غرض او از «روغن بادام زمينى» به پيشه و تجارت جيمى كارتر است.
به محض اين كه اين لطيفه بر زبان گارنيش جارى شد رئيس كنگره به عنوان اين كه نبايد به ساير كانديداها اهانت شود به او اجازه ادامه سخن نداد و بلافاصله مأموران امنيتى او را از ميز خطابه پائين آوردند و از جلسه اخراج كردند و او فرصت نيافت تا از ده دقيقه فرصت قانونى خود استفاده كند و به افشاگرى هاى خود ادامه دهد اما چندى بعد متن كامل نطق او به دست كريك كارپل نويسنده كتاب «انديشه هاى انقلاب» افتاد و او آن را در كتاب خود به چاپ رساند. ادامه سخنان گارنيش از اين قرار است:
«... در حالتى كه مردم به غلط اعتقاد دارند كه اجتماع به نمايندگان آنها رأى داده، گروهى كوچك از افراد دسيسه ساز كه به شدت به امپراطورى راكفلرها وابسته اند نامزدى جيمى كارتر را ترتيب داده اند. خانواده راكفلر مى خواهند كه مردم آمريكا تنها حق انتخاب ميان نماينده راكفلر در حزب دموكرات و نماينده راكفلر در حزب جمهوريخواه را داشته باشند. مؤسسه راكفلر نه تنها صاحب حزب جمهوريخواه است بلكه در ميان ۱۲۵ ملت ديگر نيز داراى اموالى است. حفظ و اداره اين دارائى ها به كنترل سياست خارجى آمريكا نياز دارد، چه دموكرات ها و چه جمهوريخواهان در كاخ سفيد باشند در اصل مطلب تفاوتى نمى كند...»
نكته مهم در سخنان الكس گارنيش اشاره آشكار وى به «كميسيون سه جانبه» بود. سازمان و تشكيلاتى كه در ارتفاعى بالاتر از مقام رياست جمهورى كشور ابرقدرتى نظير آمريكا قرار دارد و در حقيقت كاخ سفيد و سياست خارجى آمريكا به عنوان شاخه اى فرعى از اين قدرت مخوف عمل مى كند. اين كميسيون در سال ۱۹۷۳ با تركيبى از صاحبان صنايع ژاپن، اروپاى غربى و آمريكاى شمالى تشكيل شد. مركز «كميسيون سه جانبه» در خيابان ۴۶ مانهاتان شرقى در نيويورك قرار دارد و از آن به عنوان «دبيرخانه» ياد مى شود. ساختمان دبيرخانه كمى بالاتر از ساختمان سازمان ملل متحد قرار دارد و طرز كار آن به نحوى است كه زيرك ترين مردان سياسى جهان نيز با دريافت نامه اى از اين كميسيون چنين مى پندارند كه «كميسيون سه جانبه» قدرتى مشابه قدرت دولتى دارد.
«كميسيون سه جانبه» در ژوئيه ۱۹۷۳ توسط ديويد راكفلر و زبيگنيو برژينسكى ايجاد شد. سرمايه نخستين آن را ديويد راكفلر به تنهائى تقبل كرد و سپس هر دو نفر فهرستى از متنفذترين و ثروتمندترين صاحبان صنايع، سرمايه داران و رؤساى كشورها را در برابر گذاشتند تا از ميان آنها جماعتى را انتخاب كنند. اين فهرست در برگيرنده اسامى ثروتمندترين صاحبان صنايع، مديران برجسته تراست ها و كارتل هاى چند مليتى، جمعى از رؤساى جمهورى دائم العمر كشورهاى جهان سوم و بالاخره تنى چند از پادشاهان بود. در نخستين مرحله دويست نفر انتخاب شدند و سپس براى آن كه ماهيت واقعى كميسيون سه جانبه پنهان بماند جمعى از دانشگاهيان، سياستمداران و رهبران كارگرى ايالات متحده آمريكا به آن افزوده شدند. عليرغم گزينش جمعى از استادان دانشگاه هاى آمريكائى براى شركت در اين كميسيون، براى نخستين بار در محافل بسيار خاص آمريكا از آن به عنوان «باشگاه ثروتمندان» ياد شد.
در سال ۱۹۷۳ ديويد راكفلر درباره نقطه نظرهاى كميسيون سه جانبه اظهار داشت كه او قصد دارد:
«... بهترين مغزهاى جهان را گردهم آورد تا با مشكلات آينده به مقابله برخيزند...»
به اين ترتيب در حالى كه جرالد فورد به وجود نلسون راكفلر دل خوش داشته بود، كميسيون سه جانبه با سرمايه گذارى ديويد راكفلر و با هدف تنزل دادن مقام رياست جمهورى آمريكا به عنوان يكى از گماشتگان راكفلرها فعاليتى همه جانبه را آغاز كرد... شرط پيروزى كارتر به كار گرفتن تركيبى از برگزيدگان كميسيون سه جانبه بود...»
نويسنده كتاب «توفان در ۵۷» پس از نقل شواهد و نوشته ها و گفتارهاى شمارى از نويسندگان و پژوهندگان غربى به اين نتيجه مى رسد كه كميسيون سه جانبه مى كوشيد جهان را از ديدگاه منافع شركت هاى چند مليتى هدايت كند و چنين شد كه «كارتر با حمايت كميسيون سه جانبه به رياست جمهورى و والتر مانديل به معاونت او برگزيده شدند تا از ژانويه سال ۱۹۷۷ به مدت چهار سال شوم ترين سال هاى پس از جنگ جهانى دوم را در راستاى حفظ منافع كميسيون سه جانبه به تاريخ جهان هديه كنند... و منافع نخبگان ثروتمند آمريكا، ژاپن و اروپاى غربى را حفظ نمايند. دولت كارتر در اجراى طرح هاى كميسيون سه جانبه وظايف عمده و عديده اى داشت كه از سازمان كاخ سفيد آغاز مى شد و در يك گردش جهانى همه كشورهاى جهان را شامل مى گرديد... و ايران آن جزيره ثبات و امنيت و رشد و پيشرفت از عمده ترين مسائلى بود كه در دستور كار حكومت كارتر قرار داشت... راكفلرها و برجسته ترين مقامات كميسيون سه جانبه به كارتر تذكر داده بودند كه «ايران» يك استثناء بر قاعده است و نخستين شرط حفظ منافع نخبگان مالى آمريكا، اروپاى غربى و ژاپن در ۱۲۵ كشور جهان، از نفس انداختن اين استثنائى است كه توانسته از قاعده خارج شود. كميسيون سه جانبه، حتى پيش از نامزدى جيمى كارتر براى مقام رياست جمهورى نخستين نمايش چنگ و دندان را به تهران نشان داده بود. هنرپيشه اى كه بايد اين نمايش را اجرا مى كرد ويليام سايمون وزير خزانه دارى آمريكا بود كه در اوج شكوفائى روابط ايران با ايالات متحده آمريكا، به خاطر نقش ارزشمند شاهنشاه ايران در اوپك در زمينه افزايش بهاى نفت با لحنى توهين آميز از پادشاه ايران ياد كرد...»
نويسنده در اين مورد به نوشته اعليحضرت فقيد در كتاب پاسخ به تاريخ استناد و استشهاد مى كند كه با اشاره به كوشش خود در حفظ منافع كشورهاى صادر كننده نفت نوشته اند:
«اين مبارزه پس از سال ۱۳۵۲ و كوشش من براى فروش نفت به قيمتى عادلانه، روزبه روز شدت يافت و فراموش نمى كنم كه بعد از نطق موهن و تهديدآميز آقاى سايمون وزير دارائى آمريكا درباره من و سياست كشورهاى صادر كننده نفت، لحن مطبوعات غربى به تدريج تغيير يافت و من را مسئول افزايش قيمت نفت و گناهكار اصلى دانستند...» (پاسخ به تاريخ صفحه ۲۳۶).
نويسنده (سياوش بشيرى) آنگاه سال ۱۳۵۲ مورد اشاره اعليحضرت فقيد را كه معادل سال ۱۹۷۳ يعنى سال تأسيس كميسيون سه جانبه است آغاز نسيمى دانسته كه به توفان ۵۷ منجر شد و مى نويسد: «ساده دلانى كه مى كوشند رويدادهاى شوم سال ۱۳۵۷ را حداكثر از يك سال پيش از آن مورد مطالعه قرار دهند چنانچه در جستجوى حقيقت هستند ناگزيرند به ايران سال ۱۳۵۲ و جهان سال ۱۹۷۲ و ۱۹۷۳ توجه بيشترى مبذول دارند تا از ميان كلاف عظيمى از پيچيده ترين مسائل سياسى، نظامى و اقتصادى جهان در رابطه با ايران تنها به گوشه اى از حقيقت دست يابند.»
(توفان در ۵۷- نوشته سياوش بشيرى، جلد دوم، انتشارات پرنگ، پاريس، چاپ اول سال ۱۳۶۴).
خلاصه كلام آن كه نويسنده رويدادهاى منجر به انقلاب اسلامى را از توطئه هاى غرب برگرفته از تلقينات و برنامه ريزى هاى كميسيون سه جانبه كذائى مى داند و نتيجه مى گيرد كه كنفرانس گوادلوپ ميراث خوار كميسيون سه جانبه و در راستاى تحقق آرمان هاى سودجويانه كميسيون مزبور تشكيل گرديد كه در آنچه مربوط به ايران است به هدف خود رسيد. تا چه حد اين نظريه مقرون به صحت است نياز به پژوهش گسترده ترى دارد كه در اين مقال نمى گنجد.

تصميم نهائى كنفرانس گوادلوپ:
به هر روى كنفرانس سران چهار كشور بزرگ صنعتى غرب روز ۱۳ دى ماه ۱۳۵۷ در جزيره گوادلوپ، يكى از جزاير آنتيل هاى كوچك واقع در اقيانوس اطلس تشكيل شد و روز ۱۶ دى ماه پايان يافت و روز ۱۷ دى ماه (۷ ژانويه ۱۹۷۹) رهبران شركت كنند. بدون صدور هيچگونه بيانيه و اعلاميه اى جزيره را به مقصد كشورهاى خود ترك كردند.
در اين كنفرانس بود كه كشورهاى قدرتمند غرب براى روياروئى با بحران ايران (كه يكى از مواد دستور كار كنفرانس و شايد اهم آن بود) ظاهراً به يك نقطه مشترك رسيدند و آن اين كه در جهت حفظ منافع خود «رهبر بازنده» را رها كرده و در پى معامله با «رهبر قوى و در آستان موفقيت» برآيند».
بنا به شواهد و مداركى كه بعدها انتشار يافت، پرزيدنت كارتر تا پيش از حضور در كنفرانس گوادلوپ در راستاى حمايت از شاه گام برمى داشت و حتى عليرغم اصرار ويليام سوليوان سفير آمريكا از ايجاد ارتباط مستقيم با آيت الله خمينى طفره مى رفت. اما در جريان كنفرانس والرى ژيسكاردستن رئيس جمهورى فرانسه اوضاع ايران و نيز بيمارى مهلك پادشاه را به عنوان نقطه پايان سلطنت اعليحضرت فقيد تعبير كرد و سرانجام كارتر را متقاعد نمود كه با رهبر مخالفان به نحوى تماس برقرار كند تا «تفاهمى بين امريكا و رژيم آينده ايران به وجود آيد.»
آيا تنها عامل سقوط رژيم شاهنشاهى، آمريكا و شخص كارتر و كميسيون سه جانبه و كنفرانس سرنوشت ساز گوادلوپ بود؟ راقم اين سطور به اقتضاى مطالعات و تجربيات خود چنين نظرى را دربست و بدون توجه به عوامل و علل داخلى نمى پذيرد. اگر جهان غرب و در رأس آن آمريكا به اين سهولت قادر به تغيير رژيم ايران بود چگونه نتوانسته اند رژيم چپ گراى افراطى كوبا را كه از سال ۱۹۵۹ در همسايگى آمريكا موى دماغ آن كشور ابرقدرت است براندازند. تجربه هاى تاريخى ما را به تأمل بيشترى در اين موارد وامى دارد. در شماره آينده به پى آمدهاى كنفرانس گوادلوپ مى پردازيم. (ادامه دارد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
آگهى
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •