Nimrooz
Vol. 18, No. 969, February 15, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۶۹ - جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۶
شيخ اسدالله (ديوانه اصفهانى)
روزگار جنون
عبرت نائينى
قدر سخن
يزدانبخش قهرمان
عشق وطن
حسن غزنوى
عاشق مشويد اگر توانيد
اديب الممالك فراهانى
شعله مهر وطن
عطار نيشابورى
نام او
على اكبر دهخدا
مرگ اگر نيستى است
اسماعيل آشتيانى (شعله)
مردم زمانه
فريدون مشيرى
گوش كر خدا!
ايرج دهقان
هر چه بود گذشت
اكبر گلپايگانى
نمك حسن

شيخ اسدالله (ديوانه اصفهانى)
روزگار جنون
خوشتر ز روزگار جنون روزگار نيست
نيكوتر از ديار محبت ديار نيست
آن سر كه نيست در ره پاكان عشق خاك
شايسته نشيمن دامان يار نيست
منصور نيست هر كه چو منصور پاى دار
اندر گذشتن از سر و جان پايدار نيست
سود و زيان عشق بحكم ضرورت است
ما را در اين معامله هيچ اختيار نيست
رو دل به عشق ده كه به ويرانگى كشد
شهرى كه در قلمرو اين شهريار نيست
آماجگاه تير هلاك ار شود رواست
آن سينه كو ز ناوك عشقى فكار نيست
عاقل اگر چه عاقبت از جوى بگذرد
اما مسلم است كه ديوانه وار نيست

عبرت نائينى
قدر سخن
قدر سخن كه برتر از انديشه من است
مانند آفتاب به ذرات روشن است
تيغ زبان برنده تر است از زبان شمع
وين نكته بى اقامت برهان مبرهن است
زير زبان نهفته بود قدر آدمى
مقدار هر كسى ز كلامش معين است
در مملكت وجود نويسندگان به قدر
چون مردمك به ديده و چون روح در تن است

يزدانبخش قهرمان
عشق وطن
هر زمان كز وطن خويشتن آيد يادم
به فلك مى رسد از عشق وطن فريادم
جان به قربان وطن باد كه در مكتب عشق
بجز از عشق وطن ياد نداد استادم
چكنم؟ عاشق خاك وطن خويشتنم
گرچه آخر غم اين خاك دهد بر بادم
نكنم بندگى مردم بيگانه كه من
(بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم)

حسن غزنوى
عاشق مشويد اگر توانيد
آرام دل مرا بخوانيد
بر مردم چشم من نشانيد
آوازه عشق من شنيديد
اندازه حسن او بدانيد
از دور در او نگاه كردن
انصاف دهيد كى توانيد؟
از ديده و جان و از دل و تن
اين خدمت من بدو رسانيد
اى خوبان او چو آفتابست
در جمله شما به او چه مانيد؟!
عشق اندوه و حسرت است و خوارى
عاشق مشويد اگر توانيد!!

اديب الممالك فراهانى
شعله مهر وطن
تا ز بر خاكى اى درخت برومند
مگسل ازين آب و خاك رشته پيوند
مادر تست اين وطن كه در طلبش خصم
نار تطاول به خاندان تو افكند
هيچت اگر دانش است و غيرت و ناموس
مادر خود را به دست دشمن مپسند
تاش نبرده اسير و نيست بر او چير
بشكن از او بال و پر، بگسل ازين بند
ورنه چو ناموس رفت نام نماند
خانه نماند چو خانواده پراكند
خانه چو بر باد رفت، خانه خدا را
جاى نماند به ده، به جان تو سوگند
رحمتى اى باغبان كز آتش بيداد
سوخته در باغ هر نهال برومند
از دل الوند دود تيره برآيد
سوز وطن گرفتد به دامن الوند
گر به دماوند ازين حديث سرائى
آب شود استخوان كوه دماوند

عطار نيشابورى
نام او
گفت مجنون گر همه روى زمين
هر زمان بر من كنندى آفرين
من نخواهم آفرين هيچكس
مدح من دشنام ليلى باد و بس
خوشتر از صد مدح يك دشنام او
بهتر از ملك دو عالم نام او

على اكبر دهخدا
مرگ اگر نيستى است
يقين كردمى، مرگ اگر نيستى است
از اين ورطه خود را رهانيدمى
بدان عرصه پهن بى ازدحام
خر و بار خود را كشانيدمى
به چشم و به جان هر دوان مردمى
ز هستى رسن بگسلانيدمى
بر اين قلعه شوم ذات الصور
به تحقير دامن فشانيدمى
مر اين معدن خار و خس را به جاى
بدين خوش علف گله مانديمى

اسماعيل آشتيانى (شعله)
مردم زمانه
دور شو از مردم زمانه كه اينان
دور ز مردى و مردمى و تميزند
تا كه بزرگى و جاه و سيم و زرت هست
پيش تو كمتر زهر غلام و كنيزند
ورز بلائى به سويشان بگريزى
از تو، چونانكه از بلا بگريزند
گاه عمل هيچ نيستند و گه حرف
بى همه چيزان نگر كه خود همه چيزند
گر كه زپاى افتى، از تو دست بدارند
جز پى سر كوبيت ز جاى نخيزند
گر بدهى جمله نان سفره خود را
نان بستانند و آبروت بريزند
دنيا چون لاشه است و مردم دنيا
بر سر آن چون سگان به جنگ و ستيزند

فريدون مشيرى
گوش كر خدا!
شبى كه پر شده بودم ز غصه هاى غريب
به بال جان، سفرى تا گذشته ها كردم
چراغ ديده بر افروختم به شعله اشك
دل گداخته را جام جان نما كردم
هزار پله فرا رفتم از حصار زمان
هزار پنجره بر عمر رفته واكردم
به شهر خاطره ها، چون مسافران غريب
گرفتم از همه كس دامن و رها كردم
هزار آرزوى نا شكفته سوخته را
دوباره يافتم و شرح ماجرا كردم
هزار ياد گريزنده در سياهى را
دويدم از پى و افتادم و صدا كردم
هزار بار عزيزان رفته را از دور
سلام و بوسه فرستادم و صفا كردم
چه هاى هاى غريبانه اى كه سر دادم
چه ناله ها كه ز جان و جگر جدا كردم
يكى از آن همه ياران رفته بازنگشت
گره به باد زدم، قصه با هوا كردم
طنين گمشده اى بود در هياهوى باد
به چنگ من نفتاد آنچه دست و پا كردم
دريغ از آن همه گل هاى پرپر فرياد
كه گوشواره گوش كر خدا كردم
همين نصيبم ازين رهگذر، كه در همه حال
ترا، كه جان مرا سوختى، دعا كردم

ايرج دهقان
هر چه بود گذشت
شكست عهد من و گفت: هر چه بود گذشت
به گريه گفتمش آرى ولى چه زود گذشت
بهار بود و تو بودى و عشق بود و اميد
بهار رفت و تو رفتى و هر چه بود گذشت
شبى به عمر، گرم خوش گذشت آن شب بود
كه در كنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشى در دلم به جاى گذاشت
شبى كه با تو مرا در كنار رود گذشت
غمين مباش و مينديش زين سفر كه ترا
اگر چه بر دل نازك غمى فزود گذشت

اكبر گلپايگانى
نمك حسن
روى درهم كشيده اى با من
به تو اظهار مدعا نكنم
نمك حسن تو حرامم باد
گر ترا روز و شب دعا نكنم

ايران
تحقيق
صفحه اول
آگهى
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •