Nimrooz
Vol. 18, No. 956, November 9, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۵۶ - جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶
۹۵۶
چون دويدن موش صحرايى....
003900.jpg
پيرايه يغمائى
«ازرا لوميس پاوند» در سى ام اكتبر سال ۱۸۸۵ در ايالت «آيداهو» در آمريكا چشم به جهان گشود. در دانشگاه هميلتون و دانشگاه پنسيلوانيا تحصيل كرد و در سال ۱۹۰۶ در رشته زبانهاى رمانس فارغ التحصيل شد. پس از مدتى تدريس در دانشگاه به اروپا سفر نمود. در سال ،۱۹۱۷ به عنوان سردبير و نويسنده در روزنامه ليتل ريويو مشغول به كار شد و در سال ۱۹۲۴ در تبعيدى خود خواسته، به ايتاليا مهاجرت نمود. گرايش او به فاشيسم و سخنرانى او در راديو رُم بر عليه دولت آمريكا باعث شد كه پس از جنگ جهانى دوم پس از مدتى اسارت، بعنوان خائن به وطن وبه منظور محاكمه به آمريكا بازگردانده شود اما او را با عذر جنون مناسب محاكمه تشخيص ندادند و او ناگزير شد كه دوازده سال از عمر خود را- بى هيچ عارضه جنون- در روان خانه «سنت اليزابت» در واشنگتن بگذراند. در اين دوره بود كه جايزه ادبى بولينگِن را به خاطر «كاتنوهاى پيزايى» از آن خود كرد و بعد از آن با ميانجى گرى هاى نويسندگان همعصرش در سال ۱۹۵۸ آزاد گرديد.
پاوند به ايتاليابازگشت و در ونيز گوشه عزلت گزيد تا سرانجام اين شاعر بزرگ كه قدرش در سرزمين خودش شناخته نيامد، در اوايل نوامبر سال ۱۹۷۲ در ونيز درگذشت و همانجا نيز به خاك سپرده شد.. آنان كه او را مى شناختند همگى بر اين باور بودند كه پاوند بى تكلف و دور از غرور زندگى كرد و به واسطه صراحت در گفتار، به تعداد دوستانش، دشمن داشت.
ازرا پاوند شاعر و منتقد ادبى آمريكايى تبار است كه به واسطه تأثيرات عميقى كه بر ادبيات انگليسى قرن بيستم بر جاى گذاشته، به او لقب شاعر شاعران داده اند. كارشناسان ادبى او را شاعرى مى دانند كه باعث تبيين و پيشرفت نوعى زيباشناسى نوگرايانه در شعر شده است. سهم او در شعر نوگرا تا آنجاست كه هيو كنر او را «مركز نوگرايى» مى نامد. او عامل تبادل آراء و عقايد شاعران انگليسى و آمريكايى در اوايل قرن بيستم است. بُعد ديگر شهرت او به سبب تلاشى است كه فروتنانه در جهت پيشبرد آثار برخى از نويسندگان نموده.
وى در اين بخش نويسندگان و شاعرانى چون «ويليام باتلر ييتس» ، «رابرت فراست» ، «ويليام كارلوس» «دى. اچ. لارنس» ، «اى.اى.كامينگز» ، «جيمز جويس» و خصوصاً «تى. اس. اليوت» را مديون خود نموده است. آنگونه كه «اليوت» منظومه «سرزمين سترون» خود را پيشكش او كرده.
پاوند از شعرژاپنى و چينى متأثر بود و سهم عظيمى در شناساندن شعر چينى، به غربيان داشت. او به همراه عده اى ديگر از شعرا مكتب تصويرگرايى درادبيات را بر پايه استفاده از زبان شفاف، صراحت و كاربرد مقتصدانه زبان بنيان نهاد. وى در سرودن شعر، قافيه و وزن سنتى را كنار گذاشت چرا كه معتقد به تواتر موسيقايى عبارات بود و نه گنجاندن كلمات در قالب هاى وزنى بخصوص.
معروفترين منظومه پاوند «كانتوها» است. اثرى كه آن را «خاطرات روشنفكرانه» پاوند مى نامند و نظم آن بيش از چهل سال طول كشيده است. و اينك با نام جاودانه گى شعر كوتاه «و روزها» از پاوند را با برگردان آرش توكلى با هم زمزمه مى كنيم:
و روزهابه قدر كفايت نيستند
و شب ها
به قدر كفايت نيستند
و زندگى مى گذرد:
چون دويدن موش صحرايى...
بى آنكه بجنباند،
علف ها را!
منزلگاه ابدى ازرا پاوند در «ونيز»
با استفاده از ماهنامه بخارا/ شماره ۳۷‎/ وسايت اينترنتى صحنه ها
=======================================
نامه ها هرگز دروغ نمى گويند...
نامه دكتر يونگ (روانشناس) به جيمز جويس (نويسنده)




دكتر يونگ
زوريخ
آقاى عزيز
يوليسس شما چنان مشكل روانشناسى مشوشكنندهاى در جهان پديد آورده كه از من مكرراً به عنوان مرجعى در روانشناسى، در باره آن نظر خواسته شده.
يوليسس ثابت كرده كه گردويى است به حد نهايت ناشكستنى و ذهن مرا نه فقط مجبور به كوشش بسيار بلكه «از ديدگاه يك دانشمند» دچار سرشكستگى بياندازه اى كرده. كتاب شما در مجموع براى من دردسرى پايانناپذير شده و سه سال دستبهدست كردم تا بالاخره موفق شدم دل به خواندنش دهم. اما، بايد بگويم كه من نه فقط عميقاً سپاسگزار خود شما، بلكه سپاسگزار اثر عظيمتان نيز هستم. زيرا كه از آن بسيار آموختم. احتمالاً هرگز مطمئن نخواهم شد كه آيا از آن لذت بردم يا نه، زيرا كه خواندنش به ميزان معتنابهى اعصاب و سلول خاكسترى طلب ميكرد. همچنين نميدانم كه آيا شما از آنچه كه من در باره يوليسس نوشتم، لذت خواهيد برد يا نه، چون واقعاً هيچجورى نتوانستم از گفتن اين مطلب به دنيا كه چقدر از خواندنش كسل شدم، خوددارى كنم. كه چقدر غرولند كردم، چقدر نفرين و ناله كردم و چقدر ستايشش كردم. چهل صفحه بيتوقف و نفسبر انتهاى كتاب حقيقتاً رشتهاى از لقمههاى لذيذ روانشناسى است. گمان دارم كه فقط مادربزرگ ابليس اينقدر در مورد زن ميداند، كه من نميدانستم.
خوب، قصد من فقط آن است كه مقاله كوچكم را به شما توصيه كنم، به عنوان كوشش سرگرم كننده يك غريبه كامل كه ره گم كرده، به لابيرنت يوليسس شما گرفتار آمده و تصادفاً، به مدد بخت صرف، توانسته بيرون بيايد. به هرتقدير، از مقاله من شما احتمالاً دريافتهايد كه يوليسس با يك روانشناس مثلاً متعادل چه ميتواند بكند.
با ابراز عميقترين احساسات تحسينآميز، ارادتمندِ حضرت عالى
كارل- گوستاو- يونگ
جيمز جويس
برگردان نامه از باقر نصيرى/برگرفته از مجله معيار/شماره ۱۷
============================================
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ «قوقولى قوقو» مى زنيم و نوشته زيبا و متفاوت «با باد رفت اگر برباد نرفته باشد» را كه بيشتر به شعر مى ماند تا نوشته از «رها دلدار» براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم:
با باد رفت اگر برباد نرفته باشد...
گاه ام بى گاه و دل شورستان و عاشقانه هايم خارزار در چندوچون و چانه زنى هاى ديروز و امروز. ديروزها جيك جيك مستانه بود و نيمكتى در پارك و نارنجى و قهوه اى و زرد بود و پاييز بود و ملس نسيمكى تار مويى را مى رقصاند. و قلب مى طپيد و زمان را مى جوريد. و انتظار بوى خاك باران خورده پاييزى را مى داد. و انتظار زيبا بود... ديروزها چهل گيس ماتيك نمى زد و مژه مصنوعى نمى گذاشت و موهاى اش را رنگين نمى كرد و بازوى اش را خال كوبى نمى كرد. و كنار حوض مى نشست و سيب سرخ در حوض مى انداخت و گوش به گام هائى داشت با چهل شاخه گل سرخ برابر با گيس هاى اش. و انتظار بوى گل سرخ مى داد و انتظار انتظار بود و انتظار زيبا بود... و مهم نبود كه حسن مو ندارد كه حسن كچل است. ديروزها قيس ژل نمى زد و سونا نمى رفت و تنيس بازى نمى كرد و مترو سوار نمى شد و موبايل نداشت و شماره ليلى را مسدود نمى كرد و در دست رس بود هميشه خدا. پشت پرچين يا كنار رودى سنگ مى انداخت برابر با ثانيه ها. و انتظار بوى ژل نمى داد و انتظار انتظار بود و انتظار زيبا بود... زمستان ديروزها آواى بلند «برف پارو مى كنيم» بود. و كرسى بود و دى زير كرسى لم داده بود و انار دان مى كرد و شاه نامه مى خواند. و بهمن بود و بهمن كاسه اى پر از برف داشت و بهمن برف وشيره دوست داشت و شيره در پستوخانه بود. و ننه جان بود و ننه جان كلون در را انداخته بود و در كار تنور بود. و ننه جان قصهى «هفت درو بستى نمكى يه درو نبستى نمكى» را مى گفت براى اسفند. و اسفند پشت به در چشم به راه فروردين داشت. و انتظار انتظار بود و انتظار بوى گندم مى داد و انتظار زيبا بود... امروز اما انتظار بوى قهوه مى دهد و بوى سيگار مى دهد. و بوى نيامدن... با باد رفت اگر برباد نرفته باشد...
=============================================
ريشه يابى ضرب المثل ها
حرف مفت نزن!
روزى كه تلگرافخانه در تهران افتتاح شد مردم باور نمى كردند كه بتوانند از يك شهر به شهر ديگر پيام بفرستند.از طرف ديگر افراد بى سواد و خرافاتى بين مردم شايع كرده بودند كه توى سيم هاى تلگراف ارواح و شياطين زندگى مى كنند. و با اين حرف هاى دور از عقل، مردم حاضر نمى شدند از تلگراف استفاده كنند.
وزير تلگراف «عليقلى خان مخبرالدوله» چون ديد از تشويق و تبليغ پيرامون مخابرات تلگرافى خبرى نيست تدبيرى به خاطرش رسيد و با اجازه شاه يكى دو روز به مردم اجازه داد كه مجانى با دوستان و آشنايان خود كه در اصفهان يا شيراز و تبريز و نقاط ديگر بودند، صحبت كنند، چيزى بپرسند و جواب بخواهند تا يقين كنند كه تلگراف شعبده بازى نيست. وقتى جريان مفت افتاد، مردم ازدحام كردند و سيل مخابرات به ولايات روان شد. هركس هر چه در دل داشت از سلام و تعارف و احوالپرسى و گله و گلايه و شوخى و جدى بر صفحه كاغذ آورد و به مخاطبش مخابره نمود زيرا حرف مفت بود و فطرت آدمى به سوى هر چه كه مفت است، گرايش دارد. تا كار به آنجا رسيد كه عده اى پيام هاى خنده دار و حرف هاى بى معنى مخابره مى كردند. چون چند روز به همين ترتيب گذشت و مردم فهميدند كه تلگراف وسيله خوبى است و و وزير هم ديد كه مردم به ارزش تلگراف پى برده اند دستور داد روى كاغذ بنويسند: «از امروز حرف مفت قبول نمى شود.» وكاغذ راپشت شيشه تلگراف خانه چسباندند.به اين ترتيب مردم براى مخابره پيامهايشان بايد مقدارى پول مى دادند.اما خيلى ها به «حرف مفت» زدن عادت كرده بودندوبرايشان سخت بود كه بابت مخابره پيام پول دهند.
پيداست آنهايى كه به حرف مفت عادت كرده بودند، برايشان گران تمام مى شد كه متصديان مربوط بگويند: «حرف مفت نزن» يا «حرف مفت نگو» به همين جهت از آن روز به بعد اين جمله در اذهان مردم عبارتى ناخوشايند به شمار رفت.
امروزه افرادى را كه بدون تامل و انديشه حرف مى زنند به حرف مفت زدن منسوب مى نمايند و ريشه از آنجا دارد
=====================================
خسته ام...
به ياد روانشاد قيصر امين پور
خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى كاغذى را روز وشب تكرار كردن
خاطرات بايگانى، زندگى هاى ادارى
آفتاب زرد وغمگين، پله هاى رو به پايين
سقف هاى سرد و سنگين، آسمان هاى اجارى
صندلى هاى خميده، ميز هاى صف كشيده
خنده هاى لب پريده، گريه هاى اختيارى
عمر جدول هاى خالى، پارك هاى اين حوالى
پرسه هاى بى خيالى، نيمكت هاى خمارى
رو نوشت روزها را روى هم سنجاق كردن
شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى
روى ميز خالى من، صفحه باز حوادث
در ستون نيمكت ها، نامى از ما يادگارى
==============================================
ايوان تخت مرمر
«ايوان تخت مرمر» پيش از اينكه به اين نام خوانده بشود، «ايوان دارالاماره» ناميده مى شد و بعدها نامش به خاطر تخت مرمرى كه در آنجا كار گذاشته شد، به «ايوان تخت مرمر» تغيير كرد.
اينطور به نظر مى رسد كه بنياد ايوان تخت مرمركه عمر بعضى از قسمت هاى آن از همه قسمت هاى ارگ تاريخى تهران طولانى تر است، از بناهاى عهد زنديه باشد.
تزئينات ايوان از گچ برى، سنگ تراشى، خاتم كارى، آينه كارى و منبت كارى و مشبك كارى بسيار زيبا و دل انگيز است. در اين فضا شش پرده بزرگ نقاشى كه عبات اند از تصوير «فتحعلى شاه» ، «جنگ نادر شاه با (يكن پاشا) سردار عثمانى» ، «ميدان جنگ غوزيان» ، «شكارگاه شاه اسماعيل صفوى» و «پيكار امير تيمور با (ايلدرم با يزيد)، سلطان عثمانى» نصب شده است.
در طاق نماهاى زير سقف نيز چندين تابلو كوچك رنگ و روغن از صورت زنان و مردان فرنگى در پشت شيشه نصب شده بود، كه برخى از آنها هنوز در اين ايوان قرار دارد.
اما هنرمندانه ترين و زيباترين متعلقات اين ايوان، همانا «تخت مرمر» يا «تخت سليمانى» است. اين تخت در حدود سال ۱۲۲۰ ه. ق به دستور فتحعلى شاه از سنگ مرمر زرد معادن يزد، توسط سنگ تراشان اصفهانى با طراحى ميرزاباباى شيرازى نقاش باشى، و به سرپرستى حجارى استاد محمد ابراهيم اصفهانى و از ۶۵ قطعه مرمر بزرگ و كوچك ساخته شده.
تخت مرمر به شكل سكوى بلند ديواره دارى است كه روى دوش سه ديو و شش فرشته و يازده ستون مارپيچى كه بعضى از آنها بر پشت شير هاست، قرار دارد و درست در وسط ايوان مستقر است. بر سطح عمودى پله ها و دست اندازهاى دورادور آن، اشكال و اشعارى برروى سنگ كنده كارى شده است. اين ايوان در دوره قاجار هنگام برگزارى مراسم سلام و اعياد رسمى، محل به تخت نشستن پادشاهان بود.
آخرين مراسم رسمى كه در اين ايوان برگزار شد، تاجگذارى رضا شاه در سال ۱۳۰۴ بود.

ايران
تحقيق
صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •