Nimrooz
Vol. 18, No. 969, February 15, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۶۹ - جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۶
بشنو اين نى... پيرايه يغمائى
«نيكول فريدنى» را از دست داديم و چه حيف...
003900.jpg
پيرايه يغمائى
نيكول فريدنى عكاس سختكوش و با ذوق را از دست داديم و چه حيف... او بامداد چهارشنبه هفدهم بهمن ماه ۱۳۸۶ به جهان خاموشان پيوست.
انيكول در سال ۱۳۱۴ در شيراز چشم به جهان گشود و از شش سالگى با عكاسى آشنا شد. شروع كار نيكول به تاريك خانه و چاپ عكس هاى سياه و سفيد بر مى گردد و از همان جا بود كه به عكسبردارى روى آورد. اگر چه او در مدت پنجاه سال در شاخه هاى مختلف عكاسى كاركرد اما آن نوع عكاسى كه هميشه ذهن و توانش را به خود مشغول ساخت، عكاسى طبيعت بود. تاكنون كتاب هاى بسيارى از آثار نيكول فريدنى به چاپ رسيده كه در آنها گوشه اى از طبيعت بكر و ناب ايران به تصوير كشيده شده است. از آن ميان مى توان به كتاب هاى طبيعت يزد، گيلان، ايران، اصفهان و چشم اندازهاى ايران اشاره كرد.
در عكس هاى نيكول فريدنى عظمت طبيعت خودنمايى مى كند. او در عكس هايش، شكل هائى را مى يابد كه مفهوم گستردگى را به بهترين وجه نمايان مى سازند. در تصاوير او، افق در نقطه اى دور از ديد قرار دارد و پهنه آسمان بر فراز آن خودنمايى مى كند. فريدنى براى آنكه به اين گستردگى تعالى بخشد، اجزاى كوچك اما گويايى را در زمينه هاى نزديك تصوير، وارد مى ساخت. در مناظر او آسمان به ندرت تا بى نهايت امتداد مى يابد و همواره هوايى مه آلود يا ابرهاى لگام گسيخته در راه هستند كه نشانه هائى از وهم و خيال را با خود به همراه دارند.
عكس هاى سياه و سفيد نيكول فريدنى، شفافيت و وضوح زيادى دارند و ريزترين جزئيات طبيعت را نمايان مى سازند. دقتى كه در پس آن، مفهومى بسيار عميق تر از وسواس فنى نهفته است. فريدنى همچنين تأكيد زيادى بر زمان طلايى عكسبردارى داشت و معمولاً در موقعيت هاى خاصى اقدام به نوردهى فيلم مى كرد. تمام اين كارها، باعث مى شد كه عكس هاى سياه و سفيد او كيفيت بالايى داشته باشد.
نيكول فريدنى در مدت پنح دهه به طور مستمر به نقاط مختلف ايران سفر كرده و در شرايط مختلف و چه بسا سخت، به عكاسى پرداخت. روانش شاد و يادش جاودانه باد!
به پيوست شما عزيزان را به تماشاى يكى از آثار سياه و سفيد اين هنرمند ميهمان مى كنيم:
با استفاده از سايت خبرگزارى ميراث فرهنگى


زندگى و مرگ
فريدون مشيرى
جهان بسان قطارى است، جاودان در راه
كه روى خط زمان چون شهاب مى گذرد
گذارش از دل تاريك درّه هاى ازل
به سوى دشت هاى مِه آلود و ناپديد ابد
چه مى برد؟ كه چنين با شتاب مى گذرد؟
مسافران قطار،
نه از ازل به ابد،
آه... فرصتى كوتاه
همين مسافت بين دو ايستگاه، از راه،
در اين قطار به سر مى برند،
خواه، نخواه...
دو ايستگاه كه مى دانى اش؛ تولد و مرگ
وجود مختصرى در ميانه دو عدم
به نام عمر، كه آن هم چو خواب مى گذرد
كنار پنجره اى چون مسافران دگر
به آنچه مهلت ديدار هست، مى نگرم.
به اين طبيعت خاموش، كائنات، حيات
-كه هيچ پرده اى از راز آن گشوده نشد-
به سرنوشت بشر
به اين حكايت غمگين كه «زندگى» نامند
به اين هياهوى ديوانه وار بر سر هيچ!
به بى پناهى انسان در اين ستم بازار
به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند
به همرهان عزيزى كه زودتر از ما
در اين كرانه بى انتها، پياده شدند
به عشق، نور اميدى در اين سياهيِ كور!
به دل، كه با همه ناكامى و ملال و شكست
هزار آرزوى نا شكفته در او هست!
به اين سفر كه كجا مى روم؟ چه خواهم شد؟
به آسمان، به پرنده، درخت، دريا، كوه
به گرم پوئيِ باد،
به سرد مهرى ماه؛
كه بى خيال تر از آفتاب مى گذرد.
كنار پنجره ام با خيال خود، ناگاه
صداى سوت قطار
ز مهلتى كه نمانده ست مى دهد هشدار،
كه قدرِ نيم نفس منتظر نخواهد شد
پياده بايد شد!
در آن كرانه بى انتها،
درآن تاريك
تنم به سانِ غريقى ست در كشاكش موج
نه هيچ راه گريزى به بى كرانِ فضا
نه هيچ ساحل امنى در اين افق پيدا
نه هيچ نقطه پاياب و
آب مى گذرد!



ريشه يابى ضرب المثل ها

دارم براى غريبى جدّم گريه مى كنم!
اين ضرب المثل كه در مورد كسانى گفته مى شود كه درد بى دردى دارند و همه اش براى خودشان اسباب غمخورى تدارك مى بينند، داستانى دارد از اين قرار:
غريبى به نام آقا حسن در ميدان دهى نشسته بود و زار زار گريه مى كرد. اهل ده دورش جمع شدند و به رسم غمخوارى علت گريه اش را پرسيدند. درآمد كه:
برادران، مردى غريب و آواره ام كه كار و شغلى ندارم. دست به دلم نگذاريد، دارم به بخت ناسازگار خودم گريه مى كنم.
روستاييان اندوهگين شدند و او را در مزرعه به كارى گماشتند.
غروب روز بعد باز ديدند كه آقا حسن باز در جاى ديروزى نشسته و باز هم دارد زار زار گريه مى كند. گفتند: خوب آقا حسن، حالا كه كارى پيدا كرده اى، ديگر براى چه گريه مى كنى؟
گفت: اى مردم مهربان دست به دلم نگذاريد. هر سگ و خرى زير اين آسمان سر پناهى دارد كه موقع سرما و گرما به آن پناه مى برد، اما من ِ بى خانمان هيچ سقف و سوراخى ندارم كه دمى در آن استراحت كنم، دارم به بى سامانى خودم گريه مى كنم.
مردم ده ناراحت شدند و روز بعد همه كار و زندگى شان را رها كردند و خشت زدند و تير و دستك آوردند و كاه و كاهگل درست كردند و غروب نشده گفتند بفرما آقا حسن، اين هم سر پناه!
اما باز ديدند كه آقا حسن دارد اشكى مى ريزد كه دل آدم و عالم به حالش كباب مى شود. رفتند جلو و گفتند: آقا حسن حالا ديگر گريه ات براى چيست؟
آقا حسن همانطور كه اشك از چشمانش جارى بود گفت:
برادرها من شرمنده مهربانى هاى شما هستم ولى دست از دلم برداريد، اصلا ً آدمى كه بدبخت به دنيا بيايد تا آخر عمرش بدبخت است. اگر كپه مرگ گذاشتن توى يك آلونك خالى را بشود سر و سامان گفت: پس آنهايى كه در مسجد ها مى خوابند، قصر نشين اند!
اهل ده زدند پشت دست هايشان كه «خدا بكشدمان، راست مى گويد بيچاره» آن وقت نشستند و اسباب و اثاثيه اى را كه براى يك زندگى كامل لازم است بين خودشان سرشكن كردند، يكى گليم آورد و يكى رختخواب و يكى چراغ و يكى سينى و استكان و نعلبكى و يكى سماور و قورى و كاسه و بشقاب و همه را بردند به خانه آقا حسن و چيدند و جا به جا كردند و آن وقت دست آقا حسن را گرفتند و با سلام و صلوات بردندش توى خانه اش و گفتند بفرما آقا حسن، تا ما را دارى، از هيچى غمت نباشد!
اما شب بعد دوباره ديدند كه آقا حسن نشسته سر جاى هميشگى و دارد مثل زن بچه مرده، زار مى زند. رفتند جلو پرسيدند: آقا حسن، بلايت به جان مان بخورد ديگر دارى براى چه گريه مى كنى؟
آقا حسن اشك هايش را پاك كرد و گفت:
چه كنم، به تنهايى و غريبى ام گريه مى كنم، هر خر و سگى توى اين دنياى گل و گشاد، جفتى دارد، حلال و همسرى دارد، هم بالينى دارد به جز من بيچاره كه شب ها بايد تنها بخوابم.
اهل ده گفتند: نه بابا، اينجا ديگر حق با آقا حسن است و كوتاهى از ماست. پس هنوز آفتاب نپريده، رفتند و دختر خوشگل و تپل ُمپل كدخدا را آوردند و صيغه عقد را جارى كردند و شربت و شب چره خوردند و دهل و سرنا زدند و رقص و پايكوبى كردند و آخر شب هم عروس و داماد را دست به دست دادند و رفتند.
اما فردا دوباره ديدند كه آقا حسن نشسته سر جاى هميشگى و دارد زار زار گريه مى كند. آمدند جلو و گفتند: «اى واى آقا حسن، مگر خدانكرده باز هم كم و كسرى دارى؟ نكند دختره را نپسنديده اى كه اينطورى زار مى زنى؟»
اقا حسن گفت: اى برادرها، تو را به خدا ولم كنيد و بگذاريد با درد خودم بميرم!
مردم گفتند نمى شود آخر، دردت را به ما بگو، شايد بتوانيم آن را درمان كنيم.
آقا حسن گفت: نه برادرها، درد من ِ بينوا درمان ندارد. اين گليم سياه بخت من به شستن سفيد نمى شود. من اصلا ً بدبخت به دنيا آمده ام، وقتى فكر مى كنم مى بينم توى اين ده، شماها همه سيد و از دودمان پيغمبريد، فقط اين وسط منم كه عام و بيگانه ام، خوب معلوم است كه اين درد كوچكى نيست دارم به حال زار خودم گريه مى كنم.
كدخدا كه ميان مردم بود جلو آمد و گفت: آقا حسن، داماد جان خودم، آدم بايد به دردى گريه كند كه درمان نداشته باشد، اين كه چاره اش آسان است، تا چشم به هم بزنى، تو را هم مثل خودمان سيد مى كنيم، همان جورى كه خودمان را سيد كرده ايم. بعد بلافاصله دو نفر را فرستاد از خانه هايشان شال و عمامه سبز آوردند و شال را بستند دور كمرش و عمامه را پيچيدند دور سرش و بعدش هم شيرينى و چايى خوردند و صلوات فرستادند و اذان گفتند و گفتند: بفرما! حالا ديگر تو هم مثل ما سيد تشريف دارى!
اما شب بعد دوباره آقا حسن را ديدند كه همانجا نشسته و سوزناك تر از هميشه گريه مى كند و به سر و سينه مى كوبد و اشكى مى ريزد كه دل مرغ هوا به حالش كباب مى شود.
مردم ده كه نمى توانستند اينهمه ضجه و مويه را تحمل كنند، رفتند جلو و با مهربانى گفتند: آقا حسن، دردت به جان ما ديگر چه شده كه اينطور زار مى زنى؟
آقا حسن همانطور كه گريه مى كرد، با بغض و هق هق گفت: نه، برادرها، خودتان را ناراحت نكنيد. اين دفعه ديگر از آن دفعه ها نيست كه بشود رفع و رجوعش كرد، اين دفعه ديگر درد من بى درمان است، حالا ديگر دارم براى غريبى جدم گريه مى كنم!
برگرفته از «كاوشى در امثال و حكم» با اندكى ويرايش


پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ «شعر كرمان» مى زنيم و غزل زيبايى از حامدحسينخانى براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم.
حامد در سال ۱۳۵۹ در كرمان چشم به جهان گشوده، فارغ التحصيل رشته ادبيات فارسى از دانشگاه كرمان است و تا كنون دو مجموعه شعر به نام هاى «مرا كه برگ شدم» و «يكشنبه صبح» از او به چاپ رسيده:

آرزو
سال هزار و سيصد و هفتاد آرزو
از بام قرن فاجعه افتاد آرزو
استاد گفت: سوژه تحقيقتان غم است؟
فرياد زد كلاس: نه استاد، آرزو
ديگر اميد سر به خيابان نمى زند
انگار رفته يك شبه بر باد، آرزو
من تاك هاى تا شده را مست مى كنم
با آن پياله اى كه به من داد آرزو
از بس كه خاك روى خيالم نشسته است
دارد دوباره مى رود از ياد آرزو
در واژه نامه تو فقط پنج واژه بود:
خورشيد، كوه، صاعقه، فرياد، آرزو



آنان كه به اسطوره ها مى پيوندند
ديدارى با خسرو گلسرخى در بهمن ماه

آنها كه مى مانند، كه مى مانند، كه هميشه مى مانند، كه با مرگشان زنده تر مى شوند، كه قهرمان مى شوند، كه بر كتيبه روزگار حكّ مى شوند و به اسطوره ها مى پيوندند و خسرو گلسرخى يكى از آنهاست. زندگى جسمانى او در بهمن ماه آغاز شد و در بهمن ماه نيز به پايان رسيد. اما زندگى معنايى او تا پايان جهان ادامه خواهد داشت. روانش شاد باد!
۱
بر تپه ها بايست
پريشان كن
اينك هجوم فاصله ها را
اى آمده ز عمق فراموشى
۲
در من عقاب منقلبى هست
هرگز ز خستگى نرانده سخن
هرگز نگفته: «آرى»
از من مخواه فرود آيم
بگذار،
روى زردى بابك را
هرگز به ياد نيارند...
۳
در انزوا چه كسى خواب آفتاب ديد
تا من به انتظار بمانم
كنار دريچه
و در خيال يك كبوتر
سقوط كنم ميان سياهى... ؟
۴
تنهايى عظيم نشسته برابرم،
اينك
كجاى جهان حرف مى زنى
آيا همين آفتاب خسته شهرم
اجاق تو را
گرم مى كند؟
و با هر اشاره دستت،
دريا ميان رگم خواب مى رود
اى مخملى كه سرو
گلبوته هاى حرف ترا سبز مى كند...
۵
از پله ها بيا
ميان نيزه هاى نور و سپيده
دريا وار
نگاه منقلب را
ويران ميانه دشت
دشتى كه گونه هاى سوخته اش
چهره من است
كه گيسوان به دست باد سپرده،
دنيا،
ميان چشم تو خقته ست
۶
ابريشم سياه دو چشمت
يادآور شبى زمستانى است
من بى ردا
بدون وحشت دشنه،
شادمانه خواب مى رفتم
ابريشم سياه دو چشمت
خانه من است
آن خانه اى
كه در آن خواب مى روم
و مى ميرم...

ايران
تحقيق
صفحه اول
آگهى
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   آگهى   •   داستان   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •