بعد از تو در شبان تيره و تار من
ديگر چگونه ماه
آوازهاى طرح جارى نورش را
تكرار مى كند
بعد از تو من چگونه
اين آتش نهفته به جان را
خاموش ميكنم؟
اين سينه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش ميكنم؟
من با اميد مهر تو پيوسته زيستم
بعد از تو؟
اين مباد
كه بعد از تو نيستم
بعد از تو آفتاب سياه است
ديگر مرا به خلوت خاص تو راه نيست
بعد از تو
درآسمان زندگيم مهر و ماه نيست
بعد از من آسمان آبى است
آبى مثل هميشه
آبى
نصرت رحمانى
اهريمن
اى آمده از راه در اين ظلمت جاويد
فانوس رهايى به ره باد نشانده
اى آمده از چشمه خورشيد تمنا
دامن لب مرداب پر از ننگ كشانده
اى بركه گم گشته به صحراى محبت
مگذار كه تن بر تو كشند شاعر بد نام
مگذار زبان در تو زند اين سگ ولگرد
مگذار كه اين هرزه برويت به نهد گام
تب دار، لب تشنه به هم دوز و ميالاى
با بوسه مردى كه گنه سوخته جانش
آغوش تهى دار از اين كالبد پست
بر سينه پر مهر خود او را مكشانش
گم كن نگه سوخته را در ته چشمت
از ديدن اهريمن ناپك بپرهيز
باخشم بهم ساقه بازوى گره زن
بر شانه اين شاعر خودخواه مياويز
سرو كاشمرو
خندان چو گل وليك دلى بى قرار داشت
در سر هواى گردش و بوس و كنار داشت
ياس سپيد بود و ز گلزار مى رسيد
با عطر دلكشى كه پيام از بهار داشت
افشان به دوش خرمن گيسوى زرنگار
تن پوش سبز و رايحه سبزه زار داشت
رخ همچو بامداد بهارى طرب فزا
اندام او طراوت افسانه وار داشت
اما دريغ با همه ناز و دلبرى
خواندم به چشم او گله از روزگار داشت
گفتم كه چون گلى تو و آرام بخش جان
گفتا هميشه گل خطر نيش خار داشت
گفتم چو سرو كاشمرى كز بهشت عدن
زرتشت در زمين خدا استوار داشت
گفتا بريده باد زبان خليفه اى
كافكندن مرا به غلط انتظار داشت!
آرى (وفا) دريغ كه صياد روزگار
هر جا كه صيد ديد هواى شكار داشت
غلامرضا ايزدى فر (وفا اصفهانى)