از پايان سال با رُزا كاباركاس قرار گذاشتم كه بادبزن برقى، اشياء و خرده ريزهاى روى ميز آرايش و چيزهاى ديگرى را كه درآينده خواهم برد در اتاق بگذارد تا قابل سكونت شود.
ساعت ده مى آمدم و هميشه با چيز تازه اى براى او يا به سليقه هر دو و دقايقى راصرف بيرون آوردن خورده ريز ها مى كردم تاصحنه نمايش شبمان را مهيا كنم.
قبل از رفتن كه هيچ وقت دير تر از ساعت پنج نبود همه چيز را دوباره سر جايشان بر مى گرداندم و قفل مى كردم.
اتاق بار ديگر به شكل زشت قبلى اش براى عشق هاى غم انگيز مشترى هاى گذرى در مى آمد.
يك روز صبح شنيدم كه ماركوز پرز پر شنونده ترين صدايى كه صبح ها از راديو پخش مى شد تصميم گرفته بود مقاله هفتگى روز يكشنبه مرا در بخش اخبار روز دوشنبه خود بخواند.
وقتى توانستم دلخورى خودرا فرو بخورم گفتم: خودت مى دونى نازك اندام كه شهرت مثل يك زن چاقه كه با آدم نمى خوابه ولى هميشه وقتى آدم بيدار مى شه مى بينه كه از اونطرف تخت داره مارو نگاه ميكنه.
يكى از همان روزها صبحانه را با رُزا كاباركاس خوردم كه على رغم عزاى دائم وكلاه لبه دار مشكى كه حالا تا ابرو هايش پائين آمده بود؛ كمتر پير به نظر مى رسيد.
صبحانه هاى او با چاشنى تند فلفل كه مرا به گريه مى انداخت به خوب بودن مشهور بود. با اولين لقمه سوزنده، غرقه در اشك به او گفتم:
-امشب ديگه قرص ماه كامل براى سوختن كونم لازم نيست.
گفت: زياد شكايت نكن، اگه مى سوزه بايد برى خدا را شكر كنى، يعنى هنوز داريش.
وقتى اسم نازك اندام را بردم تعجب كرد: اسمش كه اين نيست، اسمش...
حرفش را قطع كردم: نگو، براى من نازك اندامه.
شانه هايش را بالا انداخت: باشه بالاخره اول و آخرش مال خودته ولى به نظر من مثل اسم يك رژيم لاغريه.
داستان جمله مربوط به يك ببر را كه دخترك روى آينه نوشته بود برايش گفتم.
رُزا گفت: كار او نيست. خوندن و نوشتن بلد نيست.
پس كار كيه؟
شانه هايش را بالا انداخت.
شايد مربوط به كسى يه كه تو اتاق مُرد.
از صبحانه خوردن استفاده كردم و حرف هاى دلم را بيرون ريختم و هر چه را براى راحتى و خوشحالى نازك اندام لازم مى ديدم از او خواستم.
بى آن كه حتا فكرش را هم بكند همه را قبول كرد و با شيطنت دختر مدرسه اى ها گفت: واقعاً خنده داره، اينطور حس ميكنم درست مثل اين كه دارى از من خواستگاريش مى كنى!
و يك مرتبه به ذهنش خطور كرد: چرا باهاش ازدواج نمى كنى؟
خشكم زد.
اصرار كرد: جدى ميگم، برات ارزون تر تموم ميشه. تازه دست آخرش هم درسن و سال تو مسأله اينه كه كارت ميشه يانه، ولى تو كه به من گفتى مسأله رو حل كردى.
وسط حرفش پريدم: سِكس، تسكين آدميزاده وقتى به عشق نمى رسه.
خنده اى سر داد: اى عاقله مرد من، هميشه مى دونستم كه خيلى مردى، هميشه هم بودى و خوشحالم وقتى كه دشمنات اسلحه شون را مى اندازن، تو همين طور موندى. بى خود نيست كه اين همه از تو حرف مى زنند. ماركوز پرز را گوش كردى؟
براى تمام كردن موضوع گفتم: همه گوش ميكنن.
باز اصرار كرد: تازه پرفسور كاماچو و كانو ديروز در برنامه «كمى از همه چيز» گفت كه دنيا ديگه دنياى سابق نيست چون آدمهايى مثل تو زياد توش نيستند.
آن آخر هفته نازك اندام را تب دار و سرفه دار ديدم.
رُزا كاباركاس را بيداركردم تا داروى خانگى درست كند و جعبه كمك هاى اوليه را به اتاق بردم. تا دو روز بعد نازك اندام همين طور ضعيف بود و نتوانسته بود حتا براى دكمه دوزى روزمره اش سر كار برود. دكتر نسخه اى از داروهاى خانگى براى سرما خوردگى مسرى كه يك هفته طول مى كشيد برايش تجويز كرد و در عين حال در مورد حالت عمومى ناشى از سوء تغذيه اش هم هشدارداده بود.
او رانديدم اما كمبودش رااحساس كردم تا حدى كه درتنهايى و بدون حضور او اتاق را مرتب ميكردم. تابلوى نقاشى آبرنگ «همه در نتظار بوديم» اثر سسيليا پرز وكتاب «حكايتها» نوشته آلواروسپدا را هم بردم. شش جلد كتاب ژان كريستف اثر رومن رولان را هم براى سپرى كردن بى خوابى هاى شبانه بردم. طورى كه وقتى نازك اندام توانست به اتاق برگردد آنرا يك اتاق نشيمن درخور يافت: هواى معطر شده از اسپرى خوشبو، ديوار هائى به رنگ صورتى، چراغ هائى با نور مات، گل هاى تازه در گلدان ها، كتاب هاى مورد علاقه من و تابلوهاى مادرم كه به شكل متفاوتى و بنا به سليقه روز آويزان شده بودند.
راديوى قديمى را با يك موج كوتاه عوض كردم و روى يك ايستگاه پخش موسيقى سنگين تنظيم كردم تا نازك اندام ياد بگيرد با موسيقى موتسارت به خواب رود ولى يك شب آن را روى يك ايستگاه مخصوص پخش آهنگ هاى بولرو يافتم. بى شك سليقه او اينطور بود و بدون هيچ رنجشى آن راپذيرفتم چون خود من هم آن ها را در بهترين روزهاى زندگيم در قلبم حفظ كرده بودم.
روز بعد قبل از برگشتن به خانه با مداد روى آينه نوشتم: دختركم، ما در دنيا تنهاييم.
در اين ايام اين حس غريب را داشتم كه زودتر از وقت دارد رشد ميكند و به رُزا كاباركاس گفتم، كه به نظرش طبيعى مى رسيد.
گفت: روز پنج دسامبر پونزده سالش تموم مى شه.
يك مولود كامل برج قوس.
از اين كه آن همه واقعى بود كه حتا سالروز تولد هم داشت نگران بودم.
چى مى تونم بهش هديه بدم؟ رُزا كاباركاس گفت: يك دوچرخه.
مجبوره روزى دو بار براى دكمه دوزى از اين طرف شهر به اون طرف شهر بره.
پشت مغازه دوچرخه اى را كه دخترك استفاده مى كرد نشانم داد و به نظرم رسيد براى زنى آن همه محبوب واقعاً لكنته واسقاط است.
اما به عنوان يك دليل ملموس بر وجود نازك اندام در واقعيات هم مرا خوشحال كرد.
وقتى رفتم تا بهترين دوچرخه رابراى او بخرم نتوانستم درمقابل وسوسه امتحان كردنش مقاومت كنم و در پياده رو جلو مغازه چند دورى زدم.
به فروشنده كه سن مرا پرسيده بود با طنازى عهدپيرى گفتم: دارم نود و يك سالگيم راميگذرونم.
فروشنده درست همان چيزى را گفت كه دلم مى خواست بشنوم: ولى بيست سال جوون تر به نظرمى رسى.
خودم هم نمى دانستم چه طورعادت دوره مدرسه راهنوز به ياد داشتم واز يك لذت عميق اشباع شدم.
شروع به آواز خواندن كردم.
ابتدا براى خودم و با صداى آهسته و بعد با تمام نفس در غوغاى ديوانه وار ترافيك سنگين ميدان عمومى.
مردم با شوخى و خنده به من نگاه مى كردند، فرياد مى زدند، از من مى خواستند كه در مسابقات دور كلمبيا با صندلى چرخ دار شركت كنم و من هم بدون اين كه آواز خواندن را قطع كنم مثل ملوان هاى خوشحال به آن ها سلام مى دادم.
آن هفته در ستايش ماه دسامبر مقاله جاندار ديگرى نوشتم: چگونه مى توان در نود سالگى روى دوچرخه شاد زيست.
شب تولدش تمام آواز كامل را براى نازك اندام خواندم و تمام بدنش را تا آن جا كه از نفس افتادم غرق بوسه كردم؛ ستون فقراتش رامهره به مهره، تا انحناى كمر، طرف ماه گرفته اش را، طرف قلب تپنده اش را.
همين طور كه مى بوسيدمش گرماى بدنش زيادتر مى شد و رايحه اى كوهستانى مى پراكند.
او با ارتعاش هاى تازه در هر قسمت پوستش به من پاسخ مى داد و درهر قسمت حرارتى متفاوت مى يافتم، طعمى مشخص، ناله اى ديگر و همه چيز او با نغمه اى موزون نواخته مى شد و سينه هايش بى لمس چون گل مى شكفت.
نزديكى هاى سحر به خواب رفتم كه چيزى شبيه همهمه مردم در دريا و ناآرامى درخت ها را شنيدم كه از قلب من گذر كردند.
بعد به دستشويى رفتم وروى آينه نوشتم: نازك اندام زندگى من، نسيم عيد از راه ميرسد.
يكى از بهترين خاطرات زندگى من تغيير حالى بود كه يك روز صبح، مثل آن روز، موقع خروج ازمدرسه به من دست داد.
مرا چه مى شد؟ آموزگار بهم گفت: بچه مگر نمى بينى داره نسيم عيد مى ياد؟ هشتاد سال بعد وقتى در رختخواب نازك اندام بيدار شدم همان احساس را داشتم و باز همان ماه دسامبربود با آسمان رنگارنگ، طوفان هاى شن، گردباد هائى كه سقف خانه ها را بلند مى كرد و دامن دختر مدرسه ها را بالا مى برد.
در اين حالت شهر داراى پژواك صدايى عجيب مى شد.
در شب هائى كه باد مى وزيد سر و صداى ميدان عمومى حتا در دورترين محله ها، درست مثل اين كه پشت پيچ خيابان باشد شنيده مى شد و عجيب نبود كه رگبارهاى ماه دسامبر باعث پيدا كردن دوستان گمشده بشوند كه صدايشان را مى شد در فاحشه خانه هاى دورافتاده تشخيص داد.
بااينحال با باد ها خبربدى هم رسيد كه نازك اندام جشن هاى عيد را نه با من كه باخانواده اش خواهد گذراند.
اگر در اين دنيا از چيزى متنفر باشم جشن هائى است كه در آنها مردم مى گريند چون شادند، آتش بازى، آوازهاى دسته جمعى احمقانه و گل هاى كاغذى كه هيچ ربطى به كودكى كه دوهزار سال پيش در اصطبل محقرى به دنيا آمد ندارد.
وقتى شب رسيد نتوانستم غم دلتنگى را تاب آورم و بدون او به اتاق رفتم.
خوب خوابيدم و در كنار خرس عروسكى بيدار شدم كه شبيه خرس هاى قطبى روى دو پاى خودش راه مى رفت همراه با يادداشتى كه رويش نوشته شده بود: براى بابا زشته.
رُزا كاباركاس بهم نگفته بود كه نازك اندام با كلاس نوشته هاى من روى آينه درس خواندن و نوشتن را ياد مى گيرد و خط خوبش برايم تحسين برانگيز بود.
ولى خود رُزا مرا از اشتباه درآورد و گفت كه هديه اوست و به اين ترتيب شب سال نو را از ساعت هشت بدون هيچ دلگيرى در منزل و در رختخوابم ماندم.
خوشحال بودم چون در ساعت دوازده در هياهوى ناقوس هاى هيجان زده، سوت كارخانه ها و آتش نشانى ها، كشتى ها، باروت ها و موشك هائى كه به هوا مى رفت احساس كردم نازك اندام با نوك پا وارد شد و در كنار من دراز كشيد و به من بوسه اى داد.
آن چنان واقعى كه طعم ميوه شيرين بيان در دهانم برجاى ماند.
۴
از شروع سال نو، درست مثل اينكه با هم و در بيدارى زندگى مى كنيم شروع كرده بوديم يكديگر را شناختن.
من لحن صدايى را ياد گرفته بودم كه او مى شنيد بى آنكه بيدار شود و او با زبان طبيعى تنش به آن پاسخ مى داد.
حالات روحى اش از نوع خوابيدن اش مشخص مى شد.
آن حالت تحليل رفته و كوهستانى اوليه به نوعى آرامش درونى تبديل شده بود كه صورتش را زيباتر و خوابش را عميق ميكرد.
زندگيم را برايش تعريف ميكردم، در گوشش پيش نويس مقاله هاى هفتگى ام را ميخواندم و بى آن كه به او بگويم او در آن بود و فقط او بود.
در همين روزها گوشواره اى از زُمُرد را كه يادگار مادرم بود برايش روى بالش گذاشتم.
در ديدار بعدى آن ها را آويزان كرده بود ولى به او نمى آمد.
بعداً گوشواره اى مناسب تر با رنگ پوستش برايش بردم و برايش توضيح دادم: اونكه برات آوردم به خاطر آرايش موهات به تو نمى آمد، اين ها بيشتر به تو ميان.
از هيچ كدام از آن ها در دو ديدار بعدى استفاده نكرده بود اما در ديدار سوم آن را كه به او توصيه كرده بودم با خود داشت.
متوجه شدم كه به دستورهاى من عمل نمى كند اما فرصت را هم براى خوشحال كردنم از دست نمى دهد.
آن چنان به اين نوع زندگى عادت كرده بودم كه ديگر برهنه نمى خوابيدم بلكه پيژامه اى از ابريشم چينى مى پوشيدم كه مدت ها بود آن را نمى پوشيدم، چون كسى را نداشتم كه برايش در آورم.
شروع كردم به خواندن كتاب شازده كوچولو از سنت اگزوپرى، نويسنده فرانسوى كه تمام مردم دنيا بيشتر از خود فرانسوى ها او را تحسين مى كنند.
اولين كتابى بود كه بدون اين كه او را بيدار كند سرگرمش مى كرد و مجبور شدم دو روز پشت سر هم بروم تا كتاب رابرايش تمام كنم.
با كتاب «داستان شهر» پرآلت «داستان مقدس» و داستان هاى هزار و يك شب با روايتى سالم تر براى بچه ها ادامه داديم و از تفاوت آن ها و ميزان علاقه اش به هر كدام از آن ها متوجه شدم عمق خوابش هم تغيير مى كند.
وقتى حس مى كردم كاملاً خوابيده است چراغ را خاموش مى كردم، اورادر آغوش مى گرفتم و تاخروس خوان مى خوابيدم.
چنان خود را شاد حس مى كردم كه پلك هايش را به آرامى مى بوسيدم، و يكشب همچون درخشندگى نور درآسمان براى اولين بار لبخند زد.
كمى بعد بى هيچ علتى در رختخواب غلت زد و پشتش را به من كرد و با ناراحتى گفت: ايزابل حلزون ها را به گريه انداخت.
هيجان زده وبه اميد يك گفتگو باهمان لحن از اوپرسيدم: مال كى بودند؟ جوابم را نداد.
صدايش ردى ازمردم پائين دست داشت، درست مثل اينكه صداى او نبود بلكه از آن غريبه اى كه درون او بود.
ديگر شكى باقى نمانده بود: او را خفته ترجيح مى دادم.
تنها مشكل من گربه بود.
بى اشتها و وحشى شده بود و دو روز بود كه درگوشه هميشگى اش سرش را هم بلندنكرده بود.
وقتى ميخواستم او را در سبدش بگذارم تا داميانا او را پيش دامپزشك ببرد مثل حيوانى زخمى به من چنگ زد.
به زحمت توانستم او را در كيسه كنفى بگذارم و هنوز دست و پا مى زد كه او را با خود برد.
پس ازمدتى ازمحل پرورش حيوانات به من تلفن زد و گفت چاره اى نيست غير از اين كه او را بكشند و به مجوز من احتياج بود.
چرا؟
داميانا گفت: چون ديگه خيلى پير شده.
باعصبانيت فكر مى كردم پس مرا هم مى توانند در كوره گربه ها بسوزانند.
خود را بين دو آتش خلع سلاح مى ديدم: ياد نگرفته بودم گربه را دوست داشته باشم و در عين حال دلش را هم نداشتم دستور كشتنش را بدهم، فقط به دليل اين كه پير بود.
كجاى دفتر راهنما اين رانوشته بود.
اين قضيه آن چنان مرا تحت تأثير قرار داد كه مقاله روز يكشنبه خود را با عنوانى كه از پابلو نرودا ربوده بودم نوشتم: آيا گربه ببر كوچكى در اتاق نيست؟ اين مقاله نيز موجب بروز برخورد و اختلاف آراء بين خوانندگان له وعليه گربه ها شد و بالاخره پس از پنج روز توافق به عمل آمد كه مى توان گربه ها را به دليل بيمارى كشت اما به دليل پيرى نه.
بعد از مرگ مادرم هميشه از اين كه كسى مرا با تماس و دست زدن از خواب بيدار كند وحشت داشتم.
شبى آنرا حس كردم اما صداى او كه به زبان ايتاليايى مى گفت: «پسرك بيچاره من» مجدداً آرامش رابه من بازگرداند.
يك بارديگرهم آنرا در اتاق نازك اندام حس كردم.
ابتدا فكركردم اوست كه مرا لمس مى كند اما نه: رُزا كاباركاس بود در تاريكى، گفت: لباست را بپوش و با من بيا، يك مشكل جدى دارم.
همينطوربود وجدى تر از آنچه مى شد تصورش را كرد.
يكى از مشترى هاى سرشناس خانه رادراتاق اول حياط باضربات چاقو كشته بودند.
قاتل فرار كرده بود.
جسد، بزرگ و برهنه، كفش پوشيده، در تختخوابى پر از خون و مثل مرغ پخته، رنگ پريده بود.
به محض ورود او را شناختم: ج. م. ب.
يك بانكدار بزرگ كه به دليل خوش سيمايى، خوش برخوردى و خوش لباسى و بخصوص خوشنامى خانوادگى مشهور بود.
روى گردنش دو زخم كبود رنگ، مثل جاى لب ها وسوراخى روى شكمش بود كه هنوز خونريزى مى كرد.
هنوزكارى انجام نشده بود وآنچه بيش از جراحات توجه مرا جلب كرد كاندومى بود كه ظاهراً قبل ازاين كه آنرا درسِكس به كار برد ازمرگ چروكيده بود.
رُزا كاباركاس نمى دانست باچه كسى بوده چون او هم از اين امتياز برخوردار بود كه از در پشتى باغ وارد ميشد.
اين فرض كه همدم اوممكن است يك مرد باشدازنظردورنبود.
تنها كارى كه صاحب خانه از من توقع داشت كمك بود تا لباسهاى جسد را بپوشانيم.
گفتم: هيچ كارى سخت تر از لباس پوشاندن به يك مرده نيست.
گفت: تا دلت بخواهداين كارو كردم.
اگه كسى برام نيگرش داره آسونه.
گفتم: آخه كى مى تونه باور كنه، يك بدن چاقو خورده در لباس اطو كرده جنتلمن هاى انگليسى؟ به فكر نازك اندام افتادم.
رُزا كاباركاس گفت: بهتره با خودت ببريش.
با دهن خشك شده گفتم: اول مرده را.
متوجه شد و نتوانست لحن تحقير آميزش را پنهان كند: دارى ميلرزى.
گفتم: به خاطر اونه.
هر چند فقط نيمى از آن حقيقت داشت.
صداش بزن تا كسى نيومده بره.
گفت: باشه ولى براى تو كه روزنامه نگارى مشكلى نيست.
گفتم: براى تو هم مشكلى نيست، تنها ليبرالى كه تو اين دولت دستور ميده توهستى.
شهر كه به خاطر طبيعت آرام و امنيت موروثى اش آن همه خواستنى بود هر ساله بار يك قتل توأم با رسوايى را با خود مى كشيد، اما آن سال اينطور نبود.
اخبار رسمى عناوين مبالغه آميز و جزئيات سر هم بندى شده اى را انتشار مى دادند حاكى از اين كه به يك بانكدار جوان به دلايل نامعلوم در جاده پرادوما حمله شده و او را با چاقو كشته اند، وى دشمنى نداشته است.
اطلاعيه دولت قتل را به پناهندگان نواحى مركزى كشور نسبت داده بود كه موجى از جرايم و جنايات را در مخالفت با روحيه مدنى مردم آغازكرده بودند.
در همان ساعات اول بيش از پنجاه نفر دستگير شدند.
سراسيمه به سراغ دبير بخش قضائى رفتم، يك روزنامه نگار نمونه سال هاى بيست، كلاهى با نقاب سبز رنگ و كش هائى كه به آستين هايش بسته بود.
فرض بر اين بود كه وقايع راقبل از همه ميداند.
با اين حال فقط سرنخهايى شل و ول داد كه من تا آنجا كه احتياط اجازه مى داد آنرا كامل كردم.
به اين ترتيب دو نفرى پنج صفحه نوشتيم كه به صورت هشت ستون در صفحه اول روزنامه كه به نقل قول منابع مطلع و معتبر هميشگى نسبت داده مى شد به چاپ برسد.
اما مرد نفرت آور ساعت نه، سانسورچى، اصلاً ترديد نكرد كه روايت رسمى را كه اين ماجرا را به حمله راهزنان ليبرال نسبت مى داد به مقاله تحميل كند.
من با شركت در مراسم تدفين با چهره اى در هم كشيده از اندوه، وجدان خود را آسوده كردم.
آن شب وقتى به خانه برگشتم به رُزا كاباركاس تلفن كردم تا بپرسم چه بر سر نازك اندام آمده است اما تلفن تا چهار روز جواب نداد.
روز پنجم با نگرانى به منزلش رفتم.
درها مهر و موم شده بود، اما نه توسط اداره پليس بلكه اداره بهداشت.
هيچ يك از همسايه ها از چيزى خبر نداشت. بى هيچ نشانى از نازك اندام با پشتكار و گاهى اوقات به شكلى مسخره كه مرا به نفس نفس مى انداخت به جستجوى او پرداختم. گاهى اوقات تمام روز را روى نيمكت داغ پارك، آن جا كه كودكان از مجسمه رنگ و رو رفته سيمون بوليوار بالا مى روند، به مشاهده نوجوانان دوچرخه سوار مينشستم. وقتى اميدم به آخر رسيد، به موسيقى بولرو پناه بردم.
جامى از زهر بود: هر كلامى او بود.
هميشه براى نوشتن به سكوت احتياج داشتم وگرنه ذهنم بيشتر به موسيقى معطوف مى شد تا به نوشتن. اما حالا برعكس شده بود و فقط در سايه بولرو مى توانستم بنويسم.
زندگى سرشار از او بود.
مقالاتى كه در آن دو هفته نوشتم نمونه هائى از نامه هاى عاشقانه شدند.
رئيس تحريريه، على رغم سيل پاسخ هائى كه دريافت مى شد از من خاطرات خواست تازمانى كه راهى براى تسكين آن همه خواننده عاشق پيدا نكرده ايم كمى عشق را تعديل كنم.
نا آرامى به روزمرگى زندگى من خاتمه داد.
ساعت پنج صبح بيدار ميشدم اما درتاريك روشنايى هاى اتاق ميماندم و نازك اندام رادرزندگى غير واقعى اش تصور مى كردم كه خواهرانش را بيدار ميكند، براى رفتن به مدرسه لباس مى پوشاند، صبحانه ميدهد، اگرصبحانه يى بود، وشهر را با دوچرخه مى پيمايد تا محكوميت دكمه دوزى را بگذراند.
ازخود مى پرسيدم: يك زن وقتى دكمه مى دوزد به چه فكر مى كند؟ آيا به من فكرمى كرد؟ او هم به دنبال رُزا كاباركاس مى گشت تا حالى از من بپرسد؟
يك هفته گذشت و من لباس خانه را كه شبيه لباس مكانيك ها بود روز و شب در نياوردم. حمام نمى گرفتم، ريش هايم را نمى تراشيدم و دندانهايم را مسواك نمى زدم، چون عشق خيلى دير به من آموخت كه آدم خودش را براى كسى مرتب مى كند، براى كسى لباس مى پوشدوبراى كسى عطر مى زند و من هيچ وقت كسى را نداشتم.
داميانا وقتى مرا ساعت ده صبح برهنه در ننو ديد فكر كرد مريضم.
با چشمانى حريص او را نگاه كردم و دعوتش كردم كه برهنه بر هم بغلطيم.
تحقير آميز نگاهم كرد و گفت: فكرشو كردى چه كار بكنى اگه بگم آره؟ و اين طور بود كه فهميدم رنج تا چه حد مرا تباه كرده است.
غرق در دردهاى مخصوص ايام جوانى خودم را هم ديگرنمى شناختم.
براى اين كه حواسم به تلفن باشد از خانه بيرون نمى رفتم.
بدون اين كه آن را قطع كنم مى نوشتم و با صداى هر زنگى از اين كه ممكن بود رُزا كاباركاس باشد روى آن مى پريدم.
هر از چند لحظه آنچه را داشتم انجام مى دادم كنار مى گذاشتم تا به او زنگ بزنم و اين كار براى چند روز ادامه داشت تا آن كه متوجه شدم تلفنى بس سنگدل و بى رحم است. يكى از بعدازظهرهاى بارانى وقتى به خانه برميگشتم گربه راديدم كه روى پلكان در چمباتمه زده بود.
كثيف و آسيب ديده و با مظلوميتى قابل ترحم.
دفترچه راهنما مرا متوجه بيمارى او كرد دستورالعمل هاى داده شده را براى بهبوديش به كار بردم.
وقتى داشتم چرتكى مى زدم ناگهان اين فكر به خاطرم خطور كرد كه او مى تواند مرا به خانه نازك اندام راهنمايى كند.
اورا تا مغازه رُزا كاباركاس كه هنوزمهر و موم بود و نشانى از حيات نداشت؛ در كيسه بردم.
با آن چنان تندى و سركشى دست و پامى زد كه غلتى زد و موفق به فرار شد، ازروى ديواركاهگلى باغ بالا رفت وميان درخت ها ناپديد شد.
بامشت به در كوبيدم و يك صداى نظامى بدون اينكه در را بازكند، سؤال كرد: اون جا هنوزكسى زنده است؟ من هم براى اين كه چيزى ازاوكم نياورده باشم جواب دادم: اهل صفا، دنبال صاحبخونه مى گردم.
صدا گفت: اين جا صاحب خونه نداره.
اصرار كردم: لااقل در را باز كن تا گربه ام را بگيرم.
گفت: گربه هم نيست.
سؤال كردم شما كى هستين؟ صدا گفت: هيچكس.
هميشه فكر مى كردم از عشق مردن يك تعبير شاعرانه است.
آن روز بعد از ظهر وقتى بى گربه و بى او به خانه برگشتم برايم ثابت شده بود كه مردن از عشق نه تنها ممكن است بلكه خود من پير و بى يار داشتم از عشق مى مردم. اما در عين حال فهميدم كه عكس آنهم حقيقت معتبرى بود.
لذت اين غم را در دنيا با هيچ چيز عوض نمى كردم.
بيش از پانزده سال سعى كرده بودم اشعار لئوپاردى را ترجمه كنم و فقط آن روز بعد از ظهر بود كه عمق آنها را دريافتم: واى بر من، اين عشق است، اينچنين خانمان برانداز.
ورود من به دفتر روزنامه، با همان لباسى كه در خانه آن را مى پوشيدم و با ريش هاى نتراشيده، شبهاتى در مورد سلامتى من ايجاد كرد.
دفتر بازسازى شده با اتاق هاى منفرد و شيشه اى و روشنايى مهتابى ها بيشتر به زايشگاه شبيه شده بود.
نويسنده حسن كريم پور
كيش گم كردگان
ليلا همراه با آه اين شعر را با جمله اى كه قصدش به رخ كشيدن معلوماتش بود خواند:
راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست
آن جا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست
هر گه دل به عشق دهى خوش دمى بود
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
هنگامى كه اين اشعار حافظ را دكلمه مى كرد نگاهم به او بود. كمى صورتش سرخ شده بود. سعى داشت اداى دخترهاى امروزى را در آورد و كمى بى رودرواسى باشد. اما برايش مشكل بود. در فطرت دختران ايرانى بى پروا بودن جا ندارد. اغلب طورى تربيت شده اند كه حتماً بايد آنها مورد پسند خواستگار قرار گيرند. براى شان عادت شده كم رو و خجالتى باشند، البته اگر بخواهم شرح دهم كه چرا اصولاً دختران شرقى چنين هستند. يك بحث مفصل جامعه شناسى مى طلبد. فقط به اين جمله بسنده مى كنم. كه از كودكى و نوجوانى و جوانى دخترها را از پسرهامى ترسانند و بخت دختر را به اين مى دانند كه آنها مورد توجه پسرى خوب و مسئوليت شناس واقع شوند. خودشان اجازه انتخاب ندارند. اين اجازه نداشتن جزء آداب و فرهنگ دخترها شده است. بگذريم.
ليلا هم از بقيه دخترها مستثنى نبود. از اين كه بين آن همه دختر كه تا حدودى فاطى برايش شرح داده بود او مورد پسندم قرار گرفته بود به خودش مى باليد. فقط از من خواست تا آخر عمر به او وفادار بمانم و من قول دادم برايش شوهر بدى نباشم به شر طى كه آرامش مرا فراهم كند و انتظار نداشته باشد بلافاصله و در مدت بسيار كوتاهى مناسبات گذشته را به كلى فراموش كنم. خلاصه كلى حرف زديم، نزديك به دو سه ساعت، سپس به فاطى گفتم جواب من مثبت است اگر ليلا اجازه دهد همين فردا شب به خواستگارى او رويم. فاطى از تعجب دهانش باز مانده بود، ليلا هم شگفت زده گفت:
- شما اين همه مدت صبر كرديد حالا چرا با اين همه عجله!؟
گفتم:
- به قول شما در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست، بار ديگر نگاه مان به هم تلاقى كرد، خيلى دلم مى خواست نگاهش تا اعماق وجودم را آتش مى زد، اما چنين نبود. مانند كبريت نم كشيده كه به بوته اى نم كشيده تر جرقه مى زدند. دودكى بلند مى شد كه بايد وقت صرف كرد و فوت مى كردم تا شايد شعله اى برخيزد. لااقل بوته آتش بگيرد و آبى گرم كند.
*****
مادرم و پدرم و بستگان باور نمى كردند و شكفت زده شده بودند كه چرا عجله دارم هر چه زودتر كار تمام شود. مى ترسيدم پشيمان شوم، تا تنور كمى گرم شده بود بايد نان را مى چسباندم كه خداى نكرده خمير وانرود. شب خواستگارى كليه شرايط را پذيرفتم. يكى از شروط اين بود كه زندگى مان مستقل باشد خوشبختانه از بابت خانه مستقل مشكلى نداشتيم. پدرم از خيلى زمان پيش خانه اى كه دويست و پنجاه متر زمين داشت دو اتاق خوابه در محله نوساز فرح آباد ژاله خريده بود كه خالى مانده بود. دو سه روز بعد ليلا و مادرش به اتفاق مادرم و فاطى و مژگان سرى به خانه زدند. براى ليلا از آن بهتر نمى شد. عجله من همه را، حتى خود ليلا را به شك انداخته بود. بالاخره قبل از اين كه جشن گرفته شود در يكى از دفتر خانه ها رسماً من و ليلا به عقد يكديگر در آمديم و يك ماه بعد قرار جشن تعيين شد. جهيزيه ليلا را هم با سلام و صلوات چيده و همه چيز مهيا بود كه عروس و داماد زندگى مشترك خودشان را شروع كنند.
فصل دوم
روزى كه با چند جعبه شيرينى وارد اداره شدم اولين كسى كه در آسانسور به يكديگر برخورديم يكى از خانم هاى همكارم بود. او اوايل كه مشغول كار شده بود نزديك پنج شش سال قبل بدش نمى آمد دل مرا به دست آورد. به بهانه هاى گوناگون به اتاقم مى آمد. خيلى زود پى برد كه آدم بى ثباتى هستم. يك سال بعد شوهر كرد. از اين و آن شنيده بودم كه گفته بود خدا را شكر است كه همسر من نشده. شوهرش را خيلى دوست داشت و داراى پسرى دو سه ساله بود. با مشاهده جعبه هاى شيرينى يكه خورد و در ميان ناباورى گفت:
- نكنه خبريه آقاى شريفى؟
گفتم: آره. از خبر گذشته. مانند بچه ها چگونه بگويم مثل آدم هاى نديدبديد دستى كه حلقه در انگشت داشتم بالا و پائين كردم، پى برد كه بالاخره نامزد كرده ام. به او گفتم: بالاخره نامزد كرده ام. به او گفتم: بالاخره دل به دريا زدم. بخت برگشته اى با من بخت برگشته ازدواج كرد.
همكارم خانم ايزدى به جمله من مى انديشيد. معمولاً بايد خوشحال بودم و كلمه بخت برگشته در آن لحظات جمله بى معنى و بى مسمايى بود. خلاصه مانند برق خبر به همكاران رسيد از رئيس و معاون گرفته تا بقيه كارشناسان و كارمندان زن و مرد در اتاقم جمع شدند، تبريك گفتند، يكى با ناباورى در حالى كه از داخل جعبه، شيرينى بر مى داشت گفت:
- يعنى باور كنم حميد. يعنى تو هم اومدى قاطى مرغا!؟
ديگرى صوررتش را كج و معوج مى كرد و مى گفت: باورم نمى شود، كجا، چه گونه، با چه كسى!
حق با آنها بود كه باور نداشتند. از زمانى كه مشغول كار شده بودم هميشه امروز و فردا كرده بودم با چند دختر رسماً نامزد شده بوديم. اكثراً اميدشان از من قطع شده بود كه هرگز ازدواج نمى كنم. اغلب دل شان مى خواست هرچه زودتر كسى را كه توانسته مرا رام كند از نزديك ببينند، به خانم ها... . جواب همگى اين جمله بود. بالاخره قسمت چنين بود و به زودى در جشن عروسيم را برگزار مى كنم تا مطمئن شويد.
استاد از بقيه همكاران خوشحال تر بود بالاخره من و او تنها شديم، چيزى از او پنهان نداشتم، قبلاً او را در جريان گذاشته بودم. به نظر مى رسيد كم كم اعتماد او هم از من سلب شده بود، مى گفت باور نمى كردم به اين زودى...
ميان حرفش پريدم و با حالتى مغبون گفتم:
- زود است استاد! سى دو سال از سنم گذشته از هجده سالگى به اين سوى در جستجوى همسر بودم چهارده سال خودش يك عمر است. بايد الان چند فرزند قد و نيم قد داشته باشم. چرا مى گوئيد به اين زودى.
منظور استاد و بقيه همكاران اين بود كه اين دختر آخرى را زياد معطل نكردم و برايشان عجيب بود كه دست آخر دست رد به سينه اش نزدم و شگفت آورتر اين كه در مدتى كمتر از يك هفته او را عقد كرده ام.
به هر روى همكاران مخصوصاً خانم ها براى شركت در جشن عروسى كه نزديك يك ماه بعد برگزار مى شد روزشمارى مى كردند. كنجكاو بودند كه هر چه زودتر ليلا را ببينند. ناگفته نماند از حالت خانم هاى همكار حتى تنى چند دوستان پى بردم كه در دل شان مى گفتند بيچاره دختر مردم كه گول ظاهر مرا خورده است، شايد درست مى گفتند، آدم عجيب و غريبى بودم. راستش يكى دو بار هم نزد روانشناس رفته بودم، هر چه بود ريشه آن همه بى ثباتى را در نوجوانى من جستجو مى كردند بد نيست بيشتر خصوصيتم را شرح دهم:
(گاه مى شد مانند ماهى آكواريم چند ساعت در راهرو اداره از اين سو به آن سو مى رفتم، فراموش مى كردم وقت ناهار است. بعضى اوقات كه در جشن عروسى يا مجلس عزايى دعوت داشتيم تاريخ روز و ساعت را گم مى كردم. بارها سرويس را اشتباهى سوار مى شدم. اگر بگويم چندين بار چهارشنبه را به گمان اين كه پنج شنبه است و اداره تعطيل تا نزديك ظهر از خواب بيدار نمى شدم و چه بسا فراموش مى كردم ناهار خورده ام يا نخورده ام. شايد باورش مشكل باشد، ظاهر آراسته و تيپ برازنده و قد بلند و سواد و معلوماتم عيب هاى مرا پوشانده بودند. از حرف و سخن و بحث درباره مسائل گوناگون هرگز كم نمى آوردم. آدم كم رويى نبودم. بعضى اوقات هم مانند بچه ها مى شدم و صداى همكاران را در مى آوردم.
مثلاً فرموش مى كردم فلان روز بايد با رئيس اداره ملاقات دارم و يا قرار است جمعه به خانه يكى از همكاران برويم و...
فراموش كردم بگويم تا ياد دارم پدرم بدون اتومبيل نبود. برادرم هم بعد از ازدواج اتومبيلى مستقل، براى خودش داشت كه به هيچ كس اجازه
نمى داد با اتومبيلش رانندگى كند. بر خلاف من آدم منظمى بود، زمين تا آسمان با هم تفاوت داشتيم از اتومبيل پيكان پدرم بيشتر اوقات من استفاده مى كردم. گمانم اتومبيل را براى من خريده بود. البته روزهاى تعطيل كه به ميگون مى رفت بدون اتومبيل بودم.
سال ۱۳۵۳ قبل از اين كه ليلا را عقد كنم از جمعه نخستين مشترى ها بودم كه پيكان جوانان خريدم. با اين كه كارخانه اتومبيل پيكان را قسطى هم
مى فروخت چون پول داشتم نقد يك پيكان آلبولويى رنگ خريدم سى هزار تومان. يادم هست پيكان را كه به خانه آوردم پدرم گوسفند قربانى كرد تا نظر تنگان چشم زخم به من و اتومبيلم نزنند. به هر صورت از هيجده نوزده سالگى ماشين داشتم، چه روزها كه فراموش مى كردم اتومبيلم را در كدام سمت خيابان و يا كدام يك از كوچه هاى فرعى پارك كرده ام. بارها مى شد نزديك به يك ساعت دنبال اتومبيلم مى گشتم براى همكاران شناخته شده بودم كه آدمى گيج و فراموشكارم، چند نفرى هم به اين گمان بودند كه قبلاً عاشق بودم چون به وصال معشوق نرسيده ام ديوانه شده ام. عده اى هم بر اين تصور بودند كه هنوز عاشقم.
گه گاه گذشته مانند پرده سينما از جلوى چشمانم مى گذشتند. راستش بيشتر با خاطرات نوجوانى و جوانى زندگى مى كردم. به ياد مى آوردم پسرى باهوش و سرشار از شور و شوق بودم.
همانگونه كه قبلاً گفتم ده يازده سال داشتم كه پدرم باغ ميگون را با زمينى كه در مجيديه داشت معامله كرد. باغى با درخت هاى كهن و گل بوته هاى رنگارنگ. يكى از دوستان پدرم كه معمار بود ساختمان قديمى آن باغ را به كلى خراب و در مدتى كمتر از يك سال ساختمانى بنا كرد كه اغلب به معمار دست مريزاد گفتند، ساختمانى با چهار اتاق خواب و هال و پذيرايى بزرگ و سقف شيروانى آجرى رنگ كه از فاصله دور به چشم مى آمد كه آن ويلا متعلق به يكى از رجل مملكت است.
از همان كودكى كه هنوز به مدرسه نرفته بودم به دوچرخه علاقه داشتم، چون پدرم از درس و مدرسه من راضى بود، دوچرخه برايم خريد بود. يكى بين راه مدرسه و خانه استفاده مى كردم. ديگر دوچرخه ام كه كمى شيك تر بود و خيلى دوستش داشتم در باغ ميگون بود، هر زمان روزهاى تعطيل كه هوا خوش بود به ميگون مى رفتيم، آن منطقه را با دوچرخه زير پا مى گذاشتم.
تير ماه سال ۱۳۳۵ گرماى بى سابقه اى اغلب تهرانى هائى ها را كه از وضع مالى خوبى برخوردار بودند به اقصى نقاط ييلاقى فرار داده بود.
پدرم مى گفت: تا آن جا كه به خاطر دارد تهران آن چنان گرمايى را به خود نديده بود. پا كه روى آسفالت مى گذاشتيم اثر كفش باقى مى ماند. در آن زمان من چهارده سال داشتم، برادرم مسعود براى خودش در هيجده نوزده سالگى مردى شده بود و گه گاه براى ما بزرگترى هم مى كرد و در غياب پدرم به جاى او تصميم مى گرفت. پدر و مادرم طورى ما را تربيت كرده بودند كه اطاعت از بزرگ ترها را رعايت كنيم. همان گونه كه من از امر و نهى برادرم سرپيچى نمى كردم. مژگان خواهرم كه در آن موقع ده دوازده سال داشت و فاطى كه تازه وارده سومين سال شده بود از من حرف شنوى داشتند و همگى ما اطاعت امر پدر و مادرمان را واجب مى دانستيم.
پدرم اهل سياست نبود اما گاهى بازارى ها به هوادارى علماى مذهبى به اعتراض بعضى مسائل كه شئونات اسلام در مجلس و قانون گذارى رعايت نمى شد بازار را تعطيل مى كردند. به طور كلى كارى به شر و خير كسى نداشت و به تبعيت از قديمى ترها كه سرى در سياست داشتند مى گفت همه اين ها، كار انگليسى هاست و از سياستمداران دولت انگليستان بيزار و بسيار بدبين بود.