*يكى از گزارش هاى تأمل برانگيز سازمان ملل متحد، در سالى كه گذشت درباره گسترش شتابنده شهرنشينى و تراكم بى رويه و انفجارى جمعيت در شهرهاى بزرگ است. براساس اين گزارش جمعيت شهرى و روستائى در جهان، به مرز يكسانى رسيده است. از سوى ديگر تمايل به «كلانشهر» شدن، در ميان شهرهاى بزرگ، حتى در كشورهاى در حال توسعه، به صورت تصاعدى افزايش يافته است. اين تمايل اگر چه به ظاهر، دلالت بر توسعه و پويائى دارد، ولى در عمل نابرابرى هاى اجتماعى را برملا مى كند كه روزبروز بر شدت آن در جامعه هاى بزرگ شهرى افزوده مى شود. از همين روى در برابر مفهوم شهرنشينى، پديده ديگرى به ويژه در شهرهاى آريائى و آفريقائى سر برمى آورد كه «زاغه نشينى» نام گرفته است.
*
*انديشه و هنر، نشريه سه زبانه انستيتوگوته كه در آلمان انتشار مى يابد، گزارش سازان ملل را درباره دستاوردهاى مثبت و منفى شهرنشينى و توسعه شهرها، موضوع بررسى هاى نويسندگان خود قرار داده است.
-در نخستين بررسى مقايسه اى، «آفاتى باى جوكا»، پژوهشگر كنيائى، نگاهى به شهرهاى بزرگ تاريخى مى افكند و «آتن» را مى بيند كه در دو هزار سال پيش جمعيتى ميان ۲۱۵ تا ۳۰۰ هزار نفر داشته است، «جزء كوچكى از ۱۸ ميليون نفرى كه امروز در نيويورك زندگى مى كنند» و يا «رم» اولين كلانشهر (Megacity) تاريخ در قرن چهارم ميلادى يك ميليون نفر جمعيت داشته» حال آن كه دو برابر اين جمعيت در زمان ما تنها در بخشى از مكزيكوسيتى اقامت دارد.»
نويسنده سپس مى افزايد: اهميت افزايش شهرنشينى و برابر شدن جمعيت شهرها و روستاها هنگامى برجسته مى شود كه بدانيم تا ۲۰۰ سال پيش زندگى اكثريت مطلق مردم در روستاها مى گذشت و كمتر از ۳درصد مردم در شهرها زندگى مى كردند. اين آگاهى ها به ما هشدار مى دهد كه «روى بمبى نشسته ايم كه به زودى منفجر خواهد شد! و اين بمبى است كه از «افزايش نابرابرى ها، تبعيض ها، پيشداورى ها و محروميت ها» ساخته مى شود.
-به گفته «تى باى جوكا»، در سال ۲۰۰۷ تعداد زاغه نشينان شهرى به يك ميليارد نفر رسيده است! «۷۵ درصد شهرنشينان آفريقا، زاغه نشين هستند» و اين شيوه زندگى، فقر و فلاكتى را دامن مى زند كه به مرور «بقاى شهرها و قابليت اقتصادى آنها را به مخاطره مى اندازد.»
زاغه ها در شهرهاى كوچك و متوسط نيز وجود دارد ولى حضورشان در كلانشهرها «به علت تنگى جا، تراكم شديد جمعيت و آلودگى محيط زيست» چشمگيرتر است.
نويسنده براى مقابله با اين ناهنجارى ها، نسخه هائى نيز پيچيده است، از جمله «مديريت خوب»، تلاش هاى سياسى بلندمدت براى كاهش فقر، اصلاحات مستمر در مسكن سازى، استفاده از منابع مالى محلى و... كه البته چگونه مى توان به آنها دست يافت خود نيازمند به بررسى هاى ديگرى است!
*
كلانشهرها
*پژوهشگر ديگر، «ايلزه هِل بِرِشت آلمانى»، بيشتر دستاوردهاى مثبت و آفريننده رشد شهرنشينى را مورد توجه قرار داده است. او در آغاز حرف هاى «اشپنگلر»، فيلسوف قرن بيستمى آلمان را به نقل مى آورد تا نادرستى توجيهات او را در مخالفت با شهرهاى مدرن برملا كند. اشپنگلر در كتاب «انحطاط مغرب زمين» گفته است: «اين شهرها روح ندارند»/ «رونق شهرها آغاز زوال آنهاست.»/ «پيدايش شهر جهانى، نماد مرگ فرهنگى به شمار مى رود.» از سوى ديگر به باور او تمدن ها با رواج و رونق شهرى گرى، رنگ و بوى امپرياليستى مى گيرند.
-«هل برشت» در برابر، فيلسوف هموطن خود را متهم مى كند كه روابط ميان شهر و انسان و شهر و فرهنگ را دست كم گرفته و به نيروى نوآورى شهرها بى توجه مانده است. «شهرها از تعداد كثيرى فرهنگ ها و شيوه هاى زندگى پديد مى آيد» و «به طور ثمربخشى» سبب برخورد و تبادل نظر ميان آنها مى شود.
... رونق شهرها، نشانه انحطاط نيست. بلكه نشان مى دهد كه جهان ما... به «جهانشهر» تبديل شده يعنى شهر جهان شده و جهان «شهر» و «شهر به مهمترين شكل اسكان و زندگى در سياره ما مبدل شده است.»
«هل برشت»، آمار جالبى نيز درباره كلانشهرها مى دهد كه به مراكز اصلى نه تنها سياست كه اقتصاد و فرهنگ تبديل شده است. منظور از كلانشهر، به تعريف سازمان ملل در سال هاى دهه هفتاد، شهرهائى بود كه بيش از ۸ ميليون جمعيت داشت. ولى بعد با توجه به رشد بى سابقه شهرها، در تعريف خود تجديدنظر كرد و در دهه ۹۰ آغاز مرز كلانشهر را، ۱۰ ميليون جمعيت قرار داد، كه البته براى رسيدن به واقعيت باز بايد در فكر تجديدنظر در ارقام بود. براساس آخرين تعريف در حال حاضر ۱۹ كلانشهر (Megacity) در جهان وجود دارد و پيش بينى مى شود كه تا سال ۲۰۱۵ تعداد آنها به ۴۴ برسد.
-كلانشهرها در قرن هاى نوزده و بيست تنها در نيمكره شمالى به وجود آمد (نيويورك، لندن، پاريس) حال آن كه در قرن بيست و يكم جاى بزرگترين كلانشهرها در نيمكره جنوبى است!... در هزاره سوم در ميان ۲۰ كلانشهر نخست جهان، ديگر با پاريس، مسكو و لندن روبرو نمى شويم. زيرا ۹۰درصد رشد جمعيت در ۲۵ سال آينده در سرزمين هاى رو به رشد پيش خواهد آمد. «يعنى بزرگترين رشد شهرى در آفريقا و آسيا به وقوع خواهد پيوست...»
هل برشت سپس به دفاعيه خود از جنبه هاى مثبت شهريگرى مى پردازد:
شهر مولد دگرگونى است. تنوع فرهنگى و روابط ميان فرهنگى در كلانشهرها از آن چنان غنائى برخوردار است كه آسيا ديگر تنها آسيا و آمريكاى شمالى ديگر فقط آمريكاى شمالى نيست» هم اين است و هم آن! اينجاست كه شهر به جهان تبديل و جهان در شهرى خلاصه مى شود. «شهر ديگر محل محصور به ديوارها نيست كه مهاجران را از «درون كوچى» بازدارد و جلوى دروازه هايش خانه به دوششان كند»... حصارها مدتى است كه برافتاده اند!... شهر در همه جا، زمين و انسان و جهان را پذيرا شده است».
نويسنده در پايان سخن خود نشان مى دهد كه در عين حال از «محتواى خطرناك شهرنشينى» نيز غافل نيست. هر چه فضاى شهر بازتر و گسترده تر شود «پى آمدهاى خطرناك» نيز افزايش خواهد يافت. ولى با اين همه شهر هنوز تمام نيست. «هيچ چيز ناتمام تر از شهر نيست و از اين رو آينده دارد. در شهر مبادله وجود دارد و مبادله سبب توسعه مى شود و تفاهم را مقدور مى سازد. «شهرها همچنان جاى آفرينش فرهنگى، زادگاه نوآوران و گرانيگاه نوآورى هاى فردى و اجتماعى باقى خواهند ماند... جهانى شدن شهر، روحيه شهر را به عنوان محل ملاقات انسان ها تقويت مى كند و از شهرنشينان انسانيت مى طلبد...»
*
ديگ درهم جوش!
*آن سوى سكه كلانشهر سازى، زاغه نشينى است. رواج و رونق زندگى در شهر، روستائيان بيكار و درمانده را نه تنها از كناره هاى شهر كه از راه هاى دورتر نيز به سوى خود جذب مى كنند، مى آيند و نان بخور و نميرى پيدا مى كنند ولى با مزد اندك نمى توانند سرپناهى براى خود بيابند و در نهايت به زاغه هاى حاشيه شهرها روى مى آورند.
-انديشه و هنر، در شماره ويژه خود گفتگوئى دارد با «شيلا پاتل» هندى كه در بمبئى، سازمانى را براى مبارزه به نابرابرى هاى اجتماعى، سرپرستى مى كند. او شهر را «ديگ درهم جوشى» تعريف مى كند كه «همه انسان ها با اميدها، نيازها و با توانائى هاى مختلف به آن روى مى آورند.» پس شهر بايد براى همه آنها «كارآئى» داشته باشد. ولى اين يكى از جنبه هاى منفى «جهانى شدن» است كه اغلب شهرها اكنون نه براى ساكنان آنها كه براى «سرمايه جهانى» كار مى كنند! اين شهرها در جهتى تحول پيدا مى كنند كه «فقط اقليتى خود را مالك آن مى دانند.. (در نتيجه) مردم خشمگين مى شوند، خشمى كه به خشونت مى انجامد و همبستگى شهرى را از بين مى برد.»
«شيلا پاتل» در مورد توقع و انتظارى كه مردم از شهر و شهرگرائى دارند مى گويد: جهانى شدن، به هر حال جهان را به سوى شهرى گرى پيش مى برد و تهيدستان در جهان موم در تلويزيون همان برنامه ها را مى بينند كه مردمان ديگر جهان مى بينند. (در نتيجه) «همان سبك زندگى را مى خواهند كه ديگران دارند.»
«پاتل»، درباره برنامه سازمان ملل كه مى خواهد تا سال ۲۰۱۰ زندگى ۱۰۰ ميليون زاغه نشين را در جهان بهبود بخشد، مى گويد: اگر هر كشور و هر شهر تعهداتى را با صراحت برعهده نگيرد، در انجام اين پروژه با وضع اسف بارى شكست خواهيم خورد.
*
درخت سرمايه
*دورته انگليكه» روزنامه نگار آلمانى، در سفرى به دبى، در برابر جهانى پر از تجمل و زرق و برق، مبهوت مانده و با عنوان «جان كندن براى ثروتمندان»، گزارشى از زندگى در اين شهر سر به فلك كشيده فراهم آورده است.
در آغاز گزارش مى خوانيم كه در هيچ كجاى جهان، مثل دبى در سال هاى اخير اين همه طرح ساختمانى اجرا نشده است. گوئى حاكمان از حالا به فكر «دوره پس از ته كشيدن چاه هاى نفتى» هستند!
بيش از ۹۰۰ شركت بين المللى مثل سونى و شل و جنرال موتورز در مناطق آزاد تجارى نظير شهر رسانه ها، شهر اينترنت و دهكده دانش، مستقر شده اند. در سال ۲۰۰۵ حدود شش ميليون جهانگرد به دبى آمده اند تا تأسيساتى كم نظير چون «جزيره نخل»، پيست مصنوعى اسكى در مركز خريد امارات و «برج العرب»، تنها هتل هفت ستاره جهان را تماشا كنند!
برج بزرگ ديگرى كه در همين سال ۲۰۰۸ آماده بهره بردارى خواهد شد، با بيش از ۷۰۰ متر ارتفاع بلندترين برج جهان به شمار خواهد رفت. براى پى ريزى آن حفره هائى به عمق ۵۰ متر را با بتون و فولاد پر كرده اند و ۲۰۰۰۰ نفر در كار ساختمان آن مشاركت دارند كه غالباً كارگران تهيدست پاكستانى، فيليپينى و بنگلادشى هستند.
گزارشگر مى افزايد: «اين جهان زيباى نو، مملو از تجمل، برپشت هزاران كارگر خارجى بنا مى شود» كه دو سوم از جمعيت يك و نيم ميليونى دبى را مى سازند. كارگرانى كه با مزد اندكى كه مى گيرند، قادر به تهيه سرپناه براى خود نيستند. برابرِ ۲۰۰ يورو مزد مى گيرند، حال آن كه براى كوچك ترين مسكن بايد حداقل ۳۰۰ يورو بپردازند. بديهى است كه اينان توان مالى بازگشت به كشور خود را نيز ندارند. سرنوشت شان ماندن و جان كندن براى سرمايه داران است. كارگرانى كه كارفرما محل خوابى به آنها نمى دهد، به ناگزير «در هواى آزاد يا توى ماشين مى خوابند و همه اش در هراسند كه پليس دستگيرشان كند. چون خوابيدن در خيابان يا در ماشين ممنوع است!
گزارشگر، در پايان البته از پيوستن كارگران به يكديگر در جهت مقاومت و مبارزه خبر مى دهد ولى مى افزايد هرگونه حركت اعتراضى با واكنش صريح حاكمان روبرو مى شود و مى تواند اخراج كارگران را در پى داشته باشد.
-انديشه و هنر، در زمينه شهر و كلانشهرى، چند تك نگارى از شهرهاى بزرگ آسيائى و آفريقائى نيز دارد از جمله از قاهره، بمبئى، كازابلانكا، لاگوس و سرانجام تهران. پژوهش در زير و بالاى شهر تهران را «اميرحسن چهل تن» قصه نويس معاصر ايرانى برعهده گرفته و خيلى «شيرين» آن را از كار درآورده است. مرور در گزارش او با عنوان «تهران، پروژه ناتمام»، گمان مى كنيم براى همه ما سودمند و خاطره برانگيز باشد:
تهران مِكَنده!
*«چهل تن» در آغاز مى گويد: «تهران با نفرين و بلا، رو به گسترش نهاد!» و بعد توضيح مى دهد، «اگر سلطان محمود غزنوى كتابخانه هاى شهر «رى» را نمى سوزاند... اگر مغولان در اين شهر كشتار نمى كردند... (و اگر) زلزله هاى متناوب و ويرانى هاى بزرگ نبود. مردم رى، شايد هرگز باعث رونق روستاهاى اطراف از جمله «تهران» نمى شدند و شايد امروز نامى از تهران در پهنه گيتى نبود»!
«چهل تن» سرى نيز در متون تاريخى فرو برده و دريافته كه نخستين بارى كه نام تهران به ميان آمده، ده قرن پيش بوده است، آن هم به خاطر «انار خوش طعم آن»!
«ياقوت حموى»، سياح بزرگ عرب، هنگام فرار از دست مغولان، از تهران نيز عبور كرده و آن را دهى توصيف كرده كه در زيرزمين بنا شده است و «كسى را بدانجا جز به خواست ايشان راه نيست». چهل تن مى افزايد امروز هم پس از هشت قرن، به سبب ممنوعيت از خيلى از چيزها تهران همچنان داراى يك زندگى زيرزمينى است!
نويسنده سپس از جغرافياى تهران، از شيوه معمارى آن و از دهليزها و نقب ها و سردابه هاى آن مى گويد و جمعيت آن را در دو قرن پيش، بالغ بر ۱۰هزار نفر تخمين مى زند. نگاه تأمل برانگيزى هم به اوضاع سياسى يكصد سال اخير اين شهر دارد: «اين شهر ناآرام در صد ساله اخير دو انقلاب و دو كودتا را پشت سر گذاشته و چهار پادشاه و يك رئيس جمهور را به تبعيد فرستاده و شاهد ترور يك پادشاه، چند نخست وزير و يك رئيس جمهور بوده است!... يك بار به اشغال سربازان بيگانه و چند بار به اشغال سربازان خودى درآمده است!» وقايع حيرت انگيز ديگرى نيز به ميان آمده كه فهرست وار عبارت است از «قحطى هاى متعدد، معجزات سقاخانه ها و امام زاده ها (كه در جريان يكى از آنها، يك آمريكائى بخت برگشته به قتل مى رسد) و شيوع گسترده وبا و طاعون».
«چهل تن» ولى در اين ميان «گسترش ناگهانى شهر» را حيرت انگيزتر از وقايع ديگر مى داند. تهران «به تدريج دو شهرى را كه در دو سويش قرار داشت يعنى رى و شميران- و نيز همه روستاهاى اطراف خود را بلعيد.» حالا هم دستش را به سوى شهرهاى دورتر حتى تا صد كيلومترى دراز كرده است. «شايد در آينده اى نه چندان دور از ايران، تنها تهران باقى بماند و بيابانى بزرگ!
.... اين شهر «چون مكنده اى بزرگ، نيروى انسانى، سرمايه و همه امكانات را از سراسر كشور به خود جذب مى كند و از اين كار سيرمانى ندارد!»
-نويسنده سپس، در بررسى خود، به كوچِ صدها هزار «انسان بى چيز» از روستاها و شهرهاى تهيدست دور و نزديك به تهران مى رسد كه در واقع در سال هاى بعد لشگر اصلى انقلاب اسلامى را تشكيل مى دادند اين جمع بزرگ انسانى كه به تمناى دريافت يك زندگى بهتر راه مهاجرت در پيش مى گرفتند با برخورد به «ديوار فرهنگى و اقتصادى تهران» در حاشيه شهر مى ماندند و همان جا، جامعه بسته خود را مى ساختند.» در آستانه انقلاب اسلامى تعداد اين جوامع به ۵۰ رسيده بود...»
-چهل تن سپس با توجه و تكيه بر وقايعى كه پس از انقلاب پيش آمد، حركت اين حاشيه نشينان شهرى را به سوى مراكز قدرت و اشغال هتل ها، كاخ ها و ويلاهاى مصادره شده بى صاحب را از سوى آنان، از زير نگاه مى گذراند و از آنان به عنوان يك «ضد نيرو» ياد مى كند.
*
*نكته ديگرى كه در «تهران، پروژه ناتمام» آمده در مورد جاذبه اى است كه اين شهر براى فريب شاعران و نويسندگان و هنرمندان خود دارد. «نوستالژى عاريه اى كه به رؤيا و گيجى خواب آغشته است، جذابيت هاى مفقودى براى اين شهر قائل است» و اين نوستالژى تا حدودى از نگاه غربيان به وام گرفته شده است: «شهرى هزارويك شبى، بارخوت كوچه هاى پر سايه اى كه تنها صداى آن، زمزمه مغموم جويباران است، كنج هاى تاريك و رازآلود مسجدها، گلدسته هاى فيروزه اى... بازارهائى با... سقف هاى گنبدى، ستون هاى كج تاب نور، بوى تند ادويه، تلالو ابريشم و زنانى با چشمان سياه رازآميز... و ناگهان بانگ اذان، بوى خاك، آبى آسمان و بعد سكوت و انتظار!»
-ولى به گفته چهل تن، «واقعيت هاى روزانه» چيز ديگرى است و «اين روياهاى نجيبانه را دود مى كند و به هوا مى فرستد و آنچه مى ماند، شهرى است با هندسه اى مغشوش، اضلاعى مدام متغير» و «شهرى دلهره زا، پر از سودازدگان بى خواب... آدم هائى كه از عذاب دوزخ مدام به خود مى لرزند، با اين همه به دروغ و ريا ناچارند»! حرف آخر چهل تن اين است كه پروژه تهران هرگز به پايان نمى رسد چون بيشتر نيروى حياتى اش را صرف آن مى كند كه از روستائيان، شهرهائى بسازد... و آنان براى اين كار استعداد چندانى از خود نشان نمى دهند...»!*
*انديشه و هنر، شماره ،۱۲ انستيتوگوته، مونيخ، آبان- اسفند ۱۳۸۶.