دكتر محمد ابراهيم باستانى پاريزى
نويسنده پر كارى از سرزمين (پاريز) سيرجان
الموتى
يكى از فرهنگيان معروف كشور ما كه يد طولانى در نويسندگى دارد دكتر محمد ابراهيم باستانى پاريزى است كه در نشريات مختلف از او همواره مطالبى ديده مى شود. ساليان دراز در روزنامه ها و مجلات مقاله نوشته و كتاب هاى متعددى نيز نشر داده است.
محمد ابراهيم باستانى پاريزى فرزند حاج شيخ على اكبر در سال ۱۳۰۴ شمسى در قريه كوچك (پاريز) از توابع سيرجان و رفسنجان به دنيا آمد. مقدمات تحصيل را در زادگاه خود و كرمان گذرانيد و براى ادامه آن به تهران آمد و در دانشسرايعالى در رشته تاريخ درجه ليسانس گرفت و از سال ۱۳۳۰ سمت دبيرى دبيرستان هاى كرمان و رياست دبيرستان هائى را عهده دار شد. در سال ۱۳۳۷ براى تحصيل در رشته دكتراى تاريخ به تهران آمد و وارد دانشكده ادبيات شد و از دانش استادانى چون دكتر محسن عزيزى، پورداوود، سعيد نفيسى بهره ها برد.
دكتر باستانى پاريزى از اوائل جوانى با مطبوعات همكارى داشت و خود نيز امتياز روزنامه (هفتواد) را گرفت و ضمن انتشار آن در خيلى از روزنامه ها و مجلات مطلب مى نوشت. بعضى از آثار او چنين است:
آثار پيغمبر دزدان، زير اين هفت آسمان، يعقوب ليث، شاه منصور فرمانفرماى عالم، گنجعلى خان، از پاريز تا پاريس، ياد و يادبود، جامع المقدمات، تلاش آزادى، نون جو و دوغ گو، تاريخ كرمان، هشت الهفت، خاتون هفت قلعه، آسياى هفت سنگ، ناى هفت بند، اژدهاى هفت سر، كوچه هفت پيچ، حماسه كوير، كه مجموعاً حدود ۳۷ جلد كتاب مى باشد.
پاريز يا پاريزن
نمونه هائى از نوشته هاى او
ما به غريزه طبيعى آدميزاده، مثل اين كه اكراه داريم كه بگوئيم از كجا برخاسته ايم و اگر روزى درى به تخته خورد و بر مسند صدارتى و وزارتى جستيم مقلدان مكلل را به پرشال خود بستيم و با ركاب زرين، برزين مرصع كه ستاره هاى طلائى و نقره اى بر آن ميخكوب شده نشستيم يا مثل امروزى ها در اتومبيل كاديلاك و پونتياك و (پاريزين) لميديم فراموش مى كنيم كه روزى در كوره دهى مثل پاريز بوده ايم كه به قول همولايتى قائم مقام (يابوكلاته) كه هيچ بلكه سوار شدن چينه هم گيرمان نمى آمد.
دكتر باستانى پاريزى مى نويسد: سال اولى كه به تهران آمده بودم در سال ششم ادبى دبيرستان رشديه شاگرد اول شدم. اتفاقاً در شعبه طبيعى همان دبيرستان دانش آموز ديگرى بنام (باستانى) اهل جهرم شاگرد اول شد. كمى از مخلص سياه سوخته تر و خشن و بد هيكل تر... من مى گفتم كاريكاتور هر كدام ما دو تا از عكس مان خوشگل تر است. يك روز رئيس از ما كه شاگرد اول شده بوديم عكسى خواست تا بدهد در مجله چاپ كنند.
پيرمردى آنجا نشسته بود كه معلوم شد دكتر فرهمندى رئيس تعليمات وزارت فرهنگ است. پرسيد اهل كجا هستيد؟ و من گفتم اهل (پاريز) سيرجان و او هم گفت اهل جهرم... گفت عجب هر دو اهل جنوب هستيد.
پرسيد سال قبلاً كجا تحصيل كرده ايد؟ گفتم شاگرد دوم دانشسراى مقدماتى بودم. جهرمى هم گفت من هم شاگرد دوم دانشسراى كشاورزى جهرم بودم. گفت عجب هر دو دانشسرائى بوده ايد. پرسيد چه امتيازى در دبيرستان داشته ايد؟ گفتم شاگرد اول شعبه ادبى هستم. او هم گفت من هم شاگرد اول شعبه طبيعى هستم. دكتر گفت: اين هم عجيب است. پس اسم تان چيست؟ من گفتم: (باستانى) رفيقم هم گفت: (باستانى).
دكتر فرهمندى با خنده گفت واقعاً از عجايب است. هر دو اهل جنوب... هر دو سياه سوخته... هر دو دانشسرائى... هر دو شاگرد اول... و هر دو تا (باستانى) هستيد و عجب تر اين كه هر دوتان هم براى موزه ايران باستان نقص نداريد.
عجب اين كه من قبل از خدمت در دانشكده ادبيات مدتى در موزه ايران باستان كار مى كردم ولى از رفيقم اطلاع ندارم.
دكتر ابراهيم باستانى پاريزى به مناسبت هشتادمين سال تولد خود مقاله اى در مجله بخارا نوشت كه قسمتى از آن چنين است:
من با شعر شروع كردم و ظاهراً علاقه به طبيعت موجب اين امر بوده- به دليل اين كه خشكسالى كوهستان پاريز و كم آب شدن چشمه ها و خشك شدن پونه ها و گلپرها و مهاجرت پرندگان مثل كبك و تيهو و فاخته، در كوهستان با صفاى خودمان- به علت كمبود باران و پناه بردن كودكان، خصوصاً دختران، به سر قبرها، خصوصاً خاك سيد و آب بر گور مردگان ريختن به اميد نزول باران، مرا هم كه بچه اى ده دوازده ساله بودم وادار به گفتن شعر كرد كه اولين شعرم بود:
بيا اى برف و باران خداوند
كه تا خلق جهان باشند خرسند...
بيا تا كشت ورزان شاد باشند
ز هر بند غمى آزاد باشند...
به هر حال، همچنان كم و بيش شعر مى گفتم و بدكى هم نبود. مثلاً اين غزل خود را در حدود ۱۳۲۴ در زير درخت هاى بادام باغچه- كه در فصل بهار گلريزان آن، سطح باغچه را سفيدپوش كرده بود- گفته ام.
ياد آن شب كه صبا بر سرِ ما گل مى ريخت
بر سر ما ز در و بام و هوا گل مى ريخت
سر به دامان مَنَت بود و، ز شاخ بادام
بر رخ چون گُلَت، آرام صبا گل مى ريخت
خاطرت هست، كه آن شب، همه شب تا دم صبح
گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل مى ريخت
نسترن خم شده، لعل لب تو مى بوسيد
خضر گوئى، به لب آب بقا گل مى ريخت
تو به مه خيره چو خوبان بهشت و صهبا
چون عروس چَمَنَت، بر سر و پا گل مى ريخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه كه من
مى زدم دست بدان زلف دو تا گل مى ريخت
گيتى آن شب اگر از شادى ما شاد نبود
راستى تا سحر از شاخه چرا گل مى ريخت؟
شادى عشرت ما، باغ، گل افشان شده بود
كه به پاى تو و من، از همه جا، گل مى ريخت
بر اثر مرگ مرحوم صبا موسيقيدان نامدار، اين شعر را مرحوم بنان، خواننده بزرگ، در مرگ صبا و در برنامه گل ها خوانده است- و راستى چه به جا اين شعر به كار رفته بود: ياد آن شب كه صبا بر سر ما گل مى ريخت... در واقع، شعر، سنگ مزار شد.
خيلى از دوستان بعدها تصور مى كردند كه اين شعر را من اختصاصاً براى مرگ صبا گفته بودم- در حالى كه چنين نبود:
شايد جالب ترين مورد چاپ يكى از اشعار من آنجا باشد كه يك جزوه به نام مشاعره در سال ۱۳۴۶ ش- جزء «نشريات پروگرس روسيه» در مسكو به چاپ رسيده و در آن كتاب، شعراى معاصر مليت هاى مختلف فارسى گوى تقسيم شده اند: اول شعراى افغانستان (ص۱۱ تا ۶۸)، دوم شعراى ايران (ص۷۱ تا ۱۶۶) سوم شعراى تاجيكستان (ص ۱۶۹ تا ۲۳۶) و بالاخره شعراى پاكستان و هند (ص ۲۳۹ تا ۲۷۱).
تا اينجا مهم نيست، از نظر مخلص اين نكته جالب بود كه نام مرا جزء شعراى پاكستان و هند آورده بودند- با شعر آلبوم:
به آلبوم شبى تا سحر نظر كردم
به ياد عمر گذشته شبى سحر كردم
به ياد بود عزيزان شبى به سر بردم
شبى، دو مرتبه، با عمر رفته سر كردم...
اولين شعر من پس از ورود به تهران در روزنامه رهبر- از روزنامه هاى حزب توده به چاپ رسيد:
بر مراد ما اگر اين چرخ كج بنياد نيست
ليك از اين بيدادگر ما را هم استمداد نيست
چند بايد داشتن اميد بهبودى ز چرخ
نيك ديديم اين كه او را پايه جز بر باد نيست...
سه روز بعد كه به دفتر روزنامه در كوچه برابر ثبت- محل بعدى روزنامه ترقى- براى گرفتن يك شماره روزنامه و تشكر از احسان طبرى مراجعه كردم، ديدم دفتر روزنامه را آتش زده اند- و روزنامه توقيف شده است. چون بايد همه چيز را اعتراف كرد، تا گناهان عفو شود- مى گويم كه: چند ماه بعد، وقتى شاه، بعد از مسأله آذربايجان و بازديد از آن ولايت به تهران بازگشت، از ميدان مجسمه تا چهارراه پهلوى ماشين سرباز او را، مردم تقريباً روى دست آوردند و چون در اين چهارراه، راه بند آمد، به اشاره قوام السلطنه، به داخل حزب دموكرات- محل كافه شهردارى سابق و تئاتر امروز رفت.
اين مخلص پاريزى، همان روزها شعرى در مدح شاه گفته بودم- و به تقليد سعدى در مدح انكيانو، با مقدارى نصيحت و تماشائى است كه يك بچه محصل جلمبر ساكن مدرسه شيخ عبدالحسين، كه سفره اش روزنامه مرد امروز بود- بيايد و به تقليد سعدى آخرالزمان در مدح انكيانو، به شاهى كه چند سال بعد، آريامهر خواهد شد، اين طور در همان قصيده نصيحت كند:
شها، كنون كه فلك قرعه جهاندارى
به نام نامى آن شاه نامور بنهاد
به عدل كوش، كه شاهى به عدل پاينده است
به داد باش كه كشور شود به داد آباد
بدان كه ديده سيروس و داريوش كبير
همى ترا نگرد از فراز پازارگاد...
***
در زمستان سرد سال ۱۳۲۷ تهران اين شعر را گفتم:
بتا برف آمد و، سرماى دى ماه
جهان را ناگهانى درهم افسرد
بلورين ساق را، نيكو نگه دار
كه بس مرمر در اين سرما ترك برد
ارتباط من با دانشگاه تهران نزديك ۶۰ سال سابقه پيدا مى كند. در آنجا فارغ التحصيل شدم و به كار پرداختم و مديريت مجله دانشكده ادبيات را برعهده گرفتم و به ساعاتى از درس استاد نصرالله فلسفى پرداختم و سرانجام استاد تمام وقت دانشگاه ادبيات تهران و دانشگاه تهران شدم. سال ها است كه وقتى صبح برمى خيزم انتظار دريافت ابلاغ خداحافظى را دارم كه هنوز صادر نشده است.
بخشندگى و سابقه لطف و رحمتش
ما را به حسن عاقبت اميدوار كرد
با رؤساى دانشكده ميانه بدى نداشتم و بعد از ۵۴ سال هنوز در دانشكده ادبيات شاغل هستم.
وقتى در كنگره مولانا در رم شركت كرده بودم چنين نوشتم: (اكنون كه سفره دلار مرتضى على نفت پهن است با دريافت ماهى دويست هزار تومان حقوق و مزايا و پشتوانه بليت هاى دو سره هواپيماى ملى درويش هاى قرن به قول مولانا:
در زمستان سوى هندوستان شوند
در بهاران سوى تركستان شوند
با اقامت در هتل هاى سه ستاره در باب فقر مولانا و سنت تصوف او سخنرانى ايراد فرمايند در حالى كه شب ها در هتل هيلتون جوجه كباب ميل كرده بودند.
دكتر نصر رئيس دانشكده ادبيات وقتى اين مطلب را خواند گفت اينكه نوشته بودى هتل سه ستاره نبود بلكه پنج ستاره بود. او بعد از انقلاب به آنجا رفت كه عرب نى انداخت.
دكتر باستانى پاريزى مى نويسد: من اكنون ۸۰ سال عمر دارم. مدت ۵۴ سال است كه معلمى مى كنم. پنج سال پيش همسرم درگذشت. زمستان ها را در خدمت پسرم حميد و عروس و نوه هايم در تهران و تابستان ها در تورنتو پيش دختر و نوه ام آن طرف اقيانوس اطلس مى گذرانم كه شعر خواجه همشهريم را به زبان مى آورم:
افكنده سپهرم به ديارى كه وجودم
گر خاك شود، باد به كرمان نرساند
اين رباعى را خطاب به حضرت خضر سروده ام:
هشتاد رسيد و مى رسد دور نود
دور نود است و سنگباران لحد
عمرى همه اسم شاه و ارقام و عدد
واى ار برسد بدين نهج عمر به صد
اى خضر تو چه مى كنى با عمر ابد
***
درباره بعضى از رؤساى دانشگاه چنين مى نويسد:
علاوه بر حكمت كه جايزه يونسكو را براى كتاب «تلاش آزادى» به من داد و اسماعيل مرآت و دكتر صديق اعلم كه با آنان كم و بيش سلام و عليك داشتم، با دكتر سياسى كه سال ها رئيس دانشگاه بود، سر و كار داشتم و به خاطر چاپ مجله كه وسواس عجيبى در باب مطالب و نحوه چاپ آن داشت، تقريباً هر روز يك بار او را مى ديدم.
بعد از آن نيز رؤساى دانشگاه كه دكتر اقبال باشد و دكتر احمدفرهاد معتمد نسبت به من لطفى داشتند و دكتر جهانشاه صالح شعر مرا «باز شب آمد و شد اول بيدارى ها...» به خط خوش نوشته بالاى سر خود گذاشته بود و گاهى بعضى شوخى ها هم من با او داشتم.
از جمله آن كه يك وقت تصويب نامه اى گذراندند كه كسانى كه بيش از ۳۵ سال داشتند از تبديل رتبه دبيرى به استادى محروم مى ماندند و چندين نفر از معلمين باسواد دانشكده شامل اين حكم مى شدند كه تا آنجا كه به ياد مى آورم، مرحوم آل آقا و مرحوم بديع الزمانى كردستانى و مرحوم دكتر نجات و دكتر شهيدى و دكتر محمد خوانسارى و بنده لرزنده به هيچ نيرزنده باستانى پاريزى در جزء اين جمع بوديم كه اينها به صد در زدند و هيچ جا جواب نشنيدند.
به خاطر دارم كه دكتر نجات رفته بود پيش جعفرى وزير فرهنگ وقت، كه اين دكتر صالح با تبديل رتبه ما مخالفت مى كند- و جعفرى كه خودش قانون استقلال دانشگاه را نقض كرده بود- به دكتر نجات گفته بود: دانشگاه خودش مستقل است و اين امر ربطى به ما ندارد.
من يك روز به دكتر نجات گفتم: اين رتبه فسقلى دانشيارى آيا آنقدر اهميت دارد كه پيرمردى مثل تو برود اطاق جعفرى و گردن كج كند؟
دكتر نجات گفت: اين حق من است، علاوه بر آن، من آرزو دارم كه بر سنگ قبرم نوشته شود: دكتر نجات استاد دانشگاه تهران.
از قضاى اتفاق، دكتر نجات همان روزها دچار سرطان شد و خيلى زود درگذشت. فرداى مرگ او، دكتر صالح براى جلب نظر معلمان و استادان دانشگاه، يك آگهى چاپ كرده بود: «به مناسبت فوت استاد محترم آقاى دكتر نجات... مجلس ختم... الخ... امضاء رئيس دانشگاه تهران، دكتر صالح».
من همان روز يك شعر گفتم كه تضمين گونه است و خدمت رئيس دانشگاه فرستادم و چند جا هم چاپ شد:
در مرگ نجات، اى جناب صالح
الحق، كه دهان دوستدارش بستى
زيرا، لقب جليل استادى را
در مرگ، به ناف اعتبارش بستى
آبى كه به زندگى ندادى به حسين
چون گشت شهيد، بر مزارش بستى...