|
|
|
|
|
|
|
نويسنده: حسن كريم پور
كيش گم كردگان
در قيل و قال ميكده نه پخته ام نه خام
نه راه پس نه پيش نه مست و نه تشنه كام
عشق آتش است و هر كه از اين شعله دور ماند
شهد حيات و لذت عالم بر او حرام
|
|
|
|
|
خاطرات روسپيان سودازده من
درباره نويسنده
گابريل گارسيا ماركز در سال ۱۹۲۸ در «آراكاتاكا»، دهكده اى در سواحل اقيانوس اطلس به دنيا آمد. درسال ۱۹۴۷ دردانشگاه ناسيونال شهربوگوتا تحصيلات خود را درحقوق وعلوم سياسى آغاز كردودرهمين سال روزنامه «الاسپكتادور» اولين داستان اورابه چاپ رساند. درسال ۱۹۴۸ به شهر «كارتاهنادايندياس» مهاجرت كرد و به عنوان روزنامه نگار درروزنامه «انيورسال» به كارمشغول شد. اوازآن زمان تا كنون علاوه برنوشتن كتاب با بسيارى از مطبوعات اروپايى و قاره آمريكا همكارى نموده است. كتاب «صد سال تنهايى» او در سال ۱۹۶۷ منتشر و از همان ابتدا با استقبال منتقدين و مردم روبرو شد و نام او را به عنوان يكى از بزرگترين نويسندگان معاصر جاودانه ساخت. جايزه ادبى نوبل سال ۱۹۸۲ به خاطر همين كتاب به وى تعلق گرفت. كتاب هاى ماركزاكثراً به تمام زبانهاى دنيا ترجمه شده و به عنوان بخشى از آثار كلاسيك ادبيات معاصردردانشگاههاى دنيا تدريس مى شود.
كتاب «خاطره روسپيان سودازده من» پس از ده سال و بعد از انتشار «گزارش يك آدم ربايى» بار ديگر خوانندگان وى را با قدرت روايى او روبرو ميكند.
اين كتاب دراكتبر ۲۰۰۴ دربوگوتا منتشرشدودرهمان ابتدا يك ميليون نسخه ازآن دركشورهاى اسپانيايى زبان به فروش رسيد.
در مورد كتاب حاضر منتقدين نظرات متفاوت و حتى متناقضى ارائه داده اند كه قضاوت نهايى برعهده خواننده است. درترجمه اين كتاب اززبان اسپانيايى تلاش شد تاضمن وفادارى به متن، اندك اصطلاحات و عبارات كلمبيايى كه ترجمه دقيق آنها با فرهنگ ايرانى چندان مانوس نبود به شكل مناسبى جايگزين شوند.
باتشكربسيارازدكترمحمدهادى امامى وماكان كارانديش.
اميرحسين فطانت
زن مهمانخانه دار به اِگو چى پير هشدار داد: هيچ كارزشتى نبايد بكنى. مبادا انگشت توى دهن زن خوابيده يا يك كار ديگه اى شبيه اين بكنى.
ياسونارى كاواباتا،
خانه مهرويان خفته
در سالگرد نود سالگى ام خواستم شب عشقى ديوانه وار را با نوجوانيباكرهبهخودهديهدهم. بهيادرُزاكاباركاس (۱) افتادم؛ مالك يك خانه مخفى كه عادت داشت هر وقت خبر تازه اى به دستش مى رسيد آن را به مشتريان خوبش اطلاع دهد.
هيچ وقت به او و به هيچكدام از پيشنهادهاى وسوسه انگيز و بى شرمانه اش تن در نداده بودم، اما او اصولى را كه من به آنها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندى موذيانه مى گفت: اخلاقيات هم بستگى به زمان يا زمانه داره، خواهى ديد.
سنش كمى از من كمتر بود و از سال ها پيش آنقدر از او بى خبر بودم كه حتا مى توانست مرده باشد اما با اولين زنگ تلفن صدايش را شناختم وبى هيچ مقدمه اى گفتم:
-امروز آره.
آهى كشيد وگفت: اى عاقله مرد محزون من، ميرى بيست سال غيبت مى زنه و فقط وقتى يك چيز غير ممكن مى خواى بر مى گردى، وخيلى زود باز بر هنرش مسلط شد ونيم دو جين انواع مختلف ودلپسند را پيشنهاد كرد ولى همه دست خورده.
اصرار كردم كه نه، بايد دختر باشه و همين امشب.
با تعجب از من پرسيد: چى رو مى خواى به خودت ثابت كنى؟
جايى زده بود كه بيشتر از هر جاى ديگرم مى سوخت، جواب دادم: هيچى، خودم خوب ميدونم چه كارى ازم بر ميآد وچه كارى برنميآد.
با بى تفاوتى گفت: عاقلان دانند، ولى نه همه چيز را، از اونهائى كه تو برج حمل به دنيا اومدن فقط شماها كه تو ماه اُوت به دنيا اومدين تو اين دنيا ميمونيد، خب چرا زود تر خبر نكردى؟
گفتم الهام خبر نمى كنه.
گفت: اما صبر از هر آدميزادى عاقل تره واز من خواست لااقل دو روز براى اين كه همه جاى بازار را بگردد به او وقت بدهم.
خيلى جدى گفتم: تو معامله اى مثل اين، اونم تو سن و سال من، هر ساعت اندازه يك ساله.
ترديدش بر طرف شد و گفت: پس نمى شه نه، باشه مهم نيست، اينطورى حالش هم بيشتره، هر چه باداباد، تا يك ساعت ديگه بهت زنگ مى زنم.
لازم نيست خودم چيزى بگويم چون از چندفرسخى هم معلوم است: زشت و خجالتى و خارج از رده ام اما از زور اين كه دلم نمى خواست اين طور باشم ياد گرفته ام درست بر عكسش را تظاهر كنم؛ البته تا صبح امروز كه با آزادى اراده تصميم دارم تعريف كنم كه واقعاّ چه جور آدمى هستم، حتا اگر فقط به خاطر دل خوشى خودم باشد. از تلفن ناگهانى به رُزا كاباركاس شروع كردم، چون وقتى نگاه ميكنم مى بينم اين شروع يك زندگى در سن و سالى است كه اكثر كسانى كه مردنى بوده اند مرده اند. در يك خانه قديمى در پياده رو آفتابگير پارك سن نيكلاس زندگى مى كنم. جايى كه تمام روزهاى زندگيم بى زن و بى مال سپرى شد، جايى كه پدر و مادرم زيستند و مردند، جايى كه تصميم دارم در همان تختخوابى كه به دنيا آمدم و در روزى كه دلم مى خواهد دور و بى درد باشد، تنها بميرم.
پدرم اين خانه را در يك حراج عمومى در اواخر قرن نوزدهم خريد.
طبقه اول را به جماعتى ايتاليايى براى مغازه لوكس فروشى اجاره داد و اين طبقه دوم را براى خوشبخت شدن با دختر يكى ازآنها براى خودش نگه داشت. فلورينادديوس كارگامانتس (۳) نوازنده با استعداد موتسارت، مسلط به چند زبان و يك ايتاليايى اصيل؛ زيباترين و بااستعدادترين زنى كه شهر ما به خود ديده است: مادر من.
فضاى خانه بزرگ و روشن است با سقف هائى گچ برى شده و كفى مفروش با موزاييك شطرنجى گلدار و چهار در شيشه اى، رو به بالكنى كه شب هاى ماه مارس مادرم با دختر عموهاى ايتالياييش مى نشستند و اشعار عاشقانه مى خواندند. ازآن جا پارك سن نيكلاس با كليسا و مجسمه كريستف كلمب و كمى دورتر انبارهاى اسكله و افق پهناور رودخانه مگدالنا در بيست فرسنگى مصب اش ديده ميشود. تنها چيز نا خوش آيند خانه اين است كه در طول روز خورشيد روى پنجره هاى مختلف مى چرخد وبراى اينكه بتوان در سايه روشن هاى داغ چرتى زد بايد تمام آنها را دور زد.
در سن سى ودوسالگى، وقتى تنها شدم به اتاقى كه متعلق به والدينم بود نقل مكان كردم، درى مستقيم رو به كتابخانه گشودم وشروع به حراج چيزهايى كردم كه براى زندگى زيادى بودند، يعنى تقريباً همه چيز به جز كتابها و جعبه موسيقى پيانولا.
مدت چهل سال خبر پرداز روزنامه «لاپاز» بودم كه شامل بازسازى، تكميل و عامه فهم كردن خبرهاى جهان بودكه از موج هاى كوتاه و يا كدهاى مورسى كه در فضاى نجومى پرواز ميكردندبه دام مى انداختيم.
امروزه ازحق بازنشستگى اين حرفه منقرض شده اموراتم بيشتر به بدى مى گذرد، كمى هم بابت حقوق بازنشستگى استادى دستور زبان اسپانيايى و لاتين، گيرم مى آيد. اما بابت مقالات هفتگى كه بى وقفه و بيش ازنيم قرن نوشته ام تقريباً هيچ چيز و بابت جزوه هاى موسيقى و تئاتر كه وقتى نوازندگان سرشناس مى آمدند مى نوشتم واز سر لطف برايم چاپ ميكردند مطلقاً هيچ چيز عايد من مى شود. هيچ وقت كارى به جزنوشتن نكرده ام اما علاقه واستعداد داستان نويسى نداشته ام و كلاً از قوانين نوشته هاى دراماتيك بى اطلاعم و اگر خودم رادر اين مؤسسه جا كرده ام به اعتبار آن همه مطالبى است كه در زندگى خوانده ام. به زبان ساده سرجوخه بى مدال و بى افتخارى هستم كه چيزى ندارم تا براى بازماندگان خود به ميراث بگذارم، مگر همين وقايعى كه در اين خاطره از عشق بزرگم سعى مى كنم تا آن جاكه بشود به آنها اشاره كنم.
روز نود سالگيم، ساعت پنج صبح باز مثل هميشه به ياد آوردم. روز جمعه بود و تنها كارم نوشتن مقاله اى بود كه روزهاى يكشنبه در روزنامه لاپاز چاپ مى شد. علايم صبح گاهى براى خوشحال نبودن تكميل بود.
از اول صبح استخوان هايم درد داشتند، مقعدم مى سوخت و پس از سه ماه خشكى، صداى رعد و برق طوفان به گوش مى رسيد. تا قهوه درست مى شد حمام كردم، فنجان قهوه اى را كه با عسل طبيعى شيرين شده بود با دو كيك خوردم ولباس كتانى مخصوص خانه را پوشيدم.
عنوان يادداشت آن روز طبيعتاً نود سالگى من بود.
هيچوقت به سن وسال مثل قطراتى كه از سقف مى چكند و به آدم يادآورى مى كنند كه چه قدر از عمر باقى است فكر نكرده ام.
از بچگى شنيده بودم كه وقتى كسى مى ميرد شپش هائى كه درسرش تخم گذاشته اند براى خجالت دادن خانواده روى بالش بالا و پايين ميپرند. اين موضوع مرا آن چنان تربيت كرد كه ازهمان بچگى براى رفتن به مدرسه مى گذاشتم موهاى سرم را ازته بتراشند و حتا هنوز هم كه فقط چند شويدى برايم باقى مانده است آن ها را با گل سرشور مى شويم. به عبارت ديگر مى خواهم بگويم از همان بچگى احساس شرم وخجالت درمقابل ديگران بيشتر از مرگ درمن شكل گرفته بود.
|
|
|
|
|
خاطرات روسپيان سودازده من ۲
از ماه ها قبل پيش بينى مى كردم كه مقاله سالروز تولدم نه در سوگوارى براى سال هاى از دست رفته بلكه كاملاً برعكس در ستايش پيرى خواهد بود. شروع كردم به سؤال كردن از خود كه ازچه وقت نسبت به پيرى خود آگاه شدم و فكر مى كنم فقط كمى قبل ازآن روز. وقتى چهل ودوسال داشتم به خاطر پشت دردى كه وقت تنفس اذيتم مى كرد به سراغ دكتر رفتم. اهميت زيادى نداد و گفت: در سن و سال شما اين درد ها طبيعيه!
به او گفتم: در اينصورت اونچه طبيعى نيست سن و سال منه.
دكتر از سر دلسوزى لبخندى زد وگفت: معلومه كه فيلسوف هم هستين. اين اولين بار بود كه به سن و سال از نظر پيرى فكر كردم ولى طولى نكشيد كه فراموشم شد.
عادت كرده ام به اينكه هر روز صبح با دردى تازه كه در گذر سال ها جاى شان و شكل شان عوض شده است بيدار شوم. بعضى وقت هابه نظرم مى رسد كه چنگال هاى مرگ باشند ولى روز بعد اثرى از آن ها نيست. در همين زمان ها شنيدم كه از اولين علائم پيرى اين است كه آدم شبيه پدرش ميشود.
اگراين طورباشدمن بايد به جوانى ابدى محكوم شده باشم چون نيم رخ كله اسبى من اصلاً به نيم رخ پدرم كه از اهالى اصيل كارائيب بود و يا مادرم كه از نسل امپراطورى روم بود شباهتى ندارد.
واقعيت اين است كه اولين تغييرات در پيرى آن چنان به آرامى اتفاق مى افتد كه به سختى به چشم مى آيند. آدمى باز خودش را از درون نگاه مى كند همان طور كه هميشه نگاه مى كرده است اما اين ديگرانند كه ازبيرون به او پيريش را يادآورى مى كنند.
در پنجمين دهه شروع كرده بودم به فكر كردن در اين باره كه پيرى چيست؟ و آنوقت بود كه متوجه اولين سوراخ ها در حافظه خودم شدم. خانه را به دنبال عينكم زير و رو ميكردم تا بالاخره متوجه مى شدم آن را به چشم زده ام و يا اين كه با آن زير دوش مى رفتم و يا آن ها را كه براى مطالعه بود به چشم مى گذاشتم بدون آن كه عينك هاى دوربين را از چشم برداشته باشم.
يك روز دو بار صبحانه خوردم چون بار اول را فراموش كرده بودم و ايما و اشاره هاى دوستانم را وقتى جرأت نمى كردند مستقيماً بگويند كه مشغول تكرار همان داستانى هستم كه هفته قبل براى شان تعريف كرده بودم مى شناختم.
در اين زمان ها در حافظه خودم فهرستى از چهره هاى آشنا وفهرستى ازنام هاى هر كدام را داشتم، اما در لحظه سلام واحوال پرسى نمى توانستم اسمى را كه با آنچه ره همخوانى داشت پيدا كنم.
سن جنسى من هيچ گاه باعث دغدغه خاطرم نبود، چون توانايى هاى من آن قدرها به خودم مربوط نمى شد كه به زن ها، و زنها وقتى بخواهند، فوت وفن كار راخوب بلدند. امروزه از اين جوانهاى هشتاد ساله كه با ديدن بعضى تغييرات هراسان به سراغ دكتر مى روند خنده ام مى گيرد و تازه نمى دانند كه در نود سالگى وضع از اين هم بدتر ميشود ولى چه اهميتى دارد: اينهاريسك هاى زنده ماندن است. هرچند حافظه پيرها براى چيزهايى كه ضرورى نيستند ضعيف مى شود اما به ندرت در مورد چيزهايى كه واقعاً مورد علاقه آن هاست تعلل مى كند و اين از نكته هاى خوب زندگى است.
سيسرون به درستى گفته است كه: هيچ پيرى نيست كه مخفيگاه گنج خودش را فراموش كند.
با اين افكار و بعضى فكرهاى ديگر اولين پيش نويس مقاله هفتگى را تمام كرده بودم كه خورشيد ماه اوت در ميان درختان بادام پارك منفجر شد و لنچ رودخانه اى پست، بايك هفته تأخير به دليل كمى آب، با نعره بوق خود وارد كانال بندرى گرديد. با خود فكركردم: اين نود سالگى من است كه از راه مى رسد. هيچ وقت نخواهم دانست چرا، وسعى هم نمى كنم بدانم، اما به خاطر جادوى اين تجسم خانمان برانداز بود كه تصميم گرفتم به رُزا كاباركاس تلفن كنم تا با كمك او در يك شب كامل بى بند و بارى نود سالگى خود را جشن بگيرم. سال ها بود كه با جسم خود در آرامش كامل بودم و وقت خود را وقف بازخوانى آثار كلاسيك به صورت نامرتب و شنيدن برنامه هاى موسيقى سنگين در تنهايى كرده بودم. اما اين شوق و اشتياق آنچنان شديد بود كه آن را سروشى از غيب پنداشتم. بعد از تلفن ديگر نمى توانستم بنويسم. ننوى خود را در زاويه اى ازكتابخانه كه صبحها آفتاب نمى گرفت آويزان كردم و باسينه اى سنگين از اضطراب انتظار درآن افتادم.
پسر نازپرورده اى بودم با مادرى داراى فضايل متعددكه در پنجاه سالگى از بيمارى سل مُرد و پدرى رسمى كه هيچ گاه از او اشتباهى ديده نشد و روزى كه قرارداد نيرلنديا امضاء شد و به جنگ هاى هزار روزه و آن همه جنگ هاى داخلى خاتمه داد، در رختخواب بيوگى خود جان سپرد. صلح، شهر را به شكلى تغيير داد كه نه فكرش را مى شد كرد و نه دلخواه بود. جماعتى از زنهاى ولنگ و واز، ميخانه هاى قديمى خيابان آنچا را كه بعد ها به كامئيون آبئيو تبديل شد و امروزه گذر كلن است تامرز جنون پر كردند. شهر عزيزى كه به خاطر رفتار مردم و پاكى نورش از طرف خودى و بيگانه تمجيدميشد.
هيچ وقت با زنى هم خوابگى نكرده ام كه به او پول نپرداخته باشم، حتا آن تعداد كمى را هم كه اينكاره نبودند بادليليابهزور متقاعدميكردم كه پول را از من قبول كنند، حتا اگر قرار باشد آن رابه سطل زباله بياندازند. دربيست سالگى شروع كردم به ثبت اسامى، سن، محل و شرحى مختصر از شرايط و روش ها. تا پنجاه سالگى پانصد و چهارده زن مى شدند كه حداقل يكبار با آن ها بوده ام. وقتى جسم ديگر يارى نمى كرد فهرست را قطع كردم و مى توانستم بدون كاغذ و قلم حساب ها را به خاطر داشته باشم. خصوصيات اخلاقى خودم راداشتم. هيچوقت در خوشگذرانى هاى گروهى ودوره هاى جمعى شركت نكرده ام. نه رازى را با كسى در ميان گذاشته ام و نه از حادثه هاى جسم و روح حكايتى را روايت كرده ام چون از همان جوانى فهميده بودم كه هيچ كس درامان نيست.
تنها رابطه غريب من كه تا سال ها آن را داشتم با دامياناى باوفا بود. تقريباً دختربچه بود، با چهره سرخ پوستى قوى و كوهستانى، كم حرف و صريح كه براى اين كه افكارم را وقت نوشتن بهم نزند پابرهنه راه ميرفت. ياد دارم كه درننوى راهرو مشغول خواندن كتاب لوزاناى اندلس بودم كه به طور تصادفى او را ديدم كه با دامنى كوتاه كه انحناى دلپذير بدنش را نمايان مى ساخت در داخل حوضك لباسشويى خم شده بود. اسير يك تب غير قابل مقاومت او را از پشت گرفتم، شورتش را تا زانو پائين كشيدم و از پشت تصاحبش كردم. با شكايتى حزن آلودگفت: اى ارباب، اينو براى خروج ساختن نه دخول. لرزشى عميق وجودش را مى لرزاند اما خودش رامحكم نگه داشته بود.
شرمگين ازاينكه او را تحقير كرده بودم خواستم دو برابر آنچه به گران ترين چهره هاى آن روزها مى پرداختند به او بدهم اما حتا پشيزى را هم قبول نكرد و مجبور شدم حقوقش را با محاسبه مبلغى در ماه، بابت هميشه وقت لباس شستن و هميشه بر همان سياق، اضافه كنم.
بعضى وقت ها فكر مى كردم كه آن حكايت هاى رختخواب مى توانستند دستمايه خوبى براى نقل مصيبت هاى زندگيِ به بيراهه رفته من باشند وعنوان آن از آسمان نازل شد: خاطرات روسپيان سودا زده من.
زندگى اجتماعى من برعكس فاقد هر نوع جذابيتى بود: بى پدر و بى مادر، مجردى بى آينده، روزنامه نگارى متوسط الحال، نامزد مرحله نهايى چهار دوره از جشن هاى گل آذين كارتاهنا- د- ايندياسو مورد علاقه كاريكاتوريست ها به خاطر زشتى مثال زدنيم. به عبارت ديگر: يك زندگى از دست رفته كه از يك بعد از ظهر در نوزده سالگى ام بد شروع شد. روزى كه مادرم دستم را گرفت تا ببيند آيا موفق ميشود يك گاهشمار ايام مدرسه را كه من در كلاس اسپانيايى و فن بيان نوشته بودم در روزنامه لاپاز به چاپ برساند يا نه.
روز يكشنبه همراه با مقدمه اى تشويق كننده از طرف سردبير روزنامه به چاپ رسيد. سال ها بعد وقتى فهميدم مادرم براى چاپ آن و هفت تاى بعدى پول پرداخت كرده است ديگر براى خجالت كشيدن خيلى دير بود، چون ستون هفتگى من از مدت ها پيش روى پاهاى خودشان راه مى رفتند و به علاوه خبر پرداز روزنامه و منتقد موسيقى هم بودم.
از وقتى ديپلمم را با كارنامه اى عالى گرفتم هم زمان در سه مدرسه دولتى شروع به تدريس كلاس هاى اسپانيايى و لاتين كردم. معلم بدى بودم، دوره نديده، بى علاقه و بيرحم نسبت به كودكان بيچاره اى كه به عنوان آسان ترين راه براى فرار از زورگويى هاى والدين شان به مدرسه مى آمدند. تنها كارى كه توانستم برايشان بكنم اين بود كه زير وحشت ازخط كش چوبيم، حداقل اشعار مورد علاقه ام را از من ياد بگيرند.
اين همه چيزى است كه زندگى به من داد وهيچ كارى هم براى بيشتر در آوردن از آن نكردم. در ساعت بين كلاس ها نهار را در تنهايى مى خوردم و ساعت شش بعد از ظهر به دفتر روزنامه مى رفتم تا خبرها را از فضا هاى نجومى شكار كنم. ساعت يازده شب، با بسته شدن دفتر روزنامه زندگى واقعى من شروع مى شد. هفته اى دو يا سه شب را در محله چينى ها مى خوابيدم، و با همدمانى آنچنان متنوع كه دو بار به عنوان مشترى سال انتخاب شدم. پس از خوردن شام در كافه «رم»، در همان نزديكى ها، فاحشه خانهييرا به طورتصادفى انتخاب مى كردم و يواشكى از در پشتى حياط وارد مى شدم.
اين كار را ابتدا به خاطر حالش مى كردم ولى بعداً تبديل به روال كارم شد و آن هم به خاطر دهن لقى هاى دم كلفتهاى سياسى بود كه اسرار دولتى را با معشوقه هاى يك شبه شان در ميان مى گذاشتند؛ بدون اين كه متوجه باشند كه افكار عمومى صداى آن ها را از پشت تيغه هاى مقوايى مى شنود. طبيعتاً از همين راه بود كه شنيدم عزب بودن درمان نشدنى من را به بچه بازى شبانه ام نسبت ميدهند كه با كودكان يتيم خيابان «جنايت» ارضاء ميشد.
خوشبختانه اينرا فراموش كردم و يكى از دلايلش هم اين بود كه چيزهاى خوبى را هم كه درمورد من گفته مى شد مى شنيدم كه برايم ارزش داشتند. هيچ وقت دوست خيلى نزديك نداشتم و آن تعداد كمى هم كه نزديك شدند به نيويورك رفتند. به عبارت ديگر مردند؛ چون تصور مى كنم آن جا جايى است كه ارواح معذب براى فراموش كردن حقايق زندگى گذشته شان به آنجا پناه مى برند. از زمان بازنشستگى كار چندانى ندارم جز بردن كاغذهايم در عصرهاى جمعه به دفتر روزنامه و يا بعضى كارهاى ديگر مثل شركت در كنسرت هاى هنرهاى زيبا، بازديد از نمايشگاه هاى نقاشى در مركز هنر، كه عضو مؤسس آن هم هستم، هراز چندى شركت در سخنرانى هاى جمعيت بهبود عمومى، و يا يك رويداد بزرگ مثل فصل هنرهاى نمايشى در تئاتر آپولو.
در جوانى به سالن سينماهاى روباز مى رفتم كه يك ماه گرفتگى يا سرماخوردگى شديدناشى ازباران هاى بى مهار مى توانست غافلگير مان كند. اما بيشتر از فيلم به پرنده هاى شب علاقه مند بودم كه به بهاى بليط ورودى يا مجانى و يا نسيه همخوابگى مى كردند. به هر حال سينما حال من نبود.
تنها سفرهاى من چهار بار رفتن به جشن هاى آذين بندى گل در كارتاهنا- د- ايندياس قبل از سى سالگى ام و سپرى كردن يك شب بد در لنچ موتورى در سفرى بود كه براى افتتاح يك فاحشه خانه متعلق به آقاى ساكرامنتومونتيل از طرف او به سانتامارتا دعوت شدم. از نظر زندگى داخلى كم خور و ساده خورم. وقتى داميانا پير شد و ديگر در خانه غذا نمى پخت تنها غذاى مرتب من كوكوى سيب زمينى در كافه رم بعد از بسته شدن روزنامه بود.
و بدين منوال در آستانه نود سالگى ام بى نهار مانده بودم و در انتظار خبرى از رُزا كاباركاس نمى توانستم حواسم را روى نوشته ها متمركز كنم. سيرسيركها در گرماى دو بعد از ظهر سر و صدا مى كردند و گردش خورشيد روى پنجره ها مجبورم كرد كه سه بار محل ننو را عوض كنم. هميشه به نظرم ميرسيد كه روزهاى تولد من گرم ترين روزهاى سالند و ياد گرفته ام كه آنرا تحمل كنم، اماآن روز حال و حوصله ام اجازه اين را هم نميداد.
در ساعت چهار سعى كردم با شنيدن شش سوئيت براى ويولن سل تنها از سباستيان باخ، با آخرين اجراى پابلو كاسالز) به خودم آرامش دهم. به نظر من از همه موسيقى هاى ديگر آرامش بخش ترند، اما به جاى آرامش هميشگى دچار رخوت شدم. با قطعه دوم، كه به نظرم كمى بى رمق است، به چرت افتادم، و درخواب صداى ناله ويولن سل باناله قايق تنهايى كه دور مى شد در هم آميخت. درست در همين وقت تلفن بيدارم كرد و صداى زنگ زده رُزا كاباركاس مرا به زندگى برگرداند. گفت: مثل ديوونه ها شانس دارى، يك جوجه بوقلمونى برات پيدا كردم كه از هر چى فكر مى كردى بهتره اما يك اشكال داره، به زحمت چهارده سالش ميشه.
بدون اينكه منظورش را فهميده باشم به شوخى گفتم اگه قرار باشه پوشكش را هم عوض كنم برام مهم نيست.
گفت: برا تونمى گم ولى غرامت سه سال زندون رفتنش را كى مى ده؟
|
|
|
|
|
نويسنده: بهرام داهيم
سرگذشت بهرام چوبين
فصل اول
بارعام
بهار سال ۵۶۲ ميلادى از راه رسيده بود و مردم ايران به همين مناسبت در حال برگزار كردن جشن نوروز آن سال بودند. اما در تيسفون، پايتخت ساسانيان، اين جشن با هيجان بيشترى برگزار مى شد. در اين روز مردم پايتخت در حالى كه سرمست از شادى و نشاط بودند به استقبال بهار مى رفتند و فرا رسيدن فصل گل را به هم شادباش مى گفتند، از زنده شدن مجدد طبيعت ابراز خوشحالى كردند.
هرمز شاهنشاه ايران طبق معمول شاهان ساسانى براى اين كه خود را در جشن و سرور مردم شريك بداند، در اين روز بارعام داده بود و همه طبقات براى ديدن و عرض شادباش به قصر سلطنتى آمده بودند.
شهرب و مرزبانان هر ايالت با عده اى از نزديكان و اطرافيان خود، ماليات يك ساله ايالت تحت فرمان خويش را با تشريفات خاصى و طبق رسوم جارى در آن زمان، در طبقهاى زرين گذاشته و با دفاترى كه حساب ارقام را معلوم مى داشت به نزديك تخت سلطنتى كه «هرمز» بر روى آن آرميده بود آورده، ضمن تقديم ماليات و هدايا، گزارش مختصرى هم در مورد طرز گرفتن ماليات از مردم به عرض مى رسانيد و دوام تاج و تخت ساسانى را از اهورامزدا مى خواست و شاه هم برحسب وضع و موقعيت آن شهرب يا مرزبان، پاسخ داده و به بعضى از آنها كه مورد محبتش بودند، كيسه هاى مملو از سكه هاى طلا عيدى مى داد و بعد به خزانه دار خود امر مى كرد كه تمامى آن ماليات ها و هدايا را به خزانه ببرد.
هرگاه كه يكى از شهربها و مرزبانان ماليات يك ساله خود را تقديم مى داشت، در چهره هرمز شادى محسوسى نمايان مى گرديد.
چند ساعت بعد، پس از آن كه تشريفات معمولى و هميشگى اخذ ماليات از فرمانداران به پايان رسيد، شهريار ساسانى، «آئين بد» را پيش خوانده و طبق رسوم پدرانش كه به او به ارث رسيده بود، چند حاكم و مرزبان را معزول و عده اى ديگر را منصوب كرد و آئين بد هم نام تمامى آنان را يادداشت نمود تا آن كه در فرصتى ديگر فرامين شاه را به آنان ابلاغ نمايد.
همين كه يادداشت نام كسانى كه بايد منصوب و يا معزول مى شدند تمام شد، هرمز با اشاره دست از حاضرين خواست كه او را تنها بگذارند. بعد مدعوين دسته دسته و پس از كسب اجازه از شهريار ساسانى، قصر سلطنتى را ترك كردند.
هنوز بيش از چند دقيقه از خروج فرمانداران و مرزبانان از قصر سلطنتى نگذشته بود كه رئيس تشريفات قصر به هرمز خبر داد كه روحانيون زرتشتى براى عرض شادباش به او منتظر اجازه شرفيابى هستند!
هرمز به محض شنيدن اين خبر، ناگهان رنگ چهره اش به سفيدى گرائيده و خنده از لبانش محو گرديد. به نظر مى رسيد كه ترديد دارد آنان را بپذيرد.
هنوز هرمز تصميم نگرفته و مردد بود كه در همين وقت رئيس تشريفات دربار خود را به او رسانده و بسيار آهسته، به طورى كه كسى حرف هايش را نشنود، در گوش شاه گفت: سرور من، نپذيرفتن موبدان موبد و ديگر روحانيون كار شايسته اى نيست و جز اين كه به اختلافات فى مابين دامن زده شود، حاصلى در برنخواهد داشت. شاه ساسانى وقتى سخنان رئيس تشريفات را شنيد، خواهى نخواهى قانع گشته و با اكراه گفت: بگوئيد داخل شوند.
رئيس تشريفات در حالى كه راضى به نظر مى رسيد، در مقابل شاه تعظيمى نمود و بعد براى اجراى دستور از تالار بارعام بيرون رفت.
هنوز بيش از چند لحظه از خروج رئيس تشريفات نگذشته بود كه موبدان موبد پايتخت و به دنبال او چند تن از موبدان ايالات و شهرهاى ديگر كشور وارد تالار شده و در يك رديف به حال احترام ايستادند.
پادشاه ساسانى در حالى كه به نظر مى رسيد از ملاقات با آن طبقه اكراه دارد، بدون آن كه حتى نگاهى به طرف آنها بياندازد، با اشاره دست به آنان اجازه نشستن داد. موبدان موبد پيش از نشستن، خطابه كوتاهى مبنى بر عرض شادباش به مناسبت فرا رسيدن عيد نوروز ايراد نمود و هرمز هم در حالى كه تبسم تمسخرآلودى بر لب داشت، فقط به تكان دادن سرش اكتفا كرده و دوباره چشم از آنان برگرفت.
روحانيون زرتشتى كه به روحيه شهريار ساسانى آشنا بودند، ناراحتى او را از چهره اش مى خواندند و مشاهده مى كردند كه او بسيار معذب است و به دنبال بهانه اى مى گردد تا هر چه زودتر به ملاقات با آنها خاتمه بدهد.
موبدان موبد و اطرافيانش كه از افكار شاه اطلاع حاصل نموده بودند، براى اين كه دستاويزى به دست او ندهند، خودشان را جمع و جور كردند. اما هرمز كه از چند دقيقه قبل به دنبال بهانه مى گشت، در حالى كه از چشمانش برق خاصى جستن مى كرد، يك دفعه روى به سه تن از وزراى خود كه از زمان پدرش در اين سمت باقى مانده بودند كرده و خطاب به آنان كه عبارت بودند از: برزمهر، آذربد و ايزدگشنسب گفت:
مثل اين كه در اين تالار به شما خوش نمى گذرد و از حضور در اينجا معذب هستيد؟ هنوز وزراى سه گانه از حيرت بيرون نيامده بودند كه هرمز در ادامه سخنانش اظهار داشت: معلوم است وقتى كه مى خواهيد در تمامى كارهاى من دخالت كنيد و با همدستى اين مردمان (اشاره به موبدان موبد و همراهانش) امور كشور را قبضه نمائيد و من در مقابل خواسته شما مقاومت كرده و اجازه چنين كارى را نمى دهم، بايد هم ناراحت و منفعل باشيد!
اما بهتر است همه شما بدانيد، تا وقتى كه من زنده هستم و نفس مى كشم، هيچ شخصى و به هيچ عنوانى، حالا در هر مقامى كه مى خواهد باشد، قادر نخواهد بود كه كوچكترين دخالتى در كار من بكند.
هر كس چنين انديشه اى را به مغز خويش راه دهد، مطمئن باشيد كه كار او را يكسره خواهم كرد.
ايزد گشنسب در حالى كه از اتهاماتى كه هرمز پى در پى به او و همينطور ديگران وارد مى كرد سخت به وحشت افتاده بود، قدمى پيش گذاشته و همين كه دهان باز كرد تا سخن بگويد، هرمز به او مجال نداده و در پى اتهاماتى كه به او و همچنين بقيه حاضرين در تالار نسبت مى داد افزود: لب فرو بنديد، چيزى نگوئيد. ديگر بس است، زيرا من همه شما را شناخته ام، و به افكار باطنى شما پى برده ام و ديگر فريب الفاظ و تعارفات پوچ و خالى شما را نمى خورم. ديگر تحمل من به پايان رسيده است. ديگر اين همه تملق و دروغ پردازى ها به كار من و كشورم نمى ايد، با پشت هم اندازى خون مردم را در شيشه كرده ايد، مردم زندگى خوشى ندارند و من بايد در فكر آنها باشم.
من بارها خواسته ام به مردم نزديك شوم، اما شما نمى گذاريد، آرى شما مردم دروغگو و ظاهر فريب بارها و بارها مانع نزديكى من به مردم كشورم شده ايد و من به تازگى به ماهيت شما پى برده و فهميده ام كه چرا نمى گذاريد با مردم كشورم تماس حاصل نمايم؟ زيرا شما قصد داريد مرا آلت دست خود كنيد و از اين طريق مقام و ثروت به دست آوريد.
هرمز به هر نسبتى كه اين سخنان را بر زبان جارى مى ساخت، چهره اش برافروخته تر و بدنش مرتعش تر مى شد و آثار خشم بى اندازه از همه وجناتش نمايان مى گرديد.
موبدان موبد و اطرافيانش و همينطور وزيران سه گانه وقتى خشم افسار گسيخته پادشاه ساسانى را مشاهده كردند، با ايماء و اشاره به يكديگر فهماندند كه بهتر است او را به حال خود گذاشته و از تالار بيرون بروند. لذا با اين فكر همگى از جاى برخاسته وبعد از آن كه در مقابل هرمز سر فرود آوردند، به دنبال يكديگر از تالار بارعام خارج شدند.
وزراى سه گانه پس از خروج از تالار بارعام، پيشاپيش موبدان موبد و نزديكانش از چند تالار ديگر گذشته و سپس قصر سلطنتى را كه كم كم براى آنها مشئوم به نظر مى رسيد ترك كرده و در حالى كه كينه هرمز را به دل داشتند اقامتگاه پادشاه ساسانى را پشت سر نهادند.
***
هرمز پس از خروج وزيران و موبدان موبد از قصر، «آئين بد» را كه به نظر مى رسيد با شاه روابط صميمى و نزديكى دارد پيش خوانده و درباره آن افراد با وى به مشورت پرداخت. موبدان موبد و وزيران نيز بعد از آن كه با نفرت و كينه قصر شاهنشاهى را ترك كردند، بيكار ننشستند. آنها كه بر اثر وقايع جارى روز گذشته بيش از بيش به يكديگر نزديك شده بودند، همان شب در خانه موبدان موبد كه در آتشكده پايتخت مى زيست: اجتماع كرده و بناى بدگوئى و تهديد از هرمز را گذاشتند.
در اين موقع موبدان موبد با سر و روى سفيد و در حالى كه از شدت خشم تمام اندامش به ارتعاش درآمده بود آغاز به سخن كرد و گفت:
برادران، اهورامزدا به ما فرمان مى دهد كه «هرمز» را پشتيبانى و يارى نمائيم، ولى اين امر تا هنگامى مى تواند دوام داشته باشد كه او نيز به وظيفه اش آشنا باشد و گرد كارهاى بد نگردد. اما همه مى دانيم كه هرمز برخلاف پدرانش، از قوانين سلطنت يعنى ميراثى كه شاهان و بزرگان پيش از او براى ما گذاشته اند، عدول كرده است.
اكنون براى اين كه به يكايك شما ثابت كنم كه او تا چه حد از قوانين پدرانش عدول كرده است، به كارهاى خلاف او كه همگى بيش و كم از آن اطلاع داريد اشاره مى كنم و برحسب وظيفه اى كه زرتشت، پيامبر بزرگ پارسيان به عهده من گذاشته، معايب و اشتباهات او را گوشزد نموده و از شما قضاوت مى خواهم.
موبدان موبد مكث كوتاهى كرده و پس از اين كه فردفرد حاضرين را از نظر گذرانده در ادامه سخنانش گفت:
آيا هيچ يك از شما مى داند كه شاه ما مدت چند سال است كه هرگز به آتشكده نمى رود و در واقع پشت پا به فرايض دينى زده است؟
او جسارت را به آن حد رسانده كه حتى رسوم شاهان گذشته را نيز به هيچ انگاشته و چندين سال است كه حتى هديه اى هم براى آتشكده ها نمى فرستد و همين موضوع نشان دهنده آن است كه وى نسبت به آتشكده ها و خادمين آنها بدون اهميت شده است. سال ها است كه پى در پى قضات و موبدان را تا آنجائى كه ممكن بوده و مى توانسته است معزول كرده و براى اين كه كسى نتواند به كارهايش اعتراض نمايد، هر بار گفته است: چه معنى دارد خادمين آتشكده ها كه آنها نيز مانند بقيه مردم از بندگان ما محسوب مى شوند بر ما حكم كنند؟
وقتى سخنان موبدان موبد به اينجا رسيد، در حالى كه شراره هاى خشم از چشمانش جستن مى كرد، روى به حاضرين كرد و گفت:
امروز هم كه خود از نزديك شاهد بوديد، مشاهده كرديد كه نسبت به ما كه از مشاورين مخلص او هستيم و در حقيقت بناى بزرگى و عظمت او به دست يكايك ماست، چه خوارى و خفتى روا داشت.
در اين وقت «آذربد» يكى از وزيران حاضر در آن جلسه اظهار داشت:
در حدود دو يا سه سال است كه هر كس از اشراف كشور محسوب مى شود در نظر او خوار و بى مقدار است و شاه به بهانه هاى گوناگون مى كوشد تا اين كه او را از درگاهش براند و بدين وسيله فرد مورد نظر را از مقامى كه دارد معزول كند و من علت اين امر را نمى دانم...
هنوز صحبت هاى «آذربد» تمام نشده بود كه در اين موقع «ايزد گشنسب» يكى ديگر از وزيران در حالى كه سخت به هيجان آمده بود حرف او را بريد و گفت:
دوست من، اجازه بدهيد من علت را بگويم. چون كه من از همه چيز مطلع هستم. در واقع امشب قصد دارم رازى را براى شما فاش سازم كه مطمئن هستم هيچ يك از شما از آن خبر نداريد.
«آذربد» با اين كه از عمل «ايزد گشنسب» رنجيده خاطر گشته بود كه چرا سخنان او را قطع كرده است، با اين حال و از آنجائى كه تشنه شنيدن خبر تازه اى بود، خطاب به همكار خود گفت: خوب، بفرمائيد، همه ما آماده شنيدن مطالب شما هستيم.
«ايزد گشنسب» پس از آن كه سينه اش را صاف كرد آغاز به سخن كرده گفت:
دوستان خوب توجه كنيد. اين تغيير حال «هرمز» بيهوده نيست و من اطمينان دارم كه شاه مى خواهد آنچه از سال هاى دور به ما به ارث رسيده، همه را لگدمال كند. آرى دوستان محترم، من از چندى پيش متوجه شده ام كه او شب ها با لباس مبدل به يكى از محلات پائين شهر مى رود و در آنجا با دخترى از طبقه پست ديدار و ملاقات مى نمايد.
ايزد گشنسب همين كه ديد حاضرين با علاقه بيشترى چشم به دهان او دوخته اند در دنباله سخنانش افزود:
گماشتگان من، هر روز از اين ملاقات خبرهاى تازه و نامطلوبى براى من آورده اند. آنها با اطمينان خاطر اظهار مى داشتند اين دخترك كه نامش «رزگونه» است چنان دل از هرمز ربوده كه وى خيال دارد او را به قصر سلطنتى آورده و به جاى ملكه محبوب، امور دربار را به دست او بسپارد.
ايزد گشنسب نظرى به موبدان موبد انداخت و چون او را همچنان مشتاق شنيدن ديد در دنباله مطالب قبلى خود گفت:
البته باور كردن اين موضوع براى من بسيار دشوار بود، تا اين كه از يكى از نزديكان خود كه در دربار خدمت مى كند شنيدم كه هرمز كار خود را صورت داده است، يعنى مدتى است كه «رزگونه» را به دربار برده است.
ايزدگشنسب وقتى ديد همه حتى موبدان موبد تحت تأثير سخنان او واقع شده اند، بعد از چند لحظه سكوت در حالى كه به لحن خود حالت مرموزى داده بود دوباره گفت: آرى دوستان، همين كه چند ماه از ورود آن دختر به دربار گذشت، ملكه به طرز بسيار مرموزى كه همه ما را ماتم زده كرد درگذشت و پس از تحقيقاتى كه من بعدها به عمل آوردم، بر من معلوم شد كه ملكه بخت برگشته بنا به دستور مستقيم هرمز مسموم شده است... .
«برزمهر» وزير ديگر هرمز به محض شنيدن اين سخنان، در حالى كه بسيار ناراحت و خشمگين به نظر مى رسيد، سخن همكارش را قطع كرد و گفت:
نه، اين موضوع درست نيست، ملكه ما به مرگ طبيعى درگذشت، هيچكس در مرگ او دخالت نداشته است.
ايزدگشنسب كه از سخنان «برزمهر» برافروخته شده بود، با عصبانيت گفت:
برزمهر، تو فكر مى كنى كه من دروغ مى گويم؟ اگر موضوع مسموميت ملكه را باور ندارى، من مى توانم كسى را كه با دست خود در غذاى ملكه زهر ريخته است به اينجا بياورم تا اين كه در برابر شما شهادت دهد.
وقتى سخنان ايزگشنسب به اينجا رسيد، موبدان موبد كه بر اثر سخنان «برزمهر» دچار ترديد شده بود، خطاب به ايزدگشنسب گفت: اگر ترتيبى بدهى تا اين كه فرد مورد نظر در برابر ما شهادت بدهد كه با دست هاى خود ملكه را مسموم كرده است، آن وقت همه ما بدون استثناء قول تو را باور نموده و به جنگ و مخالفت با هرمز برخواهيم خاست. ايزد گشنسب با خوشحالى اظهار داشت:
همين فردا، آن زن را كه با من آشنائى قبلى دارد و از ترس هرمز دست به چنين جنايتى زده است به حضور يك يك شما معرفى مى نمايم تا هرگونه ترديدى را كنار بگذاريد.
ايزدگشنسب به دنبال اين اظهارات گفت: علاوه بر آن زن، من براى اثبات ادعاى خود دليل ديگرى هم دارم و آن «مهرآفريد» موبدان موبد قبلى پايتخت است كه اكنون در زندان هرمز به سر مى برد. او نيز از تمامى قضايا خبر دارد و شما مى توانيد برويد و از او بپرسيد تا آن كه سوءنيت هرمز بر همه شما آشكار گردد. زيرا «مهرآفريد» چند ماه پيش از آن كه او طرف هرمز به خيانت به وطن محكوم شود و زندانى گرديد، در يكى از روزها كه با من به گفتگو نشسته بود به طور محرمانه به من گفت كه روزى هرمز با من خلوت نموده و صراحتاً اعلام داشت كه از ملكه را از سر راه برخواهد داشت و اگر من مى خواهم همچنان در مقام موبدان موبد باقى بمانم و ضمناً جانم در امان باشد بايد اين راز را در دل خود مدفون ساخته و با او همكارى كنم تا دخترى به نام «رزگونه» را ملكه ايران نمايد. اما مهرافريد در مقام مخالفت برآمده و به شاه مى فهماند كه ملكه بايد از نسل شاهان باشد، يا اين كه حداقل پدرش از بزرگان و منسوبين به دربار باشد.
در صورتى كه دختر مورد نظر از طبقات پست جامعه بوده و پدرى براى خود نمى شناسد. هرمز بدون آن كه به مخالفت مهرآفريد وقعى بگذارد به او مى گويد، تو مقام موبدان موبد پايتخت را يدك مى كشى و بهتر از هر كسى مى دانى كه براى من مشكل و بلكه غير ممكن است كه بتوانم آن دختر را براى چنين مقامى معرفى نمايم. زيرا موبدان و هيربدان چنان قيد و بندهائى را براى تعيين ملكه ايجاد كرده اند كه مرا از هر عملى باز مى دارد. ولى از آنجائى كه تو موبدان موبد پايتخت هستى و مقام شامخ و شايسته اى را دارا مى باشى به همين سبب به تو دستور مى دهم كه اجراى اين كار شاق را به عهده بگيرى و ضمناً شجره نامه اى بسازى كه «رزگونه» را از نسل بزرگان گذشته كشور معرفى كند تا اين كه من و جامعه روحانيون زرتشتى رودرروى هم قرار نگيريم، رودررو با اين مردمان پر مدعا كه حتى از صحبت كردن با آنها نيز بيزارم و از اين پس به آنها روى خوش نشان نخواهم داد و دست همه آنها را از كارها كوتاه خواهم كرد.
به محض آن كه صحبت هاى طولانى ايزدگشنسب به اينجا رسيد، نگاهى به موبدان موبد افكند و افزود- اين مطالب عين گفتار «مهرآفريد» است كه چون زير بار دستورات هرمز نرفته و به سنت و رسوم پيامبر بزرگمان «زرتشت» پشت پا نزده است، هم اينك در زندان به سر مى برد.
موبدان موبد چهره درهم كشيد و گفت: در واقع امروز ما هر چه مى بينيم از تلقين هاى آن دخترك «زرگونه» است.
ايزدگشنسب در تأييد سخنان موبدان موبد اظهار داشت: همينطور است، از آنجائى كه از ميان طبقات پست جامعه برخاسته و نسب به ديگر طبقات كينه مى ورزد، هرمز را وادار مى كند كه نسبت به دو طبقه بى اعتناء باشد. اول روحانيون زرتشتى و ديگرى اشراف كشور به ويژه اشراف پايتخت كه مورد خصومت آن دخترك هستند و اكنون برعهده همگى ماست كه با هرمز كه مى خواهد آن دخترك را ملكه ايران نمايد به مخالفت بپردازيم و هرگز زير بار اين ننگ نرويم.
به دنبال اين گفته، همه حاضرين در جلسه يك زبان اعلام داشتند:
همينطور است و ما نبايد زير حرف زور برويم، زيرا مقام سلطنت شامخ است. علاوه بر اين قانون ايران به طور صريح مى گويد كه ملكه رسمى كشور بايد از بزرگان بوده و زيبنده اين مقام بزرگ باشد.
پس از آن كه جلسه مشورتى بزرگان پايتخت به پايان رسيد، وزيران سه گانه از جاى برخاسته و بعد از يك خداحافظى گرم و صميمانه با موبدان موبد، آتشكده را ترك كردند، در حالى كه هر يك از آنها تصميم داشتند به هر طريقى كه ميسر باشد، مانع از اين وصلت نادرست گردند، ولو آن كه لازم باشد شهريار ساسانى را از تاج و تخت بركنار كنند يا اين كه جانشان را بر سر اين كار بگذارند.
|
|
|
|
|
نويسنده: حسن كريم پور
كيش گم كردگان
در قيل و قال ميكده نه پخته ام نه خام
نه راه پس نه پيش نه مست و نه تشنه كام
عشق آتش است و هر كه از اين شعله دور ماند
شهد حيات و لذت عالم بر او حرام
فصل اول
كمتر پيش مى آمد بعد از اداره به خانه برگردم. سينما برايم عادت شده بود و هم نشينى با همكارانى كه هنوز تن به ازدواج نداده بودند سرگرمى من بود، گاه مى شد تا يك يا دو از نيمه شب گذشته، همراه با بازى تخته نرد و به قول معروف كُركُرى خواندن براى يكديگر از بحث درباره موضوعات گوناگون غافل نمى شديم. يكى در عشق شكسته خورده بود و از روزگار و بى وفائى معشوق گله داشت و همراه با آه، اشعارى عاشقانه زمزمه مى كرد. ديگرى مى خواست از فلسفه لاينحل زندگى سر دربياورد، چند نفرى اهل سياست بودند و تشكيلات حكومت وقت را مقصر مى دانستند و عقيده داشتند مسئول آن همه نابسامانى استعمار دولت انگلستان است.
بيشتر اوقات مادرم دلشور داشت؛ كه نكند با جوانان ناباب نشست و برخاست كنم. از وقتى دانشگاه را پشت سر گذاشته بودم و در وزارت دارائى مشغول كار شدم مادرم و دو خواهرم، حتى مسعود برادرم و همسرش كه دختر خاله ام بود مرتب در گوشم زمزمه مى كردند كه چرا تن به ازدواج نمى دهم.
دخترهاى زيادى برايم در نظر داشتند. از دختر عمه گرفته تا بستگان دور و نزديك. از زمان عاشق شدنم گذشته بود، نه اين كه از كنار دختران زيبا و دلربا بى تفاوت مى گذشتم نه! اتفاقاً خيلى هم به ظاهر شور و شوق نشان مى دادم و سعى مى كردم به نحوى توجه دختران زيبا را جلب كنم، تا حدودى هم موفق مى شدم. اما بعد از دور شدن از كنارشان، گوئى دخترى وجود نداشت. حتى چهره آنها از ذهنم رخت برمى بستند. يكى از همكاران قديمى كه رفته رفته چيزى به بازنشستگى اش نمانده بود و اكثر كارمندان او را استاد خطاب مى كردند مى گفت:
-«اگر از هيجده تا بيست و پنج شش سالگى عاشق شدى، شدى! گرچه غير ممكن نيست اما در آن سن مشكل است.»
استاد عقيده داشت: «عشق دوران قبل از بيست سالگى چون از احساس سرچشمه مى گيرد و عقل را زايل مى كند، مانند ادم مست انسان از خود بى خود مى شود، آن زمان است كه محاسبه معنا ندارد. بعداً چه مى شود و چه نمى شود براى عاشق مهم نيست، تنور داغ است و خمير پر چسب كه هر چه خمير ور آمده تر باشد زودتر به تنور مى چسبد. چه بسا نان باد مى كند يا مى سوزد و چه بسا اگر شعله به اندازه باشد نان خوبى هم به عمل مى آيد.»
به هر صورت دوران دبيرستان، سربازى و دانشكده را پشت سر گذاشته بودم و گاه مى شد كه صبح عاشق مى شدم، شب فراموش مى كردم. البته بودند دخترانى كه چند ماهى مرا مردد مى گذاشتند. راستش دل بهانه جوئى داشتم. بيشتر قد بلندم و تيپ مردانه ام و اين كه در جمع فاميل يا در جشن ها و مهمانى ها جالب توجه دختران بودم تا حدودى از خودراضى، بار آمده بودم و يا بهتر بگويم دنبال دخترى مى گشتم كه چهره اش در گوشه قلبم يا در تخيلم نقش بسته بود. مثلاً دخترى به قد و قواره سوفيالورن و به زيبائى اليزات تيلور و يا به لوندى راكوئل ولش كه آن زمان هنرپيشگان مشهور سينما بودند.
پدرم در تيمچه حاجب الدوله بازار، بلور و چينى فروشى داشت. درآمدش به اندازه اى بود كه وسائل آسايش خانواده اش را به نحو احسن فراهم كند. ما دو برادر بوديم و دو خواهر. برادر بزرگم در همان تيمچه دنباله رو كار پدرم بود. هرد و ديوار به ديوار يكديگر مغازه داشتند، شب و روزشان حرف پول درآوردن بود، با اين كه پدر و پسر بودند در كار و كاسبى گوئى آشنائى با هم ندارند. گاه مى شد مانند دو غريبه بگومگو مى كردند. مسعود از من بزرگتر و به قول معروف اولاد ارشد خانواده بود. چند سال قبل در سن بيست و سه سالگى با دخترخاله ام ازدواج كرد و خيلى زود و پشت هم صاحب دختر و پسرى شدند كه عزيز دُردانه پدر و مادرم بلكه دو خواهرم بودند. من هم آنها را خيلى دوست داشتم. يكى از خواهرانم مژگان هنوز بيست سالش نشده بود به خانه بخت رفت. شوهر او هم غريبه نبود، از بچگى با هم بزرگ شده بودند به قول معروف عقد دختر عمو و پسر عمو در آسمان ها بسته شده بود، با اين كه روزهاى نخست با بگومگوهاى معمولى گاهى خلق پدر و مادرم را تنگ مى كردند اما با تولد اولين فرزندشان كه دختر بود رفته رفته اصطكاك هاى اول زندگى فرو نشست كرد و با ورود دومين دخترشان فرصت بگومگو برايشان باقى نمى ماند.
من فرزند سوم بودم، از بقيه خوش تيپ تر و به گواهى بستگان دور و نزديك باهوش تر و امروزى تر. همين كه همت نشان دادم به دانشگاه راه يافتم ليسانس گرفتم و خيلى زود قلبم را به حراج نگذاشتم و كليد آن را به هركس و ناكسى نداده بودم. اين ثابت مى كرد كه با آن سه تاى ديگر تفاوت فاحش دارم. تفاوت من و برادر و خواهرم كاملاً مشهود بود. گاهى مادرم در قالب شوخى مى گفت: اگر خودم تو را نزائيده بودم باور نمى كردم كه پسر من باشى، مژگان خواهرم كه كمى شوخ طبع بود. ترديد داشت- نكند در بيمارستان با پسر ديگرى عوض شده ام. اغلب حتى پدر و مادرم در شگفت بودند كه چرا هيچ چيزمان شبيه هم نيست حتى صورت هايمان، جالب اين كه در بينش اجتماعى برادر و دو خواهرم را بچه مى پنداشتم. آنها هم بر اين باور بودند كه به قول معروف عقل من كمى پارسنگ برمى دارد. آخرين فرزند خانواده فاطى بود. فاطى جدا از اين كه دختر زبر و زرنگ و باهوشى بود معمولاً به خاطر اين كه در رديف آخر جا گرفته بود، همه دوستش داشتيم. به خصوص پدر و مادرم. خودش را براى امتحان نهائى ديپلم به عبارتى ششم دبيرستان خرداد سال آينده يعنى سال ۱۳۵۲ آماده مى كرد. دختر خوشگل باوقار، خوشرو و خوش برخوردى بود. خيلى مواظب او بودم تا خداى نكرده تحت تأثير نگاه هاى پر معنى جوانان محل قرار نگيرد و تا حدودى هم موفق شده بودم، از بگومگوهاى متداول بين دو خواهر و برادر كه بگذريم سعى مى كردم با او دوست باشم وبارها از او خواسته بودم اگر مشكلى برايش پيش آمد، اگر پسرى به او متلك گفت و يا ابراز عشق كرد تنها كسى هستم كه مى تواند با من در ميان بگذارد. معمولاً خواهرها جسارت نداشتند كه با برادرشان دوست باشند. چنين رسمى جا نيفتاده بود. بيم داشتند اگر تابع احساس شدند و دل به پسر سركوچه دادند، برادر پى ببرد غوغا برپا مى شود. در صورتى كه من برخلاف مسعود كه تعصب صد سال قبل را داشت، زمين تا آسمان تفاوت داشتم.
رفته رفته از مرز بيست و هشت نه سالگى گذشته بودم. شبى نبود كه درباره ازدواج من سخن پيش نيايد. خواهر بزرگم هر دخترى را مى ديد و حدس مى زد شايد اين يكى به دلم بنشيند. خيلى زود با ترفندهاى گوناگون او را با من روبرو مى كرد. مادر در تكاپو بود. حتى فاطى نق مى زد و در قالب شوخى مى گفت: «كسى كه خيلى مشكل پسند باشد بالاخره دخترى نصيب او مى شود كه به لعنت سگ نمى ارزد.»
استاد همان كه گفتم مرد با تجربه و اهل مطالعه اى بود مى گفت هر چه زمان بگذرد كار دشوارتر مى شود چرا كه عقل و محاسبه و علاقه و توافق و عشق و دوست داشتن چيزى نيست كه به آسانى با هم كنار بيايند. مى گفت در سن و سال من براى انتخاب همسر چند فاكتور كافى است يكى اين كه از او بدم نيايد، لازم نيست حتماً عاشق شوم، دوم نجيب باشد و سوم دو خانواده سنخيت داشته باشند. استاد عقيده داشت اگر عشق بعد ازدواج و به مرور زمان بين زن و شوهر به وجود بيايد ناگسستنى است. چه روزها كه استاد از صبح تا ساعت ها درباره موضوعات گوناگون به خصوص عشق و دوست داشتن حرف مى زد. دهان گرمى داشت. آنچه مى گفت كمتر كسى خسته مى شد. گذشته پر فراز و نشيبى را پشت سر گذاشته بود با اين كه بيش از پنجاه و پنج شش سال نداشت اما به اندازه يك مرد هفتاد ساله از حوادث و اتفاقات بى اندازه تجربه آموخته بود. وقتى از او پرسيدم چرا من با بقيه متفاوتم و چرا نمى توانم. بين اين همه دختر بالاخره يكى را انتخاب كنم گفت:
-تو در پى كسى هستى كه تو را به خاطر تفاوتى كه با ديگران دارى دوست بدارد. اگر چنين كسى را يافتى، عشق مادام العمر خودت را پيدا كردى. بعضى اوقات هم از من دلخور مى شد. دلخور كه نه بلكه عصبانى.
مى گفت:
-«اگر در پى كسى هستى كه به يكباره دل از كف بيرون كند و عاشق سينه چاك او شدى! با اين سن و سال به ندرت اتفاق مى افتد. چراغ سالمى را پيدا كن و براى روشن نگه داشتن مدام در آن نفت بريز. رفته رفته در روشنى عادت مى كنى حتى بوى نفت برايت رايحه اى دل انگيز مى شود. دوستان مجرد را كه لااقل ده سال از من كوچكتر بودند، بى تقصير نمى دانست آنها را نصيحت مى كرد كه مرا به حال خودم بگذارند. تا بلكه سر و سامانى بگيرم. در همان گيرودار كه سبك و سنگين مى كردم و در پى تشكيل خانواده جستجوگر دخترى بودم كه بلكه چند درصد قلب بى صاحب مانده ام را تكان دهد. پى بردم كه رفتار فاطى با آن فاطى كه هنوز دبيرستان را پشت سر نگذاشته بود تفاوت كرده است. بيشتر از گذشته به خودش مى رسد. وقت و بى وقت به آهنگ هاى عاشقانه صفحات گرامافون گوش مى دهد، كمى حواسش پرت شده بود و گاهى به نقطه اى خيره مى شد و...
با اين كه سال ها در انتخاب همسر درمانده بودم و به قول استادمان شور و شوق و هيجان هاى احساسى را پشت سرگذاشته بودم، اما آنقدر تجربه داشتم كه از تغيير حالت جوانان تا حدودى پى به درون پر التهاب شان ببرم.
فاطى خواهرم بود. همانگونه كه گفتم دوستش داشتيم. جوان خوش بر و رو، زيبا و باوقارى بود، حيف بود احساس جوانى اش دستخوش نگاهى يا لبخندى يا اشاره جوانى نظر باز بازيچه قرار بگيرد. ناگفته نماند خانواده ما بازارى بودند علاوه بر آن سنتى تربيت شده بوديم كه نمى توانستيم اداى غرب زدگان را درآوريم. به خصوص فاطى. مادرى بالاى سرمان بود كه نسبت به دخترهايش خيلى حساسيت نشان مى داد. تا حدودى فقط من بودم كه كمى از قواعد حاكم بر خانواده عدول كرده بودم وگرنه مادرم حتى پدرم معتقد بودند پسر بعد از سن بلوغ بايد زن بگيرد و واجب است دختر هر چه زودترب ه خانه شوهر برود. بدم نمى آمد من هم مانند برادرم در همان سال كه از سربازى برگشتم ازدواج كنم. اما دانشكده و كار در اداره و تنوع طلبى، موجب شده بود كه هنوز موفق نشده بودم شريكى براى زندگيم پيدا كنم. دلم مى خواست عاشق مى شدم. از همان عشق هائى كه در فيلم ها ديده و در كتاب ها مطالعه كرده بودم اما تلاشم بى فايده بود. خلاصه از خودم كه بگذرم به نظر مى رسيد فاطى به كسى دل بسته است. به او شك كرده بودم. اما نه او تنها از خانه بيرون مى رفت و نه جو حاكم بر فضاى خانه به او اجازه مى داد كه اگر جوانى از بستگان يا آشنايان دور و نزديك به دل همچون بلورش تلنگرى زده باشد بروز دهد.
در ضمن نمى توانستم خيلى رك و پوست كنده از او زيرپاكشى كنم. چون بى ترديد جرأت اعتراف اين كه بگويد كسى را دوست دارد نداشت. با اين كه از خيلى وقت پيش يعنى از وقتى به كلاس دهم رفته بود و مى رفت كه رنگ رخسارش خبر از بلوغش دهد سعى كرده بودم علاوه بر اين كه برادرش هستم با او دوست باشم اما حيا موجب شده بود اگر بوى عشق به مشامش رسيده باشد، از من كتمان كند. شايد شك من بى مورد بود. خودم را قانع مى كردم كه حتماً درباره او اشتباه مى كنم. فاطى خواستگار زياد داشت، يكى دو نفر از پسرهاى همسايه و چند جوان كه پدرشان در تيمچه حاجب الدوله بازار همكار پدرم بودند. اما هيچكدام نه مورد پسند فاطى و نه به قول معروف چنگى به دل خانواده مى زدند.
از زمانى كه به فاطى مشكوك شده بودم پنج شش ماه گذشته بود. در ضمن كليه فاميل از خواهربزرگم گرفته تا عمه و خاله حتى فاطى درصدد بودند تا تعريف و تمجيد از اين دختر و آن دختر بالاخره يكى را بپسندم. عقل براحساس مى چربيد دل جوان بود و حساس بدش نمى آمد شيطنت كند اما عقل سد بزرگى شده بود به بلنداى ديوار چين كه در برابر احساس ايستادگى مى كرد و با اگر و مگر كه مثلاً اگر چند سال قبل منيژه را انتخاب كرده بودم يا سهيلا كه هيچ ايرادى نداشتند و يا چرا تحت تأثير اين و آن فريده را كه نزديك چهار پنج ماه رفت و آمد داشتيم رها كردم فايده اى نداشت. به هر صورت انتخاب كسى كه قرار بود يك عمر با هم زندگى كنيم روزبروز برايم مشكل تر مى شد و براى هر كدام بهانه مى آوردم. فلانى كمى ترش روست. آن يكى زياد مى خندد. ديگرى خيلى قديمى فكر مى كند و كمى اُمل است.
***
خانه ما در خيابان بهار شيراز بود. در سال هاى دهه هاى چهل و پنجاه خيابان بهار تقريباً يكى از محله هاى اعيان نشين بود. رفته رفته محل سكونت بازارى ها شده بود بعد از بيمارستان شهربانى به سمت شمال خيلى از زمين ها ساخته نشده بودند خانه اى داشتيم دو طبقه با حياطى نسبتاً بزرگ كه چند درخت خرمالو و گيلاس و گلابى به محوطه حياط صفائى داده بود. طبقه دوم سه اتاق داشت كه يكى از اتاق ها متعلق به فاطى بود و دو اتاق ديگر در اختيار من بود، طبقه پائين هم هال و پذيرائى و آشپزخانه سه اتاق خواب داشت. در بيشتر اوقات خواهربزرگم با همسر و دو فرزندشان چند روزى جا خوش مى كردند. مادرم هم بدش نمى آمد دور و برش شلوغ باشد. اما پدرم حوصله چندانى نشان نمى داد. هر زمان كه برادرم و خواهرم و عمه و خاله و يا عمو و زن عمو همراه با دخترها و پسرها و نوه هايشان به خانه ما مى آمدند پدرم دلش مى خواست هر چه زودتر ناهار را بخورند و به قول معروف زحمت را كم كنند.
امكان نداشت در مهمانى ها كه به خانه فاميل مى رفتيم يا به دلايلى كه بستگان در خانه ما جمع مى شدند صحبت از من كه بالاخره چرا ازدواج نمى كنم پيش نيايد. گاهى هم در قالب شوخى گوشه و كنايه اى هم چاشنى حرف هايشان مى كردند. مثلاً مى گفتند شايد نقصانى وجود دارد و يا شهامت ندارم مسئوليت زن و زندگى را بپذيرم. زن عمو و دو خاله ام و عمه ها بيشتر مادرم را مقصر مى دانستند كه اگر به قول معروف ليلى به لالاى من نمى گذاشت و مرا كم محلى مى كردند زودتر به فكر زن و زندگى مى افتادم.
يكى از روزهاى تعطيل تابستان آن سال طبق معمول هر جمعه برادرم مسعود و همسرش و دختر و پسرشان سعيد و مژگان خواهرم و خواهرزاده ها زهرا و زهره به خانه ما آمدند. به ندرت اتفاق مى افتاد جمعه ها به خصوص ايام تابستان يا مهمان و يا دسته جمعى به باغ ييلاقى مان كه در ميگون بود نمى رفتيم. باغ ميگون را پدرم زمانى كه من ده سال داشتم با زمينى كه در مجيديه داشت معامله كرده بود باغى زيبا با ساختمانى بزرگ كه معمارش يكى از دوستان پدرم بود به سليقه خودش بنا كرده بود. گاه مى شد چند هفته در باغ باصفاى ميگون جا خوش مى كرديم اقوام و خويشان هم ما را تنها نمى گذاشتند.
***
من و شوهرخواهرم آقارضا به بازى تخته علاقه زيادى داشتيم. مسعود برادرم هم بى علاقه نبود. غير از مادرم كه گمان مى كرد تخته بازى حرام است و تا شروع مى كرديم مى گفت:
-«اِاِ باز كه صداى تق تق اين لامسب رو درآوردين، بالاخره يه روز مى سوزونمش و خيال شما سه نفر و راحت مى كنم. مى گفت صداى طاس اعصابش را بهم مى ريزد»، ما هم به خاطر مادرم بيشتر به طبقه بالا مى رفتيم. پدرم هم معمولاً جمعه ها سرى به دوستانش مى زد و گاه مى شد كه تنهائى به باغ ميگون مى رفت. همانگونه كه گفتم حوصله سر و صدا و داد و قال نوه هايش را نداشت. البته نه اين كه آنها را دوست نداشته باشد، بلكه جانش بود و فرزندان و نوه هايش، اما هر چه پا به سن مى گذاشت كم حوصله تر مى شد. از طرفى كمى هم از من دلخور بود كه تا كى مى خواهم مجرد بمانم.
آن روز از صبح شوهرخواهرم رضا كه از طرفى پسر عمويم هم بود بناى كُركُرى خواندن را آغاز كرد كه از آن به بعد هرگز نمى بازد. من هم به او مى خنديدم كه اگر پشت گوشش را توانست ببيند آن زمان باخت مرا مى بيند. مانند هميشه شرط بندى كرديم. خواهرم مژگان به رضا توصيه مى كرد شرط كلان نباشد چون شك نداشت مى بازد. رضا پيله كرده بود كه هرگز فكر نكند كه من برنده مى شوم. مبناى شرط را به مسعود واگذار كرديم. مادرم نق مى زد كه شرط و شرط بندى حرام است.
بالاخره قرار شد بازنده همگى را براى صرف شام به رستوران شمشيرى كه چلوكباش معروف بود دعوت كند. قضيه خيلى جدى بود فاطى را صدا زدم كه تخته نرد را به طبقه بالا ببرد. ناگهان روى لب هاى مادرم خنده نشست و در ميان ناباورى گفت:
-خدارو شكر تخته خونه نيست. با خيال راحت بشينين سر جاتون. به گمان اين كه مادرم سر به سرمان مى گذارد كه ما بازى نكنيم سراغ تخته رفتم، مادرم گفت:
-چند روز پيش اكبرآقا مهمون داشت پسرش رو فرستاد تخته رو برد. يادم رفته بود كه بهت بگم مادر. حالا يه روز بازى نكنين نمى شه. به جاى ترق و تروق كردن به فكر باش سر و سامون پيدا كنى، كم كم دارى پير مى شى! (ادامه دارد)
|
|
|
|