Nimrooz
Vol. 18, No. 956, November 9, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۵۶ - جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶
بارانِ شعر
*جاى شكرش باقى است كه در اين دنياى آشفته دغدغه پرور، گاه مى توانيم به جادوى شعر ناب- از اندك مواهبى كه فراوان داريم- ملال و خستگى از جان بزدائيم. به ويژه هنگامى كه اين جادو با نغمه هاى موسيقى ملى درآميخته باشد. البته اين آميزه اى است كه هم مى تواند جامعه اى را واپس نگاه دارد و هم برانگيزاند و پيش براند. بستگى به شيوه گزينش و آميزش دارد. گمان مى كنيم در بسيارى از شعرهاى عرفانى ما نيز كه عمدتاً تكيه بر «تسليم و رضا» دارد، مى توان هسته هائى از اعتراض و سركشى و چشم اندازى از دنياى شادمانه پيدا كرد. همين هسته ها را مى توان در لابلاى نغمه هاى ملى جستجو كرد يا پديد آورد. بايد دقيق شد، كاوش كرد و چيزهاى تازه اى از اعماق نغمه ها به دست آورد. «شعر و موسيقى» عارفانه، به استمرار فرهنگ ملى ما يارى رسانيده و آن را در نشيب هاى تاريخى، نيروى پايدارى بخشيده است. شايد از همين روست كه چنين به آن وابسته ايم و در برابر آن قرار از دست مى دهيم. سرخورده و دلزده كه مى شويم به دامان آن پناه مى آوريم و هنگام وجد و شادمانى نيز آن را مى طلبيم. شعر نو كه به ميدان آمد، در آغاز گمان مى رفت كه «نو»تر از آن است كه توان آميزش با موسيقى سنتى را داشته باشد كه هيچگونه نشانه اى از نوآورى را در خود نمى خواست. گذشت زمان ولى راه را براى اين آميزش هموار ساخت. فشار نيروى نوآورى مؤثر افتاد و بخشى از بدنه جوان تر، موسيقى سنتى را به انديشه و آفرينش تازه واداشت. پس از شعرهاى «موزون» نو، شعرهاى آزاد و بى وزن نيز آميزش با موسيقى نوآورانه سنتى را تجربه كرد. نه تنها شعر شاعرانى چون فريدون مشيرى و نادر نادرپور و سايه دستمايه آفرينش هاى نوآوران سنتى قرار گرفت، بلكه حتى، كارهاى شاعرانى چون احمد شاملو، يدالله رويائى و اسماعيل خوئى به اين قلمرو راه پيدا كرد و «شعر و موسيقى» چشم انداز تازه و گسترده ترى به دست آورد.
در سال هاى اخير «فرهنگ فرهى» نويسنده و روزنامه نگار قديمى كوشيده است تا اين چشم اندازهاى كهنه و نو را در مجموعه هاى «شعر و موسيقى» كنار هم بنشاند تا به نوعى تداوم اين آميزش را برجسته سازد و ما را زير باران شعر و موسيقى رها كند!
نخستين مجموعه او «بهشت درون» نام داشت كه هفت هشت سالى پيش انتشار يافت. -و ما نيز درباره اش در جائى ديگر نوشتيم- دومين مجموعه او با عنوان «باران نور» نيز دو سال پيش به بازار آمد كه از بَدِ حادثه، به هنگام به دست ما نرسيد! حالا همين «باران نور» به چاپ دوم رسيده و نسخه اى از آن نيز چون غنيمتى به چنگ ما افتاده است! پيش از آن كه در «باران نور» غوطه ور شويم، كمى از «باران ساز» بگوئيم كه از «پيران دير» است.
*
*فرهنگ فرهى، در سال ،۱۳۱۲ در تهران و در خانواده اى «اهل فرهنگ» زاده شده است. پدرش از پيشه وران داروسازى در ايران بوده ولى با «نادره كاران» فرهنگى چون ملك الشعراى بهار، رضا زاده شفق، سعيد نفيسى، احمد كسروى و حبيب يغمائى، همنشينى داشته و فرهنگ نيز از بحث و جدل هاى آنان در گردهمائى هاى خانه پدرى بهره ها برده است. او در هفده سالگى، در سال ۱۳۲۷ همراه با احمد شاملو-كه هنوز شهرت نيافته بود- مجله هفتگى «روزنه» را انتشار داده كه نه شماره اى دوام آورده است.
«روزنه»، نمانده ولى راه آينده فرهنگ را روشن ساخته و او را بيش از پنجاه سالى مى شود كه در اين راه نگاه داشته است. از اوائل دهه چهل پاى «فرهنگ فرهى» به راديو و تلويزيون نيز باز شده و برنامه هاى موفقى را در اين رسانه ها عرضه كرده و كار با رسانه ها در تمام درازاى سال هاى مهاجرت نيز ادامه يافته است.
فرهنگ خود مى گويد براى تدوين مجموعه هاى شعر و موسيقى خود «صدها ترانه را با تأمل بسيار شنيده» و خواسته كارى كند «تا شعر و موسيقى به شناخت يكديگر يارى رسانند...» او همچنان در دهه هفتاد عمر خود دست از تلاش برنداشته و چند سالى است كه با همكارى فرزندان خود «نيما و پيام»، بنياد فرهنگ را در كاليفرنيا پديد آورده و يك سايت اينترنتى نيز به راه انداخته تا همچنان «به توسعه و احياى جلوه ها و ميراث هاى فرهنگى اهتمام» ورزد....
-«عليرضا ميبدى» از ياران و همكاران قديم و جديد «فرهنگ» مى گويد «در صندوقچه دل كهنسال ولى جوان او ده ها دفتر شعر و صدها قطعه موسيقى تلنبار شده است... او پنجاه سال است به دنبال آزادى دويده، پنجاه سال بى وقفه ركاب زده و به مقصد نرسيده است! ولى چه باك!
اين قلندر نيز چون ديگر فرزانگان ما مى لنگد، سكندرى مى خورد اما از رفتن باز نمى ايستد... فراموش نكنيم كه رودخانه ها استعداد ركود و سكون ندارند. حرفه آنها رفتن و رفتن و رفتن است.»
ميبدى در ادامه ديباچه كوتاهى كه بر مجموعه باران نور نوشته، مى افزايد: «شناخت فرهنگ فرهى از شعر و موسيقى يك شناخت تاريخى است. غزل و قطعه و قصيده و ترانه و تصنيفى براى او معنا دارد كه داراى گوهر تاريخى باشد. حال و احوال روزگارى را بيان كند و از آن يك غم يا سرخوشى تاريخى دريافت شود...»

عشقِ ماندنى!
*علاوه بر همه اين ويژگى ها، چيزى كه به مجموعه هاى فرهنگ، جاذبه مى بخشد. صداى پخته و گرم اوست كه گاه حتى در اداى برخى از شعرها از صداى پرورده شاملو نيز پيشى مى گيرد. بر اين پختگى و صلابت، شيوه دقيق و درست خوانى شعر را نيز بايد افزود. فراز و فرو دهى، مكث ها، تكيه ها و... همه نشان از آگاهى هاى بيانى «فرهنگ» دارد.
-«باران نور» در جمع حاوى ۷۵ قطعه شعر و موسيقى است كه در چهار سى دى گرد آمده است. در سى دى اول و دوم عمدتاً شعرهائى از ادبيات كهن ايران بازخوانى شده و شعرهاى برجستگان معاصر در سى دى سوم و چهارم آمده است. در هر دو بخش غالباً به شعرهائى پرداخته شده كه با آهنگ نيز درآميخته است. فرهنگ ابتدا آنها را «دكلامه» مى كند و بازخوانى آهنگين آن را به صداى خوانندگان توانائى چون محمدرضا شجريان، عبدالوصاب شهيدى، شهرام ناظرى و پريسا مى سپارد.
-«سعدى» برايمان در سى دى نخست از شب هاى درازى مى گويد كه گوئى بامدادى در پى ندارد. با زبانى ساده و روان و بيانى كه به هر زمان تيره و تار از خفقان مى پردازد. شعرى است كه با صداى گرم فرهنگ و آواز رساى شجريان به دل و جان ما كه سال هاست به تاراج تيره ترين شب ها رفته است، مى نشيند:
-«سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابى‎/ چه خيال ها گذر كرد و گذر نكرد خوابى‎/ ز چه دور ماندى اى صبح كه جان من برآمد‎/ سبزه كردى و نكردند مؤذنان صوابى‎/ نفس خروس بگرفت كه نوبتى بخواند‎/ همه بلبلان بمردند و نماند جز غُرابى»!
