Nimrooz
Vol. 18, No. 956, November 9, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۵۶ - جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶
زرگرى۵
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۴۸
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-وقتى عراقى ها در بحران روابط دو كشور ادعا كردند كه ايران پنج كيلومتر از خاك عراق را تصرف كرده است گزارشى مستند مؤيد صحت ادعاى آنان دادم كه مورد پسند اعليحضرت قرار نگرفت.
-پادشاه در حاشيه گزارش من دستخط كردند: «اين حرف ها چيست؟ ما هر جا هستيم مرز ما آنجاست.»
-به دستور وزيرخارجه در قبال دستخط اعليحضرت، شرحى نوشتم كه غرض اين خدمتگزار از تهيه ان گزارش اطلاع مقامات خودى از واقعيت امر بود والا البته در شرايط فعلى، مرز بين دو كشور حالت دو فاكتو (DE FACTO) دارد و نظر شاهانه صائب و مطاع است.
-عكس العمل پادشاه در قبال اين توضيح چه بود؟
-اعليحضرت در بحبوحه بحران روابط ايران و عراق دستور دادند كه «قابل كشتيرانى كردن رودخانه بهمنشير» مورد بررسى قرار گيرد.
-نظر كميسيونى كه به منظور بررسى اين موضوع تشكيل شد چه بود؟ و نگارنده به عنوان نماينده وزارت خارجه در اين مورد از جهت حقوقى چه نظرى ابراز داشتم؟
-اعليحضرت فقيد به خلاف آنچه كه بعضى افراد ناآگاه معتقدند روى نظرات و دستوراتشان پافشارى نمى كردند و اگر سازمان ها عليرغم دستور شاهانه نظر و پيشنهاد منطقى و مستدلى مى دادند، مى پذيرفتند و از تصميم خود منصرف مى شدند. چنانكه نظر كميسيون را درباره غير عملى بودن دستور ملوكانه راجع به بهمنشير پذيرفتند.

زرگرى۵
به بازار معروف و كهنه پاريس كه هنوز ويران نشده بود رفتيم. در پاريس رسم بود كه مستان آخرين باده را در بازار مى نوشند. سا عت پنج صبح بود. همه جا روشن و پر از سر و صدا. فروشندگان مغازه هاى خود را با ميوه و ماهى و گوشت و غيره آماده عرضه مى كردند. هوس سيب درشت كه مزه
سكنجبين دارد كردم. فروشنده گفت كه هنوز نمى فروشد. چاره اى جزدزدى كوچك نبود. براى هر كدام يك دانه در جيب هايم گذاشتم. كسى خوشبختانه نديد. در رستوران دستور سوپ پياز دادند با شامپانى...
مرا به هتلم آوردند. از محبت سرشار از تواضع و از دوستى شان لذت بردم. همديگر را دوستانه بوسيديم و بمانند فرانسوى ها گفتيم يكى از اين روز ها...
شب دراز و فراموش نا پذير شب پيگال بى پيگالى و ساكره كور (قلب مقدس) كه مرا با انسان هاى خوش قلب آشنا كرد.
دو ساعت وقت براى استراحت داشتم. روى تختم افتادم و در خواب عميق فرو رفتم. برنارد قرار بود كه ساعت نه بدنبالم بيايد. گويا ده دقيقه تمام به در اطاقم مى كوبيده است تا مرا بيدار كند. قرار بود با هم به نمايشگا ه جهانى حمل ونقل در پاريس برويم. در آنجا با رئيس كنفدراسيون حمل و نقل قرار
ملاقات داشتيم. او كه تيتر پروفسورى داشت در فروش ليسانس توليد جرثقيل در الجزاير ذى نفع بود.
ما را با گرمى در چادر خود پذيرفت. از من پرسيد:
-شما حتما مسلمان هستيد و كنياك و و سكى نمى خوريد با چه از شما پذيرائى بكنم؟
آقاى پروفسور نمى دانست كه مسلمان عرق خور نيز در جهان هست كه خداى شان ا ز گناه بسيار صغيره و ناچيز آنها مى گذرد. سرم از د د مى تر كيد و مى بايستى باز با مى درد مى را علاج كنم ولى حرف
آقاى پروفسور وزن داشت. برنارد ساكت و در انتظار جواب من بود. گفتم:
-آبى قهوه اى!...
بعد از ديدار نمايشگاه پروفسور، من و برنارد را به ناهار به رستوران معروف ماكسيم دعوت كرد.
دستور بيفتك شاتوبريان را دادم. سر درد شديد مانع چشيدن لذ ت نهار بود.
دو هفته دوره استاژ و ماموريتم به سر رسيد. و مى بايستى پاريس در حال انقلاب را ترك بكنم.
در هتل من سه چكى نيز مقيم بودند. آنها كادر هاى درجه بالاى سنديكاى چك و اسلوواكى بودند و در پاريس ماموريت داشتند. صبح ها همزمان با هم صبحانه مى خورديم. من در نزديكى شان مى نشستم.
هر روز از گارسون هتل سوسيسون مطابق عادت شان در چك براى صبحانه مى خواستند. گارسون مى گفت: شما در پاريس هستيد و خوب است قهو ه با شير و كرواسان ما را امتحان بكنيد. اين صحنه و گفت و شنود هر روز تكرار مى شد و گارسون از دست آنها خيلى دلخور بود. يك روز بمن گفت
خد ارا شكر اين چكى ها فردا هتل را ترك مى كنند ومى توانند در پراگ هر روز صبحانه سوسيس بخورند. حضور چكى ها برايم خيلى جالب و با اهميت بود زيرا آنها هر روز موقع صرف صبحانه تازه ترين اخبار چك و اسلوواكى را بازگو مى كردند. گفت و گو مابين شان جنبه سرى داشت و اصلا كوچك ترين شكى نسبت به من نداشتند كه به حرفهاى شان گوش مى دهم. در هر دو كشور فرانسه و چك و اسلوواكى مردم در حال قيام بودند. آخرين روز اقامت شان در موقع ترك رستوران هتل به زبان چكى بآنها سفربه خير گفتم. هاج واج بدون اداى كلمه اى از من دور شدند.
فرودگاه دوگل در حال اعتصا ب بود مسافرين الجزيره را با اتوبوس به بروكسل آوردند. كمى در تشويش بودم زيرا ويزاى بلزيك را نداشتم ولى برعكس انتظارم پليس با ديدن پاسپورت سياسى با سلام نظامى و بدون كنترل چمدان مرا راه داد.
مديرعامل آقاى بهيج از ماموريت من راضى بود وتنها ايرادى كه داشت اين بود كه چرا از فرانسوى ها بنام شركت مهمان نوازى نكرده ام. پول جيبى كافى براى دعوت متقابل داشتم ولى متاسفانه هنوز تجربه زياد در اين مسائل نداشتم.

الجزيره
قرار شد من و همسرم و آقاى بهيج از انابا به پايتخت برگرديم ودر كارخانه توليد جرثقيل ها را با ليسانس فرانسوى با مديريت بهيج پياده كنيم. در اين كارخانه يك نوع جرثقيل با تناژ پائين بنام رال مى ساختند. الجزاير مى بايستى پانزده در صد از نفع آن را به صاحب اوليه كارخانه يعنى فرانسه بپردازد. يك نوع رقابت مابين توليد دو نوع جرثقيل پيدا شد. انتخاب نوع با من بود. فرانسوى ها بمن قول كمسيون شش درصد دادند كه بيشتر رال را در موقع سفارش مشترى انتخاب بكنم. من رد كردم و هميشه براساس احتياج مشترى و شرايط فنى و غيره نوع جرثقيل را انتخا ب مى كرد م. قرار شد جرثقيل با تناژ دوازده و نيم تن تيپ رال باشد و از آن ببالا نوع جديد اس اى د ال.
در دفتر فنى بيست و پنج نفر تكنيسين و مهندس كه شانزد ه نفرشا ن فرانسوى بودند با مسئوليت من كار مى كردند. تهيه پروژه توليد جرثقيل اس اى د ال با همسرم هانا بود. بعد از تحويل اولين پروژه به كارخانه براى توليد سر كارگر كارخانه بدفتر آمد و با تشكر از هانا گفت واقعا شاپو تا حا ل هم چنين پروژه دقيق و عالى و روشن براى توليد ما نداشته ايم.
بهيج كه مرتب كار ما را تعقيب و كنترل مى كرد از نتيجه كارمان و توليد اولين جرثقيل بسيار خوشحال و راضى بود.
مادر آپارتمانى د ر يك خانه مدرن در طبقه دوازدهم ساكن شديم. اين خانه نيز به كارخانه تعلق داشت خانه بالكن بزرگ مشرف به شهر و دريا داشت. طراوت و زيبائى شبهاى الجزيره در بالكن بى نظير بود. در خانه خدمتكارى داشتيم بنام فاطمه خانم. قبلا پيش فرانسوى ها كار مى كرده است. آشپز و
خانه دار بسيار خوبى بود. ما را با پانصد دينار با بهترين غذا ها در ماه اداره مى كرد.
پلاژ هاى الجزاير واقعا در زيبائى طبيعى تميزى آب و محيط زيست بى نظير بودند. نه ماه در سال از دريا استفاده مى كرديم. اين كشور بسيار زيبا از نظر طبيعى با كوه ها و جنگل و دريا و صحرا و تپه هاى سبز و خرم مورد ستايش همه بود. طبيعت در هر مسافت كوتاهى رنگ ديگرى داشت. آفريقا مى گويند
زيبا ترين قا ره دنيا است به نظر من الجزاير عروس افريقا است. بعد از چند سالى زندگى راحتى داشتيم.
را بطه ما با فرانسوى ها كه اكثرا از شهر گرونوبل بودند خيلى خوب بود. بيشترشان چپى بودند.
در آغاز كارمان من و هانا را به نشستى كه در كارخانه بودند د عوت كردند. بره سرخ شده اى را از بيرون سفارش داده بودند. دراتاق كراواتهاى بريده شده اى را ديدم كه بديوار آو يزانند مطلب را نفميدم. تا آقاى ويلارد در موقعى كه بما خوش آمد مى گفت بمن نزديك شد و يكهو قيچى را از جيبش در آورد و تند نصف كراوات مرا نيز بريد. و آنرا در كنار كراواتهاى ديگر بديوار آويزان كرد. بدين ترتيب تازه وارد را خوش آمد مى گفتند.
فرانسوى ها خوش خوراك و اهل دوستى و روابط مانند ايرانى ها هستند. مثل ما جوك گفتن را دوست
دارند. در آنشب مى بايستى من نيز جوكى بگويم. و آن از اين قرار بود
خروشچف دوگل و جانسون در فرانسه با هم مذاكره داشتند. بعد از اتمام آن قرار بر اين مى شود كه مسابقه اى در سكس مابين هم داشته باشند. خانم بريژيت باردو را براى اين كار مى آورند. هر كس مدت بيشترى با اين خانم تاب بياورد برنده حساب مى شد.
اول دوگل داخل اتاق مى شود. دقيقه اى طول نمى كشد كه تماشاگران كه در بيرون منتظر بودندصدائى مى شنوند و با اضطراب از حال دوگل در اتاق را باز مى كنند و مى بينند كه رئيس جمهورشان غش كرده است. نفر دوم جانسون وارد مسابقه مى شود او نيز سرنوشتى مثل دوگل داشته است.
بالاخره نوبت خروشچف مى رسد. تماشاگران پنج دقيقه، ده دقيقه و بيشتر در انتظار بودند كه خروشچف از اتاق خارج شود ولى خبرى نمى شود. ناچار وارد اتاق مى شوند و مى بينند خروشچف مانند قهرمانان روى زمين نشسته و طفلك خانم بريژيت باردو غش كرده است.
تماشاگران با كف زدن و هورا كشيدن از او مى پرسند:
رفيق خروشچف چگونه شما پيروز شديد؟
درحاليكه كله تاسش را نشان مى داد، مى گويد: همانطور كه رفيق لنين گفته است، تمام مسائل را بايستى با سر حل كرد.
جوك من مورد پسند واقع شد. و بعد ها ويلار مى گفت شما و دوستان را به بره سرخ كرده دعوت مى كنم به شرط اينكه جوك خروشچف را تكرار بكنيد.
برخلاف انتظار مان با مردم الجزاير رابطه دوستانه و رفت و آمد نداشتيم. محجوب من و همسرم را به شام د عوت كرد. وقتى ما او و خا نمش را به شام دعوت كرديم او به جاى همسرش دوست خود را آورده بود و قتى از او سئوال كرديم خانمت كو گفت ما زنهاى خود را به جائى نمى بريم! خانم او فرانسوى و تحصيل كرده و خودش هم كه دكتر حقوق بود.
در موقع تحصيل در پراگ دخترى از شهر براتيسلاوا بنام آ نيتا مابين ما بود. پدرش نقاش معروف اسلوواكى بود. آنيتا در اندام و زيبائى مابين دختران ديگر دانشجو تنها بود. قد بلند با مو هاى سياه و صورت كشيده بيشتر زيبائى وملاحت دختران شرقى را داشت تا اروپائى. او سمبل زيبائى وهم چنين
ايده آل همه بود. عزيز بهادرى تيپ ايومونتان و پسر رئيس جمهور نووتنى و ديگران در زير پايش زمين بوسى مى كردند تا قلبش ر ا تسخير كنند ولى اين آهوى خوشگل ما گلى بود كه دنبال پروانه خود مى گشت. اين بخت بنام حميد نامى كه الجزيره اى بود فال خورد. حميد هم اندام آنيتا مردى قابل پسند زنان قلب آنيتا را تسخير كرد. اين دو ليلى و مجنون و ار دست در دست همديگر مشهور همه بودند. يكى آنى بدون ديگرى نمى توانست نفس بكشد. ما نيز همديگر ر ا مى شناختيم و رابطه بسيار دوستانه مابين من و آنها بود. روزى در مركز شهر الجزيره به اين دو بر خوردم. همديگر را در آغوش گرفتيم.
روز هاى بيكارى و بد من بود. از ديدارشان خيلى خوشحال شدم.
هر دو تحصيلات خود را تمام كرده و به الجزاير آمده بودند. حميد مهندس اقتصاد در وزارتى كار مى كرد. آنيتا به خاطر پسر يكساله شان در خانه بود. حميد خيلى با محبت و مى خواست بمن كمك بكند تا كارى باب ميل پيدا بكنم. اكثر عصر ها در خيابان ديدوش مراد در يك بار همديگر را مى ديديم. با آنيتا با هم بودند. زمانى گذشت او بود و رفقايش. د يگر آنيتا را نمى ديدم. خانه شان در خيابان ديدوش مراد بود. روزى در جواب من كه آنيتا كو گفت در خانه است و تنها است اگر مى خواهى مى توانى او را بازديد بكنى و از تنهائى در بياورى. از او تشكر كردم و چيزى ديگر نگفتم. او دوستان سمپاتيك و جوان داشت كه هر روز درپاتوق شان جمع مى شدند و آبجو با ساردين سرخ شده و زيتون و پنير را مى خوردند و شبها تا دير وقت گپ مى زدند. مرا نيز مابين جمع شا ن قبول داشتند. ولى وضع آنيتا و تنهائى او مرا رنج مى داد. باز روزى مثل اينكه افكار مرا خوانده باشد گفت:
به بين در كشور ما زن بايستى در خانه بماند من دو راه بيشتر ندارم يا آنيتا و فقط او و يا اينكه فاميل و دوستانم. اگر با آنيتا باشم بايستى از فاميل و دوستانم صرف نظر كنم. من فاميل و دوستا نم را انتخاب كردم.
مثل اينكه در پراگ اين مسئله را نمى دانسته ا ست. متاسفانه از هم جدا شدند. آنيتا با پسرش به پيش پدر و مادرش برگشت. يك بار ديگر آنيتا را در پراگ ديدم. با هم به بارى رفتيم و درد دلى طولانى و دوستانه داشتيم.
چند دختر چكى در پراگ ما نند آنيتا با پسر هاى الجزيره اى آشنا شده و بعد از ازدواج به الجزاير آمده بودند. سرنوشت شان مانند و يا بدتر بود. يكى ازآنها را شوهرش در خانه در محله قديمى كازبا زندانى كرده بود. بعد از سه سال روزى موفق به فرار مى شود و به سفارت چك و اسلوواكى پناه برده و با كمك سفارت به پراگ برمى گردد.
زن چكى دومى را خواهر شوهرش از روى حسادت و تعصب با تير تفنگ مى كشد. زن سومى روزى با شوهر الجزيره اى براى خداحافظى پيش ما آمدند. شوهرش مى گفت تصميم گرفتيم به كانادا مهاجرت بكنيم زيرا در اينجا زندگى مشترك ما غير ممكن است.
يك ايرانى در بغداد بزرگ شده بعد از تحصيلات مهندسى خود در پراگ با زن چكى و يك دختر بنام آزيتا به الجزيره آمد ه بود. آن مرد هر چقدر زشت وريز و بى كمال بود همسرش برعكس. روزى از من و همسرم خواست كه به پيش آنها برويم. مادر زنش نيز آنجا بو د. نرسيده بگو و مگوى زن ومرد با هم شروع شد. حسادت مرد نسبت به زنش كه چرا همسرش با مردان ديگر حرف مى زند. بد ترين و ركيك ترين فحش ها را حواله زنش كرد و بدبختا نه به فارسى از من مى خواست كه از او حمايت بكنم. در زندگى بى آبرو زياد ديده ام ولى اين موجود بدبخت از كوچكترين اتيكت انسانى بهره اى نبرده بود.
براى من و هانا، نا روشن بود كه چگونه زن به آن زيبائى و كمال با چنين حيوانى هم زندگى شده است. زن او با دخترش به پراگ برگشت و با يك هنرپيشه معروف ازدواج كرد.
دولت الجزاير با برنامه جديد خود درباره توريسم و جذب توريست هاى دنيا سنگ تمام گذاشته بود.
پلاژ هاى بسيار مدرن و مجهز از هر لحاظ و. با اينكه به تدريج مردان و زنان الجزيره اى با هم از اين پلاژ ها و دريا استفاده مى كردند ولى مقام زن و مساوات او با مرد هنوز زير سئوال بود. نمونه رفتار مردان تحصيل كرده شان را كه ما شاهد بوديم نقل شد. جريانات بعدى نشان دادند كه فرهنگ اسلامى ريشه عميق در اين كشور مانند كشور هاى اسلامى ديگر دارد. بدون شك روشنفكران و زنانى كه مانند جميله در كنار مردان براى آزادى كشورشان و مساوات زن و مرد از نظر حقوقى كم نبودند ولى حالا كه تقريبا چهل سال ا ز آن زمان مى گذرد الجزاير نتوانست به علل خشو نت هاى مذهبى در خود را به توريسم دنيا باز كند.
در الجزاير مصرى ها را دوست نداشتند. مى گفتند در زمان جنگ فرانسه و الجزاير، مصرى ها به ما كمك نكردند. يك بار كنتور برق خانه را مى بايستى عوض كنند ولى خبرى از طرف اداره برق نبود. وقتى به اداره رجوع كردم كارمند گفت تو مصرى هستى و كنتور نخواهى داشت. بعد از نشان دادن كارت شناسائى قانع شد و مسئله فورى حل شد.
بار ديگر كه مسئله خيلى جدى و خطرناك بود در جنگ ۱۹۶۷ اسرائيل و مصر بود. شكست مصر موجب خشم الجزايريها شده و ادعا مى كردند كه مصر خيانت كرده است. شب در مقابل پست مركزى مردم اجتماع كرده و در بول بورد به اخبار نگاه مى كردند و فرياد هاى مرگ بر مصر را سر داده بودند.
در خيابان ديدوش مراد در كيوسكى مشغول تماشاى روزنامه ها بودم. يك دفعه عده اى ناشناس مرا محاصره كردند. به زبان فرانسوى پرسيدم كه مسئله چيست و چه مى خواهند. مى گفتند:
-تو مصرى هستى و خوب بود كه عربى حرف مى زدى. اى خائن پست ما حالا ترا...
-من مصرى نيستم و ايرانى هستم و در دانشگاه تكنيك الحاش تدريس مى كنم. و عربى هم بلد نيستم.
از چشمان شان خون مى باريد و با نفرت محاصره را تنگ كردند و نگذاشتند از جايم تكان بخورم.
خوشبختانه دوست من محجوب كه در آن حوالى بود مرا مى بيند. به كمكم دويد و با اداى مطالبى به زبان خودشان مرا از دست آنها گرفت و به كافه اى در آن نزديكى آورد. به من سرزنش كرد كه در بيرون هستم و مى گفت هر جا مصرى گير مى آورند به قصد مرگ او را مى زنند. مرا با ماشين خودش به خانه ام آورد.
مسائل و مشگلات اجتماعى و سيا سى و ا قتصا دى الجزايرزياد بود و در حوصله نقل شرح زندگى من نيست.
كادر هاى جوان و تحصيل كرده الجزاير كه اكثرا از فرانسه آمده بودند قشر تازه و مرفهى را تشكيل مى دادند كه از مردم عادى و به خصوص دهات و صحرانشين ها فاصله داشتند و روز به روز اين فاصله زياد تر مى شد. مثلا كارخانه ما پانصد نفر كارگر داشت. حد اكثر حقوق شان مثلا سر كارگر پانصد دينار بود. كارخانه كانتين نداشت و در موقع ناهار كه تكنيسين ها و كارمندان با ماشين هاى شان به خانه ها و يا به رستوران ها مى رفتند كارگران در روى بتونهاى كارخانه بعد از صرف ناهار كه عبارت بود از نان و شير و يا نان و خرما دو ساعت براى صرف ناهار را مى خوابيدند. انقلاب به قول هاى خود عمل نكرده بود. كشور هنوز در چنگال فرانسوى ها بود...
با رضايتى كامل از زندگى و بخصوص احترامى كه در كارخانه شامل حال من و همسرم بود مسائل كلى در ما تأثير مى كرد. در انابا سفرى به جنوب و صحرا كرديم. در دهى بچه هاى لخت و برهنه با تراخم و يا شكم هاى باد كرده ما را محاصره كردند كه مجبور شديم در مقابل حمله و تقاضاى شان شيشه هاى ماشين را بالا كشيده و فرار كنيم. خانم دوست فرانسوى ما مونيك با ديدن اين فقر وحشتناك و ده ها نفر بچه بى سرپرست و گرسنه و سرگردان به گريه افتاد. شهر هاى بسيار زيبا در ساحل مديترانه با پلاژهاى باكره شان در صد بسيار ناچيز كشور بود بقيه در فقر و عقب ماندگى دست و پا مى زدند.
در الجزاير خارجى ها براين عقيده بودند كه حد اكثر اقامت در الجزاير پنج سال است. بعد از پنج سال درد وطن بروز مى كند. دور بودن از مردم خودى و فرهنگ متفاوت در مرور زمان يك نوع خستگى بوجود مى آورد. اين امر درباره اكثر چكى ها صدق مى كرد. هانا همسرم به اين خستگى روحيدچار شده بود. من كه در وطن دوم چك و اسلوواكى بودم احساسى مانند هانا داشتم. خاطرات من از مردم و كشور چك و از فرهنگ شان چنان غنى بود كه مرا به پراگ مى خواند. برداشت حكومت الجزاير از نظر سوسياليسم با كشور هاى سوسياليستى د يگر فرق داشت. من و هانا بر عكس تصورات مان با حقايق ديگرى طرف شديم كه خارج از ذهن ما بود. مسئله بر سر عرضه و تقاضاى كار بود. اكثر خارجى ها به منظور فروش نيروى كار هر چه بيشتر به آنجا آمده بودند و مسائل و مشگلات مردم كشور مورد توجه شان نبود. متر دولت الجزاير براى متخصصين خارجى يكى نبود. متخصصين از كشور هاى سوسياليستى و مهاجرينى مانند من حقوقى مانند الجزايرى ها داشتند. آنها مثل اينكه ما را از خود مى پنداشتند ولى فرانسوى ها دو تا سه برابر ما ها حقوق مى گرفتند.
وقتى با بهيج مسئله برگشت مان را به پراگ در ميان گذاشتم او گفت:
من ميدانم كه حقوق شما نسبت به مهندسين فرانسوى كم است من نمى توانستم بشما حقوق بيشترى بدهم. من حقوق شما و خانم تان را دو برابر مى كنم. حاضرم ماهى هفت هزار دينار بشما بدهم.
-آقاى بهيج مسئله بر سر پول نيست. همسرم روحا خسته شده است و ديگر نمى تواند در الجزاير بماند.
او ادامه داد:
-من در پراگ بوده ام. از يك كارخانه لكوموتيو سازى بازديد كردم. محله كثيفى بود. خاك و گرد و غبار. در كارخانه به من قهوه ترك دادند. آخر پراگ كه چيزى ند ارد؟ شما چه كم و كسرى داريد؟
به غير از پراگ كه مرواريد اروپا است بقيه حق با او بود. دچار احساسات و خيالات غير واقعى بوديم. متاسفانه به درخواست و آرزوى همسرم عمل كردم.
الجزاير يكى از صفحات خوب و مثبت من در مهاجرت است. از آن مردم متواضع و فقير احساس تشكر دارم. وابستگى سخت و دردناك الجزيره به فرانسه و اولويت فرانسه در همكارى براى الجزيره چنان مى نمود كه الجزاير هنوز استانى از فرانسه است. اين مسئله انقلابيون خارجى كه كاسه از آش داغ تر بودند را رنج مى داد. با تأسف وبا تشويش ونگرانى از آينده خود الجزاير را ترك كردم.
در موقع برگشت سرى به شهر گرونوبل زديم. سه نفر تكنيسين فرانسوى كه در كارخانه پيش من كار مى كردند در آن شهر زندگى مى كردند. آنها نيز به كشورشان برگشته بودند. از جمله آقاى ويلار كه معاون من بود. از ما بسيار خوب پذيرائى كردند. آقاى ويلار كه وزنى به عنوان رئيس سنديكا در كارخانه داشت ديدارى با رئيس كارخانه ترتيب داد. در اين ديدار رئيس با حقوق سه هزار پانصد فرانك نو فرانسه بمن پيشنهاد كار در دفتر فنى كارخانه كرد. از او تشكر كردم. او گفت نمى فهمم همه از پراگ فرار مى كنند و شما به آنجا برمى گرديد.
وقتى در الجزيره بوديم يك مهندس فرانسوى بنام مرسيه بمن پيشنهاد كار در پاريس در شركت آلستوم با حقوق پنج هزار و پانصد فرانك داد. ولى او پس از شنيدن نظر همسرم كه مصمم است به كشور خودش برگردد از نظر خود عدول كرد.
از مردى پرسيدند كجايى هستى؟ جواب داد كه هنوز زن نگرفته است.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۴۸
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-وقتى عراقى ها در بحران روابط دو كشور ادعا كردند كه ايران پنج كيلومتر از خاك عراق را تصرف كرده است گزارشى مستند مؤيد صحت ادعاى آنان دادم كه مورد پسند اعليحضرت قرار نگرفت.
-پادشاه در حاشيه گزارش من دستخط كردند: «اين حرف ها چيست؟ ما هر جا هستيم مرز ما آنجاست.»
-به دستور وزيرخارجه در قبال دستخط اعليحضرت، شرحى نوشتم كه غرض اين خدمتگزار از تهيه ان گزارش اطلاع مقامات خودى از واقعيت امر بود والا البته در شرايط فعلى، مرز بين دو كشور حالت دو فاكتو (DE FACTO) دارد و نظر شاهانه صائب و مطاع است.
-عكس العمل پادشاه در قبال اين توضيح چه بود؟
-اعليحضرت در بحبوحه بحران روابط ايران و عراق دستور دادند كه «قابل كشتيرانى كردن رودخانه بهمنشير» مورد بررسى قرار گيرد.
-نظر كميسيونى كه به منظور بررسى اين موضوع تشكيل شد چه بود؟ و نگارنده به عنوان نماينده وزارت خارجه در اين مورد از جهت حقوقى چه نظرى ابراز داشتم؟
-اعليحضرت فقيد به خلاف آنچه كه بعضى افراد ناآگاه معتقدند روى نظرات و دستوراتشان پافشارى نمى كردند و اگر سازمان ها عليرغم دستور شاهانه نظر و پيشنهاد منطقى و مستدلى مى دادند، مى پذيرفتند و از تصميم خود منصرف مى شدند. چنانكه نظر كميسيون را درباره غير عملى بودن دستور ملوكانه راجع به بهمنشير پذيرفتند.
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
در شماره پيش اشاره اى داشتم به بخشى از كتاب خاطرات دكتر زندفرد سلف نگارنده در كويت راجع به جوّ نامساعدى كه بر اثر اعاده حاكميت ايران بر جزاير سه گانه تنب ها و ابوموسى در آغاز ورود وى به كويت ايجاد شده بود و روش غير دوستانه دولت كويت در جهت معطل نگهداشتن سفير ايران و تعلل و طفره در تعيين وقت تقديم استوارنامه اش به امير كويت كه سبب بازگشت ايشان به تهران شد و سرانجام حدود يكسال بعد زمينه مراجعت وى به محل مأموريت و تقديم استوارنامه اش به امير كويت فراهم گرديد.
در چنين جوّ پر تشنج و ناآرامى كه بر روابط ايران با كشورهاى عرب همسايه و اصولاً در عرصه جهان عرب حاكم بود منازعات مرزى بين ايران و عراق تشديد شد و پس از اين كه دولت عراق رابطه ديپلوماتيك خود را در دسامبر ۱۹۷۱ با ايران قطع نمود و دولت ايران نيز به عمل متقابل مبادرت ورزيد و امر به اخراج كادر سفارت عراق در تهران داد، روابط فيمابين دو دولت شديداً بحرانى شد و اين بحران در سال هاى ۱۹۷۲ و ۱۹۷۳ به شدت ادامه يافت. در چنين جوّى بود كه عراق پيشدستى كرد و شكوائيه اى به شوراى امنيت سازمان ملل متحد تسليم و در تاريخ ۱۲ فوريه ۱۹۷۴ از شوراى امنيت تقاضاى تشكيل جلسه فورى كرد و ادعا نمود كه ايران پنج كيلومتر از خاك عراق را تصرف نموده و نيروى نظامى قابل ملاحظه اى در خط مرز متمركز كرده است. وزارت امورخارجه دولت شاهنشاهى نيز متقابلاً طى نامه اى به دبيركل سازمان ملل اعلام داشت كه عراق شهرهاى مرزى ايران را با توپخانه سنگين بمباران كرده و عرب زبان هاى خوزستان را به قيام عليه دولت مركزى تحريك و مخالفان رژيم ايران را مورد حمايت قرار داده و آنان را به اقدام عليه امنيت ايران تقويت و تجهيز مى كند.
در اين مرحله حساس و خطرناك كه مى توانست صلح و امنيت منطقه خليج فارس را به مخاطره اندازد دبيركل سازمان ملل متحد نماينده ويژه اى به نام لوئيس وكِمن مونز را كه سفير و نماينده مكزيك در سازمان ملل متحد بود به مأموريت حقيقت يابى (FACT FINDING) به ايران اعزام داشت.
شرح مأموريت اين شخصيت آگاه مكزيكى و آنچه كه در دوره اقامت وى در ايران گذشت و ديدار وى از خط مرز (كه اينجانب نيز همراه او بودم) در شماره هاى پيشين اين مقالات از نظر خوانندگان عزيز گذشت و تكرار آن در اين بخش از نوشتار ضرور نيست فقط نكته اى را كه در شماره هاى قبل از جهت ارتباط با اين موضوع از قلم انداختم گزارشى بود كه به وزيرخارجه داده بودم كه در كل مؤيد ادعاى عراق بود و در عين حقيقت و سنديت، مورد پسند اعليحضرت فقيد قرار نگرفت و با لحنى نسبتاً تند و ملامت بار با مفاد آن گزارش برخورد كردند.

ناخشنودى شاه از گزارش نگارنده:
داستان از اين قرار بود كه وقتى ادعاى عراق در باب پيشروى و تصرف پنج كيلومتر از خاك عراق توسط نيروهاى مرزى ايران اعلام و منجر به طرح شكايت رژيم بعثى از دولت شاهنشاهى در شوراى امنيت سازمان ملل گرديد، نگارنده به عنوان مسئول اداره مربوطه، بر آن شدم كه لااقل از جهت اقناع شخصى و به قول فقها و اهل كلام «ليطمئن قلبى» حقيقت مطلب را كشف كنم و ببينم ادعاى عراق تا چه حد درست است؟ به ياد ندارم چه مراسم ملى يا مذهبى بود كه ادارات دولتى سه روز تعطيل بود. در مدت اين سه روز پروتكل ۱۹۱۳ و صورتجلسات تحديد حدود ۱۹۱۴ و نقشه هاى منضم به آن را از بايگانى راكد وزارت خارجه گرفتم و از مهندس ذوالفقارى پيرديرى كه كارشناس امور مرزى و نقشه كشى بود و سال هاى بازنشستگى خود را مى گذرانيد ولى به پاس آگاهى گسترده اش در امور مرزى به عنوان كارمند قراردادى در وزارت خارجه به خدمت ادامه مى داد كمك گرفتم و گزارش جامعى را كه سه روز روى آن كار شده بود تهيه كردم مبنى بر اين كه طبق مستندات و مدارك موجود ادعاى عراق درست است و ما اين پيشروى و تصرف را در خاك عراق داشته ايم. در اين نوشتار زائد مى دانم كه به جنبه هاى فنى موضوع و شرح نقشه هاى منضم به صورتجلسات ۱۹۱۴ كه بخشى از آن را نيز دقيقاً پس از گذشت ۳۵ سال به خاطر ندارم بپردازم ولى اجمالاً يادآور مى شوم كه ادعاى عراق بخشى از ارتفاعات زين القدس و سيف سعد را در برمى گرفت.
بارى گزارش مزبور كه به استناد مدارك مثبته و با جلب نظر دايره مهندسى و نقشه كشى وزارت خارجه به امضاى نگارنده تهيه شد به علت تعطيلات عمومى توسط اداره دبيرخانه به منزل وزيرخارجه (مرحوم خلعت برى) ارسال شد و روز بعد به نظر اعليحضرت فقيد رسيد. شاهنشاه ضمن اين كه هيچ ترديدى در اصالت و درستى مندرجات اين گزارش نبود و فقط براى اطلاع خودمان تهيه شده بود، به سبب طبيعت روابط نامطلوب دو كشور، نظر موافقى با مفاد آن ابراز نداشتند و براى نخستين بار مورد موأخذه كتبى قرار گرفتم و پادشاه در حاشيه آن نقل به مضمون چنين مرقوم داشتند:
«اين حرف ها چيست؟ هر جا ما هستيم آنجا مرز و خاك ايران است.»
وقتى گزارش مذكور از دربار به وزارت خارجه برگشت وزيرخارجه مرا خواست و با لحنى آرام و پر مهر كه جنبه استمالت و دلجوئى داشت، امريه كتبى پادشاه را به نگارنده ابلاغ نمود و اضافه كرد: «ناراحت نشويد، اعليحضرت قدر خدمات شما را در اين سال هاى بحرانى روابط ايران و عراق مى دانند، مقصودشان اين است كه چون مرز دو كشور فعلاً مورد تعارض و مشاجره و به قول فرانسوى ها CONTESTE است، مرز فيمابين حالت DE FACTO دارد يعنى هر جا در اختيار ماست مرز ماست و اين كيفيت تا وقتى مسائل مرزى بين دو كشور فيصله نيابد ادامه خواهد داشت.»
در پاسخ وزيرخارجه گفتم: «البته چنين است و نظر شاهنشاه كاملاً صائب است ولى من اين گزارش را براى اطلاع مقامات خودى تهيه كردم و در درجه اول شخصاً مى خواستم مطمئن شوم كه ادعاى عراقى ها تا چه صحيح است و بعد هم كه نماينده سازمان ملل به ايران مى آيد دستمان براى پاسخگوئى به او قوى باشد و اگر روزى با عراق به توافق رسيديم بدانيم تكليف اين بخش كه مورد ادعاى عراقى هاست چيست و به كدام يك از طرفين تعلق مى گيرد. اين گزارش نفى حاكميت دو فاكتوى ما را نسبت به اين اراضى نمى كند و استدعا مى كنم اگر مصلحت مى دانيد اين توضيح را به عرض شاهنشاه برسانيد.» روانشاد خلعت برى كه خدايش رحمت كند گفت: بهتر است خود شما شرحى با توجه به دستخط اعليحضرت به عنوان من بنويسيد، من عيناً به عرض مى رسانم. نگارنده فوراً شرحى (چنانكه رسم داشتم و همكاران وزارت خارجه مى دانند) با دست و با جوهر سبز هميشگى نوشتم بر اين مضمون كه «امريه مطاع شاهانه شرف وصول بخشيد. نظر اين خدمتگزار از تدوين گزارش مزبور صرفاً اطلاع شخصى و آگاهى مقامات خودى از واقعيت و مستندات امر بود و لاغير و صد البته كه مرز بين دو كشور فعلاً حالت DE FACTO دارد و هر آنچه در اختيار ماست مرز ماست و فرموده شاهنشاه كاملاً صائب و مطاع است...»
وزيرخارجه گزارش مرا در شرفيابى آن روز به عرض اعليحضرت رسانيد و معظم له به وزير فرموده بودند: «همينطور است» و سپس پرسيده بودند فلانى (يعنى بنده) مرز ايران و عراق را بازديد كرده ام! وزيرخارجه اظهار بى اطلاعى كرده و در مراجعت از نگارنده پرسيد كه پاسخ منفى دادم و روز بعد كه موضوع را به عرض رسانيد پادشاه دستور داد كه با يك هيأت نظامى و امنيتى به بازديد مرز بپردازم كه به اين موضوع در آتى مى پردازم. در هر حال موضوع ختم به خير شد. ولى نكته اينجاست كه پس از توافق الجزيره هنگامى كه قرار شد طرفين بخش هائى را كه از خاك طرف ديگر در اختيار دارند بازپس دهند، اين پنج كيلومتر هم جزو آن بخش اراضى متصرفى عراق به عراقى ها پس داده شد و طى چند روزى كه با نمايندگان ژاندارمرى كل و سازمان جغرافيائى كشور و اداره مرزى و نقشه كشى وزارت خارجه و نيروى دريائى و اداره دوم ستاد ارتش و ساير سازمان هاى ذيربط براى تعيين نقاط و بخش هاى متصرفى در وزارت خارجه جلسه داشتيم، اين پنج كيلومتر را دقيقاً مشخص و به نشانه حقانيت و اصالت گزارشى كه دو سال پيش از آن داده بودم UNDERLINE كردم كه وقتى گزارش امر به شرف عرض مى رسد اعليحضرت فقيد با حافظه بسيار قوى و هوشمندانه اى كه داشتند مفاد گزارش قبلى اين خدمتگزار را به ياد بياورند و براى ايشان تجديد خاطره شود كه آنچه نوشته بودم مستند و اصيل بوده و قلم را در جهت ناصواب به كار نگرفته بودم.
***

سرانجام كار نماينده اعزامى دبيركل سازمان ملل
گمان مى كنم در شماره هاى قبل نوشته بودم كه آقاى ويكمن مونز سفير مكزيك و نماينده دبيركل بر اثر شكايت عراق به بغداد و تهران سفر كرد و نقاط مرزى را مورد بازديد قرارداد تا حوادث مرزى را ريشه يابى كند. وى متوجه شد كه هر يك از طرفين نقشه هائى را با خطوط و نقوش متفاوت مورد استناد قرار مى دهند زيرا كار علامت گذارى مرز در مواردى ناتمام مانده بود. او توانست موافقت طرفين را به آتش بس جلب كند و متخاصمين را به تشكيل يك كميسيون مشترك تحديد حدود متقاعد نمايد و چون متوجه شد كه تجهيزات نظامى طرفين در حاشيه مرز بسيار فشرده و شديد است دو دولت را قانع كرد كه از هرگونه اقدامات خصمانه عليه يكديگر خوددارى كنند. من در تمام مدت اقامت اين شخص در ايران و هنگام بازديدش از مرز در معيت او بودم. شخصيت آگاه و مطبوعى بود و همانطور كه قبلاً اشاره كردم چنان مجذوب ايران و ميهمان نوازى ايرانى ها شد كه پس از اتمام مأموريتش در سازمان ملل از دولت متبوع خود خواست به عنوان سفير به تهران اعزام شود و چنين شد و چند سال سفير مكزيك در دربار شاهنشاهى بود.
بارى، وى پس از بازگشت به نيويورك گزارشى به دبيركل داد و شوراى امنيت براى استماع گزارش او تشكيل جلسه داد و پس از بررسى موضوع و امعان نظر در گزارش نماينده اعزامى دبيركل قطعنامه اى به شماره ۳۴۸ صادر و طى آن به توافق طرفين در موارد زير اشاره كرد:
۱-رعايت اكيد قرارداد آتش بس مورخ ۷ مارس ۱۹۷۴.
۲-عقب نشينى سريع همزمان نيروهاى دو كشور از نواحى مرزى.
۳-اجتناب از به كار بستن هر نوع اقدام خصمانه عليه يكديگر.
۴-از سرگيرى مذاكرات دو جانبه بدون هيچگونه قيد و شرط به منظور حل مسائل فيمابين.
سير تحولات بعدى به توافق الجزيره انجاميد كه درباره آن به تفصيل نوشته ام و تكرار آن ضرور نيست. فقط در اين مقال خواستم اين خاطره را نيز آورده باشم كه چگونه يك بار در قبال گزارشى كه بر مبناى مستندات امر نوشته بودم و بعداً صحت و اصالت آن تائيد شد به انگيزه رنجش شديدى كه مقامات عاليه ايران از رفتار ظالمانه و نامعقول عراقى ها داشتند و نيز به لحاظ موقعيت زمانى (TIMING) نامناسب، مورد پسند شاهانه قرار نگرفت ولى هيچگاه گرد ملالى به خاطرم ننشست و بر صحت نظر شاهانه در آن موضع و موقع معترف بوده و هستم.

قابل كشتيرانى كردن رودخانه بهنمشير:
خاطره ديگرى كه مربوط به همين دوره بحرانى است و در مطالب گذشته به سبب گذشت زمان كه طبعاً در حافظه انسان اثر مى گذارد به نقل آن نپرداختم اين است كه اعليحضرت در بحرانى ترين دوره روابط ايران و عراق ناگهان دستورى دادند مبنى بر اين كه موضوع قابل كشتيرانى كردن رودخانه بهمنشير مورد بررسى قرار گيرد تا با الحاق آن به كارون كه تنها رود قابل كشتيرانى ايران است بتوان از شط العرب بى نياز شد.
در امتثال امر پادشاه كميسيونى در اداره اول سياسى با حضور نمايندگان تمامى سازمان هاى ذيربط تشكيل شد و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر اين نتيجه حاصل شد كه چنين كارى نياز به يك بودجه نجومى دارد و اصولاً فاقد جنبه اقتصادى است. من به عنوان نماينده وزارت خارجه در اين كميسيون قطع نظر از جنبه اقتصادى قضيه كه داورى آن برعهده سازمان هاى ديگر بود به جنبه حقوقى قضيه پرداختم كه ادعاى ما در مورد شط العرب كه طى ادوار طولانى بر آن پاى فشرده ايم يك مسأله حقوقى بين المللى است و قابل كشتيرانى كردن ساير رودخانه هاى مرزى به انصراف ما از دعوى حاكميت مشترك بر شط العرب تعبير مى شود و نقض غرض است. گزارشى در اين مورد تهيه شد و توسط وزيرخارجه به عرض پادشاه رسيد.
اعليحضرت قانع نشدند و دستور بررسى مجدد و برآورد هزينه دادند و هيچ اشاره اى به جنبه حقوقى مسأله نكردند. امر شاه به سازمان هاى ذيربط ابلاغ شد، نيروى دريائى و سازمان بنادر كشتيرانى گزارش مشتركى در باب هزينه نجومى چنين برنامه اى ارائه دادند و به وزارت خارجه فرستادند. كميسيون مجددى تشكيل شد و گزارش آن از سوى وزارت خارجه با تأكيد بر جنبه حقوقى مسأله و عدم جواز انصراف از حق قانونى ايران بر شط العرب به عرض رسيد. اعليحضرت اين بار پيشنهاد كميسيون را پذيرفتند و موضوع به اين ترتيب منتفى شد.
غرض از ذكر اين خاطره آن است كه دعوى بعضى افراد و مقامات ناآگاه مبنى بر اين كه پادشاه فقيد هميشه روى نظرات خود پافشارى مى كرد و به عقيده و نظر سازمان هاى مسئول وقعى نمى گذاشت صحيح نبود. اعليحضرت نظرات و پيشنهادات منطقى را مى پذيرفتند و عنداللزوم از دستور قبلى خودشان منصرف مى شدند. وزارت خارجه شاهنشاهى بارها شاهد اين واقعيت بود كه جاى بحث و استشهاد آن در اين نوشتار نيست.
در شماره آينده به پيامد گزارش اول مربوط به صحت دعوى عراقى ها دائر به پيشروى و تصرف پنج كيلومتر از خاك عراق و دستور اعليحضرت درباره اعزام اين بنده براى بازديد مرز مى پردازم كه خود داستانى جالب و در خور نقل است.
(ادامه دارد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •