Nimrooz
Vol. 18, No. 969, February 15, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۶۹ - جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۶
از ماست كه بر ماست!
*بيست و نه سال آزگار از برپائى انقلاب اسلامى در ايران مى گذرد و هنوز «چرائى» و «چگونگى» آن، موضوع كهنه ناشدنى بحث و جدل ها است. نه آن كه چيزى درباره اش نگفته و ننوشته باشند. تا دلتان بخواهد، گزارش و تفسير و تحليل انتشار يافته است. ولى هيچكدام، با تكيه بر معيارهاى عقلانى، ضرورت سر برآوردن انقلابى چنين واپسگرا و ويرانگر را توجيه نمى كند.
-هنوز معلوم نيست كه توده هاى ميليونى بودند كه روشنفكران بى اراده را به دنبال خود كشيدند و يا روشنفكران بودند كه توده ها را آنچنان برانگيختند كه ديگر نتوانستند جلويشان را بگيرند!
-هنوز روشن نيست كه روشنفكرانى كه با شاه پالوده نمى خوردند، چگونه توانستند خود را راضى كنند كه به دستبوس «حضرت امام» بروند. تجربه هاى تاريخى آنها كجا رفته بود؟ آيا واقعاً در دامِ افسونِ خمينى افتاده بودند و يا فكر مى كردند از نردبام او بالا خواهند رفت و به قدرت خواهند رسيد؟ سال ها فكر مى كردند كه آخوندها فهم درستى ندارند ولى در جريان انقلاب فهميدند كه از اين بابت بر آخوندها پيشى گرفته اند! همان نقشه اى را كه آنان در مورد آخوندها در سر پخته بودند، آخوندها در مورد خودشان عمل كردند. هنگامى هم كه از گردونه قدرت به كنارى نهاده شدند، مسئوليت خطاهاى جبران ناپذير گذشته را به گردن ديگران نهادند. هر گروه، گروه ديگر را ضعيف، جبون، سازشكار و حتى خائن به ارزش هاى انقلابى ناميد بى آن كه از سهم خود از اين توصيفات سخنى به ميان آورد! راستش را بخواهيد «همه با هم» خمينى، مصداق بارز خود را يافته بود: «همه با هم»، با خروارها ادعاى روشنفكرى، دست در دست ارتجاع سياه نهاده بوديم. همه با هم عليه ارزش هاى فرهنگى خود- كه طى قرن ها و به خون دل فراهم آمده بود، قد علم كرديم.
زن و مرد، شهرى و روستائى، عارف و عامى، روشنفكر و بازارى، چپى و راستى، همه از خرد و كلان، به اشاره افسونكار بزرگ قرن، به سوى ظلمات به راه افتاديم تا زندگى خود را سياه كنيم!
از اين بابت انقلاب اسلامى را- بى هيچ مجامله- مى توان «مردمى»ترين انقلاب ها ناميد. بعدها كه جاذبه ها فرو كاسته شد و هاله افسون بى توان، ديگر كار از كار گذشته بود و آنان كه بايد، بر اريكه قدرت نشسته بودند و با تازيانه و زندان و قتل و شكنجه پاداش يارى دهندگان روشنفكر خود را كف دستشان مى نهادند و درس عبرتى تازه براى ثبت در تاريخ از خود به جاى مى گذاشتند!
-رَدِ پاى آن جاذبه بزرگ و اين افسون زدگى تاريخى را در بيشتر كتاب هائى كه درباره انقلاب اسلامى در ايران انتشار يافته است، مى توان يافت. به ويژه كتاب هاى خاطراتى، تأثيرات فراگير آن را بهتر بازتابانده اند. يكى از اين كتاب ها را با عنوان «شورش»، مهرانگيز كار نوشته است كه به قول خودش «روايتى است زنانه از انقلاب ايران». فصل دوم «شورش» ما را به دنياى افسون زدگان هدايت مى كند كه به مرور به «بُهت زدگان» و «وحشت زدگان» تبديل مى شوند!