از مولوى، در سى دى دوم، يكى از زيباترين غزلياتش برگزيده شده كه با صداى فرهنگ و آواز شهيدى جلوه اى زيباتر پيدا كرده است:
-«بى همگان به سر شود، بى تو به سر نمى شود‎/ داغ تو دارد اين دلم جاى دگر نمى شود»...
نمونه هائى هم از دو سى دى ديگر مجموعه بياوريم كه گفتيم، عمدتاً در آنها به شعرهاى برانگيزاننده معاصران پرداخته شده است. سى دى سوم با شعرى از احمد شاملو- و از نوع ويژه كارهاى او- آغاز مى شود:
-«نمى خواستم نام چنگيز را بدانم‎/ نمى خواستم نام نادر را بدانم‎/ نام شاهان را‎/ محمد خواجه و تيمور لنگ‎/ نام خفت دهندگان را نمى خواستم‎/ و نام خفت چشيدگان را‎/ مى خواستم نام تو را بدانم‎/ و تنها نامى را كه مى خواستم، ندانستم!»...
شعرهائى از اين دست را تنها با صداى فرهنگ مى شنويم. همراه و يا در پى آنها موسيقى بى كلام مى آيد. در سى دى سوم، كارهائى از نيما و اخوان و سايه و مشيرى نيز حضور دارد. از «سايه» از جمله شعر معروف او «سراى بى كسى» آمده است كه بازخوانى آهنگين آن به صداى شجريان سپرده مى شود.
«در اين سراى بى كسى، كسى به در نمى زند‎/ به دشت پر ملال ما پرنده پَر نمى زند» جاى نوآوران ديگر در سى دى چهارم قرار داده شده است: اسماعيل خوئى (در من امشب ترنم غزلى است)، يدالله رويائى (از تو سخن، از تو به آزادى)، حميد مصدق (اين عشق ماندنى است) محمود آزاد تهرانى (گل باغ آشنائى). سيمين بهبهانى غزلبانوى شعر معاصر، با سه قطعه در سى دى چهارم حضور دارد: (در نازكاى تنهائى‎/ سوار خواهد آمد‎/ و كولى دوباره ساز بزن!)
حرف «باران نور» مجموعه شعر و موسيقى فرهنگ فرهى را با تكه هائى از شعر «عشق ماندنى است»، سروده عاشقانه حميد مصدق به پايان مى بريم. شاعرى كه زود، پيش از آن كه ذات شاعرانه اش آنگونه كه بايد شناخته شود، از ميانه برخاست:
-«اين عشق ماندنى است‎/ اين شعر بودنى است‎/ اين لحظه هاى با تو نشستن، سرودنى است‎/ اين لحظه هاى ناب‎/ اين لحظه هاى بى خودى و مستى‎/ شعر بلند حافظ‎/ از تو شنودنى است‎/...
... من پاكباز عاشقم و سرسپرده ام‎/ با مرگم آزماى‎/ با من اگر كه شيوه تو آزمودنى است!‎/ اين تيره روزگار‎/ در پرده غبار‎/ دلم را فرو گرفت‎/ تنها به خنده يا به شكر خنده هاى تو‎/ گرد و غبار زآينه دل زدودنى است‎/ در روزگار هر كه ندزديد‎/ مفت باخت‎/ من نيز مى ربايم، اما چه؟- بوسه‎/ بوسه از آن لب ربودنى است!‎/ ... بگشاى در به روى من و‎/ عهد عشق بند‎/ كاين عهد بستنى، وين در گشودنى است‎/ اين شعر خواندنى، اين عشق ماندنى‎/ اين شور بودنى است...»!
***

بررسيِ پنجاه
*پنجاهمين شماره بررسى كتاب، ويژه هنر و ادبيات كه در آمريكا به همت «مجيد روشنگر» فراهم مى آيد، هفته گذشته به دست ما نيز رسيد. حرف ها و مطالبى در آن ديديم و انديشيديم كه شايد مرورى در برخى از آنها خالى از فايده نباشد. در آغاز سخن از مرگ و مير كسانى است كه در عرصه اى از عرصه هاى فرهنگى و هنرى آوازه اى يافته بودند. «هوشنگ پيرنظر «نخستين آنهاست. نويسنده اى كه به مدت ۲۰ سال (سال هاى ۱۳۲۵ تا ۱۳۵۵) از همكاران ثابت قدم مجله سخن به شمار مى رفت و «صدها مقاله و ترجمه و داستان كوتاه از او در اين مجله به چاپ رسيده است». پيرنظر، در جمع ۱۵ كتاب تاريخى و ادبى را به فارسى برگردانده و انتشار داده است. تاريخ تمدن ويل دورانت‎/ شاهزاده از ماكياولى، خاطرات پابلو نرودا‎/ و مولن روژ (زندگى تولوزلوترگ) از پى ير لامور، از جمله آنهاست. از هوشنگ پيرنظر، به گفته روشنگر، پنج رمان، يك مجموعه داستان هاى كوتاه و يك سفرنامه، به يادگار مانده كه هنوز انتشار نيافته است. (گفتنى است كه او شوهرخواهر «ثمين باغچه بان» موسيقيدان برجسته ايرانى بود كه سال هاست در استانبول زندگى مى كند و چندى پيش توفيق ديدارش نصيب ما نيز شد. بايد در فرصتى ديگر به تفصيل از او بگوئيم).
-«كارو» شاعر شورشى سال هاى سى، «پرواز كننده» ديگر به دنياى باقى است! شعرهاى كارو كه در مجله هاى هفتگى از جمله سپيد و سياه، چاپ مى شد، همه رنگ و بوئى از عصيان و طغيان داشت. شورى كه از اين رنگ و بو حاصل مى شد، ضعف هاى فنى شعر را نيز مى پوشانيد:
-«درد من، درد تپش هاى دل درياهاست‎/ درد من درد تپش هاى دل صحراهاست‎/ چه كسى گفته كه صحرا، غم دريا نيست؟‎/ چه كسى گفته كه دريا نه سرشگ صحراست؟ آخ اگر خاك كمى «آبى» بود‎/ يا اگر آب كمى «خاكى» بود.»!
به گفته روشنگر، كار و مى توانست شاعر برجسته اى بشود، اگر زمانه مى گذاشت! «به هر حال اين حادثه اتفاق نيفتاد!» مجموعه «شكست سكوت»، مجموعه اى است از اشعار او. كه در يكى از آنها از ناهنجارى هاى زندگى خود مى گويد:
-«ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بدمستى‎/ وجودم حرف بى جائى شد اندر مكتب هستى‎/ نه غمخوارى، نه دلدارى نه كس بودم در اين دنيا‎/ همه بازيچه پول و هوس بودم در اين دنيا‎/ به شب هاى سكوت كاروان تيره بختى ها‎/ سراپا نغمه عصيان، جرس بودم در اين دنيا‎/ به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر با شادى‎/ كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت، نعش آزادى»!
*

*در گفتگوئى قديمى كه «مهدى جامى از همكاران پيشين بى بى سى و مدير فعلى راديو زمانه با فتح الله مجتبائى برگزار كرده، «هند و فرهنگش در هويت ايرانى» مطرح شده است. مجتبائى در سبب گرايش به مطالعه و پژوهش در فرهنگ هند و رابطه اش با فرهنگ ايران مى گويد كه هند را در آغاز از راه «تا گور» شناخته و دريافته كه تا چه حد جهان بينى هندى با انديشه عرفان ايرانى نزديكى دارد. «ما وقتى درباره فرهنگ ديگران صحبت مى كنيم، غالباً رويمان به سوى غرب است.... حال آن كه رشد انسانيت به معناى كلى و عامش، هيچ در غرب بيشتر از شرق نبوده است... از اواسط قرن نوزدهم اروپائى ها تازه با هند آشنا شدند. «شوپنهاور» وقتى «اوپا نيشادها» را خواند، گفت بزرگترين تحول در زندگى او پديد آمده است... كمابيش همزمان با اوست كه «گوته» هم به حافظ ما دل مى بندد...»
*
*واقعاً نمى شود مجله اى را ورق زد و باز به «بوف كور» نرسيد! بهرام مقدادى نويسنده و ناقد ايرانى هم «بوف كور را در چشم تاريخ» پژوهيده و به بررسى كتاب داده است. لُب كلام مقدادى اين است كه نمايشنامه «پروين دختر ساسان» پيش زمينه و درآمدى است بر رمان بوف كور. اولى را هدايت در ۱۳۰۷ در پاريس نوشته و دومى را در ۱۳۱۵ در بمبئى تكثير كرده». هشت سال تمام انديشه اصلى خود را كه درونمايه اين دو كار است در ذهن «پرورانده تا نسخه نهائى آن را بيافريند. انديشه اصلى چه بود»؟- تقابل دو فرهنگ ايرانى و عرب به زيان فرهنگ اول! مقدادى، سپس يكايك صحنه هاى نمايشنامه را مى كاود و دريافته هاى خود را با صحنه هاى مشابه و پرورده ى در بوف كور مقابله مى كند...

تصوير فرياد!
*در بررسى كتاب پنجاه، درباره ايران درودى، نقاش معروف معاصر «شرح احوالى» آمده، كه خود نوشته و شعرى در جوارش، كه شاملو سروده است. درودى مى گويد كه نقاشى «عصيان و شكيبائى» اوست... از پذيرش سرنوشتى كه تلخ ترين ها را به او شناسانده است. او با «باورهاى رنگين» خود «عصيان، پرواز و فرياد» را تصوير كرده است:
-«... از خاك روئيدم با قلم موئى در دست، آسمان را نشانه گرفته، تا نامى بر آن بنويسم.
سال هاست بر آسمان، بر امواج شن، بر شهرها و قريه هاى مدفون در روز، مى نويسم، آن نام ناتمام را، آن نقش را!...»
-درودى كه تاريخ خود را «تخت جمشيد» مى داند. مى گويد كه در خاك سرزمين خود ريشه دارد، «نه فقط به خاطر باورهاى فرهنگى و سنتى» بلكه به خاطر عزيزانى كه در آن به ابديت پيوسته اند» و در شرح تابلوهاى خود مى افزايد:
-«... در سوگوارى است كه آسمان نقاشى هايم را «قنديل»هاى يخ فرامى گيرند. ديوارهاى شيشه اى به ابديت راه مى يابند... خورشيد شرمگين در پشت قنديل ها پنهان مى ماند و سرماى درونم را به تسلائى گرم نمى كند... گويا اين تقدير من است...»
نقاش عصيانى ما به مرگ نمى انديشد بلكه به مرگ افتخار مى دهد كه به او بينديشد! او مرگ را پاداش خود مى داند و نه پايان خود! نقاش تمامى ذهنش را در سيطره دارد:
-«هر چه از خود آغاز مى كنم باز خود را در او مى يابم. نقاشى آغاز و پايان من است...»!
*
*جاذبه ايران درودى و نقش هاى عصيانى اش تا آنجاست كه سال هاى پيش احمد شاملو نيز او را در شعرى ستوده است.
شاملو در آغاز مى گويد كه صورتگران پيشين «از آميزه برگ ها، آهوان برآوردند» و يا «گوزن گرسنه اى را تصوير كردند كه «ماغ مى كشد!» و بعد از صورتگر امروز مى خواهد كه «آه و آهن و آهك زنده‎/ دود و دروغ و درد» را تصوير كند كه «خاموشى تقواى ما نيست»‎/ «سكوت آب مى تواند خشكى باشد و فرياد عطش‎/ و سكوت گندم مى تواند گرسنگى باشد... همچنان كه سكوت آفتاب، ظلمات است... اما سكوت آدمى فقدان جهان و خدا است... فرياد را تصوير كن، عصر مرا تصوير كن!»
شاملو، حرف آخر را به زيبائى تمام در پايان شعر خود مى آورد كه پايانه خوبى نيز براى بازتاب ماست:
-«تمامى الفاظ جهان را در اختيار داشتيم‎/ و آن نگفتيم كه به كار آيد!‎/
چرا كه تنها يك سخن‎/ يك سخن در ميانه نبود: آزادى!
ما نگفتيم‎/ تو تصويرش كن!...»

ايران
تحقيق
صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •