-خبر عزيمت آيت الله خمينى از عراق به سوى كويت، شريف امامى نخست وزير را بسيار نگران كرده بود و مرتب با سفراى انگليس و آمريكا تماس مى گرفت و مى كوشيد كه دولت هاى متبوع آنان دولت كويت را از پذيرش آيت الله باز دارند.
-سفير انگليس به شريف امامى گفته بود من چنين توصيه اى را به دولتم نمى كنم فقط جريان گفتگوى فيمابين را به لندن اطلاع مى دهم.
-سرآنتونى پارسونز به نخست وزير خاطرنشان كرده بود كه وقتى ايران سفير كاملاً خوبى (PERFECTLY GOOD AMBASSADOR) در كويت دارد بهتر است مستقيماً با دولت كويت تماس بگيريد. چرا پاى ما را به ميان مى كشيد؟
-وقتى اطلاع يافتم كه آيت الله عازم كويت است مراتب را به تهران اطلاع دادم و كسب تكليف كردم و وزارت خارجه به اين تلگراف و دو تلگراف بعدى من پاسخى نداد!
-وقتى به شيخ ناصر سفير كويت در ايران كه آن موقع در كويت بود و به ديدن من آمده بود گفتم آيت الله عازم كويت است مثل فنر از جا جهيد و گفت: عراقى ها راحت شدند و ما را گرفتار كردند!
-معلوم شد كويتى ها از طريق سفارت خود در بغداد موضوع را مى دانند و به دستور اميركويت قرار است آيت الله را به كويت راه ندهند.
-به سفير كويت گفتم: ما در اين مورد نظر خاصى نداريم، پذيرش يا عدم پذيرش ايشان در حد اختيار و صلاح دولت كويت است و به ما ربطى ندارد.
-مرحوم ظلى معاون سياسى وزارت خارجه در غياب وزيرخارجه به علت فشار كار و كثرت تلگراف ها و نامه هاى رسيده، فرصت نكرده بود كه تلگراف هاى ما را بخواند و به عرض برساند!
-وقتى مرحوم ظلى مضمون تلگراف هاى ما را تلفنى به عرض اعليحضرت رسانده بود، پادشاه دستور داده بودند كه سفير با مقامات كويتى تماس بگيرد و خاطرنشان كند كه به خاطر ما مانع ورود آيت الله نشوند. اتخاذ تصميم در اين مورد مربوط به خودشان است.
-دستور وزارت خارجه غروب آن روز پر تنش رسيد و تلاش من براى ديدن مقامات مسئول به منظور اجراى دستور واصله به جائى نرسيد و به صبح روز بعد موكول شد.
-احتمال مى دادم كه مسئولين كويتى به علت اين كه قصد پذيرش آيت الله را نداشتند از انجام تقاضاى ملاقات فورى با من در آن شب طفره مى رفتند! ولى شيخ ناصر مى گفت، خانواده حاكمه براى تفريح و تفنن به بيرون شهر رفته اند و تا صبح به كويت برنمى گردند!