*

مَردِ خدا!
* نويسنده كه از فعالان نام يافته حقوق زنان در ايران به شمار مى رود و تاكنون جوايزى نيز از سازمان هاى بين المللى مدافع حقوق بشر دريافت كرده و چه بسا به همين دليل، مدتى را هم در زندان جمهورى اسلامى گذرانده است، در جائى از خاطرات خود از جاذبه هاى رهبر انقلاب و از شيفتگى بيمارگونه زنان در برابر او مى گويد:
-«او در آن واحد، هم يَهُوه بود، هم الله، هم شوهر، هم برادر، هم سلطان، هم خليفه. در جذبه قدرت او ابتدا خود را باختيم... ضعيف و تنها و بى پناه به... دهان او خيره شديم تا پيام رهائى را بشنويم» و «از او كه نيرومند بود خواستيم كه داد ما را از همه بيدادگران تاريخ بستاند»!
نويسنده سپس براى اثبات جاذبه مردخدا، شكل و شمايل او را نيز «شاعرانه» تصوير مى كند:
-«به ابروانش كه مثل دو تسمه شلاق در حركت هاى حساب شده قوسى، از گوشه چشمان شعله ور از خشم، پائين مى افتاد، با شيفتگى نگاه مى كردم. به برق چشم هايش دل مى باختم!.... طرح بينى عقابى او كه يادآور بلندپروازى و جاه طلبى كهن الگوهاى اساطيرى بود، خاطره مردترين مردانِ تاريخ جهان را در ذهن من زنده مى ساخت... يك كلام: در برابر اين اسطوره مردانه زانو زده بوديم و در مقايسه با او ديگران هيچ و پوچ شده بودند»!
وقتى زنان و مردان تحصيل كرده و فرهيخته چنين شيفته «مردخدا» شده باشند، وضعيت توده هاى ميليونى روشن مى شود!
مهرانگيز كار، مى گويد بعدها كه «شك به جانش افتاده»، از يك جامعه شناس راز اين شوريدگى بزرگ را پرسيده است. پاسخ اين بوده كه خمينى «مظهرى از مردمسالارى كهن» بوده كه تصوير و تصورى جذاب از آن در خاطره زنان تحصيل كرده و امروزى ايران باقى مانده است!»‎/
«زنان، به جبران آن چه كه در طول تاريخ از دست دادده اند، به نمودهاى قدرت مى چسبند.»
-«كار» مى فزايد: خمينى «براى مردم ايران آنقدر كه «ضريح» بود،رهبر سياسى نبود. مردم از رهبر سياسى پرسش ها و درخواست هائى دارند، ولى از «ضريح» فقط معجزه مى طلبند- در كنار ضريح تضرع مى كنند، مجيز مى گويند...»!
-به گفته «كار»، پس از آن كه «مردخدا» بر جغرافياى ايران مسلط شد و بخش هاى تازه اى از جامعه را زير فرمان خود گرفت، بخش عمده اى از زنان زير فرمان را از دست داد. زنانى كه شيفته اش شده بودند، «عشق شان به خون و جنون نشسته بود و «جرقه هاى آگاهى»، اندك اندك از زير لايه هاى عوامفريبى كه «حافظه جمعى و تاريخى ايرانيان را مى پوشانيد»، بيرون مى جهيد.» ولى ديگر دير شده بود. «مردسالار خيلى زود، شلاق را بالا برده بود»! و جادوى قدرتش چنان بود كه ضربه هاى تازيانه را مثل دارو تجويز مى كرد» و «براى حفظ شرافت و عفت و شخصيت زنان... مفيد تشخيص مى داد!»
*

شوريدگى....
*«مهرانگيز كار» در جاى ديگرى از «شورش»، از تأثيرى مى گويد كه شور و شيفتگى دخترش «سپيده»، در ماه هاى پيش از انقلاب در او برجاى مانده است. سپيده كه وابسته يا هوادار يكى از سازمان هاى چريكى بوده مادر را نيز در پخش تراكت ها و اعلاميه هاى انقلابى با خود همراه مى كرده است. مادر و دختر به هم پيوسته بودند و «مؤمنانه» شعار سر مى دادند؛ مرگ بر شاه، درود بر خمينى بت شكن!»: «اين سرود» آنها را «تسخير مى كرد» و «در تمام سلول هاى مغزشان منتشر مى شد». آنان «بنده و برده و شيفته الفاظ شده بودند... و نمى خواستند با خواندن (مثلاً) «كاشف الغطا» و آگاه شدن از آنچه كه مردخدا در چنته دارد، لذت شوريدگى هاى خود را از ميان ببرند. «تندى حركات انقلابى، مانع از توجه به اين چيزها بود.» «كار» مى افزايد: «روى خاكستر عصر خود با اميد و شعف پا مى كوبيديم... فراموشم شده بود كه در ساختن آن چه زير پاهايم لِه مى شد سهم و نقش چشمگير داشته ام. دست آوردهاى نسل خود را بى رحمانه مى سوزاندم تا از دستاورد سپيده و همسالان او، در بهارى پر طراوت... توشه ها برچينم!... من تصوير آينده را در آينه چشمان سپيده مى نگريستم و از خود بى خود مى شدم»!
رابطه مادر و دختر با همه پيوندهاى تازه اى كه پيدا كرده بودند سرشار از تنش نيز بوده است.
-«كار» مى گويد روزى از روزهاى سرد، همين كه دست هايش را در جيب پالتوى پوست كهنه خود فرو مى برد، سپيده «به بيرحمى مفتشين حكومت كشيش ها در قرون وسطى» مچش را مى گيرد و نهيب مى زند: «مامان باز هم پالتوى پوست؟ باز هم ادهاى طاغوتى؟ دست برنمى دارين؟ از توده هاى انقلابى از جان گذشته خجالت نمى كشين؟»
«كار» مى افزايد كه بعدها رفته رفته، نه تنها لباس هاى «طاغوتى» كه «همه اندوخته هاى فرهنگى و ذهنى و مالى خود را به جرم طاغوتى بودن» از دست داده است. «به تدريج دستبرد به تمام حيثيت و شئون انسانى مردم به اتهام طاغوتى بودن آنها مورد قبول عقل رايج قرار گرفت...»!
در جريان دستبرد به «حيثيت و شئون انسانى» نه تنها وابستگان و نظامى كه در حال استقرار بود، بلكه «همه با هم» عمل مى كردند. نويسنده، طواف گارى به دستى را به ياد مى آورد كه سر كوچه راه را بر او بسته و آن چه از عقل رايج بلعيده بوده» در چهره او «بالا آورده است... به صورتش تف مى اندازد و مى گويد: «شاه جاكش تون را بريون كرديم. همين روزها شما جنده ها را هم بيرون مى اندازيم»! كار مى گويد: «هنوز جاى تُف او بر گونه ام مى سوزد و اين سوزش مُدام را نه از آن طواف ساده ولى- كه از خويشتن خويش دارم»!
*

حجاب و اجنبى!
*نويسنده «شورش» در خاطرات خود بحثى را به ياد مى آورد كه در خانه او در ميان جمعى از دوستان ديرينه در گرفته و موضوع بحث، «پديده نوظهور حجاب زنان تجددگرا» بوده است. مردى از حاضران بحث را آغاز مى كند: «با حجاب شدن ناگهانى شما، پيام خطرناك و ويرانگرى دارد.» حاضران همه چشم غرّه مى روند و مهرانگيز كار در موضع دفاعى، خود را وارد اين «بحث نافرجام» مى كند: «چه خطر و ضررى داره؟... يك تيكه پارچه ناقابل رو سر مى اندازيم، در عوض سرزمين آبا و اجدادى خودمان را از اجنبى پس مى گيريم!» و «مگر ما از فاحشه هاى الجزايرى كم تريم كه تفنگ به دست گرفتند و فرانسوى ها را از سرزمين شان بيرون كردند؟!» مرد در پاسخ مى گويد كه شما دوست داريد خلاف مسير همان زنان الجزايرى حركت كنيد. شما با همين سر انداز به اجنبى اجازه ورود مى دهيد. «حجاب ناگهانى، نشانه تسليم بلاشرط در برابر همان اجنبى است كه شما را قرن ها مچاله كرده است... شما وارد بازى خطرناكى شده ايد كه اولين قربانى آن هم خودتان هستيد و «حتى يك روسرى چند سانتيمترى... نشانه يك فرهنگ ضد زن است كه قرن ها بر ما حاكم بوده است...»
-جالب است كه هر استدلالى كه مرد مى آورد، با خشم و عتاب «زنان تجددگرا»! روبرو مى شود. يكى مى گويد كه زن باتجربه اى است كه از روى آگاهى سياسى سراندازش را انتخاب كرده، «حجاب دستمايه ما در اين دوران حساس است» و «انقلاب كه پيروز شد، حجاب را دور مى اندازيم!»
*

چپ و راست!
*در آن ماه هاى انقلابى، «روزنامه ها زير بار سنگين شعار و اعلاميه و افشاگرى، سر خم كرده بودند... جغرافياى ايران به تسخير و تصرف شعار درآمده بود. در چنين فضائى تشويش ها و دلنگرانى هاى فردى و موضعى «در امواج مهيب انقلاب» ناپديد مى شد. گروه هاى چپ و راست همه بر تاكنيك هاى خود پاى مى فشردند. نويسنده «شورش» كه اندك اندك به خود آمده و «زمين زير پايش به لرزه درآمده بود»، با نهايت يأس و نااميدى، نگرانى هاى خود را با آشنايان چپ و راست در ميان مى گذارد. از جمله با «پير سالخورده اى» كه «عمرى را براى حمايت از حقوق زنان صرف كرده بود و يك انجمن زنانه را اداره مى كرد. آن پير مجرب در برابر اين پيشنهاد كه در اين شرايط حساس، ابتكار عمل را به دست بگيرد و پيش از وقوع فاجعه  كارى بكند و دست كم اعلاميه اى انتشار دهد، گفته است: «با وجود اين مرد، ديگر نيازى به تكروى نداريم. شما او را نمى شناسيد. يك ابرمرد است... زن ها نبايد با وجود اين مرد نگران حقوق خود باشند و حركت انقلاب را كند كنند.»!
نويسنده كه از محافل راست دست خالى بازگشته سرى هم به محافل چپ مى زند كه «اصلاحات قانونى زمان شاه را كار «برنامه ريزان امپرياليسم» مى دانستند! از نظر آنان قانون حمايت خانواده هم مثل قوانين ديگر «در جهت تحكيم بناى سرمايه دارى» پديد آمده... و «در حقيقت در خدمت آزاد كردن نيروى ارزان كار زنان بود تا نيازهاى توليدى جامعه سرمايه دارى سهل تر برآورده شود!» افسون انقلاب «زنان راست و چپ را همداستان كرده بود»!
*
*نويسنده «شورش»، سر خورده از چپ و راست به خانه سرد خود پناه مى برد كه بخارى بى نفت آن نيز به سبب اعتصاب كارگران نفت، گرما نداشت، مى گويد آن شب براى او سردترين و تيره ترين شب زمستان سال ۱۳۵۷ بوده است. «در يك سوى اطاق سپيده زير لحاف و پتو كز كرده... و انگار خواب آينده اى را مى ديد به زيبائى يك باغ پر شكوه». در گوشه ديگر اطاق «خاله جان... بدون تشويش خاطر، خُروپُف مى كرد... او آينده اى نداشت كه دلش شور آن را بزند... در ميان آن دو من با كابوس هاى خونين دست و پنجه نرم مى كردم... نيروهاى ناشناخته اى خواب مخملى من و سرزمينم را آشفته كرده بودند... كابوس و ظلمت و سرما جايگزين خواب شده بود... زير بار خاطرات گذشته و تشويش هاى آينده دست و پا مى زدم...»
