|
(تهيه و تنظيم: پژواك)
از لابلاى متون
سوءقصد بابى ها به جان ناصرالدينشاه و پيامدهاى ناهنجار آن- (بخش ۳)
شاه به صدراعظم نوشت: هر وقت اين قضيه به خاطرم مى رسد والله مى خواهم از ايران به لندن بروم!
(به انگيزه يكصد و ششمين سالگرد ترور نافرجام ناصرالدينشاه توسط بابى ها- شوال ۱۲۶۸ هجرى قمرى)
«هنگامى كه روس ها به اين كشتار جمعى اعتراض كردند، صدراعظم (ميرزاآقاخان نورى) در پاسخ به دالگوروكى (وزيرمختار روس) اعتراف كرد كه «تحمل عصبانيت شاه در مقابله با تحريكات كسانى كه شاه را لبريز از ميل به انتقام مى كنند»، يعنى مهدعليا و على خان فراش باشى، آسان نيست.
دالگوروكى مى گويد: در دربار با حالت مسرّت راجع به اعدام ها صحبت مى شود و گوئى «سعى دارند مردم فكر كنند تمامى اين كشتار و خونريزى ها چيزى بسيار عادى و طبيعى است.»
احساسات خود شاه درباره گرفتارى بابيان از دستخط مهم زير خطاب به نورى به خوبى مشهود است:
«جناب صدراعظم! آجودان باشى (عزيزخان مكرى) عريضه اى نوشته بود. پاره اى اسامى نوشته بود. نفهميدم گرفته اند اينها را يا بايد گرفت و دو تا كاغذ هم از حاجى سليمان (خان تبريزى) فرستاده بود. اين اسامى اگر گرفته نشده باشند، بگوئيد همه را بگيرند. اين حضرت بصير و صبح ازل گور به گور را هم بگوئيد بروند دست بسته بياورند انشاءالله. كتاب دعا و قرآن را بدهيد بياورند. هر وقت اين قضيه به خاطرم مى رسد والله از ايران به لندن مى خواهم بروم!» (نامه شماره ۱۱ شاه به صدراعظم- حدود سنه ۱۲۶۹ از نياوران- نقل از مجموعه مكاتبات ناصرالدينشاه).
آرزوى شاه كه به لندن برود با آن كه غريب مى نمايد، بازتاب سرخوردگى اش از وضع نابسامان خود در وطن خويش است، كه منتهى به خيال پردازى در مورد عزيمت به انگلستان به عنوان پناهگاه امنى شده است. مع الوصف براى چاره سازى از اين يأس و دلسردى ملوكانه، اقدامات شديد باز هم بيشترى بر ضد بابيه لازم آمد.
«حضرت بصير» فوق الذكر لقب بابى نابينائى بود از ديار هند، يكى از مريدان باب كه دعوى جانشينى اش را داشت. وى را در سال ۱۲۶۹ قمرى در لرستان به دستور خانلر ميرزا عمّ شاه و حاكم ولايت گرفتند و ظاهراً به پيروى از فرمان شاه ابتدا زبان بريدند و سپس كشتند.
«صبح ازل» لقب بابى ميرزا يحيى نورى برادر كوچك بهاءالله و مدعى ديگر جانشينى باب بود. او در اين موقع در «تاكر» ملك خانوادگى اش از توابع نور، مخفى بود. مأموران حكومت براى دستگيرى او به تاكر حمله بردند كه در نتيجه بابيانى چند به قتل رسيدند. مقصود از «كتاب دعا و قرآن» در دستخط شاه بى شك اشاره به آثار باب است.
كتاب «قيوم الاسماء» او كه تفسيرى است بر سوره يوسف و اثر عمده اش «بيان» معمولاً «قرآن بابيه» خوانده مى شوند. اين آثار ظاهراً پس از هجوم به خانه سليمان خان به دست آمده بودند.
بازداشت شيخ على عظيم، رهبر بابيه، چند روز پس از دستخط شاه، توفيق بزرگى تلقى شد. اين موفقيت تا اندازه زيادى مرهون همكارى سفارت روس بود و مداخله روس ها ماجراى سوءقصد را به صورت موضوعى حايز پيامد ديپلوماتيك درآورد. وزارت امورخارجه ايران فهرستى از بابيان مظنون را طى يادداشتى در اختيار دالگوروكى گذاشت. اين اسامى كه قبلاً به شاه عرضه شده بود، احتمالاً بر مبناى اطلاعاتى بود كه زير شكنجه از گرفتار شدگان به دست آمده بود. اين يادداشت در ضمن به وزيرمختار روسيه متذكر مى شد كه چهار تن از اينان، لابد به اميد تحصيل تحت الحمايگى روس، در زرگنده تحصن جسته اند. طبق گزارش دالگوروكى، در پى جستجو در قريه زرگنده كه در تيول سفارت روس بود، بابى ناشناسى دستگير شد و او احتمالاً زير شكنجه و فشار مخفيگاه «عظيم» را در قريه اوين حدود يك فرسخ دورتر فاش كرد. مفتشين سفارت روسيه همچنين خفاگاه بهاءالله را در خانه يكى از خويشانش در زرگنده كشف كردند. نام اين شخص نيز در فهرست دولتى آمده بود. براساس اطلاعات به دست آمده از دستگير شدگان زرگنده، مفتشين به اوين يورش بردند و «عظيم» را كه در مخفيگاهش غافلگير شده بود به سفارتخانه آوردند ولى فراش هاى شاه ظاهراً از ترس حمله بابى ها در طول راه، از همراهى كردن او تا اردوگاه شاه امتناع ورزيدند. دالگوروكى چه بسا اكراه داشت كه «عظيم» مغز متفكر سوءقصد را تحت حمايت خود گيرد و اصولاً احتياط مى كرد خود را درگير اين ماجرا نسازد. معذالك در نتيجه سماجت نورى (صدراعظم) تعدادى از قراولان ايرانى سفارت در مقابل پاداشى كه بالمآل به ايشان پرداخت شد حاضر شدند «عظيم» را تحت الحفظ به شهر ببرند و تحويل مأموران حكومت بدهند.
اعتراف «عظيم» كه البته زير فشار گرفته شد، زمينه را عمدتاً براى تبرئه صدراعظم از اتهام شركت در توطئه فراهم آورد. در استنطاقى كه نورى خود شخصاً عهده دار آن شد، «عظيم» اقرار كرد كه خوش «محرك اصلى و رهبر» توطئه بوده و محمد صادق به دستور او دست به عمل زده است. به علاوه به قرارى كه نورى به «شيل» (وزيرمختار انگليس) گفت: «عظيم» اعتراف كرده بود كه حتى پس از ناكامى سوءقصد به جان شاه، او به پيروانش مُصرّاً تأكيد كرده بود كه «كار مى بايد به انجام برسد، كه وقتى شاه وارد شهر شود او (عظيم) خود آستين بالا مى زند و با شمشيرش قصد جان شاه مى كند و چنانچه آنها ببينند كه او (عظيم) همچون جسدى مُرده بر زمين افتاده است، نبايد باور كنند چرا كه اين فقط صورت ظاهر است و بر آنهاست كه جهاد را ادامه دهند و او به زودى به پا خاسته و در ميانشان خواهد بود.»
با در نظر گرفتن اعتقاد به رجعت رمزى در بين بابيان و منتها درجه مبارزه جوئى كه ناشى از درگيرى هاى قبلى با دولت بود، سخنانى از اين دست مُستبعد به نظر نمى رسد- حتى با فرض آن كه نورى براى تبرئه خويش و توجيه اعدام ها اين حرف ها را زده باشد. جاى تعجب نيست كه نورى در واكنش به اخطار نمايندگان اروپائى در مورد اعمال توحش آميز تظاهر مى كرد كه او شخصاً با پاره اى از اين اقدامات مخالف بوده است، منتها شاه از فرط «خشم و انتقام جوئى» گوش به حرف كسى نمى دهد.» صرفنظر از اين كه عظيم به راستى مسئوليت تمامى توطئه را يك تنه به گردن گرفته باشد يا خير، نورى به هر صورت فرصت را غنيمت شمرد تا با برگرداندن غضب ملوكانه به سوى بابيان كه جانشان ارزش چندانى نداشت خود را از معركه برهاند. نورى با تدبير و ابتكار شيطانى فوايد برپا كردن كشتار جمعى را دريافت، خونريزى جنون آسائى كه حتى به معيار قاجاريه هم خارق العاده بود. تصميم به قتل عام بدون محاكمه و دادرسى ساير بابيان بازداشتى كارى كه نه تنها از حمايت مادر شاه و درباريان بلكه از پشتيبانى برخى از علما نيز برخوردار بوده، به دست مأموران دولت و دربار و گروه هاى وابسته ديگر به اجرا درآمد. نورى چنين استدلال مى كرد كه شركت دادن قاطبه رجال طبقه حاكم در ريشه كنى خطر بابيه موجب مى شود كه بابيان بر ضد شخص شاه يا صدراعظم يا گروه خاص ديگرى در صدد تلافى برنيايند. اين كشتار جمعى دليل زيركانه ديگرى نيز داشت و آن همانا پروراندن نوعى احساس يكپارچگى با دستگاه سلطنت عليه خطرى مشترك بود و نهايتاً باعث ابقاى نظمى مى شد كه در وجود شخص شاه تبلور يافته بود.
اين قبيل قتل عام اهل ارتداد دست كم دوبار در گذشته همين نتيجه را بخشيده بود: كشتار جمعى مزدكيه در سال هاى ۵۲۸ و ۵۲۹ ميلادى در اوائل پادشاهى خسرو انوشيروان و نيز كشتار نقطويه (۱) در ۱۰۰۲ هجرى قمرى هنگام استوار شدن پايه هاى سلطنت شاه عباس اول، چه بسا به ذهن ناصرالدينشاه و نورى خطور كرده بود.
خبر سوءقصدهاى تازه و قتل عناصر ضد بابى در پايتخت (كه پاره اى از اين اخبار را خود نورى مى ساخت) اذهان جميع دولتيان را بيش از پيش مشوش مى كرد و موجب واكنش بسيار شديد نسبت به بابيان مى شد. بيم عكس العمل بابيه و امكان حمايت مردم از آن، در حقيقت چنان هراس انگيز بود كه حكومت تا دو هفته بعد از سوءقصد وابستگى مهاجمان را به بابيه افشاء نكرد. تعقيب و مجازات قبلى بابيان- به گفته بارون آلفرد گوموئنس، مربى اتريشى دارالفنون كه رويدادهاى سال ۱۲۶۹ قمرى را خود به چشم ديد، «نتيجه اى درست معكوس با آنچه منظور بود به بار آورد» تعليمات باب رواج فزون ترى يافت و اينك در سراسر مملكت گسترده است...»
بدين ترتيب دشوار نيست كه وحشت ناصرالدين شاه و دربار و حكومت را از واقعه سوءقصد كه پايتخت را دستخوش هيجان و آشفتگى كلى كرد به سهولت به چشم ديد. اين كشت و كشتار و شيوه مخوف اعمال مجازات، تذكارى به خلايق بود كه چه موافق و چه مخالف با آراى باب، قد علم كردن در برابر نظم موجود چه عواقبى دارد- درس عبرتى كه هم اخطار و هم انتقام در آن مستتر بود.
توجيه قضائى اين اعمال چنانچه توجيهى لازم مى بود مبتنى بر تفسيرى بسيار نافع به نفس از حكم قصاص در شرع اسلام بود. سوءقصد به جان شاه جنايتى عمومى شمرده شد. روزنامه وقايع اتفاقيه اعلام كرد كه اگر بابيه موفق شده بودند، جسارتى پيش مى گرفتند كه «خسارت عموم ناس از سفك دم و نهب حرم و ساير منهيات و منكرات از آن حاصل مى شد.» اين ها مخاطراتى بود كه همگان بايد به ستيز با آن برخيزند. تكليفى به شمار مى رفت نه تنها در حد فرض شخص بلكه جهادى بزرگ با پاداش اخروى. تمامى دربار قاجار بدين قرار به گفته «شيل» ملزم به «نمايشى عجيب و ننگين» گرديد و همه صاحب منصبان عمده دولت به جامه دژخيمان درآمدند...» (ادامه دارد)
(برگرفته از كتاب «قبله عالم» تأليف دكتر عباس امانت، ترجمه حسن كامشاد).
۱-نقطويه يا پسيخانيان نامى است كه بر پيروان محمود پسيخانى گيلانى نهاده اند. وى در سال ۸۰۰ هجرى قمرى مذهب نقطوى را پديد آورد. او ابتدا از پيروان فرقه حروفيه بود (كه در زمان سلطنت تيمور در ايران رواج يافت) اما از آن مذهب طرد شد و در سال ۸۳۱ درگذشت. وجه تسميه نقطويه از آن جهت بود كه محور آفرينش و مبداء همه چيز را خاك مى دانست و آن را «نقطه» مى خواند. نقطويان به روز رستاخيز و بهشت و دوزخ و جهان پس از مرگ معتقد نبودند و به تناسخ اعتقاد داشتند. شاهان صفوى پيروان اين فرقه را با كشتار دسته جمعى برانداختند.
|