|
مهدى قاسمى
پيامى براى «دائى جان ناپلئون هاى» خودمان
تهى ماندن جهان از تعقل و دور بينى
اميد بستن به «قدرت شفابخش» جهانمداران كه آشكارا شاهديم چگونه روز تاروز در تالاب نادانى ها و ندانم كارى هاى خود غرق شده اند و مى شوند، هيچ نيست مگر دلبستن به سراب.
|
|
مهدى قاسمى
|
به گمان من اين واقعيت را نبايد و نمى توان پنهان كرد كه متأسفانه حوادث اين روزگار، خاصه آنجا كه به سرگذشت و زندگى ما گره خورده اند، سيماى خوش آيند و شادى آورى ندارند- نمى گويم «اميد» را هم خشكانده، يا بى رنگ كرده اند، چرائى آن را در سطور بعد مى خوانيد كه البته از «شرط و قيد» نيز خالى نيست.
خصلت ناخوش و غم انگيز اين رويدادها در سه تصوير ظاهراً مستقل ولى واقعاً تنيده بهم، به روشنى قابل درك و رويت است.
۱-دوام استبداد بى رحم مذهبى در ايران و حضور عامل هائى كه به آن امكان داده اند، تا خود را على رغم محروميت از پايگاه ها و حمايت هاى مردمى، از هر ضربت و گزندِ كارى و سرنوشت سازى مصون نگاهدارد.
۲-ناآمادگى و بى رمقى آن نيروئى كه دفع شرّ اين آفت و بالطبع مقابله با آن، اصالتاً در رسالت اوست ولى ابتلا به عوارضى كه از جمله مؤثرترين آنها، محروميت از نعمت «خودباورى» است، بر روى هم سبب شده اند كه چنان رسالت عافيت آورى، فرصت پويش و زايش پيدا نكند.
۳-تُهى ماندن جهان از تعقل و دوربينى، و هيچ تعجب نكنيد اگر گفته شود، حتى در عرصه ى زندگى «قدرت ها» و خصوصاً آنجا كه پاى «اِعمال قدرت» در ميان است.
اجازه بدهيد، از شِرح انتزاعى اين سه تصوير، بپرهيزم و آنها را در همين حالتِ تنيدگى و جوش خوردگى بهم، به بحث و بررسى بياورم.
بى گفتگو، مبحث محورى ما، همان دوام استبداد موجود و چرائى آن است كه قريباً به سى سالگى خواهد رسيد. در ساده ترين و در عين حال قاطع ترين پاسخ براى اين «چرا؟» به اين حكم مى رسم كه: اين رژيم مانده است زيرا «جانشين» ندارد و ناگفته پيدا است كه اين برداشت هرگز به آن معنا نيست كه رژيم از وجود هرگونه «مخالف و مخالفتى» مصون است و از باب رضا و نارضائى مردم، دغدغه اى ندارد. شناخت دردهاى طاقت سوزى كه از زمينه هاى مادى و معاشى گرفته تا قلمروهاى عاطفى و به طور كلى روانى، بر حيات و هستى توده هاى مردم چيره شده اند. آگاهى به درجات و نرخ سنگين فقر، بيكارى، بى خانمانى، اعتياد، فحشاء، ارتشاء، ناهنجارى هاى روحى، انهدام خانواده ها، بى رنگ شدن ارزش هاى اخلاقى، دزدى و قتل... و اين همه در زير سايه ى شوم يك اختناق بهيمى و بى گذشت، مسلماً فهم گُستَره و ژرفاى نارضائى هاى جامعه را براى حتى هر ذهن متعارف و معمولى آسان مى كنند و طبعاً تلاش هاى رژيم را با به راه انداختن «نمايش هاى خيابانى» و معركه هاى «زنده باد و مرده باد» براى كسب «مشروعيت مردمى» نه فقط باطل مى كند كه به مسخرگى مى كشد: خصوصاً كه اين شيوه هاى رسوا به دليل كثرت استعمالشان در همه كشورهاى مبتلا به اختناق و استبداد، فراتر از بى آبروئى، نفرت آور شده اند.
پس اين دعوى را كه «رژيم دوام آورده است عمدتاً به اين دليل كه جانشين ندارد» بايد به اين معنا گرفت كه رژيم بِرَغمِ انبوه مخالفان درونى خود كه به يقين اكثريتِ غالب مردم را تشكيل مى دهند، ماندگارى خود را مديون اين واقعيت انكارناپذير است كه مخالفتِ مخالفانش از قوه به فعل نرسيده است. به همين منوال به تصور من اطلاق كلمه ى «اپوزيسيون» به مخالفان رژيم و نظام دينى حاكم بر ايران، نشانه ى يك سهو و لغزش فاحش فكرى است. زيرا «اپوزيسيون» در ادبيات سياسى به گروه يا مجموعه گروه هائى اطلاق مى شود كه در مقابله با حكومت وقت و در جهت دستيابى به هدفِ ويژه ى خود، پيگيرانه در تكاپويند. به بيان ديگر تفاوت هوّيتى ميان «اپوزيسيون» و «مخالفِ محض» را با مقياس عمل مى توان تشخيص داد. اپوزيسيون: جوشان است، حركت دارد، پنجه در پنجه مى شود و اظهار حق مى كند و در طلب حق هزينه مى گذارد و اين فرق ماهوى دارد با آنها كه هر چند «مخالفند» ولى به هر دليل قابل تصورى تن به خاموشى سپرده اند. با اين تعبير مى توان مقوله ى «بى جانشينى» رژيم را به مفهوم «نداشتن اپوزيسيون» نيز پذيرفت و قاعدتاً در همين جا است كه اين پرسش براى ذهن هر جوينده ى واقعيت زمينه پيدا مى كند كه از چه رو اين نظام كه در خط ستمگرى توقفى نداشته و طبعاً ملتى را در اكثريتِ غالبش، با خشم و بُغض در برابر خود نهاده و بنابر جوهره ى كهنه و پس گرايش، به همه ى الزامات دنياى امروز پشت كرده، موفق شده است، راه را بر ظهور يك «جانشين» پويا و يا همان «اپوزيسيون» فعال و اثرگذار، سَدّ كند؟
با كدام پشتوانه ى نيرومندى توانسته است، خيزش مردمى را كه در قياس با همه ى همسايگان دور و نزديكشان، از غناى آگاهى به شرائط زندگى در دنياى امروز برخوردارند و بيشترين سابقه را در مسير تقلا براى دستيابى به «دمكراسى»، پشت سر دارند... نزديك به سى سال مَهار كند؟
پاسخ به اين پرسش اندكى سنگين است، سنگين تنها به اين دليل كه هم «علت ها» متنوعند و هم كمابيش، پيچيده و نيازمند ژرف نگرى و اصالت در پژوهش (يعنى پرهيز از يكسويه انديشى و جزميت و حُبّ و بغض) و پيش از اينها نياز دارد به آگاهيِ هر چه كامل تر و هر چه دقيق تر از دورانى كه پيدايش و فروزش نهضت ملى مشروطه را در برگرفته است و سرانجام شناختِ تمامى آن عواملى كه راه بلوغ را بر روى اين نهضت بستند و اجمالاً از شكل گيرى و كمال پذيرى فضائى كه رشد فكرى جامعه را تضمين كند، مانع شدند. بديهى است، روى كردن به همه ى اين عامل ها، از حوصله ى يك مقال و چه بسا، ده ها ديگر بيرون است. ولى تصادفاً، پاره اى از رويدادهايِ پُر بازتابِ جارى و در اساس به دليل پيوندشان با مسائل ايران، ذهن مرا به وسوسه ى تحليلى در يك عارضه ى روانى شايد بهتر است گفته شود «روانى- اجتماعى» انداخت كه متأسفانه گريبان روحيه ى بخش بزرگى از جامعه ى ما را به سختى گرفته و آن را غرق در انتظارات عبث و گاه آلوده به نوعى بيمارى «پارو نايا» عملاً از رمق انداخته است. اين يادآورى را لازم مى دانم كه اين عارضه هر چند در كشور ما سابقه اى بالنسبه طولانى و رواجى گسترده دارد- ولى تا سال هاى چندى نام و شهرتى كه لااقل انگيزه ى بحث و نقدى بشود، نداشت تا آن كه به همت نويسنده ى تواناى معاصر (ايرج پزشكزاد) با خَلق رُمان جاندار و خواندنيِ «دائى جان ناپلئون» عنوان گويائى براى آن عارضه پيدا شد كه حتى نيازى هم براى شرح و بسط باقى نگذاشت، زيرا كه امروز مثلاً اگر از زبانى شنيده شود: فلان به افكار «دائى جان ناپلئونى» مبتلا است. شنونده ى فارسى زبان بى زحمت و بى درنگ، دقيقاً همان معنائى را در ذهن خود تداعى مى كند كه فرنگى ها با خواندن يا شنيدن اصطلاح (CONSPIRACY THEORY) يا «تئورى توطئه».
به هر روى من بر اين باورم كه يكى از آن بازدارنده ها كه همچنان طيف نسبتاً وسيعى از جامعه ما را از دست زدن به يك تلاش سياسى و عقيدتى و آرمانى بازداشته است، غلبه ى همين افكار است كه غالباً در دو وجه تظاهر مى كنند: يكى در وَجهِ منفى و بدين صورت كه فرد به خود مى قبولاند كه اراده ى او در برابر «قدرت هاى جهانمدار» عليل و حتى مرده است و ديگر در وَجهِ «انتظار» و بدين حال كه فرد هر چند ظاهراً خود را «بُريده از اميد» نمى نمايد ولى «اميد» او در واقع برآمده از انتظار به آن است كه دست خير و شفابخشى از آستين «جهانمداران» بيرون بيايد و گره گشائى كند.
ما در خارج، با افراد فراوانى از اين قبيل كه حتى در غايتِ «حسن نيت» در چنين اميد و انتظارى غرق مانده اند، آشنائيم، به ويژه در آن زمان كه حمله ى نظامى آمريكا به حكومت طالبانِ افغانستان و آنگاه به رژيم صدام سرگرفت، همراه با آن شايعه ى معروف (و خوشبختانه مدفون) كه «دل خوش بايد داشت زيرا پس از عراق نوبت ايران خواهد رسيد»- شاهد بوديم كه چطور آن رسوبِ اغلب ناپيداى «انديشه ى دائى جان ناپلئونى» طراوتى به خود گرفت.
من خود كه همواره با وقوع يك حمله ى نظامى به ايران به شدت مخالف بوده و دائماً بر عواقب تلخ آن تأكيد داشته ام. بارها، گاه به صراحت و گاه به ابهام مخاطب اين اندرز واقع شده ام كه «مخالفت با جنگ و حمله ى نظامى به رژيم ملايان، در تراز مخالفت با تنها تكيه گاه اميدى است كه به سود آزادى ايران باقى مانده است.»
به خاطر دارم كه يكى از ناصحان، در يك گفتگوى خسته كننده ى تلفنى كه بيش از يك ساعت ادامه داشت، ظاهراً با «شگردهاى روانشناسى!» و اظهار توافق با اصرار من در مخالفت با جنگ و حمله ى نظامى به ايران، به حساب خود خرده خرده زمينه را «آماده» كرد تا مرا در برابر اين پرسش ها قرار دهد كه «معهذا فكر نمى كنيد كه لازم است باز هم بر اين زمينه بيشتر انديشيد؟- آيا اين فرض قابل قبول است كه ما آن توانائى را داريم تا بدون كمك از خارج اين رژيم را به زير بكشيم؟» و گمان مى كنم تنها وقتى احساس كرد كه سخت مرا خسته كرده است، سخنش را با اين توصيه خاتمه داد كه «من از شما خواهش مى كنم، در اين زمينه ها باز هم فكر كنيد» و من هم كه مُصّرانه به رسيدن پايان مذاكرات چشم داشتم، كلام او را قاپيدم و گفتم: «مسلماً، مسلماً، شما اطمينان داشته باشيد كه از رهنمودهاى شما غفلت نخواهم كرد.»
بى گمان نفوذ چنين شيوه تفكرى (كه به عقيده ى من تيره اى از بيمارى هاى روانى- اجتماعى است)، برآمده از علت هاى بى شمارى است البته برخى كليدى و پاره اى جنبى و حاشيه اى.
گفتن ندارد كه در زنجيره ى اين علت ها: دوام سلطه ى خارجى و زبونى زمامدارانى كه براى پاسدارى از موقع خود، بر سيادت پنهان و آشكار بيگانه گردن مى نهادند، از جمله نمونه هاى كليدى بوده اند كه بى شك خصلت كليدى عوامل جوراجور ديگر را كه برخى حاصل نارسائى هاى مادى و توليدى و فرهنگى جامعه ى ما بوده اند. نفى نمى كنند ولى پيشتر هم اشاره كردم از آنجا كه بررسى يكايك اين علل و عوامل با فرصت محدود اين مقال نمى خواند، من هر چند به حالت انتزاع خصوصاً با توجه به حوادث روز، بحث خود را به شرح عارضه اى كه به هر روى خود شكلى از خصلت بيمارگونه ى «از خود بيگانگى» است محدود كرده ام:
در آغاز به تلخى و سيماى ناخوش حوادث اين روزگار اشاره اى داشتم اينك به نكته اى مى پردازم و اين كه شايد به مصداقِ سخنِ پر مايه ى مولوى كه گفت:
پس بَدِ مطلق نباشد در جهان
بد به نسبت باشد، اين را هم بدان
در تو در توى اين رويدادها، بتوان از كور سوى بيدارى بخشى سراغ گرفت كه اگر هم مايه ى اميدى به اميد باختگان و خصوصاً چشم براهان كَرَمِ «غير» نمى دهد دست كم اين واقعيت را برملا مى كند كه اميد بستن به «قدرت» جهانمدارانى كه آشكارا شاهديم چگونه روز تا روز در تالاب نادانى ها و ندانم كارى هاى خود غرق شده اند و مى شوند، هيچ نيست مگر دلبستن به سراب.
براى فهم اين واقعيت، تصور مى كنم حاجتى نباشد كه نگاه را به گذشته هاى حتى نه چندان دور، امتداد دهيم. كافى است تأمل را به مرورى در زنجيره ى رويدادهاى چند سال گذشته يعنى در ظرفِ زمانى «حمله ى نظامى آمريكا به عراق تا عصر حاضر» محدود كنيم كه در خط مستقيم به فهمِ اين نظر منتهى خواهد شد: آنچه از ناهنجارى ها، تنش ها، بحران ها و نابسامانى هائى كه سراسر دنيا را در گرفته اند، به سهم بسيار گسترده و سنگينى، حاصل ناتوانى و تُنك مايه اى و بى خبرى و ضعف اراده و دراكه ى عناصرى است كه كرسى هاى «قدرت و ابرقدرتى» جهان را زير پا دارند. قرار شد به دور دست هاى زمانى نرويم، از همين رويدادهاى دَمِ دست و جارى گواه بگيريم.
كار عراق كه گويا (در برنامه ى بزرگان) بود، با رفتن صدام به مظهرى از دموكراسى در منطقه ى خاورميانه تبديل شود، به كجا كشيده است؟
گفتند صدام را بايد زمين زد زيرا به زرّادخانه اى دست دارد كه مملو از سلاح هاى هسته اى و كشتار جمعى است و اگر مهلتى به او داده شود، اين توان را دارد كه در كمتر از ۴۸ ساعت خاك آمريكا را به مزرع «قارچ هاى اتمى» مبدل كند.
ارتش پوشالى صدام در كمتر از ۲۰ روز درهم شكست. آقاى بوش، با چهره اى پوشيده از نشانه هاى غرور و افتخار، بر عرشه يك ناو جنگى به مردم آمريكا بشارت داد، «مأموريت ما پايان گرفت». عراق تصرف شد. «بزرگان جهانمدار» كه از يك بند باز و شارلاتان حرفه اى شنيده بودند: «اگر آمريكا بر دفع صدام حسين قيام كند و با يك حمله ى نظامى كار او را بسازد، مردم عراق گروها گروه با حلقه ها و تاج هاى گل به اقبال ارتش نجاتبخش خود خواهند آمد».... هر چه نشستند، نشانى از «پيشوازى هاى گل به دست» نيافتند و در همان حال هر اندازه خاك عراق و حتى اتاق خواب صدام را زير و رو كردند اثرى از آن زرادخانه ى لَمالَم از سلاح هاى هسته اى و كشتار جمعى نديدند. ناگفته نماند كه از پسِ فاجعه ى ۱۱ سپتامبر و در حال و هواى خشم و اندوه فزاينده ى مردم آمريكا حكومت موفق شد، خلق فضائى را زمينه بسازد كه در آن زبان هاى نقد و اعتراض بسته و در عوض اختيار و عملِ بى مانع و بى مرز او گشوده بماند (فضائى كه به قول برخى از آزادگان، دوران «مك كارتى» را تداعى مى كرد) ولى با شكست بهانه ى نخست، يعنى از ميان بردن «زرّادخانه ى خطرناك صدام» خرده خرده لكنت هاى برآمده از وحشت سست شد. ناچار «بهانه» را چرخاندند: گفتند در دفع رژيم بربرى صدام، جز نجات مردم عراق و برپائى يك نظام دمكراتيكِ نمونه و «سرمشق» در منطقه همراه با قصد بازگشائى راه براى استقرار دمكراسى در سراسر خاورميانه و اجراى «طرح بزرگى» كه براى اين سامان، از پيش ريخته شده، هدفى در ميان نبوده است. ولى از همان فرداى دفع شر صدام، نشانه هاى يك طوفان آشكار شد. عقده هاى خصومتِ كهنسالِ مذهبى و بومى سر به ظهور نهاد، كشتارها، بمب گذارى ها، ترورها، فروپاشى ابتدائى ترين امكانات معاشى از برق و آب تا دارو و پزشك و پرستار در بيمارستان ها، سرگرفت. گروه گروه سربازان آمريكائى و نيز مردم بى سلاح و بى پناه بومى، روزتاروز با شمارى تصاعدى. به خاك و خون غلتيدند. با دستپاچگى انتخاباتى و مجلسى و دولتى را سرهم بندى كردند كه به يك بَزَك كاى مى نمود ولى از پشت بَزَك ها هم چهره ى زشت نقارها و دشمنى ها پوشاندنى نبود.
آقاى «چينى» معاون رئيس جمهورى و نيز وزير دفاع وقت آقاى «مانسفلد» گفته بودند كه ما هرگز اجاره نخواهيم داد، در عراق جمهورى اسلامى تازه اى برپا شود و نيز بر اين دعوى بارها تأكيد كرده بودند كه «نظام دموكراتيك عراق چنان خواهد بود كه به صورت يك الگوى پر جذبه ساير كشورهاى منطقه را براى انتقال به دمكراسى آمادگى خواهد بخشيد.»
ولى در عمل قريب به اتفاق مراجع «گويا» مقننه و اجرائيه و قضائيه زير سلطه ى شيعى ها قرار گرفت و اساساً تمامى زمينه هاى تجزيه در اين كشورِ هميشه تيره بخت ظاهر شد. جنوب يكسره به دست گروه هائى از شيعه افتاد كه زمانى از زير تيغ صدام گريخته و در ايران در مكتب «انقلابى» واليان فقيه براى روز «مبادا» آماده شده بودند.
در مناطق شمالى، كردها، عملاً در زير پوشش خودمختارى، حكومت مستقلى را با تمامى مظاهر استقلال بنيان ريختند.
در منطقه ميانى نيز جنگ هاى سنّى و شيعى، به بخشى از زندگانى روزانه ى مردمِ بينوا و بى گناه مبدّل شد كه قريب صد هزارشان كشته شدند و بيش از دو ميليون جلاى وطن كردند و در همين شمار در درونِ كشور به ناگزير و از وحشت مرگ، خانه و زندگى و شهر خود را پشت سر گذاشتند و اينجا و آنجا به بيغوله اى پناه بردند.
اما قصد من، شرح حوادث اين سال ها نيست كه نه در اين فرصت امكانى براى آن هست و نه اصولاً ضرورتى. ولى اشاره به اين واقعيت هر چند در قالبِ بيشترين اختصار لازم است كه حاصل سياست هاى ناپخته و بى مايه و منحصراً سلطه جويانه، به ويژه در اين سال ها، تنها دامنِ مردم ستم بار عراق را نگرفته، بلكه به نحو فزاينده اى به گسترش نيروهاى حامل خشونت و واپس گرائى ميدان داده و در آن حدّ از فراخى كه حتى بسى از سرزمين هاى غرب را نيز در برگرفته است.
نگاه كنيم به آنچه در پاكستان مى گذرد- نگاه كنيم به طوفانى كه در افغانستان برپا است- نگاه كنيم به مصيبتى كه عراق را در گرفته است- نگاه كنيم به موقع رژيم «ولائى» ايران كه در همه ى اين نابسامانى ها از سهامداران است- نگاه كنيم به مواضع بيش از پيش استوار شده ى گروه هاى افراطى چون حزب الله و جهاد اسلامى و حماس و قديمى ترين آنها «اخوان المسلمين مصر»- نگاه كنيم به توسعه ى روزافزون شبكه ترور القاعده- و سرانجام نگاه كنيم به خطرى كه تا قلب لندن و پاريس و مادريد و ساير كشورهاى خرد و بزرگ اروپا رخنه كرده است... اين همه، گوياى چه واقعيتى است؟
وقتى ذهن من با چنين پرسشى روبرو مى شود، ناخواسته داورى آن نويسنده ى باريك بين فرانسوى نيز كه قريب چهل سال پيش با اثر غوغا انگيز خود «عصر حكام بيمايه» بزرگانِ زمانه اش را به زير صلابه ى نقد گرفته بود، در حافظه ام زنده مى شود، ولى همراه با اين پرسش ثانوى كه اگر او زنده مى ماند و با حال و قال «بزرگان جهانمدار» اين روزگار آشنا مى شد، براى اثر تازه ى خود چه نامى برمى گزيد تا قضاوت او را به درستى نمايندگى كند؟
از داستان عراق بيرون بيائيم به ماجراى جديدترى بپردازيم كه روزها است به رزقى براى گردش و چرخش قلم ها و زبان هائى شده است، بى آن كه كسى بتواند در فراسوى بهره بردارى هاى تبليغى از آن، حلاّلى براى مشكلى از مشكلات جهان بسازد و اين سهل است چرا كه خود معضل تازه اى شده و بر معضلات موجود نشسته است.
منظورم گزارش تازه ى ۱۶نهاد اطلاعاتى و امنيتى ايالات متحده حاوى برآورد عمليات هسته اى جمهورى اسلامى است كه به قول يك تحليلگر آمريكائى، بيش از آن كه، دستمايه اطلاع و تصميمى شود، «انسان را به حيرت مى اندازد كه در اين قيل و قال سياست، به كه و به چه مى توان اعتماد كرد؟»
يك ماه پيش، رئيس جمهورى آمريكا، در پى بارها هشدار درباره خطر دستيابى جمهورى اسلامى به سلاح هسته اى، سخن تازه اى پيش آورد به اين مضمون كه «جمهورى اسلامى به شدت در راه تهيه سلاح هسته است و اگر به اين سلاح دست يابد، دنيا با جنگ سوم مواجه خواهد بود.»
۲۵ روز پيش، «ديك چينى» معاون رئيس جمهورى كه غالباً از او به عنوان سر سلسله ى «عقاب ها» و «نيوكن ها» و هوادار سرسخت لشكركشى به ايران ياد مى كنند، گفته بود «ما مطلقاً اجازه نخواهيم داد جمهورى اسلامى كه به شدت دست به كار سلاح هسته اى است، به اين سلاح مسلح شود». شنيدنى تر اين كه همين ۱۶ نهاد اطلاعاتى و امنيتى آمريكا، در سال ۲۰۰۵ به كنگره كاخ سفيد يادآورى كرده بودند كه بنابر دلايل استوار «تهران در كار ساخت سلاح هاى هسته اى پيش مى رود»- اما درست در اين هياهوى بحث و جَدَلى كه درباره ى خطر فزاينده جمهورى اسلامى نه تنها براى صلح منطقه كه امنيت جهانى لحظه به لحظه اوج مى گرفت و نيز درست در آستانه طرح تحريم هاى اقتصادى و سياسى تازه بر ضد «تهران» و ادامه ى گفتگو با چينى ها و روس ها به منظورِ راضى كردن آنها به شركت در تحريم ها، به ناگهان انتشار گزارش اطلاعاتى مزبور چون زمين لرزه اى، عرصه ى سياست هاى مرتبط با ماجرا را مى لرزاند. شاه بيت گزارش اين است:
«جمهورى اسلامى از سال ۲۰۰۳ (از چهار سال پيش) از ادامه پرداختن به توليد سلاح هسته اى خوددارى كرده است...»
گمان مى كنم خوانندگان اين مقال از بازتاب هائى كه له و عليه اين گزارش در آمريكا و ساير كشورهاى جهان سر كشيده و نيز از انعكاس به شادى آميخته ى رژيم تهران بر اين زمينه آگاهند ولى بحث من و در واقع حرف آخر من در اين راسته حكايتى جدا از نفس اين حادثه و پيامدهاى جوراجور آن است. به كوتاهى بگويم قصد من رساندن يك پيام به همه ى آنهائى است كه هستى خود را، تحت تأثير يك جذبه ى موهوم و اِلقائى، در برابر اراده ديگران حقير يافته اند.
به قول ادباى قديم در قالب يك «استفهام انكارى» پرسشى كه پاسخ نفى را در خود دارد، مى خواهم از اين گروه جادو شده سئوال كنم: با مشاهده ى انبوه اين نشانه ها و شاهدهاى زنده كه هر يك معيار دقيق و حقيقت يابى براى تشخيص «چنته ى كياست و درايت» مدعيان «هدايت جهان» به دست مى دهد، آيا باز هم اين جفا را بر درّاكه و عقلانيت خود روا مى داريد كه ناخوانده و ناشناخته رهايشان كنيد و به امامت «امام زاده هائى» بگرويد كه استخوان امامتشان سخت پوسيده است؟
|