به اين ترتيب عصر جديدى در ايران آغاز شده بود: «عصر اختفا، عصر انكار هويت و عصر انحطاط شخصيت» «زنان به تدريج زشت مى شدند. مردان به تدريج خانه نشين مى شدند و ياد مى گرفتند در برابر ديگران هاى هاى گريه كنند!...»‎/ «ابرى از كينه و انتقام، آسمان ايران را تيره كرده بود. افسردگى بر جامعه چيره شده بود... بسترهاى عشق از هول و هراس انباشته بود»...‎/ «ايران به زشتى مى گرائيد. اميد و زيبائى از ما و سرزمين ما قهر كرده بود...»!
*

بى سوادان!
*هرچه انقلاب پيش مى رفت، روابط نويسنده را با دخترش تيره تر مى ساخت. دل مادر ديگر از روابط خانوادگى كه حالا به شدت سياسى شده بود، به هم مى خورد. «انقلاب از هركس عزيزترينش را گرفته بود. از خاله جان، حافظ را، از گل صنم خانم دايره و تنبك را و از سپيده، گوهر جوانى و زيبائى و آزادگى را» و از خودِ مادر، عقل و آرامش ميانسالى را»‎/ «جدال سياسى چنگال تفرقه افكن خود را به جان خانواده ها انداخته بود... همه يقه يكديگر را مى گرفتند و گناه واقعه را به گردن ديگرى مى انداختند». نويسنده كه در آغاز در برابر حرف ها و شعارهاى سپيده سر خم كرده بود، حالا مى خواست قدرت مادرانه نشان دهد و او را از خطرى كه تهديدش مى كرد در امان نگاه دارد. ولى براى اين كار ديگر دير شده بود. سپيده «در چنگال فائقه سازمان و انضباط حزبى» قرار گرفته بود به پدر و مادرش «مثل ذراتى در زير ميكروسكوپ» نگاه مى كرد و سرنوشت محتوم خود را رقم مى زد. او هر روز بيشتر از مادر دور مى شد و ژرف تر به رفقاى سازمانى مى پيوست تا به كلى ناپديد شد. پس از چندى خبرش را از زندان آوردند. در سال ۱۳۶۰ كه ايران دوباره به خون نشست، سپيده نيز جان خود را از دست داد.
نويسنده مى گويد: در خانه كوچك او، از آن پس «قاب عكسى از سپيده جايگزين آن همه شوريدگى ها شده بود» و «خاله جان مرتب سفارش دفترچه هاى چهل برگى مى داد تا در همه صفحات آن اين سرمشق را تكرار كند كه «شخص بى سواد كور است». خاله جان به «جنون آگاهى» رسيده بود! ما «بى سواد بوديم» كه «به اندوخته هاى خود يورش برديم. به آن همه تابوهاى قرون كه به زحمت تلاش كرده بوديم آنها را بشكنيم، جان تازه بخشيديم... گور سپيده، به تدريج به گور آرزوهاى ما تبديل شد.
-آخرين حرفِ تنيده با افسوس «مهرانگيز كار» اين است كه «حيف شد كه سپيده ها بى آن كه مجموعه پر تضاد جامعه خود را بشناسند، جان شيرين از دست دادند...»*
Butilpa@aol.com

*با بهره گيرى از كتاب «شورش، روايتى زنانه از انقلاب ايران» نوشته مهرانگيز كار، نشر باران، سوئد، ۱۳۸۵.

ايران
تحقيق
صفحه اول
آگهى
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •