|
تهيه و تنظيم: پژواك
از لابلاى متون
ميرزاكوچك خان و نهضت جنگل- بخش آخر
اعلام جمهورى توسط جنگلى ها و پيامدهاى آن
(بخشى از كتاب خاطرات مرحوم مهدى فرخ «معتصم السلطنه» به انگيزه سى و چهارمين سالگرد درگذشت او- آذرماه ۱۳۵۲)
«اعلام جمهورى توسط ميرزاكوچك خان و ياران او آن هم در قلب جنگل هاى بى نشان و مرموز گيلان، آنچنان خوف و وحشت در هيئت حاكمه وقت ايجاد كرده بود كه آنان نمى دانستند چه تصميمى بايد درباره اين پديده نوظهور بگيرند.
جمهوريت جنگل درست هنگامى اعلام شده بود كه قواى دولتى ايران با سربازان بلشويك در گيلان مشغول زد و خورد بودند و درست در همين لحظات بود كه روزنامه معروف جنگل كه به مديريت «آميرزا محمد انشائى» منتشر مى شد از رويه ديويزيون قزاق ايران انتقاد مى كرد و نسبت به سربازان بلشويك رويه مسالمت آميزترى پيش مى گرفت. در يكى از شماره هاى اين روزنامه صريحاً به كابينه مشيرالدوله اعلام خطر و اشاره شده بود كه: «براى ما بيگانه، بيگانه است چطور شد آن موقع كه سربازان انگليسى در گيلان بودند و ژنرال «دنسترويل» مثل يك سلطان ديكتاتور با رؤساى ادارات رفتار مى كرد، شما ديويزيون قزاق را مأمور سركوبى آنان نكرديد... اما امروز كه قواى بلشويك براى بيرون راندن سربازان متجاوز انگليسى به گيلان ريخته اند تا نفت قفقاز را از گزند آنان محفوظ نگهدارند شما آنان را متجاسر ناميديد و به ديويزيون قزاق دستور داديد كه با آنان وارد جنگ بشوند، بارك الله... اين شندرغاز عساكرى را هم كه داريد اينطور به كشتن بدهيد...!»
متعاقب اين احوال مردم عادى و بى طرف گيلان احساس كردند كه جمهوريت جنگل بدون شك با توافق بلشويك ها صورت گرفته است و اين خود باعث تشويش و نگرانى طبقه اعيان گيلان شد. چيزى نگذشت كه جنگليان تمبر پستى مخصوصى نيز بنام «پست انقلابى ايران» چاپ كردند و تا مدتى نامه هاى حاوى اين تمبرها در همه نقاط ايران به مقصد نيز مى رسيد!! كم كم نگرانى و تشويش مردم بيشتر شد. شايعات بيشمارى در كوچه و بازار رواج پيدا كرد. گاه جنگليان به واسطه تهور و بى باكى هايشان مورد تحسين قرار مى گرفتند و گاه هم متهم مى شدند. پولداران رشت با عجله به تهران مهاجرت مى كردند حتى مؤمنين نيز دچار وحشت شده بودند، چون گاه خبرها خيلى داغ و تند در شهرها پخش مى شد... و آنها مى شنيدند كه اعضاى كميته اتحاد اسلام، ناگهان بى دين از آب درآمده اند. البته عده اى مشكوك و مرموز اين آتش ها را دامن مى زدند، از كاه كوه مى ساختند، دست هائى نيز در كار بود تا نهضت را در نطفه خفه كنند حال يا با تهمت و افتراء و يا با زد و خورد و ناجوانمردى. ولى در اين ميان آنچه كه به ثبوت رسيده و مى شد آن را به وضوح بررسى نمود اين بود كه ديگر مردم رشت و يا گيلان آن حرارت و كشش سابق را نسبت به جنگليان نداشتند، آن مردمى كه به هنگام اعدام دكتر حشمت، سراپا نفرت و خشم شده بودند و از هر خانه اى شيون و ضجه و نوحه گرى براى آن مرد نجيب و بزرگوار بلند شده بود، اينك در ترديد و شك، دست و پا مى زدند و شايد آرزو مى كردند كه بار ديگر تيمورتاش به حكومت گيلان منصوب شود، چرا؟ آيا فكر مى كردند كه از اول گول خورده بودند؟ آيا مثل هميشه دوست داشتند كه بت بتراشند و مدتى پايش بگريند و بعد آن را درهم شكسته و متلاشى كنند؟ يا آن كه درست در كوران هياهو و درست در سر حد خستگى ناشى از قهرمانى و قهرمان پرورى، حريف پاى به ميدان گذاشته بود و مى خواست به هر طريق كه ممكن بود ريشه كمونيست ها و ايادى و طرفداران آنان را از بيخ و بن بكند؟
به هر حال به درستى روشن نيست، ولى اين روشن است كه در آن وقايع حريف يعنى انگلستان بيكار ننشسته بود و شب و روز در تلاش بود كه جمهورى گيلان را نابود كند، زيرا اين نگرانى بود كه روزى اين جمهورى مبدل به يكى از جمهورى هاى شوروى بشود.
***
براى سر ميرزاكوچك خان جايزه تعيين شد
پس از مشيرالدوله، سپهدار رشتى رئيس الوزراء شد... در زمان رياست وزرائى سپهدار بود كه در سوم اسفند، كودتاى معروف واقع شد، باز دولتيان تصميم گرفتند كه با جنگليان به مسالمت رفتار نمايند. اما كار با مسالمت حل نشد، دولتيان با سفير روس به مذاكره پرداختند و چيزى نگذشت كه تهمت زن هاى نهضت جنگل دريافتند كه «روتشتين» سفير كبير دولت شوروى نيز براى سران جنگل پيام فرستاده است كه «اسلحه را زمين گذاشته و به زراعت و گله دارى و باغدارى بپردازند» و به اين ترتيب تهمت ها برباد رفت و افسوس ها به جا ماند و فهميدند كه اگر عيبى در كار ريشوهاى آزاديخواه بود، در ندانم كارى ها و بى سياستى هاشان بود، نه در اصالت مقصد و نظرشان...
بگذريم از آنچه در اين گيرودار اتفاق افتاد... به هر حال يكبار ديگر قواى دولتى به دستور اعليحضرت رضاشاه (كه در آن زمان سردار سپه و فرمانده كل قوا بود) با جنگليان نبردى سخت آغاز نمود و اين آخرين نبرد بود.
به زودى براى تعيين سرنوشت، در اين نبرد خون ها ريخته شد. در اين جنگ جنگليان عقب نشستند و سپس شكست خوردند... اغلب سرداران جنگل دستگير و كشته شدند.
ميرزا يك تنه به جنگل زد. سربازان دولتى در بدر به دنبالش گشتند، اما او از اين ده به آن آبادى و از اين دشت به آن كوه در جنگ و گريز بود. انگار پهلوانى بود حماسى و افسانه اى، همه جا قشون دولتى به دنبالش بود، اما او يك لحظه در جائى قرار نمى گرفت. تدبيرى انديشيدند، براى سر او جايزه تعيين كردند و اين تدبير مؤثرى بود.
به هر تقدير زمستان سر رسيد، زمستانى سرد و كشنده، مرد غيرتمند جنگل دانست براى سر او جايزه تعيين كرده اند و از اين بابت دچار وحشت شد، زيرا او مى دانست و آزموده بود و ديده بود كه فروش شرف براى عده اى از هموطنانش تا چه حد آسان است و اين بيم بى دليل نبود، او ناچار كوشيد كه از آن پس حتى از دوستان نيز بپرهيزد. ديگر تنها ماند، تنها با تفنگ معروف نقره كاريش. يكجا قرار نگرفت، شب و روز در راه بود، تا اين كه سرما و گرسنگى او را از پاى درافكند و او كه از سرما بى رمق و مدهوش شده بود، گوشه اى افتاد و چشمانش را بست و درست در آن حالت زار، مردى از قوم خودش به بالينش شتافت، آن مرد گنج را يافت، گنج سرشار، اما ترسيد كه حتى به جسد نيمه جان ميرزا نزديك بشود. به جسد نيمه جان مردى كه ببر افسانه اى جنگل بود و اينك هزاران جراحت، از هزاران ناسپاسى بر تن داشت و زار و نزار گوشه اى افتاده بود. آن مرد ميرزا را رها كرد و با عجله به دنبال داس خود رفت و سپس لرزان و ترسان بر جسد او افتاد و سرش را بريد... و آنگاه ريش آن سر را گرفت و شادى كنان به نزد فرمانده قواى دولتى برد و اين مرد اسمش «نقره خان» بود. مردى كه از جسد نيمه جان ميرزاكوچك خان وحشت داشت و با وحشت و ترس سر او را در حوالى جنگل هاى «ماسوله» بريده بود تا انعام بگيرد... و اين چنين واقعه جنگل خاتمه يافت.»
(پايان)
|