|
(تهيه و تنظيم از: پژواك)
از لابلاى متون
سوءقصد بابى ها به جان ناصرالدينشاه و پيامدهاى ناهنجار آن- (بخش ۲)
شاه به صدراعظم نوشت: هر وقت اين قضيه به خاطرم مى رسد والله مى خواهم از ايران به لندن بروم!
چگونه بهاءالله با ترور شاه مخالف بود؟ و مغز متفكر اين توطئه چه كسى بود؟
«بابيان پس از شكست هاى فجيع در مبارزات قلعه طبرسى و در شهرهاى نيريز و زنجان و متعاقباً اعدام باب در شعبان ۱۲۶۶ در تبريز، سخت روحيه خود را باخته بودند، ولى پس از سقوط دولت اميركبير مجال يافتند تجديد سازمان كرده و بخش هائى از شبكه خود را بازسازى كنند. با در نظر گرفتن جنبه مهدويت كه اين جنبش براى خود قائل بود و مركزيت شخص باب كه پايه گذار پر جاذبه و مؤثر در موجوديت اين جنبش بوده شگفت انگيز نيست كه خونخواهى باب انديشه بسيارى از فعالان بابيه را به خود مشغول داشته باشد. به هر صورت درست نيست كه اين را حادثه اى صرفاً اتفاقى به ابتكار تنى چند از اعضاى منزوى نهضت بدانيم.
نقشه كشتن ناصرالدينشاه به الهام و طراحى رهبران بازمانده بابيه چيده شده بود، شيخ على ترشيزى، كه پيش تر به لقب بابى اش «عظيم» شهرت داشت. يكى از آخرين بازماندگان هسته اوليه بابيه و نايب رسمى بعد از باب، اى بسا كه در اين ماجرا تنها نبود. محمدصادق تبريزى، مهاجم مقتول، خدمتكار «عظيم» و بى شك تحت نفوذ او بود. عظيم كه مى كوشيد جبهه متحدى تشكيل بدهد، بعيد نيست كه نقشه قتل شاه را با سران ديگر بابى، از جمله سليمان خان تبريزى پسر صاحب منصبى قشونى با ارتباطات دربارى و نيز با معدودى از چهره هاى سرشناس باقى مانده بابى، در ميان گذاشته بوده باشد. برخلاف طرز فكر مسالمت آميزى كه بعدها در تبعيد در ميان بسيارى از بابيان رواج يافت، فعالان بابيه در اين مرحله همه معتقد به جهاد براى براندازى حكومت قاجاريه بودند. آنچه تغيير كرده بود نحوه عمل بود نه اهداف. مبارزات پيشين بى حاصل مانده بود، لذا به جاى مباثات مسالمت آميز و اتمام حجت به كلمه و يا مقاومت مسلحانه، سوءقصد سياسى به نظر آنها كوتاهترين راه عملى براى رسيدن به آرمان رستاخيز مى آمد. شايد هم سران بابيه فكر مى كردند مرگ ناصرالدينشاه پيش درآمد انقلابى مردمى و مآلاً پيروزى نظيم نوين بابى باشد.
مبناى اين طرح، از جانبى آمال آخرالزمانى شيعه و از جانبى استيصال و خشم بود. اسلحه نامناسبى كه انتخاب كردند، يعنى پيشتوى ساچمه اى به جاى تپانچه فشنگى و نحوه جسارت آميز سوءقصد حالت استيصال روحى اين مهاجمان را نشان مى داد. اين ها نه افراد «وحشى و متعصبين ناقص العقل» بودند و نه همانطور كه غالباً گفته شده است «جوانان گمنام و غير مسئول».
اولين مهاجمى كه تير انداخت ملامحمدعلى نيريزى، خوشنويسى از يك خانواده خرده مالك در فارس بود. پيوند نزديك او با سيد يحيى دارابى (مشهور به وحيد رهبر نهضت مقاومت نيريز)، زخم هائى كه در آن مبارزات برداشته بود و اين واقعيت كه حاكم نيريز ثروت خانوادگى اش را ضبط كرده بود، همگى آتش شور انقلابى اش را دامن مى زد.
مهاجم ديگر، فتح الله قمى، صحاف كتابخانه حرم حضرت معصومه در قم و شايد نزديك به نايب التوليه آنجا ميرزاحسين قمى بود كه اين شخص اخير خود نيز بابى بود و در توطئه دست داشت. درباره نفر سوم، محمدصادق تبريزى چيز چندانى نمى دانيم جز اين كه زمانى، احتمالاً پيش از آن كه به خدمت «عظيم» درآيد، قناد بود.
عزم جزم سوءقصد كنندگان را همچنين مى توان از فداكارى و از خودگذشتگى بارز آنها در حين شكنجه هاى وحشتناك دريافت. اين ها سواى عقايد بابى خويش چيزى بروز ندادند. نه اسمى از همدستان و محركان بردند نه سخنى داير بر وجود شبكه گفتند.
همين موجب نهايت درماندگى شاه شد و بر بيم فزاينده صدراعظم كه مبادا پاى او نيز به ميان كشيده شود بس افزود. مهدعليا و ديگران به قدر كافى قرنيه و امارات داشتند كه نورى (ميرزاآقاخان صدراعظم) را جداً به مخاطره اندازند.
يك شخصيت برجسته بابى ديگر، ميرزاحسينعلى نورى، ملقب به بهاء (و بعدها بهاءالله) كه همولايتى صدراعظم بود، از دير باز با نورى و خانواده اش آشنائى داشت. اميركبير در سال ۱۲۶۷ هجرى قمرى وى را به عتبات تبعيد كرده بود. او پس از بازگشت از اين سفر ماه ها ميهمان صدراعظم بود و قبل از سوءقصد در خانه جعفرقلى خان يكى از برادران ميرزاآقاخان نورى، در شميران به سر مى برد و در آنجا نه تنها توانسته بود با رجال و بزرگان پايتخت تماس برقرار كند بلكه «عظيم» پيشواى بابيه را نيز ديده و در اين ملاقات حتى او را از اجراى نقشه قتل شاه برحذر داشته بود. به گفته نبيل زرندى، بهاءالله به عظيم «با تأكيد هر چه تمام تر» متذكر شد «تا از طرحى كه در سر پرورده دست بردارد.... نقشه اش را محكوم كرد و از عملى كه قصد ارتكاب آن را داشت خود را كاملاً كنار كشيد». بهاءالله به اين قرار به او هشدار داد كه چنين كارى «باعث وقوع فجايع بزرگ و بى نظير تازه اى مى گردد...»
هيچ دليلى در دست نيست كه صدراعظم واقعاً از توطئه خبر داشت، با اين حال اقامت بهاءالله در خانه ييلاقى نورى در افجه به هنگام سوءقصد به حد كافى پرسش برانگيز بود. مهدعليا علناً مى گفت كه بهاءالله در صدد قتل پسرش بوده است و ضمن محكوم كردن آن كوشيد ميرزاآقاخان نورى را نيز متهم به همدستى او كند. در برابر اين اتهام بهاءالله شتاب زده خود را به محل اقامتگاه تابستانى سفارت روسيه در زرگنده رساند، زيرا اميدوار بود كه در خانه برادرزنش ميرزا مجيد آهى، منشى ايرانى آن سفارتخانه، ايمنى يابد. اما نه تنها اين اقدام ظن مقصر بودن او را بيشتر كرد، بلكه بر وخامت موقعيت صدراعظم نيز افزود. در اين شرايط دشوار، نورى بايست تدبيرى مى انديشيد. سپس به ابتكار خود و يا بنا به تصميم شاه به سركوبى بابيه تن در داد تا هم هراس شاه را از تجاوز ديگرى از ناحيه بابيه برطرف كند و هم دامن خود را از تهمت همدستى پاك سازد.
در اجراى اين مقصود نورى پيشخدمت خاصه شاه، على خان فراشباشى قاتل اميركبير و يار مصلحتى و فرمان برخورد را مأمور اصلى كشف شبكه بابيه كرد. دستياران او در اين جستجو عبارت بودند از عزيزخان مكرى آجودان باشى (بعداً سردار كل) كه پس از مرگ اميركبير عملاً سركرده كل لشكر شده بود و محمدخان نورى كلانتر تهران و خويشاوند صدراعظم.
دو روز پس از واقعه، در حالى كه گرفتار شدگان هيچ بروز نداده بودند، على خان ظاهراً با راهنمائى كدخداى محله سرچشمه، به خانه سليمان خان تبريزى حمله برد. اين خانه محل اجتماع بابيه و كانون شاخصى بود. سيزده بابى كه گفته مى شد جزئى از يك شبكه توطئه هفتاد نفرى اند در آنجا دستگير شدند، «همه مهيا و مسلح» تا دسته جمعى بيرون آيند و شورشى در شهر برپا كنند. اينان ظاهراً با وجود به نتيجه نرسيدن سوءقصد به جان شاه همچنان فعال باقى مانده بودند. اعضاى اين گروه زير شكنجه اسامى بيشتر را فاش كردند و در نتيجه بازداشت هاى تازه اى به عمل آمد. بگذريم از اين كه اين توقيف ها به چه نحو صورت گرفت... به هر حال شمار بازداشت شدگان افزايش يافت و به زودى از سى تن تجاوز كرد و اكثر سران بابيه را در برگرفت.
هنوز يك هفته نشده در حدود ده بابى به قتل رسيدند «بعضى با قساوتى بس فاحش، «فتح الله قمى» سليمان خان تبريزى و بابى ارشد ديگرى از نيريز در مناطق مختلف شهر شمع آجين شدند. در اين شيوه اعدام فوق العاده وحشيانه پس از آن كه با چاقو سراسر بدن محكومين را سوراخ مى كردند، در هر سوراخ شمعى مى نهادند.» به بدن دو سه نفر شمع هاى روشن چسبانده و مدتى به اين حالت نگه داشته سپس زنده زنده آنها را با تبر دو نيمه كردند. اين مرگ طولانى و دردناك با سوراخ هاى عميق در سينه و شانه قربانيان براى آجيدن شمع كه به ميمنت سلامت شاه تعبيه مى شد با شادى و پايكوبى و ساز و چراغانى و آذين بندى رنگارنگ در بازار همراه بود. گرفتار شدگان را در صف بلندى دور بازار گرداندند و مردم را ترغيب كردند كه به آنها فحش و ناسزا گويند و آزار رسانند و براى اثبات وفادارى خويش به شاه به جلادان انعام دهند. آنگاه على خان به نيابت از جانب شاه، شخصاً قصاص را به جا آورده و در همان نقطه كه فتح الله قمى اولين تير ساچمه اى را سوى شاه انداخت، نامبرده را با تير زد و سپس به دست خود مغزش را متلاشى كرد. بلافاصله پس از آن كه به زمين افتاد مأموران فراشباشى قطعه قطعه اش كردند. ميرزامحمد نيريزى هم به دست محمدخان قاجار رئيس قراولان سلطنتى و امرا و سربازان و خدمه او تير خورد و تكه تكه شد. ديگران را به دهانه توپ بستند يا به طرق وحشتناك ديگرى كه گاه جلادان و يا آمران آنها از خود درآورده بودند به هلاكت رساندند.
بازداشت ها و اعدام هاى بعدى ظاهراً بى گناهى صدراعظم را تا حدى ثابت كرد ولى از خشم شاه چيزى كاسته نشد و نگرانى فراوان او را از شورش احتمالى بابيه از بين نبرد.» (ادامه دارد)
(برگرفته از كتاب «قبله عالم» تأليف دكتر عباس امانت، ترجمه حسن كامشاد)
|