Nimrooz
Vol. 18, No. 968, February 8, 2008
سال هيجدهم - شماره ۹۶۸ - جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۸۶
مهدى قاسمى
مرورى در افسانه ى «انقلاب ربوده شده»
انقلاب بهمن ،۵۷ هر چند از ديدگاه مشاركتِ مردم، كاستى نداشت و حتى از اين باب، در مقياسات جهانى از استثناءها محسوب شده است ولى در سطح رهبرى مخصوصاً در قلمرو انديشه گرى (از نهايت چپ تا غايت راست) از «عنصر دمكرات و دموكرات منش» نصيبى نداشت. كانون درد را در اين نقطه بايد جست....
003855.jpg
مهدى قاسمى
با رسيدن ماه بهمن، هر سال، خصوصاً براى نسلى كه «انقلاب» را در جوانى و يا دوران كمال سنى و آغاز كهنسالى تجربه كرده است خواسته يا ناخواسته، تأمل در انبوه پرسش هائى از اين دست زمينه پيدا مى كند:
مايه هاى آن خيزش عمومى چه بود؟- مردمى كه گروها گروه به انقلاب پيوستند، چه خواست يا خواست هائى را در سر داشتند؟ آيا كاستى هاى زندگى در رديف محروميت هاى سنگين و آزار دهنده ى معاشى آنها را به ميدان آورد؟ -آيا توده هاى مردم را نخستين شعارهاى عمدتاً سياسى (آزادى، استقلال، حاكميت ملى) تا قبول پيوستن به يك حركت انقلابى، گرم كرد و برانگيخت؟ چه شد كه اين شعارها رنگ باخت و تأكيد بر «جمهورى اسلامى» تا استقرار «ولايت مطلقه ى فقيه» به دستورِ عمل غيرقابل گذشت و حتى غير قابل تفسير حاكمان نوظهور مبدل گشت؟
آيا تعبير مهندس بازرگان در رساله ى «انقلاب در دو حركت- بهار سال ۱۳۶۳» را كه البته بيشتر يك «شرح ماوقع است» تا يك «تحليل و علتيابى» منطقاً مى توان پذيرفت؟ مى نويسد:
«... تا قبل از پيروزى انقلاب و از دير زمانى كه مى توانيم دامنه اش را به كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بكشانيم، بيشتر تحريكات و تمايل ها و تعهدها، خصوصاً در سال هاى آخر، در جهت هم آهنگى و همكارى و ائتلاف، يا تمركز رهبرى و وحدت كلمه سر كرده است، ولى پس از آن و بلافاصله پس از آن، از زمان تشكيل و خدمات دولت موقت [دولت خود بازرگان] عموماً شاهد تفرّق و تشتّت و بلكه تَخالف و تَخاصم و طرد شده ايم. جامعه ى انقلابى ما از ائتلاف و اتحاد و از وحدت كلمه به تدريج دور شده، هر كس و هر گروه به سِيّ خود رفته و تنها خود را مُحّق و موظف دانسته و خواسته است، ساير افكار و افراد و گروه ها را حذف يا ادغام در خود نمايد.
شعارها كه در ابتدا «همه با هم» بود تبديل به «همه با من» شد. در حركت اول، مردم به خاطر اهداف به دنبال اشخاص مى رفتند... اما پس از پيروزى [انقلاب] و حصول نسبيِ مقصود، اشخاص جانشين اهداف و يا تعيين كننده ى اهداف گشتند...»
اين نظّريه ى بازرگان را چگونه مى توان ارزيابى كرد؟ آيا آنچه را كه مطرح مى كند (و البته دليل نمى آورد) يكسره دور ريختنى است و يا نكات قابل تأملى هم در خود دارد؟
مى دانيم كه با يكسره شدن تكليف حكومت و در واقع انتقال قدرت مطلقه به اقليت مذهبى كه با سركوب و جاروب كردن «انقلابى هاى» غير خودى سر گرفت، خرده خرده از اين دست كه خود سهمى مهم در گرداندن گردونه ى انقلاب و بسيج مردم داشتند، كثيرى به ترك «خدمت» و اغلب به گريز از مهلكه ناگزير شدند. از زبان اين گروه و گروه ها بود كه تفسير تازه اى براى سرنوشت «انقلاب» ساخته شد و آن «انقلاب به سرقت رفته» و گاه «انقلاب هاى جك- HI- JACK شده» بود.
من شخصاً نديدم كه مهندس بازرگان، آشكارا از اين اصطلاح «انقلاب دزديده شده» سخنى آورده باشد ولى، در ذهنيت او كه «انقلاب» را در مسير دو حركت قرار مى دهد، خاصه آنجا كه «حركت دوم» را به جريان تبديل شدن شعار «همه با هم» به شعار «همه با من» بند مى كند، پيدا است كه كششى براى قبول فرض «دزديده شدن انقلاب» وجود داشته است.
البته تعابير ديگرى غالباً از برخى عناصرِ (اگر بشود گفت) دست راستى در بيان علل انقلاب مطرح شده است و هنوز هم مى شود كه مطابق فورمول مرسوم و معمول خود، پاى ترفند خارجى را به ميان مى آورند و قصه هائى از قماش «ترس غرب از ظهور يك ژاپن دوم» را مى بافند كه من يكسره همه ى آنها را واپس مى زنم، زيرا به اين اوهام ذره اى باور ندارم و ناگفته پيدا است كه چنين قضاوتى، در امتداد اين نظر نيست كه تمامى آنچه هم كه پيشتر در تحليل و تبيين «انقلاب» نقل شد، يكايك سازگار با واقعيت و منطق است. نه! چنين برداشتى يا قضاوتى لااقل براى من مطرح نيست. با اين همه آرائى مانند همين «نظريه ى» مبتنى بر «دزديده شدن انقلاب»، گرچه خود بى پايه اند ولى به خلاف اوهامى نظير «ترس خارجيان از طلوع ژاپن دوم» مى توانند دست كم مباحثى برانگيزند كه به كار مبارزات و تدبير آزاديخواهان امروز هم بيايد.
بديهى است يافتن پاسخ براى تمامى پرسش هائى كه در جهت شرح علل انقلاب و چگونگى امتداد آن به سوى يك نظام مستبد آميخته به ارتجاع مطرح است، كارى است سخت دشوار و به هر روى با گنجايش اين مقال خوانانى ندارد.
ناگزير از آن ميان سعى مى كنم در حد درّاكه ى خود در خط ارزيابى اين نظريه پيش بروم كه ضمن تأكيد و ايستادگى بر اثبات «اصالت انقلاب»، بر اين رأى پافشارى دارد كه «در ميان راه دزدانى از درون طوفان انقلاب ظاهر شدند و دقيقاً به شيوه ى قاطعان طريق، حاصل يك تلاش بزرگ ملى را كه مى رفت تا سرنوشت تازه اى براى ملت ايران رقم بزند، ربودند و خود را صاحب اختيار و حتى «اولياء» مردم خواندند.»
انتخاب من در پيگيرى اين نظر و آن هم به صورتى انتزاعى از مجموعه پرسش هائى كه در پيوند با علل و ثمرات «انقلاب بهمن» مطرح است و پيشتر به پاره اى از آنها اشاره شد: يك دليل اساسى دارد و آن، ربط اين موضوع با روحيه و منش و بينش افراد بسيارى است كه در آن حركت انقلابى به درجات مختلف نقش فعال و در مواردى «رهبرى» داشتند و متأسفانه در اين سى سال رفته، به جاى قبول تقلائى در مسير چاره جوئى، يا به خاموشى روى كرده اند و يا بدتر از آن، با هر چه در چنته داشته، به دفاع از كارنامه ى خود كمر بسته اند.
به هر روى همه ى بحث من در اين مقال، تحليل اين نظر است كه حتى اگر به كمال بپذيريم، «انقلابى مردمى درگرفت ولى در ميانراه به سرقت رفت»، اين دعوى به خودى خود بهائى ندارد، مگر آن كه درستى آن به استدلالى واگذار شود و طبعاً در متن آن استدلال پرسش هائى از اين دست نيز مطرح خواهد شد كه:
اين دزدان از چه قماش فرقوى بودند؟ پشت به چه نيروئى داشتند؟ آبشخوارشان كجا بود؟ چگونه موفق شدند بر سينه ى انبوه گروه ها و دسته هاى چپ و راست بكوبند و آنها را واپس بزنند و خود جاى همه را پر كنند؟ و از اينها همه مهمتر اين پرسش كه «پايگاه تاريخى اين دزدان را چگونه مى توان شناخت؟»- آيا آنها مخلوقاتى تازه بودند كه ناگهان از رَحمِ جامعه بيرون جستند و خلايق را در همان حالت نوزادى، به بردگى خود واداشتند؟
به گمان من اگر براى اين پرسش ها پاسخى منطقى بيابيم، در خط مستقيم به اين نتيجه خواهيم رسيد كه اين دعويِ مبتنى بر «دزديده شدن انقلاب» از بنياد با واقعيت ها در تقابل و طبعاً غلط است. به بيان ديگر برداشت صحيح اين مى شود كه البته «انقلاب بهمن» همه ى ويژگى هاى يك دگرگونى اساسى را كه در ادبيات سياسى با كلمه ى «انقلاب REVOLUTION» تعريف شده است. با خود داشت ولى آنچه در پى آورد تمام معناى پس گرائى «ارتجاع» بود. خلاصه ترين شرح واقعيت اين است كه:
انقلاب بهمن البته، استبداد پيشين را شكست ولى بنائى را كه به جاى آن نشاند، استبدادى بود (كه بايد گفت: هست) به مراتب سخت تر از سلف خود، به انضمام يك نظم عمدتاً «حقوقى» بَدَوى و عقب مانده كه پشت بر يك نيروى قهرى جهنمى، آشكارا مردم را در مرتبه «صغار» و اقليتى را در مقام «ولى» نشانده است.
اينك اين پرسش مطرح است كه اين «دگرديسى» كه زمينه هاى نخستين آن با طلب «آزادى، حكومت ملى، استقلال» شكل گرفته بود چرا به چنين سرنوشت سياهى مبتلا شد؟
پاسخ اين سئوال منطقاً نمى تواند آن دعوى آميخته به توّهم (انقلاب دزديده شده) باشد، زيرا به استدلالى متكى نيست تا به مخاطب حالى كند، آن فرصتى كه نصيب «دزدان شد» تا همه را واپس بزنند و بر ميوه ى رسيده- بى رقيب چنگ بيندازند چگونه و از چه راه فراهم آمد؟
يك بررسى دقيق در تمامى مراحلِ نطفه بندى انقلاب تا آخرين مرحله كه به استقرار خشن ترين و در عين حال عقب مانده ترين اشكال استبداد، يعنى «ولايت مطلقه فقيه» منتهى شد، مسلماً به اين نتيجه مى رسد كه انقلاب هر چند از ديدگاه مشاركتِ مردم، كاستى نداشت و حتى در مقياسات جهانى از استثناءها محسوب شده است ولى كلاً در سطح رهبرى و خصوصاً در قلمرو انديشه گرى (از نهايت چپ تا غايت راست) از «عنصر دموكرات» بهره اى نداشت و اين سهل است. در سطح رهبرى اگر نگوئيم مطلقاً، مسلماً مى توانيم بگوئيم، گردونه ى انقلاب زير دست عناصرى مى گشت كه در يكسو در انديشه ى «انحصار قدرت» به سود خويش- و در سوى ديگر غرق در كشش هاى «انتقامجويانه» بودند، آنگونه كه با قاطعيت و جرأت مى توان گفت كه در آن سوداى انحصارطلبى و انتقامجوئى حتى براى تمايلات «ايدئولوژيك» خود آنها نيز رنگى نماند.
مهندس بازرگان كه ساده نگرانه مسير «انقلاب» را با دو حركت:
مرحله ى وحدت كلمه يا به اصطلاح خود او «همه با هم» و مرحله ى جدائى و تفرّق يا «همه براى من» تصوير مى كرد. به دليل بار سنگينى كه از «جزميت مذهبى» بر دوش ذهن خود مى كشيد نمى توانست اين واقعيت را كشف كند كه دوران انحصارطلبى يا به قول او «حركت دوم» و يا مرحله ى «همه براى من»، خود محصول همان مرحله ى اول (همه با هم) بود كه ماهيت و هسته و ذات آن هر چند به زيور «آزادى و حكومت ملى و استقلال» آراسته بود ولى حتى به قدر ذره اى از تمايلات آزادانديشى بهره نداشت. به تعبير دقيق تر، آن «وحدت كلمه» خود وسيله اى بود براى خالى كردن بُغض ها و تافتن آتش هاى انتقام و نيز طبعاً براى تصرف قدرتِ (انحصارى و اختصاصى).
چه شد كه شعار «بگذار اين رژيم [رژيم شاه] برود هر چه پيش آيد غنيمت است» يكباره گل كرد و به دنياى حتى انبوه روشنفكران چپ راه يافت و در واقع به يك نداى عام مبّدل شد؟
من به مناسبت بار ديگرى به اين نكته اشاره كرده ام كه مطلقاً نقدى بر روشنفكران وارد نيست كه چرا استبداد حاكم را برنمى تابيدند. زيرا «نقّادى» و ايستادگى در برابر خودسرى ها و خودكامگى ها، فراتر از حق- از وظايف محتوم و غيرقابل اجتناب آنها بود.
گمان نمى كنم كسى از اهلِ تعقل بر آنها خرده بگيرد كه چرا نسبت به نظامى كه تمامى هستى ملت و مملكت را به اراده يك فرد بسته بود، زبان و قلم را به كار نقد و اعتراض گماشتيد؟ اگر نقد و ايرادى مطرح است به قلمرو «يارگيرى هاى» آنان بازمى گردد كه چطور در فرجام از رهگذار «بيعت» با عنصرى كه به هزار شاهد ذات قدرت طلب و افكار فرومانده و پوسيده اش را روى دايره ريخته بود، به قربانگاه رسيدند و باز هم متأسفانه از خود نپرسيدند كه «اگر به مقابله با خودكامگى برخاسته ايم، از چيست كه با نمادى از يك استبداد به مراتب سياه تر، بنام همراه و همرأى، همسفر شده ايم؟»
بى گفتگو، در اين سودا، برآحاد آن ميليون ميليون مردمى كه با خلوص تمام به ميدان آمدند، كمترين نقد و اعتراضى نمى توان و نبايد داشت. توده هاى مردم طلبى داشتند كه چه بسا در اظهار آن ناتوان بودند ولى ناگهان متوجه شدند كه زمينه ى گسترده اى براى بيان نظر و طلب به رويشان گشوده شده است و از آن پس بود كه توان خود را در اختيار عناصرى نهادند كه فرمان «هدايت» را در دست داشتند. ناگفته پيدا است كه ظهور چنين حالتى تازگى ندارد. تاريخ از چگونگى حركت توده ها و نقش خبرگان و پيشوايان فكرى و سياسى حكايت ها نقل مى كند. حتى در جريان نطفه بستن و آنگاه تولد «انقلاب كبير فرانسه ۱۷۸۹» كيفيت رابطه ميان توده ها و رهبران سياسى و انقلابى را كمابيش همينگونه مى شناسيم. نيروى خيزش و حركت از توده ها بود و نيروى انديشه و جهت يابى از نخبگان. پس بر توده هاى مردم حَرَجى نبود اگر با همه ى توش و توان خود، چشم به منبع رهنمودهائى داشتند كه امروز را چگونه با تظاهرات خيابانى سر كنند و فردا را چطور با معلمان و كارگران و كارمندان اعتصابى به شب آورند.
اما دقيقاً در همين جا، وقتى سخن از سهم نخبگان وهاديان به ميان مى آيد، اهرم قضاوت به كلى مى چرخد، زيرا بى درنگ اين پرسش مطرح مى شود. اگر شما به هوادارى از «دموكراسى» و بالطبع با هدف حذف استبداد حاكم قدم برمى داشتيد، از چه روى به سايبان و سنگرى پناه گرفتيد كه در آن بنابر دليل هاى روشن و نشانه هاى ملموس، عنصرى حامل استبدادى به مراتب سنگين تر از خودكامگيِ سلف خود، كمين كرده و چشم بر فرصتى مناسب دوخته بود؟
مهندس بازرگان، پيدا است تحت تأثير روحيه ى اعتدالى خود بود كه غمگينانه مى نوشت: «ما در پايان حركت اول و پيروزى انقلاب، ضد انقلاب نداشتيم، بلكه از خارج و داخل با تسهيل و توحيد و تسليم و توفيق روبرو بوديم- نقل از جزوه ى انقلاب در دوحركت صفحه ۷۴» و در سطور ديگر همچنان اندوهبار نتيجه مى گرفت كه در «حركت دوم» شورِ انقلابى از «عموميت و وحدت به اختصاص و انحصارگرايش يافت و احياناً به خدمت افتراق و اختلاف شتافت.»
البته چنين آرزوئى در آن فضاى تيره و طوفانى محال بود كه فرصت تحقق بيابد زيرا اگر اين اصل پذيرفته شد، كه بناى دمكراسى به انديشه ى آزاد و طبعاً حضور هاديانى «دمكرات منش» نيازمند است. متأسفانه در آن مرحله، جامعه ى ما به لحاظ برخوردارى از چنين موهبتى سخت فقير بود و اگر هم معدودى بودند كه وقوع زلزله ويرانگر را احساس مى كردند، يا جرأت ابراز نظر نداشتند و يا اگر تنى چند دل به دريا زدند و از خاموشى بريدند، چنان در اقليت حبس بودند كه وجودشان به تعبير قديمى ها، كالعدَم بود.
فراموش نكرده ايم كه وقتى «بختيار» از درون پناهگاه پنهان خود به كمك يكى دو از آژانس هاى خبرى براى مردم پيام فرستاد كه:
«حكومتى خودكامه ولى فرسوده بر شما مسلط بود، به جاى آن يك ديكتاتورى بسيار تازه نفس تر و خطرناك تر را ننشانيد» چه ها كه از زشت ترين و چركين ترين اتهام ها و ناسزاها (با زبان چپ و راست) بر سر روى ناديده ى او نثار نشد.
كوتاه سخن، در آن فضاى تيره و ملتهب «ملاها كه جاى خود را داشتند» اكثريت سنگين نخبگان و روشنفكران و «روشنگران» ما روى به انتقام داشتند و در چنين هوائى كاملاً طبيعى است كه ذهنيت انسان محلى براى جذب فرزانگى (چه رسد به دورانديشى) نخواهد يافت. متأسفانه بايد بر اين افزود كه درست به خلاف معدود نخبگان و پيشوايان فكرى عصرِ مشروطه خواهى كه هم به الزامات دنياى جديد (به كمال) آشنا بودند و هم هر كدامشان در آگاهى به فرهنگ بومى و ملى خود تا مرحله ى اجتهاد پيش رفته بودند، روشنگران و روشنفكران اين دوره از تاريخ كشور خود لااقل از دوران انتقال شيعى گرى به بخشى از «هرم قدرت استبدادى» و حتى نزديك تر از نقش آن كس كه او را به «امامت» خود انتخاب كرده بودند، كمترين اطلاعى نداشتند. آنها به ياد نياوردند و يا اصولاً نمى دانستند كه آنچه را كه بعدها به «نهضت امام خمينى» شهرت يافت، در خط مقابله با استبداد پا نگرفته، به عكس حركتى بود با مُطالباتى سخت پسگرا كه چرا حكومت وقت، مثلاً به زنان حق رأى داده و چرا بر آنها راه به مناصب ادارى گشوده است؟ مى خواهم اين را بگويم كه آگاهى به مواضع فكرى و عقيدتى و خواست هاى عنصرى كه در مقام «امامت عُظما» جلوه اش مى دادند و جلوه مى كرد آنقدرها دشوار نبود.
اين را بارها نوشته ام كه بهانه هائى از اين دست كه «توده هاى مردم آيت الله خمينى را به هدايت پذيرفته بودند و ما كه سال ها به هوادارى از خواست آنها سينه چاك زده بوديم، نمى توانستيم و حق نداشتيم بر عهد خود پشت كنيم»، به هيچ روى پذيرفتنى نيست. خاصه كه از آن بوى ناخوش «پوپوليسم» به مشام مى رسد: رهروان صديق راه آزادى مطلقاً حق ندارند كه با نامنطقِ «پيروى محض از توده ها» بر رسالت رهبرى و روشنگرى خود پشت كنند. در دهه ى سى و چهل قرن گذشته، آزاديخواهان آلمان، ايتاليا و حتى اسپانيا كه نفوذ نازيسم و فاشيم را در ژرفاى زندگى توده ها شاهد بودند (نفوذى البته به دلايل شناخته شده) هرگز به بهانه ى پيروى از طلب توده ها به گمراهى نيفتادند، به عكس راه آشتى با هيولاى فاشيسم را به روى خود بستند و در نتيجه پاره اى جان بر سر اين سودا نهادند، برخى به وحشيانه ترين عذاب ها مبتلا شدند و بعضى به ترك وطن روى كردند، تا آن زمان كه پرده از سيماى حقيقت فرو افتاد و حقانيت آنان را به تخت نشاند.
در قياس ميان مواضع روشنفكران و روشنفگران عصر مشروطه خواهى و روشنفكران و روشنگران دوره ى انقلاب موسوم به «اسلامى» اين يادآورى ضرورت دارد كه اگر مشروطه خواهان براى بسيج توده ها، «به ناگزير» به بخشى از ملايان رجوع كردند، ولى تا رسيدن فصل خرمن و دستيابى به قانون اساسى و خصوصاً «متمم قانون اساسى» كه روح مشروطه را دربرداشت، هيچگاه اجازه ندادند مهار حركت ملى از دست آنها رها شود و به دست ملايان بيفتد.
روشنفكران عصر مشروطه با هوشمندى وقتى احساس كردند به اهرمى نياز دارند تا بدان وسيله جامعه ى خود را كه سخت در چهار ديوار مناسبات كورِ فئودالى زندانى بود، به حركت و جوش درآورند، چاره اى سواى اين نيافتند تا از جاذبه ى عناصرى ناآلوده در جمع ملايان كه لااقل به «زهد» خود نارو نمى زدند، بهره بگيرند و در عين حال مراقب و بيدار ماندند كه تا نكند خط اصلى و اصيلشان در اين ماجرا و ميانه گم شود. نگاه كنيد به اين سطور از نامه ى ميرزاآقاخان كرمانى به ملكم كه به روشنى تمام درجه ى هوشيارى و دانائى رهبران ترقيخواه نهضت ملى مشروطه را منعكس مى كند:
«چون هنوز در مردم فيلاسوفى [فلسفه ى مشروطه خواهى و آزادانديشى] قوت ندارد و همه مستضعفين و محتاج فناتيزم هستند براى اصلاح آنها پاره اى وسايل به نظر مى رسد». به زبان امروزى ها معتقد به لزوم توسل به تاكتيك هاى خاص است و در پى چنين برداشتى نتيجه مى گيرد كه: «اگر از طايفه ى نيم زنده ى ملايان تا يك درجه ى محدودى معاونت بطلبيم احتمال دارد زودتر مقصود انجام گيرد.»
به باور من، قيود و صفاتى در عبارات بالا نظير «نيم زنده» و يا «درجه ى محدود» و يا كاربرد كلمه ى «احتمال» به نحو روشن بر قدرت درك و شك و منطق نويسنده گواهى مى دهد: و در زمينه اى ديگر فكر من هرگاه در بستر چنين قياسى پيش مى رود به اين نتيجه مى رسد كه گوياترين بيان در شناخت ويژگى ها و تفاوت ها ميان مواضع فكرى و عملى رهبران عصر مشروطه و هاديان انقلاب بهمن ۵۷ (در فاصله ى قريب ۷۰ سال) شايد با اين عبارات ممكن شود كه «در مسير مشروطه خواهى معدود رهبران ترقيخواه- مذهبى ها را به خدمت گرفتند و هوشيارانه به دنبال كشيدند و در معبر «انقلاب اسلامى» اين مذهبى ها (و غالباً از سنخ قدرت پرست آنها) بودند كه انبوه روشنفكران ظاهراً آشنا با ارزش هاى دمكراسى و حتى حقوق بشرى را گام به گام در پى آوردند و سرانجام به قربانگاه حواله دادند.
آيا تحليل اين سرگذشت و سرنوشت تلخ را مى توان با موهومى چون «انقلاب دزديده شده و هاى جك شده» سرهم بندى كرد و حقيقت و واقعيت را تنها به قصد دستيابى به «برائتى» به خاك سپرد؟
***
يك تذكر:
آنچه را كه در سطور بالا به قلم آوردم، اعتراف مى كنم حاصل مرورى و نگاهى «انتزاعى» است بر آنچه در ايران ما گذشته است.
بسيار نامنصفانه و در همانحال بسيار به دور از منطق خواهد بود اگر بار سنگين اين مصيبت كمابيش سى ساله را منحصراً به دوش لايه هاى روشنفكرى جامعه ى خود بيندازيم و بر اين واقعيت چشم ببنديم كه: انقلاب بهمن ۵۷ با ثمرى كه از ذات و ماهيت اش تراويد (و همه آن بود كه جز آن هم نمى توانست بود) خود حاصل يك علت و يك انگيزه نبود- مگر اصولاً در عالم هستى از پديده اى و واقعه اى مى توان سراغ گرفت كه در آفرينش و رويش تنها به يك علت و انگيزه بسته باشد؟- سخن از نقش روشنفكران بديهى است، خاصه در آنجا كه حكايت از يك دگرديسى اجتماعى و سياسى مطرح است، تمام معناى يك نگرش انتزاعى است اگر، كشف ساير عامل ها و علت ها به اهمال واگذار شود و فراموش نكنيم كه دنياى «روشنفكران» از دنياى جامعه اى كه در آن پرورش يافته اند جدا نيست.»
به هر روى در كالبد شكافيِ انقلاب بهمن با انبوه عواملى آشنا مى شويم كه هر كدام به سهمى در وقوع آن شريك و مايه ساز بوده است:
از سياست هاى بيگانگانى گرفته كه به پيروى از «منافع آنى» و فارغ از دورانديشى و غالباً به بهانه ى جلوگيرى از سرايت «كمونيسم» تا توانستند جنبش هاى عُرفى و ملى را واپس زدند و جاده را به رويِ نيروهائى جهنمى و بربرى آب و جاروب كردند... تا رژيم هائى كه در سايه ى آن سياست ها ظاهر شدند و با سخت گيرى ها و انحصارطلبى هاى خود، به نطفه هاى خشونت غذا رساندند و بُغض آفريدند و قُبح از نفسِ انتقامجوئى برداشتند... آرى اينها نيز از جمله عامل هائى بودند كه اين وانفساى سى ساله را زمينه ساختند و بى شك بر رديف علت ها و انگيزه ها، همچنان مى توان افزود ولى مسلم و يقين آن است كه هيچيك از آنها، راهى براى پذيرش مُهملى كه زير نام «انقلاب ربوده شده» شهرت يافت، باز نمى كند و اين سهل است، هر يك به سهم خود بر حقانيت اين نظر مُهرِ تأكيد مى كوبد كه از كوزه همان برون تراود كه در اوست.

ايران
صفحه اول
داستان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
جهان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   داستان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   • 
•   گفتگو   •   جهان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •