|
|
|
|
|
دوست بسيار عزيز پرويز اصفهانى
از راست به چپ (نشسته): نوشين فرزام، ژاله اصفهانى، فاطمه خرسندى، بزرگ علوى، ايرج اشراقى، پرويز اوصياء، منوچهر محجوبى.
ايستاده: منوچهر ثابتيان، اسماعيل خوئى، محمود كيانوش، هادى خرسندى، ماشاءالله آجودانى
|
|
|
|
|
|
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۵۲
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-خبر عزيمت آيت الله خمينى از عراق به سوى كويت، شريف امامى نخست وزير را بسيار نگران كرده بود و مرتب با سفراى انگليس و آمريكا تماس مى گرفت و مى كوشيد كه دولت هاى متبوع آنان دولت كويت را از پذيرش آيت الله باز دارند.
-سفير انگليس به شريف امامى گفته بود من چنين توصيه اى را به دولتم نمى كنم فقط جريان گفتگوى فيمابين را به لندن اطلاع مى دهم.
-سرآنتونى پارسونز به نخست وزير خاطرنشان كرده بود كه وقتى ايران سفير كاملاً خوبى (PERFECTLY GOOD AMBASSADOR) در كويت دارد بهتر است مستقيماً با دولت كويت تماس بگيريد. چرا پاى ما را به ميان مى كشيد؟
-وقتى اطلاع يافتم كه آيت الله عازم كويت است مراتب را به تهران اطلاع دادم و كسب تكليف كردم و وزارت خارجه به اين تلگراف و دو تلگراف بعدى من پاسخى نداد!
-وقتى به شيخ ناصر سفير كويت در ايران كه آن موقع در كويت بود و به ديدن من آمده بود گفتم آيت الله عازم كويت است مثل فنر از جا جهيد و گفت: عراقى ها راحت شدند و ما را گرفتار كردند!
-معلوم شد كويتى ها از طريق سفارت خود در بغداد موضوع را مى دانند و به دستور اميركويت قرار است آيت الله را به كويت راه ندهند.
-به سفير كويت گفتم: ما در اين مورد نظر خاصى نداريم، پذيرش يا عدم پذيرش ايشان در حد اختيار و صلاح دولت كويت است و به ما ربطى ندارد.
-مرحوم ظلى معاون سياسى وزارت خارجه در غياب وزيرخارجه به علت فشار كار و كثرت تلگراف ها و نامه هاى رسيده، فرصت نكرده بود كه تلگراف هاى ما را بخواند و به عرض برساند!
-وقتى مرحوم ظلى مضمون تلگراف هاى ما را تلفنى به عرض اعليحضرت رسانده بود، پادشاه دستور داده بودند كه سفير با مقامات كويتى تماس بگيرد و خاطرنشان كند كه به خاطر ما مانع ورود آيت الله نشوند. اتخاذ تصميم در اين مورد مربوط به خودشان است.
-دستور وزارت خارجه غروب آن روز پر تنش رسيد و تلاش من براى ديدن مقامات مسئول به منظور اجراى دستور واصله به جائى نرسيد و به صبح روز بعد موكول شد.
-احتمال مى دادم كه مسئولين كويتى به علت اين كه قصد پذيرش آيت الله را نداشتند از انجام تقاضاى ملاقات فورى با من در آن شب طفره مى رفتند! ولى شيخ ناصر مى گفت، خانواده حاكمه براى تفريح و تفنن به بيرون شهر رفته اند و تا صبح به كويت برنمى گردند!
|
|
|
|
|
زرگرى ۷
چند ين بار تنها و يك بار با فريدون نظرى و روبيك ترزاخاريان پيش من آمد و خواهش كمك كرد. مسئله مربوط به رهبرى حزب بود و من حق دخالت نداشتم. با در نظر گرفتن و ضع او كه چه سرنوشتى بعد از برگشت به ايران داشته باشد بر خلاف دستور حزب در نامه اى به صليب سرخ با تضمين او درخواست كردم كه با اقامت او در چك موافقت كنند. نتيجه مثبت بود و على ماندگار شد.
ولى متاسفانه او هيچ وقت به كمك ما و حزب برادر كه هفده سا ل از او بعنوان بيمار و تحصيل مراقبت شده و پشيزى نپرداخته بود ارج ننهاد. هميشه نسبت به ما و كشور چك كينه مى ورزيد. بعد از پيروزى انقلاب بهمن از اين اخراج سرمايه سياسى گرفت.
رحمان قاسملو استاد در دانشكده اقتصاد پراگ بود. او با خانم چكى هلنا و دو دختر زندگى مى كرد، پوزيسيون او درباره بهار پراگ و ترك عضويتش در حزب توده موقعيت او را در پراگ مشگل كرده بود. نظريات اقتصادى او نيز با سياست اقتصادى دولت چك فرق داشت. روزى من و او و سرگرد اگنج در موقع صرف نهار بحثى درباره بهار پراگ و سوسياليزم داشتيم. آندو مى گفتند
كار و نان و بهداشت و فرهنگ مال خودشان ما بدون آزادى نمى توانيم و يا نمى خواهيم زندگى كنيم.
رحمان به من پيشنهاد كرد كه با او به پاريس بروم و مى گفت:
فكر نكن كه من از امريكائيها پول مى گيرم نه، ولى اگر امريكائى ها بما كرد ها امكان تشكيل كشور كردستان را بدهند، آن را خواهيم پذيرفت.
سرلوحه مبارزه او آزادى ملت كرد بود. او بعد از سال هفتاد ميلادى با خانواده اش به پاريس وبعداز انقلاب بهمن به ايران رفت. او كانديد رياست جمهورى بود. در ملاقاتى با خمينى مسئله اوتونومى ملت كرد را مطرح كرد. خمينى گفته بود ما كرد و فارس و ترك نداريم ما همه مسلم هستيم.
ز ند گى اش در ايران در خطر بود باز به خارج فرار كرد. در سال ۱۹۸۳ در و ين بوسيله عاملين جمهورى اسلامى ايران ترور شد. يادش زنده.
هر چند كه چوب وارسى را چهار نفر خوردند ولى افرادى كه از انقلاب سفيد شاه حمايت مى كردند در حزب كم نبودند. مقالات مجله دنيا در سال 1972 مويد اين نظريه است كه بعضى از صاحب نظران حزب توده ايران رل مشاورين علمى و تئوريك شاه را داشتند.
بمناسبت سى امين سالگرد تاسيس حزب كه مى بايستى بعنوان مسئول سازمان نطقى ايراد كنم با ين مسئله اشاره كردم كه حزب از نظر ايده يك پارچه نيست. بر اى سرنگونى شاه حزب تشنه و حدت سازمانى و ايده اى است... بايد به سوسياليزم و به آرمان حزب توده ايران وفادار بمانيم و گول انقلاب سفيد شاه را نخوريم....
در همان جلسه ماشا اله ورقا از رفرم ارضى شاه دفاع كرد و ادعا مى كرد كه فئوداليزم در ايران از بين ر فته و ايران بطرف سرمايه دارى پيش مى رود...
حميد صفرى از نطق من ناراضى بود و گفت كه نطق خيلى بدى كردم. او نيز كه مقالات فراوانى در مجله دنيا دارد از تكنوكراتهاى حزب در سطح رهبرى بود.
حميد صفرى در هيجده سالگى در وقايع آذربايجان به شوروى مهاجرت كرده و در باكو مقيم شده بود تحصيلات خود را در باكو با اخذ درجه د كترا تمام كرده بود.
انحلال سازمان ما در پراگ
سازمان پراگ با د و حو زه اى ا لف و ب بقو ل خو د ما ن موى د ما غ كميته مر كزى حزب بود. و جو د سه سازمان بين المللى كارگران دانشجويان و مجله صلح و سوسياليزم در پراگ كه حزب در آنها نماينده داشت و رفت و آمد هائى كه از طرف ر هبرى به پراگ مى شد اتمسفر حزبى را فعال تر كرده بود.
فراد نيز با تجربيا ت حزبى ومعلومات تئوريك شأن سازمان پراگ را در سطح خيلى خوب و بسيار فعال نگه داشته بود. ساز ما ن ما در جدال دائمى با رهبرى بود. ما مى خواستيم كه حزب از شكست خود در ايران در جريان كودتا و بعد از آن نقد عينى بكند. به غير از مسا ئل ديگر با دلايل مكفى مى خواستيم كه رهبرى از لايپزيك آلمان به ايران منتقل شود. مى گفتيم هر كسى كه ادعاى رهبرى مى كند بايستى درگود مبارزه در ايران باشد نه اينكه دائى و پرويز ها را كه از مبارزه و كار سازمان شخصى كوچكترين سابقه و تجربه اى نداشتند به سلاخ خانه براى قربانى بفرستند. نظريات ما به شكل قطعنامه به رهبرى ارسال مى شد. رهبرى در جواب مطالب ما مى گفت رفقاى چكى ما بين خود اختلاف دارند.
همانطور كه گفته شد سرگرد حسن رزمى در سال ۱۹۶۴ مخفيا نه به ايران فرستاده شد. او و يك رفيق ديگر از شوروى با دست مرد معروف به هزار چهره و يا شهريارى كه مسئول حزب درايران بود ولى با ساواك همكارى كامل داشت رزمى و رفيق ديگر را بدست ساواك مى سپارد و ساواك هر دو را نابود مى كند. در سال ۱۹۷۲ در ماه مارس حزب ما اطلاعيه اى منتشر كرد كه اين دو رفيق در سال 68 ميلادى به قتل رسيده اند. رفقا دليل سكوت حزب را در مدت چهار سال نمى دانستند.
در جلسه سوم فوريه ۷۲ برخورد زشت و نامطلوبى مابين سرگرد اگنج و محمد پهلوان اتفاق افتاد. اگنج مدعى بود كه پهلوان قاتل رزمى است و او را لو داده است. پهلوان مى گفت كه اگنج جاسوس محمد رضا شاه است.
وافعيت اين بود كه شوهر خواهر پهلوان سرهنگ ارتش ايران بود و عضو ساواك و آگنج از رابطه او و پهلوان اطلاع داشت. در سال ۷۶ كه محمد رضا شاه به پراگ آمد او در نامه اى (اين نامه را محمد تربتى مى نويسد) از شاه طلب عفو كرد. شاه او را بخشيد و او به ايران برگشت و در تلويزيون
ايران با اظهار ندامت به زندگى سياسى بيست ساله خود پشت پا زد.
اين نزاع در آن جلسه كه بيشتر به جنگ زرگرى مى ماند بهانه خوبى براى رهبرى و به خصوص حميد صفرى بود كه بعدا اعلام كرد كه افراد حزبى عضو حزب اند ولى جلسات حزبى با دستور رهبرى تشكيل خواهد شد. اين آخرين جلسه حوزه پراگ در تاريخ چهارده سپتامبر بود.
به نامه من در هشت دسامبر سال ۷۲ به بورو كه دربا ره توزيع مطبوعات و اخذ حق عضويت كسب تكليف كرده بودم ديگر جواب ندادند. بدين ترتيب سازمان ما در چك و اسلوواكى منحل شد.
مسئله از اين قرار بود كه نزديكى ايران با شوروى و امضاء قرار داد بيست و پنج ساله مابين دو كشور موجب انحلال نه فقط سازمان ما بلكه سازمانهاى ديگر در كشورهاى بلوك شرق و بسته شدن
راديوى پيك ايران شد. شرط محمد رضا براى امضاى قرار داد انحلال سازمانها و راديوى پيك ايران بوده است.
افراد رهبرى كه به پراگ رفت وآمد مى كردند تماسى با من نمى گرفتند. حميد صفرى كه جاى رابط و مسئول سازمان يعنى مرا (من در جلسه همگانى با راى مخفى رفقاى مقيم چك انتخاب شده بودم) گرفته بود منصور بهرامى را به عنوان معاون خود انتخاب كرده بود. اين دو كه همديگر را از باكو مى شناختند سخت از هم بيزار بودند ولى احتيا ج متقابل آن دو را كنا ر هم گذ ا شته بود. حميد با ندانستن زبان چك و نا آشنائى به محيط احتياج به كمك و بهرامى كه دسته گل به آب داده بود خوشحال بود كه هنوز در ميان باصطلاح كادر ها است.
ديدار پدر و مادر
در تابستان ۱۹۷۰ موفق شديم با اخذ ارز از بانك اجازه مسافرت به يوگوسلاوى را براى گذرانيدن مرخصى بگيريم. آقاى على پايدار و خانم و دخترش ازيتا نيز با ما بود.
قبل از عزيمت برادرم غلامرضا كه در آنموقع در آلمان فدرال تحصيل مى كرد تلفنا اطلاع داد كه پدر و مادر در المان هستند و مايل به ديدار و ملاقاتند. آنها اجازه ديدار مرا خارج از چك داشتند.
قرار شد كه در شهر لينتز در اتريش در ايستگاه راه اهن در انتظار آنها باشم. يك روز قبل از قرار ملاقات عازم اتريش شديم. در مرز يك سرهنگ دو چكى از من خواهش كرد كه خانم او را تا مرز اتريش ببرم گويا در آنجا داماد آنها منتظر اين خانم است. من رضايت به اين كار نداشتم هانا همسرم و انيچكا همسر على شروع به اعتراض كردند كه گويا نمى خواهم به پيرزنى كه مى خواهد دخترش را در
خارج به بيند كمك كنم. احساسات و هم وطن دوستى انها و سستى من باعث شد كه اين خانم را با خود بطرف ديگر ببرم. آقاى سرهنگ پرروئى را موقعى تكميل كرد كه يك كارتن ابجو با هزار زحمت در چمدان ما قرار داد كه بعنوان هديه به داماد او بدهم. بعد از دقيقه اى چند به سرحد اتريش رسيديم.
ولى از آقاى رودلف داماد خبرى نبود. خانم سرهنگ كه در حدود شصت سال داشت شروع به ناله و ناراحتى كرد. چون از رودلف خبرى نشد او را به ايستگاه راه اهن برديم تا از انجا با قطار پيش دخترش برود. در راه چند بار آه و ناله را سر داد كه قلبش درد مى كند و احتياج به خوردن قرص دارد. بعد از توقف و صرف قرص باز راه افتاديم.
در ايستگاه راه اهن لينتز وقتى به سراغ تاكسى رفتم زيرا قطار نمى رفت او شروع به گريه كرد كه پول تاكسى ندارد و گويا پول ناچيزى كه دارد براى خريد سوقاتى است. احساسات هانا و انيچكا باز گل كرد و از ما خواستند كه اين خانم را تا دهكده اش كه در نزديكى شهر لينتزبود ببريم.
ساعت ده شب بود. پرسان پرسان دهكده را پيدا كرديم. اين رانندگى و جويندگى سه ساعت تمام طول كشيد. در عرض اين سه ساعت خانم سرهنگ مرتب در حال سكته و ناله بود كه ديگر دخترش را نمى بيند. با كمك پليس و همراهى يك موتورسيكلت سوار بالاخره د هكده و خيابان دختر مادر را پيد ا كرديم. در موقع رانندگى پايدار كه پشت سرم بود مرا گم كرد. دخترش ازيتا كه سه سال داشت با ما بود.
خانم سرهنگ كه سه بار پيش دخترش بوده است وقتى به محله شان رسيديم ساختمان دخترش را نمى شناخت. بعد از مدتى بدون اميد در اتوموبيل نشستيم و در انتظار سرنوشت بوديم. ترس من از اين بود كه مجبور شويم اين خانم را به كشورش برگردانيم و تمام برنامه ما بهم بخورد.
د ر حا ل چر ت ز د ن بود يم كه خا نم نيمه جان سر هنگ شر و ع كر د به جيغ كشيدن:
اهوى رودلفه اهوى رودلفه...
رودلف دامادش تصادفا با سطل اشغال در دست از يكى از ساختمانها بيرون امده بود. و قتى مادرزنش را ديد با دلخورى و رنجش گفت:
مادر قرار بود تو ديروز بيائى نه امروز چند ساعت در انتظار تو در سرحد بودم.
مادر و كارتن ابجو را باو دادم. در انتظار بوديم كه ما را براى استرا حت كوتاهى بخصوص به خاطر بچه به بالا پيش خود ش دعوت كند بر عكس انتظار ما از ما خشگ و خالى خداحافظى كرد و گفت خانه اش كوچك است.
نزديكى هاى صبح باز بايستگاه رسيديم. على با خانم اش در انتظار ما بودند.
در انتظار قطار در بعد از ظهر بوديم من كمى در هيجان بودم هانا مى خنديد و مى گفت بالاخره به آرزويت رسيدى. قطار رسيد. قلى سرش را از قطار بيرون كشيده در جستجوى ما بود.
پدر و مادر را در ميان اشگ و شادى در اغوش كشيدم. سالها در انتظار چنين ديدارى بودم. پدرم زياد فرق نكرده بود. و لى مادر خيلى عوض شده بود. شكسته از رنج دورى پسر ارشدش شكسته از درد روزگار.
ما و على مجهزبه دو چادر بزرگ وتمام وسايل كمپ بوديم. تصميم گرفتيم كه شب را در كمپى بخوابيم و صبح به طرف يوگوسلاوى راه بيفتيم.
شب تا صبح تقريبا نخوابيد يم. پدرم ساكت بود. چشمان زيبايش مانند هميشه مى درخشيد ولى مرطوب و غمناك بمن دوخته بودند. مادرم مى گفت:
اين قدر بخاطر تو گريه كردم كه چشمم آب انداخت.
بعد ادامه مى داد:
تو حميد نيستى حميد مرا كشته اند من نميدانم تو كى هستى غير ممكن است كه تو حميد باشى!
پدرم او را تسلى مى داد و مى گفت:
آروات (زن) صدايش كه عوض نشده است.
روز ديگر براه افتاديم. در دو اتوموبيل براحتى جا گرفتيم. همه از زيبائى اتريش و كوههاى الپ لذت مى بردند. در يوگوسلاوى درنزديكى شهر پولا در هكده مدولين كمپى را كه قبلا شناسائى كرده بوديم پيدا كرديم. پدر و مادر در هتلى نزديك كمپ ساكن شدند. به پدر مادر با ا ينكه ر و ز ها پيش ما
در پلاژ بودند در هتل سخت مى گذشت و رفت و امد نيز مشگلى بود. پدر خواهش كرد كه پيش ما بمانند.
بعد از چند روز برادر ديگرم پرويز با يكى از دوستانش بنام مسعود بما اضافه شد. در مجموع ده نفر بوديم و دو چادر براحتى كافى بودند.
روز اول پدر گفت همه مهما ن من هستيد. روزى دويست دينار يوگوسلاوى خرج ما بود و پدر تا اخرين روز پرداخت.
شهر پولا در پنج كيلومترى كمپ بود در اولين خريد با پدر در جستجوى ودكا بوديم. در يك مغازه اى هر چه ودكاى روسى داشت خريديم. روز ديگر پدر با على به خريد رفت. على كه در خريد وسواسى است وا هل چونه پدر را بى حوصله مى كند. او به پايدار مى گويد على آقا لطفا اينجا باشيد و تكان هم نخوريد تا شما را گم نكنم من فورى بر مى گردم بايستى دست باب برسانم. پدر با سبد خالى در دست در بازار ناپديد مى شود. على به ناچار در انجا مى ايستد و در انتظار پدر دقيقه شمارى مى كند. از پدر خبرى نمى شود و على ناراحت از وضع پيرمردى كه زبان خارجى نمى داند و كاملا غريب است در
حال تشويش باين ور و انور نگاه مى كند. ناگهان پدر با سبد پر از ميوه و خوراكى بر مى گردد و مى گويد بيا بريم.
پدر و مادر با آقاى پايدار و همسرش خيلى زود انس گرفتند. غلامرضا و پرويز با خانواده پايدار آشنا بودند. اولين بار كه در شهر كلن به سراغ غلى رفتم على نيز با من بود. غلى در هايم دانشجوئى زندگى مى كرد. يك دوست نزديكش بنام على يزدى با لهجه اى شيرين يزدى خيلى خوش صحبت و مرد سمپاتيكى است. هردو در رشته اى ساختمان درس مى خواندند. على يزدى سماور بزرگ و
زيبائى داشت كه در هايم فنجان چاى را به پنجاه فنيك مى فروخت. در زندگى خيلى موفق است و درشهر كلن چندين كافه و غيره دارد. هايده با شوهرش دكتر محسنى در شهر دوسلدورف دوستى نزديك با غلى برادرم و على يزدى داشتند. ها يده با شارم و زيبائى و اخلاق مردمى اش در دل جوانان قرار
گرفته بود. برادرم غلى وقتى ملتفت تشويش من از رابطه او و هايده شد بمن گفت داداش ناراحت نباش ما مى دانيم كه هايده براى ساواك كار مى كند.
در كلن پدر زن برادر ديگر من سيروس بنام آقا رضا با درجه استوارى ارتش در سفارت ايران كار مى كرد. او در جنب ساواك در سازمان ضد جاسوسى بود. برادرم غلى از نادانى و براى اينكه فاميل هستيم امدن مرا باو اطلاع مى دهد و قرار ملاقاتى با من مى گذارد. آقا رضا موافقت كرده ولى براى اين ملاقات از رئيس خود كه سرتيپ ارتش بود اجازه مى گيرد. وقتى غلى اين جريان را بمن گفت كه بعد از ظهر با آقا رضا و خانمش قرار ملاقات گذاشته است بدون اعتراض به غلى و بدون اطلاع غلى با على سوار ماشين شده و بطرف پراگ راه افتاديم. در آنموقع در آلمان به خصوص در شهر كلن ساواك مخالفين شاه را دزديده و به ايران مى بردند. چنين خطرى مى توانست مرا تهديد بكند. اقامت ما در كنار دريا و در جمع بسيار مطبو ع بود. پدرم با على جور شده بود. با هم مرتب پو كر بازى مى كردند. انيچكا كه زبان فارسى را به اندازه رفع احتياج بلد است از مادرم خوب پذيرائى مى كرد مادرم خيلى مايل بود كه در دريا آب تنى كند. آ نيچكا مادر را به گوشه اى مى برد و دور از انظارمادر را در دريا شست و شو مى داد. مادر هميشه مى گفت انيچكا مواظب باش كسى نيايد. يك بار عده اى مرد و زن نه از ساحل بلكه از دريا شنا كنان بمادر نزديك مى شوند مادر كه در داخل اب بود به آنيچكا مى گويد
مهم نيست كه از طرف دريا مى آيند انيچكا مهم اينست كه از ساحل نيايند.
بالاخره سه هفته سكونت در كنار دريا به سر رسيد. قرار بود پدر و مادر با پرويز و مسعود به تركيه و غلى با ما به پراگ بيايد.
من كه در كودكى و هم چنين در جوانى لذت هم نشينى با پدر و مادر را نچشيده بودم در آن سه هفته از محبت و و هم نشينى با آنها لذت بردم. و افسوس مى خوردم كه چرا از اين هم نشينى در زندگى محروم بودم...
ما درم رك بود و با هيچ كس تعارف نمى كرد. بهمين علت هم اغلب اوقات باعث رنجش ديگران مى شد.
در اين ديدار مادر مى گفت
تو بمن ر حم نكردى، منهم به جاى تو ثريا را انتخاب كردم (زن برادرم جواد) حال ثريا دختر منست.
ثريا خانم كه عروس عروس هاى ما است واقعا بمانند دخترى هميشه از مادرم پرستارى و نگهدارى كرد.
پدرم مثل هميشه ساكت بود. از بازپرسى ها و ضرب و شتم ساواك حرفى نزد. مى گفت كه در پنجاه و پنج سالگى كه بازنشسته شدم به مرغدارى پرداختم از چند جوجه شروع كردم و حالا با برادرت در كرج مرغدارى داريم. بيست و شش كارگر و بيشتر از صد هزار جوجه دارم..
شب آخر را در يك پانسيون در پولا خوابيديم. پدر و مادر را با پرويز و مسعود با اميد ديدار نو بدرقه كرديم و به طرف وين رهسپار شديم.
در شهر وين على مدعى بود كه يك كمپ خوب و ارزان سراغ دارد و بايستى آنرا پيدا بكنيم. باآدرسى كه داشت چند ساعتى در جستجوى كمپ بوديم و بالاخره آنرا پيدا كرديم. در موقع ورود على گفت كه اسم نويسى در كمپ لزومى ندارد. با اينكه معمولى بنظر نمى رسيد ولى متاسفانه حرف على را باور كردم.
بعد از سه روز اقامت موقع ترك كمپ با قلى برادرم به دفتر كمپ رفتيم تا پول سه روز سكونت را بپردازيم. صا حب كمپ و قتى مطلع شد كه سه روز بدون اسم نويسى در كمپ ساكن بوده ايم شروع به اعتراض و داد و بيداد كرد و ما را تهديد كرد كه پليس صدا مى كند تا بوضع ما برسد. غلى با معذرت و ندانم كارى او را بالاخره قانع كرد كه قصد خوردن پول او را نداشتيم و الا سراغش نمى رفتيم.
در بيرون تقريبا در صد مترى على با خانم و بچه اش در كنار اتوموبيل ايستاده ومى خنديد. در مقابل بد و بيراه من گفت:
به اين دفعه سوم است كه ما اينجا بوديم و پولى نپرداختيم.
متاسفانه از اين نامردى او پند نگرفتم.
ديدار پدر و مادر درپراگ
اين بار به جمع ما پريسا دخترم اضافه شده بود. او در سا ل ۱۹۷۳ بدنيا آمد و من و مادرش راسخت خوشبخت كرد. روزيكه او و مادرش را از زايشگاه مى آوردم با مادرش قرار گذاشتم كه من با او فارسى صحبت كنم و مادرش چكى حرف بزند. بعد از شانزده ماه يك روز كه در ترامو اى او را در بازو هاى خود گرفته بودم براى اولين بار شروع به حرف زدن كرد. رو به مسافرين كرده و مى گفت:
مادرم مى گويد هروشكا پدرم مى گويد گلابى. آن لحظه شايد زيبا ترين روز زندگى ام بود. بر عكس نظر آشنايان كه اميدى در موفقيت من نداشتند پريسا شروع كرد هم زمان به دو زبان حرف زدن.
براى او هر روز داستانهاى ايرانى را مى خواندم. بيشتر از همه از سرگذشت سربازى من خوشش مى آمد. روزى در كنار خانه ييلاقى مان رودخانه سازاوا. از من پرسيد پدر چرا از تهران به پراگ آمدى؟. او هميشه بزبان چكى حرف مى زد و من به فارسى. وقتى لغت و يا كلمه اى را نمى فهميد از من مى خواست كه برايش توضيح بدهم. در جواب او گفتم:
شاه ايران بد و ظالم است و مرا دوست ندارد. او مى خواست مرا بكشد براى اينكه از مرگ نجا ت پيدا بكنم به پراگ آمدم. او بعد از كمى تأمل گفت
بعد عاشق مادرم شدى و در پراگ ماندى.
پريسا در آن زمان سه ساله بود.
در سال هفتاد و شش ميلادى پدر و مادر به پراگ آمدند. ما در يك آپارتما ن دو ا طاقه زندگى مى كرديم. هانا و من هر دو روز ها به كار مى رفتيم. پدر و مادر در انتظار برگشت ما در خانه مى ماندند.
پريسا را صبح ها به كودكستانى مى بردم كه در نزديكى خانه بود. پدرم گاهگاهى به كودكستان مى رفت و در كنار نرده در بيرون مى نشست تا پريسا را در موقع بازى به بيند. پريسا با ديدن پدر با بچه هاى ديگر به طرف نرده مى دويد و با هم حرف مى زدند. پريسا حرفهاى پدر را مى فهميد و برعكس و بچه ها سخت از اين جريان شادى مى كردند.
شب اول پدر بساط عرق را چيد. او معمولا هوا كه تاريك مى شد عرق مى خورد. روز ها اين كار را نمى كرد زيرا روشن است و خدا مى بيند. در روز به سوپر ماركت كه در نزديكى خانه بود رفته و يك
بطرى ودكا با نان سياه روسى خريده بود. موقع نوشيدن عرق پدر با انگشت سبابه يك چشم خود را در حاليكه بسته و باز مى كرد بمن نشان مى داد. گفتم پدر چشمت درد مى كند؟
او خنديد و گفت:
بالام مگراين قطره چشم است استكان بياور هى.
او از عرق خورى هاى كوچك من خوشش نمى آمد و استكان روسى مى خواست
مادر در كنار ما نشسته و غرغر مى كرد و مى گفت:
كيشى خجالت چك! (اى مرد خجالت بكش)
روز اول اقامت شان بدين ترتيب خوش بود ولى روز دوم. پدر و مادر را در حال ناله و گريه يافتم.
مادرم سخت پريشان و آشفته بود و با ناله مى گفت:
پسر جان خدا بما رحم كرد
پدر اضافه كرد:
به تمام اهل خانه رحم كرد.
|
|
|
|
|
يادداشت هاى علم
چهارشنبه ۵/۳/۱۳۵۵
صبح در ركاب والاحضرت همايون ولايتعهد به فرودگاه رفتم كه وليعهد بحرين را بدرقه كنيم. پس از رفتن او، بالا آمده، به فوريت لباس عوض كردم. ساعت ۱۰ سفير نيجر و بعد سفير چاد (اولين سفراى آنها) استوارنامه تقديم كردند. سفير نيجر خيلى فرانسه سليسى صحبت كرد، ولى خيلى خواست پز بدهد، صدايش را بلند كرد. شاهنشاه در جواب، آنقدر مسائل پر مغزى (در قبال بايد بگويم، شعار او!) ابراز فرمودند كه بيچاره كوچك شد. شاهنشاه درباره اتحاد اسلام و همبستگى ملل فقير و بزرگ صنعتى و صلح بين المللى و منشور سازمان ملل به قدرى رسا و سليس صحبت فرمودند كه واقعاً بدبخت سفير از رو رفت و اگر من جاى او بودم از آن خودنمائى بى مورد غرق عرق خجلت مى شدم.
بعد من شرفياب شدم. عرض كردم، [شيخ زايد] شيخ ابوظبى، رئيس فدراسيون امارات، وسيله خزعل (پسر بزرگ [شيخ] خزعل كه اكنون در لندن است)، پيامى عرض كرده است كه سعودى ها مى خواهند با ما فرماندهى واحد نظامى درست كنند، ما شرط كرده ايم بايد ايران هم باشد. فرمودند، خزعل چرت و پرت مى گويد. (منظور پسر دوم خزعل، محمد سعيد است كه ساكن ابوظبى و از مشاوران و دوستان شيخ زايد بود و با شيخ كويت و برخى از سياست پيشگان انگليسى نيز تماس داشت. پسر اول خزعل، عبدالله، مقيم كويت و بيگانه به مسائل سياسى بود و گمان نمى رود علم هرگز او را ديده باشد. سه پسر كوچكتر خزعل مقيم ايران بودند و يكى از آنان، عبدالامير (پسر چهارم)، آجودان كشورى شاه بود. احتمال مى رود كه اين يك، محمدسعيد را با شاه و علم آشنا كرده باشد. )
فرمودند، پيرو تلگراف ديروز [فريدون] موثقى، امروز وسيله علياحضرت براى ملك حسين پيام فرستاده ام كه حالا سعودى ها حاضر شده اند تمام مخارج تسهيلات ضد هوائى شما را بدهند. اما نمى دانم ملك حاضر خواهد شد تجديدنظر كند يا خير؟ عرض كردم، اين احمق ها و رئيس آنها آمريكائى ها، موقعى به خودشان تكان مى دهند كه فرصت فوت شده است. حالا بدبخت حسين اگر با روس ها صحبتى كرده باشد واقعاً براى او سخت است كه تغيير رويه بدهد، به خصوص با اين همه لاسى كه با فرمانده نيروى هوائى آنها زد. فرمودند، چه بايد كرد؟ اين ها همين هستند و تغيير نمى كنند، يعنى وقتى تكان مى خورند كه چيزى كه به آنها حقنه شده، از دهانشان درآمده باشد. عرض كردم، پس تمام اين شايعات كه اين كار را خود آمريكائى ها مى خواسته اند و غيره و غيره، از بين رفت؟ فرمودند، معلوم بود كه نمى تواند درست باشد.
پيش نويس مصاحبه شاهنشاه را با روزنامه عكّاظ عربستان سعودى تقديم كردم. عرض كردم، صفحه ۱۰ را علامت گذاشته ام. وظيفه ام حكم مى كند كه به عرض مبارك برسانم، در خصوص مذهب شيعه، شاهنشاه بايد سخت كوش باشند. خيلى با دقت ملاحظه فرمودند. مدتى فكر كردند، فرمودند، حق با تو است، آن قسمتى [را] كه گفته ام شيعه مسئله سياسى بوده است، مى زنيم. عرض كردم، البته خيلى فرق بزرگى حاصل مى شود، ولى در خصوص خود مذهب هم بايد به نظر غلام سخت كوشى بيشترى كرد. فرمودند، نه، ديگر عيبى ندارد، به همين صورت بده منتشر شود.
عرض كردم، صبح امروز ساعت ۳۰/۶ غلام بى. بى. سى. را گوش مى كردم. گفت ايران و عربستان سعودى موافقت كرده اند قيمت نفت را پنج دلار بالا ببرند و در كنفرانس بالى هر دو از اين نظر پشتيبانى خواهند كرد. فرمودند، پدرسوخته ها چه طور خبردار شده اند؟ عرض كردم، اتفاقاً در متن خبرهاى خارجى هم نگفت: در اخبار بورس لندن گفت. گفت چون اين طور شده، سهام شركت هاى نفتى ترقى كرد. شاهنشاه خنديدند.
بعد من مرخص شدم و صداى پاشنه هاى پا را شنيدم. معلوم شد از اين [شوخى] به جا يا بى جاى من، خاطرشان خشنود شده بود.
پنجشنبه ۶/۳/۱۳۵۵
صبح، ديروقت از خواب برخاستم. به واسطه خارش پوست بدن، ديشب دواى ضد آلرژى خورده بودم و مرا عميقاً به خواب برد. به جاى ساعت ۵/۶ همه روزه، ساعت ۸ بيدار شدم. با عجله لباس پوشيدم و شرفياب شدم. شاهنشاه بسيار سرحال بودند چون باز ديشب باران زده بود و هوا واقعاً عالى بود. عرض كردم، شاهنشاه در كيش آرزو مى فرموديد امسال تا ۱۵ خرداد باران بيايد، خداوند عطا مى فرمايند، حتى در بيرجند هم پنج ميلى متر باران آمده و غلام كه هنوز شوفاژها را در منزل نبسته ام، شب ها حسابى سرد مى شود. فرمودند، من هم ترجيح مى دهم كه شوفاژ حمام و خوابگاه باز باشد.
فرمودند، ملك حسين ديروز با علياحضرت صحبت كرده كه ديگر نمى توانم از راهى كه رفته ام، برگردم. ديشب علياحضرت با تلفن به من گفتند. عرض كردم، واقعاً نمى دانم چه فكر مى كند؟ فرمودند، فكر او فقط اين است كه شايد [اگر] قوى و قويتر باشد، همه به او باج [بدهند.] چه طور همه، كمك شوروى را به سوريه و عراق قبول مى كنند، وقتى اردن پيش مى آيد سر و صدا راه مى اندازند؟ عرض كردم، آيا شوروى ها پول ارتش و نگاهدارى آن را هم خواهند داد؟ فرمودند، ابداً، شوروى هرگز پول نمى دهد، حتى ممكن است قيمت اسلحه را هم مطالبه كند. عرض كردم، پس زندگى حسين از كجا تأمين خواهد شد؟ فرمودند، حساب خودش به نظر من اين است كه وقتى قوى شد، همه به او پول خواهند داد، چنان كه از ترس، به ناصر مى دادند، مگر آن كه اسرائيل واقعاً نگران بشود، آن وقت كار حسين تمام است و اسرائيل تحمل نخواهد كرد.
در مورد گزارشاتى كه راجع به تظاهرات دانشجويان به نفع تروريست ها از طرف سازمان امنيت رسيده بود و تحقيقاتى كه خودم از رؤساى دانشگاه ها كرده بودم، عرض كردم، جاى تعجب بسيار است كه اين همه اختلاف بين آن چه كه رؤسا مى گويند، با آنچه كه سازمان امنيت مى گويد، موجود است. مثلاً رئيس [دانشگاه] (در يادداشت «دانشكده» نوشته شده است). علم و صنعت مى گويد فقط در يك كلاس سه نفرى در حينى كه استاد درس مى گفته است، آن هم از در عقب، چند نفر وارد شده و كلاس را به هم ريخته اند، بعد هم فرار كرده اند و سازمان امنيت مى گويد صد و پنجاه نفر در محيط مدرسه به نفع آزادگان شهيد شعار مى گفته اند. تازه رئيس مدرسه مى گويد شعارى در بين نبوده و اصولاً حرفى شنيده نشده. فرمودند، گزارش اوليه سازمان كه هزار نفر شعار دهنده بود. عرض كردم، مطلب خيلى حساس است و بايد فكرى بفرمائيد، اين نمى شود. اگر اجازه مرحمت مى فرمائيد، با كمك بازرسى شاهنشاهى و بازرسى دانشگاه ها كه غلام خود رياست فائقه دارم، در اين زمينه كنجكاوى كنم. چون به نظرم مى رسد گزارش غلط به عرض مبارك رساندن، خطر بزرگى دارد. هر كدام ثابت شد دروغ مى گويند، تنبيه شديد بشوند. چون اگر همانطور كه روز اول به نخست وزير در مشهد امر فرموده بوديد (وقتى با نخست وزير رومانى در مشهد شرفياب شد و من در بيرجند بودم) كه اين [دانشگاه] و پلى تكنيك را منحل كند، واقعاً بى جهت زحمتى براى همه توليد مى شد. آنها بايد ابزار كار شاهنشاه باشند. خيلى خيلى تأمل كرده و فرمودند، دستوراتى خواهم داد. فعلاً به ساواكى ها بگو اگر معلوم شد گزارش غلط داده ايد، شديداً تنبيه مى شويد.
روزنامه نيويورك تايمز تمام جزئيات كمك نظامى ما را از طريق اردن به مراكش درج كرده بود، به عرض رساندم. فرمودند، خبر دارم، آن جا كه چيزى محرمانه نمى ماند. دوستانشان را هم به زحمت مى اندازند، منتها من اهميت نمى دهم. بر فرض الجزيره گله بكند، صريحاً به او خواهم گفت به چه دليل به مراكش كمك كرده ام.
بعد مرخص شدم. به كارهاى جارى رسيدم. معاون ساواك را احضار كردم (چون تيمسار [نعمت الله] نصيرى كه دوست من است در مسافرت آمريكا است) و اوامر همايونى را به او ابلاغ نمودم. به ظاهر كه ترسيد.
شاهنشاه ظهر به طور خصوصى با ملك خالد ناهار ميل فرمودند و ملك بعدازظهر رفت. من هم در ركاب شاهنشاه گردش رفتم. شاهنشاه كه [مستقر] شدند، به منزل آمدم. بعدازظهر و شب تمام كار كردم.
جمعه ۷/۳/۱۳۵۵
صبح با آن كه بسيار كسل بودم و باد شديدى هم مى وزيد، سوارى رفتم. دو ساعت سوارى، جان تازه اى به من بخشيد. برگشتم. تلگراف بسيار مفصلى از ملك خالد رسيده بود (چون اعلاميه خاتمه سفر نداده بودند)، فورى تقديم كردم. جواب مرحمت فرمودند. ديشب هم تلگرافاتى از علياحضرت شهبانو و [فريدون] موثقى رسيد كه تقديم شد. سر ناهار و شام نرفتم، چون ظهر كه خسته بودم، شب هم سفارت شوروى مهمان هستم.
از اخبار مهم جهان توافق تجارتى تركيه و يونان است كه البته در حل مسئله قبرس اثر خواهد داشت و مقدمه بسيار خوبى است. [خبر مهم ديگر] به بن بست كشيده شدن كنفرانس آنكتاد (نام كوتاه انگليسى اين سازمان (United Nations Conference on Trade Development UNCTAD) در نايروبى [است]. پيشنهاد آمريكا داير به تأسيس صندوق جهت تعديل قيمت مواد اوليه با شكست مواجه شد، يعنى جهان سوم مى گويند چرا راجع به تعديل قيمت مواد ساخته شده پيشنهادى نمى كنيد؟
شنبه ۸/۳/۱۳۵۵
صبح شرفياب شدم. جريان مهمانى ديشب سفير شوروى را عرض كردم كه عده خيلى كم و فقط ۱۲ نفر بوديم، منجمله سركار فريده خانم و من. بعد از شام سفير شوروى مرا به كنارى كشيد و گفت يك خبر بسيار بد دارم، آن اين كه جرائد شما خبر تروريست ها را به اين صورت نوشته اند (بريده كيهان [انگليسى] را به من داد). گفتم خوب، مطلب صحيح است، چه مى توان كرد؟ اين روزنامه خبرى خود شماست كه در تهران منتشر مى كنيد آنجا به ديوار بود، ديگر گله ندارد. گفت آخر اگر مربوط به شخص برژنف نمى شد، حرفى نبود، ولى به اين صورت خيلى نامناسب است. به علاوه اين خبر را لابد ساواك داده، پس نظرى داشته است. گفتم فكر نمى كنم نظرى داشته. اوراق و اسناد را كه [ساواك] به جرايد مى داد، اين هم داخل آنها بود. ديگر چيزى نگفت. شاهنشاه فرمودند، خوب جواب دادى. بعد پرسيد چه طور پادشاه عربستان سعودى اعلاميه در آخر مسافرت نداد. گفتم چون يك ماه پيش هنگام مسافرت نخست وزير ما به آنجا، اعلاميه داده بودند، ديگر لازم نديدند، ولى تلگراف مفصلى به شاهنشاه فرستاد كه ما هم جواب داده ايم، فردا در جرائد خواهيد ديد. گفت در اين سفر نخواست روابط ايران را با يمن جنوبى (عدن) اصلاح كند؟ گفتم من اطلاع ندارم، ولى فكر مى كنم اين مطلب خيلى كوچكتر از آن است كه ملك خالد اين سفر را به خاطر آن كرده باشد. ديگر چيزى نگفت و ما را به ديدن فيلم آنا كارنينا در سينماى سفارت دعوت كرد. فيلم را ديدم و برگشتم. فرمودند، جواب هاى تو خوب بوده است.
پيامى را كه بايد به مناسبت دويستمين سال استقلال آمريكا به مجله تايم مرحمت فرمايند و قبلاً به [همايون] بهادرى ديكته فرموده بودند، حضورشان تقديم و عرض كردم خيلى عالى شده است. به دقت ملاحظه و بعضى اصلاحات فرمودند، منجمله مسئله دفاع را اضافه فرمودند. فرمودند، به ما گفته اند نهصد كلمه باشد، اين كه سيصد چهارصد كلمه بيش نيست. عرض كردم، ولى خيلى پُر است و شايد بيش از اين صحبت كردن در شأن مقام شاهنشاه نباشد. فرمودند، فكر مى كنم درست مى گوئى.
گزارش سلامتى علياحضرت ملكه پهلوى را حضورشان تقديم و عرض كردم، دكتر معالج ايشان از دست والاحضرت شاهدخت شمس دل پر خونى دارد كه مداخله مى فرمايند. فرمودند، به خود مادرم عرض كن كه اگر طبيب احتياج دارد، بايد او مسئول باشد و مداخلات ديگران را من نمى پذيرم. عرض كردم، اين دكتر هوچى كه مى گويد اشخاص را جوان مى كند، برحسب اراده والاحضرت شاهدخت شمس، انژكسيون هائى به علياحضرت تزريق كرده كه كار بسيار خطرناكى بوده. فرمودند، خواهرم خيلى از اين دكتر تعريف مى كند، به من هم مى گويد اين انژكسيون را بزنم. عرض كردم، به غلام هم تلفن فرمودند و مرا تشويق كردند. مبادا اعليحضرت همايونى چنين كارى بفرمائيد. حسب الامرتان پريروز من نظر ژان برنار را خواستم، ولى پروفسور [عباس] صفويان عرض مى كند مبادا، مبادا، چنين كارى بفرمائيد، اينها فقط هوچيگرى است. فرمودند، آدنائر و چرچيل و تيتو همه كرده اند. (اشاره به بانوئى از اهالى رومانى به نام دكتر آنا اسلان كه در دهه هاى ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ شهرتى به دست آورد و همانگونه كه در اين يادداشت اشاره شده، گويا گذشته از سران رومانى، شمارى از بلندپايگان كشورهاى اروپائى نيز از مشتريان او بودند. جوانى بخش او به نام ژروويتال هنوز هم در كشورهاى غربى خواستارانى دارد. ) عرض كردم، هيچ معلوم نيست راست بگويند. بدن انسان يك ظرفيت كار دارد، اگر فشار بياوريد، مثل ماشين زودتر از بين مى رود. فشار نياوريد، دوام مى كند. مگر مسئله غير منتظره اى پيش بيايد. ديگر اين حرف ها مفت است.
عرض كردم، فرمانده نيروى هوائى مراكش باز مى آيد. حالا كه هواپيماها و توپ ها را داده ايم، باز راه افتاده، معلوم مى شود مستدعيات ديگر دارد. فرمودند، ببينيم چه خواهد گفت.
بعد مرخص شدم و به كارهاى جارى رسيدم. منجمله ناهار به مسئولين و شوراى عالى جشن هاى پنجاه ساله دادم و سكه يادگارى به آنها دادم.
صبح هم گروه انديشمندان در محوطه باغ نياوران شرفياب شدند. اينها در زمان حزب ايران نوين (رستاخيز) بايد تقريباً رل اقليت را بازى كنند، به اين جهت نخست وزير مخالفت شديد با آنها مى كند. حالا كه اكثريت و اقليت از بين رفت، اما دشمنى هنوز باقى است. به هر صورت شاهنشاه مايلند اينها در داخل حزب مستحيل شوند.
ساعت ۳ به فرودگاه رفتم. علياحضرت شهبانو تشريف آوردند. عرض كردم، سفر شما به كلى سياسى از آب درآمد، لابد ناراحت شديد. فرمودند، تا حدودى بلى.
بعد از آن من با دختر خانم لهستانى سه ساعتى گذراندم. مطلوب بود و وقتى به بطالت گذشت و بعد به كارها رسيدم.
سر شام رفتم. شاهنشاه مى فرمودند حالا زكى يمانى براى ما شاخ و شانه مى كشد كه تا او نخواهد، كسى نمى تواند قيمت نفت را بالا ببرد. چون سر شام اشخاص ديگر بودند، نپرسيدم كه پس توافق تهران (۵% افزايش) چه بود؟ من گمان مى كنم اين جنگ زرگرى و بالا نرفتن قيمت باز هم با نظر مبارك شاهنشاه است. منتها ايشان آنقدر تودارند كه ميل دارند همه ما در اشتباه بمانيم و حق هم البته با شاهنشاه است، زيرا مسائل عميق سياسى را نمى توان حتى به نزديكترين مردمان برملا كرد.
يكشنبه ۹/۳/۱۳۵۵
صبح در منزل هيچكس مزاحم نشده بود. عجب آرامش و صفائى بود، به خصوص كه در اين هواى عالى بهارى بلبل هم [به] شدت نغمه سرائى مى كرد. واقعاً اين لاشخورها چه به روز انسان مى آورند كه حتى صداى بلبل را هم نمى توان شنيد.
بارى صبح شرفياب شدم. عرض كردم، سفير آمريكا به عرض مبارك مى رساند آيا پس از مسافرت ملك خالد مطلبى هست كه او بايد به واشينگتن اطلاع دهد؟ فرمودند، بگو تقريباً هيچ خودش كه حرفى نمى زند. ما با هم كلياتى صحبت كرديم، وزيرخارجه اش هم كلياتى با وزيرخارجه ما صحبت كرده بود. البته من مطالبم را قبلاً به روزنامه عكاظ گفته بودم كه منتشر هم شد. درباره سعودى ها همينقدر سياست مخالف و مضرى اتخاذ نكنند، بايد راضى بود. انتظار همكارى يا [تعهد] آنها به يك سياست مثبت غير ممكن به نظر مى رسد. همين كه سياست شيطنت آميزى به خصوص در خليج فارس اتخاذ نكنند، بايد ممنون بود. عرض كردم، در مسئله نفت هم به نظر مى رسد كه كاملاً شيطنت كردند. شاهنشاه لبخندى زدند، فرمودند، نه! ما جبهه گيرى نكرديم، عربستان هم كه در اختيار شماست، پس كار معوق ماند. شما هم لابد از خدا مى خواهيد. به علاوه عربستان پنجاه و يكمين ايالت خود شماست. بعد فرمودند، اين مطلب را نگوئى، ولى من اين را به سفير انگليس گفتم، تقريباً تأييد كرد! عرض كردم، تا اين منبع زرخيز را دارد، بايد طور ديگر گفت. فرمودند، چه طور؟ عرض كردم، تمام آمريكا پنجاه و يكمين [ايالت] عربستان است، خنديدند.
وقتى شاهنشاه را سر حال ديدم، عرض كردم، در حقيقت شاهنشاه در قضيه اوپك شيطنت فرموديد. خنديدند و فرمودند، چه طور؟ عرض كردم، دنيا خيال مى كند كه ما به هر حال دنبال اضافه قيمت بوده ايم و از راه خودمان منحرف نشده ايم. عملاً هم كار به اين جا كشيده شد. منت آن را هم كه سر آمريكا مى گذاريم. خيلى خنديدند و ديگر چيزى نفرمودند. (نتيجه گيرى علم درست نيست. عربستان سعودى مصمم بود از افزايش بهاى نفت جلوگيرى كند و با توجه به قدرت توليدى نزديك به دو برابر توليد جارى خود، مى توانست بهاى دلخواه خود را به ديگر اعضاى اوپك تحميل نمايد. شاه كه آشنائى كامل به موقع ممتاز عربستان داشت، ناچار به مدارا بود و به همين دليل در برابر تفسير علم، سكوت كرده است. از سوى ديگر شاه نمى خواست رئيس جمهور آينده آمريكا را كه احتمال مى رفت جيمى كارتر باشد، از خود برنجاند. ) من مرخص شدم و به قضاوتى كه ديشب در اين مورد كرده بودم و در يادداشت هاى ديشب نوشته ام، آفرين گفتم. اين نتيجه شناسائى دقيق عمق كار و احاطه شاهنشاه به مسائل جهانى و طرز شطرنج بازى شاهنشاه است كه فوق العاده است.
بعد كه مرخص شدم، [فريدون موثقى] سفير شاهنشاه در عمان را ديدم كه نظرات ملك حسين را به تفصيل برايم تشريح كرد. گفتم بنويسد كه نگاهدارى شود و اين جا خواهم گذاشت. يك ساعتى طول كشيد.
بعدازظهر [رودلف كرشلگر] (رودلف كرشلگر، (۲۰۰۰-۱۹۱۵) از ۱۹۷۴ تا ۱۹۸۶ رئيس جمهور سوسياليست اتريش بود. ) رئيس جمهور اتريش آمد. شب هم مهمانى در كاخ نياوران بود (سفر او رسمى است) .
فراموش كردم بنويسم، در شرفيابى صبح عرض كردم، اين بيچاره رئيس [دانشگاه] علم و صنعت، از ترس، خودش براى غلام گزارش كتبى فرستاد كه فقط يك كلاس سه نفرى اندكى به هم خورده، آن هم به اين علت كه چند نفرى در ته كلاس لوسترها را شكستند. اگر اطمينان به حرف خودش نمى داشت، جرئت نمى كرد برخلاف ساواك مدرك كتبى بدهد. فرمودند، آيا به ساواك گفتى كه اگر گزارش غلط بدهند پدرشان را درمى آورم؟ عرض كردم بلى، ابلاغ كردم. فرمودند، چه گفتند؟ عرض كردم، نصيرى كه نيست، به [پرويز] ثابتى (پرويز ثابتى، مديركل اداره سوم (امنيت) ساواك بود. ) معاونش گفتم، اما نمى دانم سر او بر چه بالينى است. قدرى تأمل فرمودند. عرض كردم، دكتر [هوشنگ] نهاوندى رئيس دانشگاه تهران خيلى در پرده به غلام حالى مى كرد كه اين گزارشات كار [اميرعباس] هويدا نخست وزير است. فرمودند، بيچاره هويدا، براى چه؟ عرض كردم، براى اين كه سر و صدائى در دانشگاه ها راه بيفتد و فكر شاهنشاه و مردم از سوء جريانات و عدم رضايت مردم منحرف شود. فرمودند، به او بگو شما با هر كس بد مى شويد همه جور نسبت به او مى دهيد. هويدا وقتى به مشهد آمد، گزارش دانشگاه ها را در آن جا من به او نشان دادم و گفتم برود سخت گيرى بكند، همان طور كه به تو گفتم. پس اگر عملى كرده روى دستور من بود، نه آن كه چغلى كرده باشد. من عرض كردم، نهاوندى تصور مى كند اصل گزارش ساواك توسط ثابتى به تحريك هويدا بوده است. خيلى تأمل كرده و ديگر چيزى نفرمودند.
دوشنبه ۱۰/۳/۱۳۵۵
صبح اول وقت سفير آمريكا را در منزل ديدم. اوامر مبارك را در مورد عربستان سعودى و مسئله نفت به او گفتم، خيلى خوشحال شد. او مطلبى در خصوص واگذارى سيستم راديو تلويزيونى ارتش آمريكا در تهران داشت كه امر فرموده بودند بايد به راديو تلويزيون ايران تحويل شود. اين از يادگارهاى مرحوم حسنعلى منصور است. يعنى در زمان جنگ [دوم جهانى] راديو برقرار كردند، دولت هاى بعد از جنگ قدرى با آنها مدارا كردند. وقتى مستشاران آمريكائى، چه نظامى و چه غير نظامى، در ايران زياد شدند، تلويزيون هم به آن افزودند. دولت هاى بعد از جنگ نتوانستند يا نخواستند آن را در دست بگيرند. من به عرض خاكپاى همايونى رساندم كه در يك كشور مستقل اين صحيح نيست، اجازه فرمائيد جلويش را بگيريم. فرمودند، صحيح مى گوئى، اين كار را بكن. من بلافاصله آن را تعطيل كردم. بعد از من مرحوم [حسنعلى] منصور دوباره اجازه داد كه مستقلاً آن را اداره كنند. بد نيست بنويسم كه در زمان من باز هم اينها خواستند مستشار [سپاه دانش] براى ما بفرستند، من گفتم اين از اختراعات ماست. چرا مستشار از شما بگيريم؟ گفتند مستشار نمى خواهيد، پول مى دهيم. گفتم آن را هم با همه بى پولى نمى خواهيم. گفتند وسيله نقليه مى دهيم كه فقط علامت دوستى ايران و آمريكا روى آن باشد و ديگر هيچ. گفتم وسيله نقليه را هم مى خريم. اينها همه با اطلاع دقيق و تقويت شاهنشاه بود، با وصف اين گناه كبيره بود. ولى من گله ندارم، چون كه اين مرد بزرگ ناچار است بازى كند و انصافاً خوب از عهده برمى آيد و دقيقه اى هم از منافع ملت ايران غافل نيست. بارى به سفير گفتم اين يك چيز غلطى است و بايد تعطيل شود، منتها ما براى آمريكائى هاى مقيم ايران برنامه خاصّ راديو تلويزيونى ترتيب مى دهيم. انصافاً خوشم آمد كه حرف مرا تأييد كرد.
قدرى راجع به تروريست ها صحبت كرديم. گفت بايد ديد ريشه آن كجاست. گفتم معلوم است كه از خارج است. گفت عدم رضايت و احساسات افراد را هم بايد حساب كرد. گفتم بين ما ممكن است عدم رضايت باشد، ولى اكثريت كشاورز و كارگر و بورژوا قاعدتاً بايد راضى باشند، چون اولى كه زمين دار شده، دومى هم كه امتيازات بى سابقه دارد و سومى هم كه پول دار است. گفت با وصف اين يك عده [جوشى] هستند كه با همه چيز مخالفند. گفتم ممكن است اين درست باشد.
گفت ممكن است كيسينجر هم بيايد. گفتم مى خواندم كه بر عليه او در كنگره زياد فعاليت مى شود. گفت دنيا همين است. يك عده اى را بلند مى كنند و بعد بر زمين مى زنند. گفتم پيش ما اين طور نيست، چون احتياج به دماگوژى نداريم. با وصف اين بايد واقعيت را قبول كرد كه مردم از چهره هاى دائمى خسته مى شوند.
بعد شرفياب شدم. جريان را به عرض رساندم. فرمودند، جواب هاى خوبى دادى، چرا از جريان سعودى و نفت خوشحال شد؟ عرض كردم، بايد خوشحال بشود، مطلب از نظر آنها بسيار مهم است.
فرمودند، مسئله تروريست ها البته يك مسئله خارجى است والا چه طور ممكن است عمليات و تبليغات آنها در همه ساعات و همه روزه و همه ماه در يك ساعت معين به اين صورت [هم آهنگ] در تمام دنيا بر عليه ما باشد؟ عرض كردم، همينطور است كه مى فرمائيد و من اخيراً مى بينم كه به خصوص در مورد عدم آزادى در ايران و دادگاه هاى نظامى و عدم آزادى زندانيان سياسى در تعيين وكيل خودشان، مرتباً وسيله وسائل تبليغاتى دستجمعى آنها تحريك و گفتگو مى شود. فرمودند، ما هم كه تكذيب مى كنيم، ولى فايده ندارد. مثلاً مى گويند ۱۲۰ هزار زندانى داريم. ما سه هزار زندانى (سياسى و غير سياسى) هم نداريم عرض كردم، دستگاه تبليغات ما درست كار نمى كند، به علاوه در يك كشور مقتدرى مثل ايران اعليحضرت همايونى، ما چه اصرارى داريم كه مثلاً محاكمات را علنى نكنيم يا براى متهم سياسى وكيل تسخيرى بگيريم؟ بگذاريم محاكمات علنى و مدافعه هم آزاد باشد. فرمودند، آخر دادگاه نظامى است. عرض كردم، دادگاه نظامى لازم نيست مخفى باشد. از اين مقوله زياد جسارت كردم.
نمى دانم جزو گزارشات ديگر، به چه مناسبت موضوع دانشگاه پهلوى و اراضى كه بايد براى محل دانشگاه جديد در پشت مَلِه شيراز خريدارى شود صحبت پيش آمد. فرمودند، اين همه زمين دارند، باز هم بايد بخرند؟- (دانشگاه پهلوى در جستجوى زمينى براى دانشكده پزشكى روستائى بود و زمين مورد اشاره، متعلق به يكى از دوستان علم، در بلندى هاى بالا دست دانشگاه، براى اين طرح نامناسب و رئيس وقت دانشگاه، دكتر فرهنگ مهر، با خريد آن مخالف بود. سرانجام وى توانست زمينى در نقطه اى مناسب، مجاناً براى دانشگاه به دست آورد. ) عرض كردم، آخر جاى دانشكده طب [روستائى] را موزه علياحضرت شهبانو گرفت. فرمودند، راستى ساخته مى شود؟ عرض كردم، هيچ چيزى نيست جز آن كه بالاى تپه را صاف كردند و خاك ها را روى جنگل مصنوعى كه غلام با آن همه خون جگر درست كردم ريختند و درخت ها را از بين بردند. به طورى كه در اين سفر شيراز گريه ام گرفته بود، منتها نخواستم اوقات مبارك را تلخ كنم. فرمودند، چيز عجيبى است كه پول هم دارند و اين همه كارهاى علياحضرت تأخير مى شود. عرض كردم، علت اين است كه هر كس هر چه عرض مى كند، قبول مى فرمايند و باز تغيير عقيده مى دهند. شكر خدا را كه مسئوليت معظم لها در كارهاى هنرى و از اين مقوله است، اگر در كارهاى كشورى بود چه مى شد؟ شاهنشاه فرمودند، شيرازه ها گسيخته مى شد. عرض كردم، من كه چيزى نمى توانم عرض كنم، جز آن كه دعا كنم كه خداوند به شاهنشاه عمر طولانى و سلامت بدهد. بعد من مرخص شدم. به كارهاى جارى رسيدم. منجمله آقاى محمد على قطبى دائى علياحضرت شهبانو را پذيرفتم و مراحم همايونى را به ايشان ابلاغ كردم كه مى توانند آجودان باشند، مشروط به اين كه هفته [اى] يك روز بيايند، مثل سايرين كشيك داشته باشند. البته با كمال افتخار قبول كرد. آقاى قطبى چون زنش را طلاق داد، مورد بى مهرى علياحضرت شهبانو قرار گرفت و ديگر به دربار نيامد. اكنون نزديك پنج سال است. ولى البته افتخار آجودانى افتخارى داشت، بعد كه آجودان هاى افتخارى ملغى شد، ايشان ديگر خيلى در جامعه سرشكسته شده بود. من چندين دفعه به شاهنشاه در خصوص ايشان عرايض كرده بودم كه مستشار دربار بشوند يا شغل افتخارى ديگرى بگيرند، شاهنشاه اجازه مرحمت نفرمودند. بالاخره به اين صورت در مشهد موافقت شاهنشاه را جلب كردم.
بعدازظهر قرار بود يك دختر خانم ايرانى كه دوستش دارم، پيش من بيايد، نيامد. چون [دچار] سردرد شده بود. من در عوض رفتم در پارك سعدآباد قدم زدم، بد نبود. شاهنشاه تمام بعدازظهر كار شديد كردند.
شب مهمان داماد سابقم بودم، [عسكر] غفارى كه از دخترم [رودابه] جدا شده است. البته دخترم هم بود و خانم علم و چند نفر از دوستان هم بودند. از هر جهت به من بد گذشت به طورى كه تمام تنم دچار خارش شد. اين ناراحتى عصبى، اثر سمى عجيبى در من دارد. به خصوص كه نتوانم مطلبى را به رو بياورم و البته به مناسبت شغل پر افتخار خودم هميشه دچار اين محظور هستم كه به قول حافظ:
گر چه از آن آتشِ دل چون خُم مى در جوشم
مُهر بر لب زده خون مى خورم و خاموشم
سه شنبه ۱۱/۳/۱۳۵۵
صبح براى اولين بار توانستم در باغ صبحانه بخورم (يعنى هوا سرد نبود)، ولى در داخل عمارت هنوز ناچاريم، به خصوص در حمام، از بخارى استفاده بكنيم.
بعد شرفياب شدم. شاهنشاه را به هيچوجه خوشحال و سرحال نيافتم. به طورى كه به خودم اجازه دادم بپرسم كه چه پيش آمدى شده؟ فرمودند، هيچ حال ندارم، مختصر دل دردى عارض شده و كهير زده ام، سرم هم درد مى كند. پرسيدم طبيبى احضار فرموده ايد؟ فرمودند، [عبدالكريم] ايادى آمده و دواهائى داده است. عرض كردم، جسارت مى كنم، علاوه بر قاعده كلى كه اطباء هيچ نمى فهمند، ديگر ايادى هيچ هيچ نمى فهمد. خنديدند. فرمودند، درست مى گوئى، ولى خوب، تا اندازه [اى] به مزاج من آشناست. عرض كردم، دكتر فلاندرن (دكتر ژان پول فلاندرن دستيار پروفسور ژان برنار و مسئول كارهاى آزمايشگاهى بود. ) كه براى معاينه خون شاهنشاه آمده بود، خيلى راضى رفت و امشب هم قرار است نتيجه نهائى را اطلاع بدهد. فكر مى كنم لازم باشد جريان كهير را به او بگوئيم. فرمودند، نه، خيال مى كنم از امتلاء باشد، مهم نيست. براى اين كه شاهنشاه را خيلى ناراحت ديدم، عرض كردم، اگر غلام لخت بشوم و تن مرا ببينيد، خنده تان مى گيرد. فرمودند، چه طور؟ عرض كردم، آن قدر جوش و كهير در اين طرف و آن طرف دارم كه نه تنها شاهنشاه از اين بدن كج و معوج خواهند خنديد، بلكه ترحم نسبت به غلام پيدا خواهيد كرد. فرمودند، چرا معالجه نمى كنى. عرض كردم، به همان علت كه عرض كردم. اطباء هيچ نمى فهمند و نمى توانند معالجه ام كنند. فرمودند، به همين آسانى؟ عرض كردم، راهى ندارم. والاحضرت شمس كه مى خواهند براى ديدن موزه اعليحضرت رضاشاه كبير (اشاره به آخرين اقامتگاهى است كه رضاشاه در تبعيد در آن به سر برد و همان جا نيز درگذشت. اين خانه را در دهه ۱۹۷۰ دولت ايران خريد و تبديل به موزه يادبود رضاشاه كرد. ) به ژوهانسبورگ تشريف ببرند،، از دفترشان به [سر] كنسول آفريقاى جنوبى تلفن كرده اند كه دعوت رسمى ما چه طور شد؟ [سر] كنسول از من نظر خواست، گفتم مبادا چنين كارى بكنند، اين مسافرت بايد خصوصى باشد (چون با اين بساط نژاد بازى مشكلات سياسى عجيبى حالا به وجود مى آيد. ) (در آن هنگام، رفتار دولت نژادپرست آفريقاى جنوبى كه اكثريت سياه پوست را با توسل به خشونت از حقوق سياسى محروم كرده بود، با واكنش گسترده جهانى و تحريم اقتصادى سازمان ملل روبرو شد. در اين شرايط همه كشورها از تظاهر به دوستى با دولت آفريقاى جنوبى پرهيز مى كردند. ) اطلاعاً به عرض مى رسانم، فرمودند، بسيار خوب كردى، اينها در عالم هپروت زندگى مى كنند و كوچكترين اطلاعى از هيچ جا ندارند.
اجازه فرمودند آقاى محمدعلى قطبى آجودان بشود. جريان پيشرفت كارهاى عمرانى كيش را عرض كردم. چون شاهنشاه خيلى علاقمند هستند، فكر كردم قدرى از اين ناراحتى درآيند. گوش دادند، اوامرى هم صادر فرمودند، اما باز چهره گرفته بود كه من حس كردم بيش از كسالت است، ولى جرئت نكردم ديگر سئوالى بكنم.
ضمن كارهاى جارى و كارهاى دانشگاه ها كه عرض مى كردم، يك دفعه فرمودند، يك گروهبان وظيفه كه در يك هنگ خارج از مركز خدمت مى كند، گفته است چرا ما بايد اسم اين مردمان شجاع را تروريست بگذاريم؟ اگر اينها نبودند دولت خون مردم را مى مكيد. از اين آقا پسر بايد پرسيد، اين كه از گهواره تا گور، دولت به شما خدمت و سرويس اجتماعى مى دهد، خون مكيدن است؟ من كار به عمل تروريست ها ندارم كه خود آدم كشتن را چه امتيازى مى توان ناميد؟ عرض كردم، همانطور كه پريروز در گروه [انديشمندان] فرموديد، اين بچه ها با خواندن يك كتاب يا گوش دادن به يك آدم بدخواه [دگرگون] مى شوند. اشكالى ندارد و شاهنشاه اعتناء نفرمائيد. البته چون در ارتش است، شايد قوانين انضباطى شديدى بايد درباره او اجرا شود، ولى به قول فوشه يا تاليران كه خاطرم نيست كدام يكى است، (دو تن مورد اشاره به ترتيب وزير پليس و وزير روابط خارجى فرانسه در دوران ناپلئون بودند. جمله مورد اشاره منتسب به تاليران است. ) قُر زدن از حقوق مسلم مردم است، چه بايد كرد؟ بالاخره هر كسى، هر ناراحتى از هر جا دارد، فورى با عينك سياه به همه چيز نگاه مى كند.
فرمودند، از آن خوشمزه تر، روزنامه هاى تايمز و گاردين، رژيم ما را رژيمى خفقان آور ذكر كرده، همچنين برنامه فارسى بى. بى. سى. گفته، ايران و عربستان سعودى رژيم هاى خفقان آورى هستند، نبايد به آنها اسلحه فروخت. از اين پدرسوخته ها بايد پرسيد كه رژيم عراق و الجزاير و ليبى از لحاظ شما آزاديخواه هستند؟ حال من اهميتى به اين حرف ها نمى دهم، ولى تو سفير انگليس را احضار كن و بگو اگر روزنامه ها و راديو و مجلس شما اين طور عقيده درباره ما دارند، چه طور مى توانيم از شما اسلحه بخريم و اميدوار باشيم كه در آينده اسلحه ما پشتيبانى خواهد شد؟ (پشتيبانى اصطلاح نظامى است يعنى دنباله پيدا خواهد كرد. ) پس ما ناچاريم خريد اسلحه را از انگلستان موقوف كنيم. به خصوص وقتى تايمز و گاردين مطلبى بنويسند، نظر حزب حاكمه امروزى انگليس است. اين چه معنى مى دهد؟ عرض كردم، شاهنشاه صحيح مى فرمائيد، ولى غلام در رونامه چيزى نديدم. يعنى همه نقل قول كميسيون حقوقدانان بين المللى را كرده اند و سرمقاله نديدم، شاهنشاه مى دانيد كه غلام خيلى دقت مى كنم، حتى ۵/۶ صبح خلاصه جرائد انگليس را از بى. بى. سى. مى شنوم، ولى برنامه فارسى آن در ساعتى است كه با وقت من تطبيق نمى كند، گو اين كه خلاصه همه را وزارت اطلاعات براى غلام مى فرستد، باز هم چيزى نديدم. فرمودند، اين مربوط به ديشب است، شايد به دست تو نرسيده باشد. عرض كردم، همچنان كه پريروز هم عرض كردم، اتهام به وجود خفقان، به علت رفتارى است كه مى كنيم به ظاهر چنين حسى را ايجاد مى كند و اين با قدرت فائقه و مطلقه اى كه شاهنشاه داريد، هيچ لزومى ندارد. چرا محاكمات اين پدرسگ ها بايد سرّى باشد؟ چرا با خانواده خود نبايد ملاقات داشته باشند؟ ما كه نه ترسى و نه تزلزلى داريم و نه حرف بى ربطى داريم. مى گوئيم مخالفين رژيم و مخالفين آسايش مردم بايد تعقيب شوند. سرى نگهداشتن محاكمات عاملين مخالف چه معنى مى دهد؟ شاهنشاه فكرى كرده و ديگر چيزى نفرمودند.
من با كمال ناراحتى از ناراحتى ارباب محبوب تر از جانم مرخص شدم. بعدازظهر تمام به كارهاى جارى رسيدم. منجمله رئيس تشريفات مصر را كه براى [مسافرت آينده] سادات [به ايران] آمده است، در منزل پذيرائى كردم.
بعدازظهر تلفنى از شاهنشاه عزيزم احوالپرسى كردم. حالشان بهتر بود و معلوم شد امتلاء داشته اند، ولى امشب به مهمانى شهرام كه براى [كنستانتين] پادشاه [پيشين] يونان داده است تشريف نخواهند برد و استراحت خواهند فرمود. خوشبختانه من هم دعوت ندارم. چيز عجيبى است، از صبح تا حالا مثل اين است كه خودم به همان شدت شاهنشاه، ناخوش هستم، علاقه، مسئله عجيبى است.
از اخبار مهم جهان، مداخله علنى سوريه در لبنان است كه اكنون ارتش سوريه با نزديك ۵- ۴ هزار نفر سرباز و يك صد و پنجاه تانك وارد خاك لبنان شده و به طرف نواحى شمالى كشور كه مسيحى ها در محاصره مسلمانان قرار گرفته اند پيشروى مى كنند و عجب اين است كه [الكسى] كاسيگين نخست وزير شوروى هم اكنون در دمشق است، يعنى از عراق به دمشق رفته است. ممكن است اين آخرين مرحله انقلاب لبنان باشد، تقسيم شدن كشور پس از دادن هزاران نفر كشته.
|
|
|
|
|
دوست بسيار عزيز پرويز اصفهانى
از راست به چپ (نشسته): نوشين فرزام، ژاله اصفهانى، فاطمه خرسندى، بزرگ علوى، ايرج اشراقى، پرويز اوصياء، منوچهر محجوبى.
ايستاده: منوچهر ثابتيان، اسماعيل خوئى، محمود كيانوش، هادى خرسندى، ماشاءالله آجودانى
|
|
ثابتيان
|
اكنون كه با درگذشت ژاله اصفهانى همه ما دردمند و سوگواريم اين نامه كوتاه را در رثاى او بر پايه قولى كه به تو داده بودم برايت مى فرستم چون در برگيرنده چند خاطره است. بى گمان حال كه او روى در نقاب خاك كشيده است در سراسر جهان هر جا كه سخن سرايان و شعرشناسان ايرانى مى زيند از ژاله و آثار او گفته ها دارند و دفترها خواهند پرداخت و اين مختصر يادمان من در اين ازدحام گم خواهد شد ولى چون پيشينه شناخت من از اين شعربانوى فاخر منحصر به نقش يك ستايشگر نبود، بلكه ساليان دراز به عنوان پزشك و جراح مشاور در خدمت و محرم او بودم به خودم اجازه مى دهم كه شمه اى از آنچه مى دانم را با خوانندگان نيمروز درميان گذارم.
بيش از چهار سال پيش كه عوارض يك سرطان ميزه راه در او پديدار شد و در ركاب او به بيمارستان رفتم و جراح درمان كننده او آقاى كارتر در بيمارستان چارين كراس را از پايگاه شامخ ژاله به عنوان يك شاعره مشهور ايرانى آگاه كردم الحق اين جراح برجسته از هيچيك از تدابير بالينى براى درمان ژاله فروگذار نكرد. از عمل هاى مكرر و راديوتراپى و كاربرد مؤثرترين داروهاى موجود و ژاله عزيز هم با خويشتن دارى و بردبارى قابل ستايشى با آلام و آجال خود ساخت و به زندگى ادامه داد شعر «دكتر» او را كه ضميمه مى كنم خود نشان دهنده اين دوره است و حتى به اين بنده اكيداً قدغن كرد كه راز بيمارى مُهلك او را حتى با دوستان و ستايشگران نزديك هم درميان نگذارم و اين چنين بود كه تا هفته هاى اخير كه به علت پخش فراگير سرطان به بخش درمان ناپذيران انتقال يافت كمتر كسى از بيمارى دردناك و مهلك او خبردار بود.
اين شعر بانوى فاخر، سراينده دو چامه هميشه ماندگار «پرندگان مهاجر» و «شاد بودن هنر است» به معناى دقيق آنچه سروده بود زندگى كرد. بيشتر عمر پر بار خود را در مهاجرت اجبارى گذراند- همسر گرانمايه اش «بديع» كه از بزرگواران «چپ» ايران بود حدود سه سال پيش در لندن فوت كرد ولى دو فرزند او بيژن و مهرداد عاشقانه در كنارش بودند- با اين كه مى گفت «زندگى آبى است كه در هيچ مشتى قرار نمى گيرد ولى هميشه با اميد مى زيست و همواره به آرمان هاى سوسياليستى خود وفادار ماند- دو سطر آخر شعر معروف او «پيام به ستاره اى كه از مدار خود خارج شد» نمودار گوياى اين آرمان ها بود كه چنين سرود:
«ستاره در سفر كائنات روشن باش- شبان تيره چراغ تخيل من باش»
به جشنواره شاد برابرى بشر- بيا اگر چه كه پنجاه هزار سال دگر!
منوچهر ثابتيان- اول دسامبر ۲۰۰۷.
براى اولين و عزيزترين دكتر مخاطب اين شعرم- دوست ارجمندم آقاى دكتر منوچهر ثابتيان
با مهر و احترام بسيار ژاله
اهدا به تمامى پزشكان جهان
هم صدا با «پرى كيانوش»
ژاله اصفهانى
دكتر!
بيائيد، بيائيد، دكتر!
كه چشم ام به راه است.
دل و جان و هر تار موى ام
نگاه است،
كه از در، درآئيد، دكتر!
*
به آرامى كوه، با يك تبسم،
نويدى ز كشف جديدى بياريد
شفائى، صفائى، اميدى بياريد، دكتر!
*
چنين است آئين، كه انسان
به هنگام بيمارى و ناتوانى
خدا را فراخواند
آرى شما را، شما را.
*
نمى خواهد اين را پذيرد
كه پايان راه است.
به اين واژه تلخ، اين واقعيت-
به نابودى خويش باور ندارد.
*
بر آن است تا واپسين دم
زمين را
در آغوش گرم اش فشارد.
بماند، بخواند، بداند
چرا «حُفره ى كهكشانى»
سياه است؟
*
چه نيك اخترى، برتر از اين كه
تا زنده هستيم،
اميد آفرينيم،
هستى پرستيم، دكتر!
لندن يكم آگوست ۲۰۰۳
پيام به ستاره اى كه از مدار خود خارج شد
فرار كرد ستاره، ز كهكشان خودش
گريخته دختر خودسر، زخاندان خودش
و يا پرنده ى آبى نك طلائى بود
پريد و دور شد و دور، از آشيان خودش؟
*
ستاره، آى ستاره، كجا، كجا رفتى
به بى كرانى كيهان، به ماوراء رفتى
و يا كه زد به سرت، در پى خدا رفتى؟
*
ستاره، هر چه كه خواهى به موج نور بگو
نيا، نيا، به سراغ زمين، زدور بگو
كه ما به گرد زمين گرم كشت و كشتاريم
به «انتحارى» و «اشغالگر» گرفتاريم
*
ستاره، در سفر كائنات روشن باش
شبان تيره چراغ تخيل من باش
به جشنواره ى شاد برابرى بشر
بيا، اگر چه كه پنجاه هزار سال دگر
***
ژاله اصفهانى
لندن بهار ۲۰۰۵
|
|
|
|
|
دكتر مصطفى الموتى
زندگى و سرنوشت دو روزنامه نگار
اسماعيل رائين، پرويز رائين و مرگ مشكوك يكى از آنها
|
|
الموتى
|
در سال هائى كه به كار روزنامه نگارى اشتغال داشتم با دو برادر كه نقش مهمى در امر مطبوعات و رسانه هاى گروهى داشتند آشنا شدم. اسماعيل و پرويز رائين كه هر يك از آنها در كار خود خوب درخشيدند.
اين دو برادر از خانواده هاى سرشناس جنوب ايران بودند كه هر دو پس از پايان تحصيلات و فراگرفتن زبان خارجى به كارهاى مطبوعاتى پرداختند.
پرويز رائين كه به زبان انگليسى تسلط كامل داشت كار خود را با تهيه گزارش براى مطبوعات انگليسى آغاز كرد ولى در كوتاه مدت رئيس خبرگزارى آسوشيتدپرس در ايران شد.
اين شغل جديد موجب گرديد كه پرويز رائين با اكثر رجال سرشناس كشور آشنائى و دوستى نزديك پيدا كند و به همين جهت اخبارى كه مخابره مى كرد اكثراً موثق بود و موجب سر و صداى فراوان مى شد و تدريجاً نام رائين در سطح جهانى به عنوان يك خبرنگار بين المللى ثبت و ضبط شد.
پرويز رائين سال ها نماينده دو هفته نامه معتبر و كثيرالانتشار (تايم) و (لايف) بود و مطالب او در اين دو مجله خوانندگان فراوان يافت.
با تمام احترامى كه پرويز رائين در ميان مقامات آن روز رژيم داشت يكبار هنگام نشر خبر او از طرف آسوشيتدپرس توقيف گرديد.
ويليام شوكراس مى نويسد: پرويز رائين نماينده آسوشيتدپرس در تهران به علت گزارشى كه درباره برف سنگين تهران و بسته شدن راه ها داده بود توقيف شد زيرا متصديان خبر به آن اضافه كرده بودند كه همان موقع شاه در تپه هاى اسكى در سن مورتيس به تفريح اشتغال داشت كه اين امر توهين به شاه تلقى شد. تا اين كه اردشير زاهدى تأكيد كرد كه اين مطلب موهن در نيويورك به خبر رائين اضافه شده كه موجب آزادى رائين گرديد.
با تغيير رژيم در ايران پرويز رائين مورد فشار و تضييقاتى قرار گرفت كه ناچار شد ايران را ترك كند.
در همان ايام او را در لندن ديدم كه مى گفت مشغول تدوين خاطرات خود است و در نظر دارد در شرايط مناسب منتشر سازد كه نگات مهمى درباره نقش آمريكائى ها در تغيير رژيم ايران و حمايت كندى از دولت امينى و اقداماتى كه درباره حكومت مصدق صورت گرفته در اين خاطرات وجود دارد.
بعداً پرويز رائين براى اقامت دائم خود آمريكا را انتخاب كرد و متأسفانه در اثر بيمارى شديد قلبى در ۶۸ سالگى زندگى را ترك گفت.
مى گويند خاطرات پرويز رائين نزد همسرش (سريه رسول زاده رائين) و تنها پسرش محمدرضا رائين مى باشد كه تاكنون هيچ اقدامى براى انتشار آن نشده است.
يكى از نشريات خارج از كشور چنين نوشته است:
رائين از سال هاى بعد ازجنگ دوم جهانى نمايندگى خبرگزارى بين المللى آسوشيتدپرس راد ر ايران بر عهده داشت و تا چند هفته پس از تغيير رژيم ايران در اين سمت فعاليت مى كرد. او در عين حال ساليان دراز با مطبوعات بين المللى همكارى داشت.
پرويز رائين دچار بيمارى قلبى شد و از آن پس بنيه جسمى او روزبروز رو به تحليل رفت، هر چند كه اراده قوى و پايدار به ادامه زندگى تا آخرين روزهاى حيات همچنان در او باقى ماند.
برادر ديگر پرويز رائين، اسماعيل رائين نيز كه با تأليف و نگارش چندين كتاب درباره تاريخچه فراماسيونى در ايران جنجالى در ايران قبل از انقلاب به وجود آورد، چند سال پيش در تهران به عارضه سكته قلبى درگذشت.
پرويز رائين گنجينه اى از اسرار سياسى تاريخ معاصر ايران تا انقلاب را با خود به گور برد. مقام او به عنوان نماينده يك خبرگزارى بين المللى و با نفوذ براى وى شرايطى استثنائى از فعاليت مطبوعاتى در دستيابى به اخبار پشت پرده به وجود آورد. وى مورد احترام سياستمداران ايرانى در سطح دربار و نخست وزيران و وزيران بود و همه با اطمينان به وطن پرستى و ايرانى بودن او، اخبار ايران را براى انعكاس بين المللى در اختيار وى قرار مى دادند. رائين كم و بيش در قلب تك تك تحولات سياسى، اقتصادى و اجتماعى تاريخ معاصر ايران قرار داشت و از هر يك از اين تحولات طى بيش از سه دهه گزارشى براى خبرگزارى خود فرستاد كه مجموعه اين گزارش ها چنانچه دستيابى به آنها ميسر باشد، در جاى خود خواندنى و خاطره انگيز خواهد بود.
رائين بعد از مهاجرت اجبارى بعد از انقلاب به جمع آورى و نگارش خاطرات خود همت گماشت ولى تصميم گرفت انتشار آن را به بعد از درگذشت خود موكول كند. اينك برعهده وراث رائين است كه تصميم گيرند اين خاطرات را به چه نحو و در چه تاريخى انتشار دهند.
نزديكان به رائين اشاره مى كنند كه خاطرات وى به اندازه كافى داراى نكات محرمانه است كه نويسنده ترجيح داده انتشار آن را به بعد از مرگ خود موكول كند. رائين به همكاران مطبوعاتى خود گفته بود كه خاطرات وى در عين حال افشاگر روند تحولات و ديدگاه هاى واشنگتن نسبت به ايران از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا انقلاب است. رائين با اين تئورى هم عقيده بود كه حزب دموكرات آمريكا از هنگام روى كار آمدن كندى نسبت به تغيير رژيم در ايران از سلطنت به جمهورى تفاهم داشت و تشكيل دولت دكتر على امينى، شورش مذهبى ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و ظهور خمينى در صحنه سياسى ايران و سپس تشكيل گروه مترقى به رياست على منصور، سياستمدارى نه آنچنان با تجربه و شهرت كه بعد از كنار رفتن دولت علم و در پى انقلاب شاه و مردم به نخست وزيرى ايران رسيد، جملگى تحولاتى بود كه در حكومت كندى و جانسون از حزب دموكرات به وقوع پيوست، اما شاه با زيركى و توانائى پشتيبانان خود در سطح ملى و بين المللى توانست طرح هاى خصمانه عليه سلطنت را يكى بعد از ديگرى خنثى كند.
خاطرات رائين علاوه بر اين دوران بحرانى به بحران ها و رويدادهاى ديگرى از جمله حكومت مصدق، ۲۸ مرداد، محاكمه مصدق، مذاكرات نفت، سوءقصدها به جان شاه و سرانجام رويدادها تا روى كار آمدن جمهورى اسلامى اشاره دارد.
***
اسماعيل رائين و مرگ مشكوك او
و اما برادر ديگر اسماعيل رائين بود كه در روزنامه ها و مجلات ايرانى نوشته هاى پر سر و صدائى منتشر مى كرد و با انتشار سه جلد كتاب فراماسونرى در ايران گفتگوى فراوانى در محافل سياسى ايجاد كرد و مخالفين و دشمنانى براى خود فراهم ساخت. او چند جلد كتاب جنجالى ديگر منتشر ساخت. اسناد خانه سدان، ۷ سال در زندان آريامهر و....
اسماعيل رائين در مقدمه كتاب ۷ سال در زندان آريامهر چنين مى نويسد:
«احمد آرامش سه ماه پس از آزادى از زندان پاكت سر بسته اى حاوى يادداشت هاى خود به من سپرد و وصيت كرد كه پس از سقوط رژيم پهلوى پاكت سر بسته را باز كرده و پس از مطالعه ترتيب چاپ آن را بدهم. علاوه بر نسخه اى كه به من سپرده سه نسخه ديگر را در خارج از ايران گذارده است. مى ترسيد كه قبل از مرگش و قبل از سقوط رژيم اگر يادداشت ها منتشر شود جان فرزندانش در خطر باشد. اكنون كه اوضاع ايران تغيير كرده به وصيت دوست شهيدم عمل مى كنم.»
درباره فوت ناگهانى اسماعيل رائين در كتابفروشى اميركبير در كتاب هاى ايران در عصر پهلوى اين مطلب نشر يافته است:
اسماعيل براى تصفيه حساب هاى خود به كتابفروشى اميركبير رفته بود. هنگام گفتگو با عبدالرحيم جعفرى مؤسس سازمان انتشارات اميركبير درگذشت. صحبت از سكته ناگهانى بود. گفته مى شد مورد حمله كاركنان مؤسسه انتشارات اميركبير قرار گرفته و درگذشته است. سرانجام كار به محاكمه جعفرى در شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامى كشيد. محمد موسوى از كاركنان مؤسسه اميركبير در دادگاه گفت روزى كه رائين فوت كرد من آنجا بودم. اصلاً آن روز جعفرى موفق به ديدن رائين نشد. من او را به كارگزينى مؤسسه راهنمائى كردم. همچنين يزدى نماينده دادستانى و بنياد علوى را نزد جعفرى بردم. وقتى كاركنان مؤسسه، رائين را ديدند عليه او شعار دادند. رائين خيلى ناراحت شد و گفت من ۶ ميليون تومان از جعفرى طلبكار هستم و تا نگيرم دست بردار نيستم. سپس از جيب خود يك قرص درآورد و آب خواست و گفت حالم بد شده و قرص را خورد. به آقاى خرمى گفتم چرا ايشان را كه حالش بد است همراه خود به اينجا آورده اى خوب است يك دكتر بياوريم. ايشان رفت و پس از چهار ساعت عكاس و فيلمبردار آورد. على علمى حسابدار مؤسسه گفت من روز حادثه به فاصله ده دقيقه يك پزشك به مؤسسه آوردم ولى كار از كار گذشته بود. عبدالرحيم جعفرى مدير سازمان انتشاراتى اميركبير با انتشار كتاب هاى مفيد خدمات فراوانى انجام داده است. او را از سال ۱۳۲۲ مى شناسم كه مردى زحمتكش بود و كار مطبوعاتى را با تصحيح در مطبوعات شروع كرده و توانسته بود مؤسسه آبرومندى به وجود آورد. از قرارى كه شنيده ام در جمهورى اسلامى مدت ها در زندان بوده است.
اخيراً نيز به آمريكا سفر كرده و مصاحبه هائى داشته و دوران كهولت را با كسالت مى گذراند.
|
|
|
|
|
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۵۲
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-خبر عزيمت آيت الله خمينى از عراق به سوى كويت، شريف امامى نخست وزير را بسيار نگران كرده بود و مرتب با سفراى انگليس و آمريكا تماس مى گرفت و مى كوشيد كه دولت هاى متبوع آنان دولت كويت را از پذيرش آيت الله باز دارند.
-سفير انگليس به شريف امامى گفته بود من چنين توصيه اى را به دولتم نمى كنم فقط جريان گفتگوى فيمابين را به لندن اطلاع مى دهم.
-سرآنتونى پارسونز به نخست وزير خاطرنشان كرده بود كه وقتى ايران سفير كاملاً خوبى (PERFECTLY GOOD AMBASSADOR) در كويت دارد بهتر است مستقيماً با دولت كويت تماس بگيريد. چرا پاى ما را به ميان مى كشيد؟
-وقتى اطلاع يافتم كه آيت الله عازم كويت است مراتب را به تهران اطلاع دادم و كسب تكليف كردم و وزارت خارجه به اين تلگراف و دو تلگراف بعدى من پاسخى نداد!
-وقتى به شيخ ناصر سفير كويت در ايران كه آن موقع در كويت بود و به ديدن من آمده بود گفتم آيت الله عازم كويت است مثل فنر از جا جهيد و گفت: عراقى ها راحت شدند و ما را گرفتار كردند!
-معلوم شد كويتى ها از طريق سفارت خود در بغداد موضوع را مى دانند و به دستور اميركويت قرار است آيت الله را به كويت راه ندهند.
-به سفير كويت گفتم: ما در اين مورد نظر خاصى نداريم، پذيرش يا عدم پذيرش ايشان در حد اختيار و صلاح دولت كويت است و به ما ربطى ندارد.
-مرحوم ظلى معاون سياسى وزارت خارجه در غياب وزيرخارجه به علت فشار كار و كثرت تلگراف ها و نامه هاى رسيده، فرصت نكرده بود كه تلگراف هاى ما را بخواند و به عرض برساند!
-وقتى مرحوم ظلى مضمون تلگراف هاى ما را تلفنى به عرض اعليحضرت رسانده بود، پادشاه دستور داده بودند كه سفير با مقامات كويتى تماس بگيرد و خاطرنشان كند كه به خاطر ما مانع ورود آيت الله نشوند. اتخاذ تصميم در اين مورد مربوط به خودشان است.
-دستور وزارت خارجه غروب آن روز پر تنش رسيد و تلاش من براى ديدن مقامات مسئول به منظور اجراى دستور واصله به جائى نرسيد و به صبح روز بعد موكول شد.
-احتمال مى دادم كه مسئولين كويتى به علت اين كه قصد پذيرش آيت الله را نداشتند از انجام تقاضاى ملاقات فورى با من در آن شب طفره مى رفتند! ولى شيخ ناصر مى گفت، خانواده حاكمه براى تفريح و تفنن به بيرون شهر رفته اند و تا صبح به كويت برنمى گردند!
|
|
دكتر رضا قاسمى
|
در ايران چه مى گذشت؟
پيش از آن كه به آمدن آيت الله خمينى به سوى كويت و برخورد مقامات كويتى با اين رويداد بپردازم به آنچه در ايران پيرامون اين واقعه مى گذشت اشاره مى كنم. انتشار خبر عزيمت آيت الله از عراق و حركت به سوى كويت، رئيس دولت وقت مهندس جعفر شريف امامى را بسيار نگران كرده بود و به سبب بيم از عواقب اين رويداد مرتب با سفيران آمريكا و انگليس جلسات مشورتى داشت و مى كوشيد دولت هاى متبوع آنان را براى جلوگيرى از ورود آيت الله به كويت متقاعد نمايد. براى اين كه در اين زمينه مستنداً طرح مطلب كنم توجه خوانندگان گرامى را به مندرجات كتاب خاطرات سر آنتونى پارسونز سفير وقت انگلستان در تهران زير عنوان «غرور و سقوط» (THE PRIDE AND FALL) جلب مى كنم:
پارسونز در اين مورد مى نويسد:
«... شريف امامى در اوائل اكتبر دوبار درباره موضوع خروج خمينى از عراق با من و همتاى آمريكائى ام صحبت كرد. بار اول گفت كه خمينى در صدد خروج از عراق است و دولت عراق هم از اين موضوع استقبال كرده است. در واقع هنگامى كه شريف امامى اين مطلب را با ما درميان گذاشت آيت الله خمينى با اتومبيل به طرف جنوب عراق در حركت بود و احتمالاً در نظر داشت به كويت برود. شريف امامى از اين بيم داشت كه خمينى پس از ورود به كويت ناگهان از دهانه خليج با يك قايق موتورى به طرف ايران حركت كند و در سواحل ايران پياده شود. شريف امامى معتقد بود كه اگر جلوى خمينى گرفته نشود و او آزادانه در داخل ايران دست به فعاليت بزند رژيم سرنگون خواهد شد و اگر هنگام ورود به خاك ايران بازداشت شود خطر جنگ داخلى در پيش خواهد بود. شريف امامى با مقايسه بين اين دو خطر دومى را ترجيح مى داد و مى گفت هر چه پيش آيد در صورت ورود خمينى به ايران او را بازداشت خواهد كرد. او پس از اين مقدمات و تأكيد درباره خطرات احتمالى ورود خمينى به كويت گفت: آيا ما- انگليسى ها و آمريكائى ها نمى توانيم دولت كويت را قانع كنيم كه از ورود خمينى به كويت جلوگيرى نمايد؟
من گفتم نمى توانم چنين توصيه اى را به دولت انگلستان بكنم ولى جريان مذاكراتمان را به لندن گزارش خواهم داد. شريف امامى ضمن صحبت خود گفته بود كه ايت الله خمينى گذرنامه ايرانى دارد و گذرنامه او اخيراً از طرف كنسولگرى ايران در بغداد تمديد شده است. من با اشاره به اين قسمت از سخنان شريف امامى گفتم: وقتى خمينى با گذرنامه ايرانى مسافرت مى كند و ايران نيز در كويت سفير كاملاً خوب و شايسته اى داشت (AND IRAN HAD A PERFECTLY GOOD AMBASSADOR) (۱) و دولت كويت نيز در تهران سفير عاليرتبه و مسئولى دارد (۲)، ايران بايد مستقيماً با دولت كويت در اين مورد تماس بگيرد نه از طريق ما... در دومين ملاقات درباره اين موضوع كه روز چهارم اكتبر صورت گرفت شريف امامى به ما اطلاع داد كه كويت از پذيرفتن خمينى خوددارى كرده است و دولت عراق نيز اقامت او را در عراق موكول به خوددارى او از فعاليت هاى سياسى در عراق نموده ولى خمينى حاضر به پذيرفتن اين شرط نشده است. آيت الله خمينى هنوز در جنوب عراق بود و شريف امامى فكر مى كرد كه مقصد بعدى او سوريه يا الجزاير خواهد بود. با وجود اين وى هنوز نگران بازگشت ناگهانى آيت الله به ايران، با اتومبيل يا هواپيما بود و تأكيد مى كرد كه در هر حال او به محض ورود به ايران بازداشت خواهد شد. روز هفتم اكتبر ناگهان خبر رسيد كه خمينى به پاريس رفته است...»
(نقل از كتاب «غرور و سقوط» نوشته سرآنتونى پارسونز، ترجمه دكتر منوچهر راستين. عبارت انگليسى كه متضمن اشاره سفير انگليس به اينجانب است عيناً از متن انگليسى كتاب او صفحه ۷۹ نقل شده است.)
اكنون برمى گرديم به كويت و ماجرا را از رويدادهاى آنجا براى خوانندگان گرامى حكايت مى كنم:
در كويت چه گذشت؟
صبح روز ۱۳ مهرماه ۱۳۵۷ به محضى كه به دفتر كارم در سفارت وارد شدم منشى من اطلاع داد كه سرپرست بخش ساواك در سفارت خواستار ملاقات فورى است. حدس زدم كه بايد مسأله مهمى درميان باشد. بلافاصله «سياوش قشقائى» مدير بخش ساواك سفارت را پذيرفتم. او را كه هميشه خونسرد و آرام بود بسيار پريشان حال و نگران ديدم. سبب پرسيدم. گفت خبر نامطلوبى دارم و آن اين كه آيت الله خمينى با شمارى از مريدان خود عازم كويت است. با شنيدن اين خبر به سختى نگران شدم. پرسيدم آيا خبر مؤثق است؟ گفت بلى نمايندگى ساواك در بغداد به ما اطلاع داده است. فوراً تلفنى با دكتر زندفرد سفيرمان در بغداد تماس گرفتم و صحت و سقم اين خبر را جويا شدم. او نيز موضوع را تائيد كرد و گفت چون آيت الله حاضر به قبول محدوديت ها و قيودى كه دولت عراق براى فعاليت هاى ايشان در نظر گرفته است نمى باشد ترجيح داده كه خاك عراق را ترك كند و چندى در كويت ميهمان شما باشد!
با تائيد اين خبر آشفته شدم و انديشه هاى گوناگونى از مغزم گذشت. مى انديشيدم كه در شرايط و اوضاع و احوال كنونى كه شيعيان كويت و گروه هائى از ايرانيان مقيم آن كشور و حتى كاركنان مدارس ايرانى و اولياى دانش آموزان و خيلى از متعصبان مذهبى، روحيه انقلابى پيدا كرده و آب به آسياب مخالفان رژيم مى ريزند. حضور ايت الله در كويت چه عواقبى در برخواهد داشت؟ برخورد ايرانيان سلطنت طلب (كه تعدادشان در كويت بسيار بود) با طرفداران آيت الله چه آشوبى به پا خواهد كرد؟ نبودن امنيت لازم در كويت (در مقام مقايسه با سيستم پليسى عراق) براى حفظ جان آيت الله چه عوارض خطرناكى در پى دارد؟ دولت كويت كه اصولاً با كويتى هاى شيعه (كه معمولاً ايرانى الاصل هستند) نظر لطفى ندارد و وجود شمار كثيرى ايرانى و ايرانى الاصل را در كويت برنمى تابد، هرگاه بين موافقين و مخالفين آيت الله جنگ حيدر- نعمتى درگيرد، چه واكنشى نشان مى دهد؟ و به احتمال زياد گروه زيادى از ايرانيان را به بهانه اخلال در نظم عمومى كشور از كويت خواهد راند...
نماينده ساواك پرسيد سفارت در قبال اين رويداد چه روشى اتخاذ خواهد كرد؟ آيا براى جلوگيرى از ورود آيت الله به كويت نزد مقامات آن كشور اقدامى خواهد كرد يا خير؟
گفتم: تا دستورى از تهران نرسد وظيفه اى برعهده سفارت نيست ولى مراتب را به تهران تلگراف مى كنم و منتظر دستور و رهنمود مركز مى مانم. بلافاصله تلگرافى به اين مضمون به وزارت امورخارجه فرستادم.
«به قرار اطلاع از يك منبع موثق كه مورد تائيد سفارت شاهنشاهى در بغداد قرار گرفته است، آيت الله خمينى امروز عراق را ترك كرده و عازم كويت است. مراتب براى آگاهى و صدور هرگونه دستور مقتضى به استحضار مى رسد.»
در ضمن به نماينده ساواك توصيه كردم كه يكى از مأموران ورزيده خود را به مرز بفرستد كه مسير رويدادها را تعقيب و گزارش نمايد و سفارت را از چگونگى مطلع كند.
ملاقات و مذاكره با سفير كويت
آن روز در ساعت ۱۱ بامداد با شيخ ناصر محمد جابرالصباح سفير كويت در ايران و شيخ السفرا كه دو روز پيش براى دادن گزارش محل مأموريت خود به كويت آمده بود قرار ديدار داشتم. معمولاً هر وقت من براى تقديم گزارش هاى حضورى يا استفاده از مرخصى به تهران مى رفتم با او ملاقات مى كردم و او به رعايت احترام مرا در رزيدانس سفير (نه دفتر كارش) مى پذيرفت و هر زمان هم كه او به كويت مى آمد و مى خواست به ديدن نگارنده بيايد او را متقابلاً در رزيدانس مى پذيرفتم. به اين جهت دقايقى به ساعت ۱۱ بامداد مانده سفارت را ترك كرده و به رزيدانس كه از دفتر سفارت فاصله چندانى نداشت رفتم. شيخ ناصر رأس ساعت ۱۱ آمد و پس از تبادل نظرهاى معمولى گفت: «اوضاع ايران خيلى مغشوش است و نمى دانم چرا دولت در برابر اين تحريكات و تحركات اقدام مؤثر و شديدى نمى كند؟» و افزود: «بعيد مى دانم كه شريف امامى با همه اقداماتى كه در جهت اقناع مخالفين كرده و دولت «آشتى ملى» تشكيل داده است بتواند چندان دوام بياورد و به طورى كه شايع است احتمال دارد كه اعليحضرت يك دولت نظامى را جايگزين دولت فعلى نمايد» و خاطرنشان كرد كه: «در شرايط فعلى من خيال ندارم به زودى به تهران برگردم.» به او گفتم: «ما اطلاع يافته ايم كه ميهمان جديدى براى شما در راه است.» گفت: «چه ميهمانى؟» گفتم: آيت الله خمينى عراق را ترك كرده و عازم كويت است و احتمالاً تاكنون از مرز گذشته و وارد خاك كويت شده است.» شيخ ناصر با آن اندام فربه و تنومند خود مانند فنر از جا پريد و گفت: «عجب! بالاخره عراقى ها گريبان خود را از اين مخمصه رها كرده و ما را گرفتار كرده اند!» و پرسيد: «شما چه اقدامى خواهيد كرد؟» گفتم: «دستورى از تهران ندارم و تا دستورى نرسد هيچ اقدامى نخواهيم كرد و اصولاً پذيرفتن يا عدم پذيرش ايشان در حيطه اختيار و حاكميت كويت است. هرگونه اقدام ما دخالت در امور داخلى كويت تلقى مى شود و فكر نمى كنم كه دولت متبوع من هم جز اين بيانديشد.»
سفير كويت گفت: مى شود از تلفن منزل شما استفاده كنم؟ مستخدم تلفن را آورد و او با مرجعى كه حدس زدم ديوان اميرى يا وزارت كشور بود صحبت كرد و پس از آن كه گفتگوى كوتاه تلفنى اش تمام شد، گفت: «بله، مقامات ما از طريق سفارت كويت در بغداد از جريان امر باخبرند و به دستور والاحضرت امير به ايشان اجازه ورود داده نخواهد شد.» گفتم: «اين امر مربوط به دولت شماست و ما در اين مورد هيچ نظر خاصى نداريم. مضافاً به اين كه هيچ دستورى هم از وزارت متبوع ما ابلاغ نشده است». شيخ ناصر افزود: «ما براى خودمان دردسر نمى خريم، همان بهتر كه ايشان كشور ديگرى را براى اقامت خود برگزيند.»
پس از رفتن سفير كويت به سفارت برگشتم و جريان ملاقات با او را به تهران تلگراف كردم. آن روز سفارت حالت فوق العاده داشت. من و همكاران كادر سياسى در انتظار وصول پاسخ تلگراف هاى قبلى سفارت و دريافت نظر و دستورالعمل وزارت خارجه در دفتر مانديم. حدود ساعت ۴ بعدازظهر مأمور اعزامى به مرز گزارش داد كه مقامات مرزى كويت از ورود آيت الله و همراهان ممانعت كرده و ايشان پس از چند ساعت توقيف و اصرار و ابرام بر اين كه چند روزى بيشتر در كويت نمى ماند و به كشور ديگرى نقل مكان خواهد كرد، مأيوسانه از مرز كويت به سوى عراق بازگشته است و در مرز عراق متوقف است.
طى تلگراف مجددى مراتب را به وزارت امورخارجه منعكس كردم، باز پاسخى نگرفتم، حدود ساعت ۵ بعدازظهر براى لحظه اى استراحت به رزيدانس رفتم و به «مهاجرى» مأمور رمز سفارت تأكيد كردم كه از پاى تلكس تكان نخورد و هر خبرى از تهران رسيد فوراً مرا آگاه كند.
ابلاغ امريه شاهانه
به محض رسيدن به منزل مأمور رمز اطلاع داد كه يك تلگراف فورى رسيده است. تلگراف را آورد. ديدم به امضاى مرحوم ظلى معاون سياسى وزارت خارجه است. از خواندن مضمون آن از تعجب بر جاى خود خشك شدم. چون بدون اين كه به سه تلگرافى كه من در مورد تحول وقايع امروز مخابره كرده بودم اشاره اى شده باشد ابتدا به ساكن (نقل به مضمون) چنين نوشته شده بود:
«به قرار اطلاع، روحانى مورد نظر از عراق عازم كويت است. حسب الامر مطاع مبارك ملوكانه به مقامات كويتى اعلام كنيد كه به ملاحظه ما از ورود ايشان به كويت مانع نشوند. هر طور سياست و تمايل خودشان اقتضاء مى كند عمل كنند. ما هيچگونه نظرى درباره محل اقامت ايشان نداريم.»
با خلق تنگى از بى توجهى وزارت متبوع به مفاد تلگراف هاى متعددم، تلگراف ديگرى در پاسخ تلگراف وارده به اين مضمون به تهران مخابره كردم:
«وزارت امورخارجه
بازگشت به تلگراف شماره فلان از بامداد امروز تا دقايقى پيش سه تلگراف به شماره هاى... مخابره كرده ام و تعجب مى كنم كه در تلگراف وزارت متبوع هيچگونه اشاره اى به تلگراف هاى سفارت نشده است. به هر روى در اجراى امريه شاهانه و دستور وزارت متبوع اقدام خواهد شد.»
ساعتى از مخابره اين تلگراف نگذشته بود كه مرحوم ظلى تلفن كرد و با اظهار تأسف توضيح داد كه به علت غيبت وزيرخارجه (مرحوم اميرخسرو افشار) از ايران و حجم زياد تلگراف ها و نامه هاى رسيده فرصت نكرده بود كه بخشى از تلگراف ها از جمله تلگراف هاى سفارت ايران در كويت را بخواند و به عرض برساند! ناچار تلفنى مضمون تلگراف هاى ما را به عرض اعليحضرت رسانده و پادشاه مقرر داشته اند به كويتى ها تأكيد شود كه ما نظرى درباره اقامت ايشان در كويت يا هر جاى ديگرى نداريم و افزود: بنابراين شما فوراً با مقامات مسئول كويتى ملاقات و نظر دولت را به آنها ابلاغ كنيد.
نزديك غروب بود كه به منزل شيخ ناصر سفير كويت تلفن زدم و تقاضا كردم ترتيبى تدارك نمايد كه همين امشب با شيخ صباح وزيرخارجه يا معاون وزارت خارجه يا وزير كشور ملاقات كنم و جريان را هم به او توضيح دادم كه موضوع ملاقاتم ابلاغ اوامر همايونى و نظر دولت شاهنشاهى به مقامات مسئول كويتى است و افزودم اين همان نظرى است كه شخصاً حدس مى زدم و پيش از ظهر هم به شما متذكر شدم. شيخ ناصر گفت تا چند لحظه ديگر با شما تماس مى گيرم. لحظاتى بعد تلفن كرد و گفت هيچيك از مقاماتى كه شما قصد ملاقات آنها را داريد در كويت نيستند و به بيرون شهر رفته اند و امشب دسترسى به آنها ميسر نيست ولى توانستم وزير كشور را پيدا كنم او هم كمى كسالت دارد ولى فردا ساعت ۱۰ در وزارت كشور آماده ملاقات شماست. توضيحاً يادآور مى شوم كه مقامات كويتى خيلى شب ها به صحرا مى رفتند و در چادرهائى به شيوه اسلاف خود با شادخوارى و تفريح شب را به صبح مى رساندند و معمولاً از غروب به بعد امكان ديدار هيچيك از مقامات مسئول فراهم نبود. ولى اين احتمال را هم مى دادم كه شيخ ناصر مراتب را به شيخ صباح وزيرخارجه (اميرفعلى كويت) كه عموى او و بسيار نزديك به اوست خبر داده و كويتى ها كه قصد پذيرش آيت الله را ندارند از ديدن من طفره مى روند و موضوع را به دفع الوقت مى گذرانند.
مراتب را طى تلگراف ديگرى به اطلاع وزارت خارجه رساندم و شب را با خيالات گوناگونى به صبح رساندم. آيت الله همچنان در مرز عراق متوقف بود... (ادامه دارد).
پانويس ها:
۱-اظهارنظر مثبت سفير انگليس در مورد من بدون هيچگونه پيشينه آشنائى با او صورت گرفته است. چون هيچگاه او را نديده بودم. معلوم مى شود كه سفارت انگليس در تهران از مقامات ايرانى شناخت كاملى داشته و دارد.
۲-مقصود سفير انگليس، شيخ ناصرمحمدالاحدالجابرالصباح سفير وقت دولت كويت در ايران و برادرزاده اميركويت است كه به علت طول مدت مأموريت و اقامت در ايران شيخ السفرا بود. او تحصيلكرده سوئيس است و به زبان هاى فرانسه و انگليسى تسلط دارد. وى در حال حاضر نخست وزير كويت است و به اعتقاد نگارنده آينده درخشان ترى در پيش دارد.
|
|
|
|