Nimrooz
Vol. 18, No. 954, October 26, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۵۴ - جمعه ۴ آبان ۱۳۸۶
زرگرى ۴
دكتر مصطفى الموتى
على اردلان
مبارزى سرسخت و انسانى صديق و درستكار
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۴۶
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-نام وسيله حمل و نقل مسافر بين بنادر خليج فارس را كه اعليحضرت به آن اشاره كردند چه بود؟ و چه سازمانى مأمور اجراى دستور پادشاه شده بود؟
-علل اصلى و واقعى عدم توافق بين ايران و كويت و عراق در مورد تحديد حدود فلات قاره از چه قرار بود؟
-حاشيه اى بر نوشتار دكتر زندفرد در اين مورد.
-چرا در توافق الجزيره (۱۹۷۵) كه همه مسائل فيمابين ايران و عراق حل و فصل شد به مسأله فلات قاره پرداخته نشد؟
-ايراد دولتمردان و حقوقدانان جمهورى اسلامى به دولت شاهنشاهى در اين مورد تا چه حد درست است؟
-كويت از بهبود روابط ايران و عراق نگران بود. چرا؟
-سفر سه ناو جنگى ايران به بنادر كويت تصادفاً با تكرار ادعاى هميشگى عراق در مورد جزاير وربه و بوبيان تلاقى كرد و كويتى ها گمان كردند كه ايران به حمايت از كويت در برابر عراق صف آرائى كرده است!
-اشاره اى به خصوصيات برجسته زنده ياد ناوبان يكم شهريار شفيق فرمانده اين ناوها.
-«كميته عمليات روانى» چه نهادى بود و چه وظايفى داشت؟

زرگرى ۴
در اواخر اوت به شهر الجزيره آمديم. اتوموبيل را روز حركت قبل از ظهر تحويل كشتى داديم.
قرار بود كشتى ساعت پنج بعد از ظهر حركت بكند. آقاى بهيج نيز در پايتخت بود. ما را آن روز به ناهار دعوت كرد. ناهار لذيذ و در محيط بسيار دوستانه و مطبوع بود. ناهار دو ساعته فرانسوى به سه ساعت و اندى كشيد و ما در آخرين لحظات وقتى به بندر رسيديم كشتى ما در حال ترك بندر بود و از ساحل دور شد.
تصميم گرفتيم كه با هواپيما به شهر ليون برويم. به مارسى هواپيما نبود. روز ديگر ساعت پنج صبح به ليون رسيديم. در فرودگاه موقع كنترل پاسپورت مانع ورود هانا به محوطه آزاد شدند. به منايرادى نداشتند. پليس مدعى بود كه هانا ويزاى ورودى به شهر مارسى دارد و بايستى به الجزيرهبرگشته و از آنجا به مارسى برود. در پاسپورت هر دويمان شهر ورودى مارسى نوشته شده بود.
هانا پاسپورت چكى داشت و من همانطور كه گفته شد پاسپورت مهاجر سياسى. مسئله نا روشن بود. به پليس با نشان دادن بليط هاى كشتى علت آمد ن به ليون را شرح دادم او قانع نشده و مى گفت همسر شما بايستى به شهر الجزيره برگردد. اول سپتامبر ۶۸ بود. هانا لباس سبك تابستانى داشت احساس سردى مى كرد. پليس يك صندلى براى هانا آورده و او را در محوطه كنترل روى آن نشاند. مسافرين با تعجب بما نگاه مى كردند. به هر پليس ديگر رجوع كردم همان حرفهاى پليس اول را شنيدم. نيم ساعتى بدين ترتيب گذشت. ما ويز اى فرانسه را داشتيم و ليون جزء فرانسه بود. هانا از سرما شروع كرد به لرزيدن. شروع به اعتراض و بد و بيراه به پليس فرانسه كرد. مى گفت شما پليس هاى احمق شما جنايت كار و هر كلمه وقيحى كه بزبان فرانسه مى دانست حواله پليس مى كرد. پليس اعتنائى به اعتراض و وضع اسفناك او نداشت. سعى مى كردم هانا را آرام بكنم ولى فايده نداشت. در ا ين گير و د ا ر د يد م
جوانى مرا به طرف خود صدا مى كند با علامت بمن فهماند كه بدنبالش بروم. در گوشه اى با احتياط كه كسى او را نبيند بمن گفت:
چكى ها چند روزنامه نگار فرانسوى را از چك بيرون كرده اند حالا فرانسوى ها از همسر شما بعنوان تبعه چك انتقا م مى گيرند. شما نبايستى تسليم بشويد.
از او تشكر كرده و به پيش پليس رفتم و به آنها گفتم كه حساب يك تبعه از دولتش جدا است وشما حق نداريد به خاطر روزنامه نگاران خود رفتار غير قانونى با يك مسافر خارجى بكنيد.
پليس جريان را با رئيس پليس فرودگاه در ميان مى گذارد. او كه از خواب بيدارش كرده بودند به فرودگاه آمد و با اعتراض كه مزاحم او شده اند به حرفهاى من كه مفصل تر از پليس بود گوش كرد. بدون ميل و با غرغر كردن گفت من مسئوليت را بعهده مى گيرم و دستور داد تا هانا را به شهر ليون راه دهند.
اين كل و جنجال سه ساعت طول كشيد. هانا مثل بيد مى لرزيد و رنگش پريده بود. او را به كافه بردم، كنياك و صبحانه و كمى استراحت كمى به ما نيرو داد و با تاكسى به ليون و از آنجا با قطار به شهر مارسى رفتيم.
بعد از ظهر به بندر مارسى رسيديم. مدارك خود را به مامور گمرك نشان دادم تااتوموبيل را تحويل بگيرم. مأمور گمرك گفت
شما اتوموبيل را در فرانسه خريده و به خارج حمل كرده ايد بدين ترتيب از گمرك معاف بوده است، حال كه مى خواهيد با آن داخل فرانسه بشويد بايستى گمرك آنر ا بپردازيد.
مشكل جديد ما شروع شد. دو ساعت طول كشيد تا باين آقايان بفهمانم كه مقيم فرانسه نيستم و ماشين را هم نمى خواهم در فرانسه بفروشم و فقط بشكل ترانزيت مى خواهم از فرانسه عبور بكنم. بالاخره موافقت كردند به شرطى كه در پاريس به گمرك خود را با ماشين معرفى بكنم و اطلاع بدهم كه كى مى خواهم فرانسه را ترك بكنم. ما اصلا نمى خواستيم به پاريس برويم. از ناچارى قبو ل كردم. مأمور گمرك در پاسپورتم نيز يادداشتى كرد. كليد ماشين را به من دادند. در انبار دور افتاده اى ماشين را بدون برف پاك كن ها و دو تاير عقب پيدا كردم. به جاى هور زير ماشين آجر گذاشته بودند. خسته و اعصابم كاملا خرد شده بود. در وضع اسفناكى بودم ولى مى بايستى تاب بياورم. اعتراضم به جائى نرسيد.
بر عكس مأمور گمرك گفت كه عجله بكنم زيرا گمرك را ساعت شش كه چيزى به آن نمانده بود مى بندند، خوشبختانه در نزديكى گمرك توانستم تاير و برف پاك كن خريده و به طرف پاريس راه بيفتم.
در پاريس به سراغ گمرك رفتيم و وقتى فرانسه را ترك مى كرديم خوشبخت بوديم.
چند روزى در شهرهاى مختلف ايتاليا بوديم و بالاخره به وين نزديكى پراگ رسيديم. سفر و مرخصى لعنتى را طول مى دادم تا هانا را شايد از ر تن به پراگ منصرف بكنم ولى او هم چنان در تصميم خود پايدار بود.
شب را در هتلى خوابيديم. صبح بعد از صرف صبحانه وقتى از هتل بيرون آمدم متوجه شدم كه اين هتل را از سال ۱۹۵۵ مى شناسم. پرويز حكمت جو با خا نم سروان مدنى كه شهيد شده بود با چهار بچه اش در اين هتل مقيم بودند. طبقه اول اين هتل فاحشه خانه بود. رفقا موقع رزرو كردن هتل براى پرويز و باصطلاح زن و بچه فورماليته اش متوجه اين مسئله نشده بودند. حال تصادف مرا نيز با همسرم براى يك شب به آنجا آورده بود. شب اصلا متوجه اين مسئله نشديم. در جلو هتل منتظر هانا بودم. هو اى خوب و آفتابى بود. خانم ها بزك كرده و آماده براى مشتريان در جلو هتل بالا و پائين مى رفتند.
يك مرد ترك كه در حال بررسى اين خانم ها بود بدون مقدمه شروع كرد با من حرف زدن:
افندى عجب روزگارى است زمانى بود كه براى بيست شلينگ خود را مى كشتند حالا با هشتاد شلينگ فقط شلوار خود را پائين مى كشند از بوسه خبرى نيست. يك همشهرى بى ا طلا ع من با خيال اينكه فقطهشتاد خواهد پرداخت سرى باين بون بون ها زده بود. در موقع پرداخت خانم رئيسه سيصد شلينگ خواسته بود. او شروع به داد و بيداد كرده و از پرداخت امتناع مى كند. خانم رئيس مى گويد:
-به بين افندى اينجا نيز مثل سلمانى مى ماند. يك تاكس براى زدن مو است ولى وقتى خواستى مو ها را بشورند و فر بكنند و غيره تاكس بالا مى رود. تو خواستى كه جورابهايش را در بياورد بوس بدهد و قبل از اينكه زهرت را بريزى... خوب تمام اين سرويس اضافى را بايد بپردازى.
-افندى روزگار بدى است خانم گران، همه چيز گران...
همين طور مثل گرامافون حرف مى زد. بالاخره هانا آمد. وقتى از او دور مى شدم از او پرسيدم:
-افندى از كجا فهميدى كه من تركى بلدم؟
او گفت:
-زبان تركى تنها زبانى است كه من مى دانم.
هانابا ديدن زنها به شك افتاده با من حرف نمى زد. قبلا به او گفته بودم كه وين را خوب مى شناسم.
متاسفانه در شهر ميلان در ايتاليا در اطلاعات هتلى دو ايرانى با يك مترجم با مدير هتل در حال چانه زدن درباره زنان روسپى هتل بودند. هانا كه كمى فارسى مى د اند با اين اعتراض كه او را به فاحشه خانه آورده ام نه به هتل آنجا را ترك كر د. با ديدن هتل وين شك اش نسبت به من زياد تر شده و گفت:
-وين را هم كه خيلى خوب مى شناسى؟
بعد از چند ساعت رانندگى به مرز چك و اسلوواكى رسيديم. يك مرد اتريشى در جواب سئوال من در راه راجع به مرز از من پرسيد:
-شما ديپلمات هستيد؟
-نه آقا
-پس ديوانه ايد در چك جنگ است و تير اندازى...
گفتم:
من نمى خواهم بلكه زنم مى خواهد كشور در حال جنگ خود را به بيند.
سرش را تكان داد و رفت.
در مرز اتريش تقريبا سى نفرى جمع شده و با دوربين هاى خود به ايستگاه مرزى و سرزمين چك مى نگريستند. از ديدن ما همگى تعجب كردند. از اتريش به چك اصلا خود روئى ديده نمى شد بلكه بر عكس در مرز چك مأمورين پليس و گمر ك از د يدن ما تعجب كردند و بما توصيه كردند كه برگرد يم زيرا
كشور درهم و برهم است و راه ها امن نيست. وقتى اصرار عيال را ديد گفتند
حا ل كه شما مى خواهيد به پراگ برويد ما حرفى نداريم ولى نمى دانيم آيا روسها شما را راه بدهند يا نه؟
گفتم: اجازه بدهيد تا با مأمورشان صحبت بكنم.
مأمور خنديد و گفت
اين مأمور اينجا نيست شما او را در سر راه تان ملاقات خواهيد كرد.
به راه خود به طرف پراگ ادامه داديم. كيلومترى نرفته بوديم كه سر و كله روسها پيدا شد. درست
مانند روسهائى كه در زمان اشغال ايران ديده بودم. سربازان جوان بيست ساله با تفنگ هاى سر نيزه دار كلاه كپى بر سر. به من ايست دادند. ماشين را احاطه كردند. فرمانده شا ن مى گفت
-داواى نازاد يعنى برگرد.
او مرتب اين جمله را تكرار مى كرد. به او گفتم كه ما مقيم پراگ هستيم و مى خواهيم برويم به خانه مان.
چيزى سرش نمى شد سربازان لوله تفنگ هاى شان را به طرف ما و ماشين نشانه گرفته بودند تا
مانع حركت ما بشوند. خواهش كردم كه مرا پيش افسر فرمانده شان ببرند. او قبول كرد مرا از ماشين پياده كرده پيش او بردند. او در كنار تانكى ايستاده بود. به سلام من به روسى جواب نداد. مرا خوب
ورانداز كرد و دستو ر داد با او به اتوموبيل برگردم. هانا در اتوموبيل نشسته بود و در حاليكه
دندانهايش را بهم مى فشرد بد ترين فحش ها را بزبان چكى حواله روسها مى كرد. از او خواهش كردم كه آرام بگيرد. خوشبختانه فرمانده توجهى به حرفهاى هانا كه زير لب مى گفت نداشت.
فرمانده بعد از ديدن پاسپورت ها گفت:
-خانم شما كه اهل چك است و پاسپورت چكى دارد مى تو اند داخل كشور شود ولى شما بايستى بر گرديد زيرا چك نيستيد.
-من در چك اقامت دائم دارم و مهاجر سياسى هستم...
اين گفت و شنود نيم ساعتى طول كشيد. دانستن زبان روسى و قانع كردن او كه دشمن روس و سوسياليسم نيستم بما كمك كرد و حاضر شد تا ما را به
كشورمان راه بدهد. بعد از كنترل ماشين از نظر داشتن اسلحه وروزنامه گفت
حالا دارد شب مى شود همه جا تاريك خواهد بود هيچ جا راهنما و علامت نيست. در راه به تانك هاى آلمانى كه در حال مانور هستند بر مى خوريد. ديوانگى نكنيد و برگرديد خيلى خطرناك است.
زن ديوانه من مى خواست بهر قيمتى كه شده كشورش را به بيند. از فرمانده تشكر كردم و يك بطرى شراب ايتاليا باو تعارف كردم و او نگرفت.
از سر حد تا پراگ در حدود صد و پنجاه كيلومتر بود. در تاريكى براه افتاديم. از چراغ و راهنما واقعا خبرى نبود. چند بار ما را كنترل كردند همه جا پر از تانك و زره پوش و سرباز خارجى بود.
چراغ تانكها چندين بار ما را در زير اشعه هاى خود گرفتند و نور آنها چنان قوى بود كه مرا مجبوربه توقف كرد. دور تر از سرحد وضع كمى بهتر بود. چندين بار راه اصلى را گم كرديم. به احدى و خودروى معمولى اصلا برخورد نكرديم. نزديكى هاى صبح به پراگ رسيديم.
كشور اشغال شده، مردم مأيوس و نا اميد. همه جا غبار غم نشسته بود. در همه جا صحبت از اشغال و خيانت بود. مردم پراگ صبح ۲۱ اوت ۱۹۶۸ كه از خواب بيدار مى شوند پراگ شان باتانكهاى روسى اشغال شده بود. روسها با همكارى چند نفر چك در فرودگاه پراگ با يك هواپيماى مسافربرى در لباس سويل ولى مسلح آمده وفرودگاه را اشغال مى كنند. بعد در هر دقيقه اى يك هواپيماى بارى با پنج تانك در فرودگاه پراگ مى نشيند.
بعد از ديدار فاميل و دوستان روحاً خسته و كوفته به الجزاير برگشتيم.

پاريس
در شهر الجزيره در الحراش كارخانه اى بود كه جرثقيل مى ساخت. محمد بهيج مأموريت داشت كهدر اين كارخانه ساخت يك نوع جرثقيل با تناژ بالا را كه در كارخانجات صنايع سنگين و متالورژى از آنها استفاده مى شود با ليسانس فرانسوى پياده كند. بهيج مسئوليت اين كار را بمن واگذار كرد.
براى آشنائى با مدارك فنى و تكنولوژى بمنظور ساخت جرثقيل ها به يك مأموريت پانزده روزه به پاريس رفتم. همكار فرانسوى من مهندسى بنام برنارد كوازنون بود كه استاژ مرا در پاريس به عهده داشت. در هتلى نزديك شركت فروشنده ليسانس مقيم شدم.
اين مسافرت قبل از ۲۱ اوت پراگ بود. در آن موقع حوادث سياسى مهم در فرانسه در جريان بود.
كارگران و دانشجويان در سراسر كشور در حال اعتصاب بودند. بعضى از كارخانجات توسط كارگران اشغال شده بود. كشور در حال قيام بود.
جزء برنامه ام ديدار يك كارخانه جرثقيل سازى در پاريس بود. صاحب كارخانه آقاى هوگو يك روزصبح به سراغم آمد. كارخانه در بيرون از پاريس بود. در كنار آقاى هوگو در پشت ماشين نشستم و به طرف كارخانه به راه افتاديم. آقاى هوگو مردى در حدود پنجاه، خيلى مودب و خوش مشرب باب صحبت را نه درباره جرثقيل بلكه شبه انقلاب فرانسه گشود. او مى گفت:
من يك پسر و يك دختر دارم هر دو دانشجو هستند. شما فكر كنيد هر دو ماركسيست هستند و مرتب بمن مى گويند كه در اين كشور ا نقلاب سوسياليستى خواهد شد و تمام اموال كارخانه و غيره را از من خواهند
گرفت. آخر شما فكر كنيد چگونه پسر يك كارفرما و كارخانه دار مى تواند ماركسيست باشد.
مى دانيد اينها همه از بيكارى و كسالت روحى است. اين سياست بازى ها و فلسفه گوئى ها يك نوع تفريح براى اين جوانان مثل پسر من است. در زمان او به عقل مى آيد.
موقع بازديد كارخانه كه آقاى هوگو مرا همراهى مى كرد بيشتر كارگران براى او سوت مى كشيدند و بد و بيراه مى گفتند. او خيلى آرام بود. كارخانه در حال قيام بود.
سر مهندس كارخانه اهل يوگوسلاوى بود بمن گفت كه ناهار مهمان آقاى هوگو هستم. من بيشتر مايل بودم كه در كانتين كارگران ناهار را صرف بكنم زيرا مى خواستم بيشتر با شرايط و كار كارگران آشنا بشوم ولى سر مهندس يادآور شد كه آقاى هوگو خيلى مى رنجد.
در جنب كارخانه يك ويلاى كوچك بود كه محل استراحت و هم چنين غذاخورى آقاى هوگو بود. موقع ناهار به سالن كوچكى هدايت شدم. سر مهندس نيز به ناهار دعوت شده بود. آشپز آقاى هوگو كه خانم مسنى بود از ما پذيرائى مى كرد. سالن غذاخورى با مبل و لوستر بزرگ انسان را بياد كاخ اشراف مى انداخت. در موقع صرف نهار آقاى هوگو سئوالات متعدد درباره جكوسلوواكى داشت. غذا بسيار لذيذ بود.
بعد از ظهر با آقاى هوگو و راننده اش به پاريس برگشتيم. شبها معمولا مهماندار من آقاى كوازنون مر به خانه اش مى برد وخانم او كه از مارسى است از ما با غذاهاى جنوب فرانسه پذيرائى مى كرد.
دوستى صميمانه ما بين ما بوجود آمد و اكنون كه سى و هشت سال از آن زمان مى گذرد هنوز ادامه دارد. برنارد پنج سال از من كوچك تر است با خانمش ريموند در پاريس در يك خانه بسيار كوچك و پى تورسك زندگى مى كردند دختر كوچكى بنام ميشل داشتند كه سه ساله بود حا لا مادر با يك پسر و دختر است. برنارد روشن فكر و مهندس خوبى است ولى بيشتر رفتار و طبع ملايم و متواضعش و مهمان نوازى ايرانى وار شان كه حتى يك شب مرا در پاريس تنها نگذاشتند در خاطرم نقش بست و مرا به آنها خيلى نزد يك كرد. شب آخر ريموند گفت كه هر خارجى كه به پاريس مى آيد بايستى پيگال وو ساكره كور را تنها به بيند. شما هم فردا بايستى سرى به پيگال بزنيد.
صبح آن روز قبل از ظهر عازم پيگال شدم. خانم ها كه شب زنده دارى كرده بودند با مو هاى آشفته وخواب آلود اينجا و آنجا پرسه مى زدند. در ايرا ن ما مى گويند كه پدران عاقل فاحشه خانه را براى اولين بار به پسرشان صبح نشان مى دهند تا از سر و صورت بى رنگ و چشمان باد كرده زنان چنان
دلزده شوند كه ديگر راهى روسپى خانه نشوند. منهم زود از پيگال به طرف ساكره كور راه افتادم.
ساكره كور كه در بالاى تپه اى است با پله كانهائى به پيگال وصل است. وقتى پله ها را پشت سر گذاشتم و به محوطه ساكره كور رسيدم بوى مطبوع نان شيرينى كه يكى در روى تاوه مى پخت و به مردم عرضه مى كرد به مشامم رسيد و هوس آن كردم. موقع خوردن ديدم كه يك زن جوان موبور و خوشگل و خندان مرا مى پايد. او در كنج خيابان بيشتر به توريست مى ماند تا پاريسين. به او نيز تعارف كردم. او تشكر كرد كه نمى خواهد. به او نزديك شدم. زن مورد پسند و سليقه من بود دلم مى خواست كه آن روز آزاد را با او در پاريس بگذرانم. او را دعوت به ناهار و گشت در پاريس كردم. او نگاهى به من كرد و گفت:
-هتل پشت اين خيابان است و تاكس من پنجاه فرانك است.
نا اميد و مأيوس از او جدا شدم. خنده او به نگاهى غضبناك تبديل شد و مرا با نفرت بدرقه كرد.
درچهل و يكسالگى هنوز در عالم احساسات و عشق و صفا بودم. بار ها شاهد گفت و گوى آشنايان ايرانى بودم كه چگونه درباره تاكس روسپى فرانسوى و آلمانى و ديگران بحث مى كردند. درست بمانند يك پرس غذا. سليقه ها و طبيعت مردان با هم زياد فرق دارند.
بعد با خودگفتم و از خود انتقاد كردم كه چرا به او پنجاه فرانك را ندادم. او در فكر تامين زندگى روزانه اش بود.
يك بار در شهر نورنبر گ آلمان شبى در بارى تنها نشسته بودم خانم جوان آلمانى با مو هاى بلند طلائيش در كنارم نشسته بود. در سال هفتاد ميلادى بود. به او ويسكى تعارف كردم. خانم در جواب گفت؛
تا كس من صد مارك است و اتاق خواب (در حاليكه پله كانها را به من نشان مى داد) در بالا است!
من در جواب گفتم:
خانم من با صد مارك عروسى داشتم!
خانم از جواب من عصبانى شده و كافه را ترك كرد. صاحب كافه كه در آن نزديكى ها بود ملتفت جريان شده پيش من آمد و خيلى مودبانه از من پرسيد كه چى به اين خانم گفتى كه اينطور آشفته شد؟ گفتم:
-من در پراگ زندگى مى كنم ناهار عروسى را در رستوران معروف ساوارين داشتم. دانشجو بودم و توانستم فقط ده نفر را دعوت بكنم. صد مارك كه هزار و دويست كورون چكى است براى يك ناهار كامل با پيش درآمد و پس درآمد و مشروب كافى بود.
او در جواب گفت:
ساوارين را خيلى خوب مى شناسم حق با شما است. شما خيلى سمپاتيك و امشب مهمان من هستيد.
تنها در ميد ان ساكره كور گشت مى زدم و به نقص شان حرفه اى و به كليسا به پاريس از بالا مى نگريستم.
روز آفتابى و مطبوعى بود ولى از آنجائيكه تنهائى را دوست ندارم زياد سر حال نبودم. يك بطرى كوچك كتابى كنياك فرانسه خريدم. سرش را باز كرده چند جرعه اى نوشيدم. با حس گرماى خفيف
و مطبوعى روح و جسمم تكان خورد وكمى جان گرفتم. مانند ولگردى پرسه مى زدم هنوز حرف د ختر خوشگله در گوشم زنگ مى زد. هتل پشت خيابان است و...
در بار كوچكى يك جوان سياه با يك دختر موطلائى در روى يك ميز تقريبا بزرگ مستطيل شكل مى رقصيدند. جوان ديگرى گيتار مى زد و بقيه مشتريان در دور ميز دست مى زدند. بعد از كمى نگاه داخل بار شدم. در كنار پنجره مشرف به خيابان در روى نيمكتى نشستم. همرنگ ديگرا ن شروع به كف زدن
كردم. افكار پريشانم مرا رها كردند و خوش و شا د از ديدار دو جوان كه چگونه زندگى را مى پرستند و شادى مى كنند نشاط گرفتم. گارسون بار به كسى نمى رسيد و همه در هنرنمائى جوان سياه و دختر موبور فرو رفته بودند. يواشكى و با احتياط براى اينكه كسى نبيند باز بطرى را بيرون كشيده و لبى تر كردم. در بيرون در كنار پنجره دو دختر و سه پسر نيز ناظر رقص و شادى مشترى ها بودند.
از من با اشاره پرسيدند كه آيا در كنارم براى آنها نيز جا هست يا نه؟ جواب مثبت دادم آمدند و در كنارم قرار گرفتند. گارسون پيدايش نبود و همه تشنه بودند. به آنها تعارف كنياك كردم. يكى از آنها چند استكان آورد. به سلامتى هم خورديم و با هم آشنا شديم. يكى از دختران لهستانى بود و دكتراى خود را در پاريس مى گذرانيد. همه در حدود سى سال داشتند و تحصيل كرده و روشنفكر بودند. صحبت ما با هم گرفت. بطرى كنياك را با هم تمام كرديم. آنها مرا به دانسينگ دعوت كردند.
در بيرون همگى سوار سيتروئن ششصد فرانسوى كه معروف به جنده است گويا تاب همه را دارد شديم. دانسينك در زيرزمين بود و تقريبا بزرگ و با فضا. يك ار كستر سياه در آنجا هنرنمائى مى كرد.
تا چهار صبح با صرف غذا و مشروب شامپانى فرانسه پا كوبى كرديم. عذرمان را خواستند. نگذاشتند من پرداخت بكنم و گفتند كه شب مهمان آنها هستم و آنها در پراگ مهمان من خواهند بود.

دكتر مصطفى الموتى
على اردلان
مبارزى سرسخت و انسانى صديق و درستكار
003825.jpg
الموتى
در سال هاى بعد از شهريور ماه ۱۳۲۰ كه بازار سياست در ايران رونقى يافت و روزنامه هائى شروع به انتشار كردند و احزاب و سازمان هاى سياسى پر و پا گرفتند گاهگاهى على اردلان را كه عضو حزب ايران بود و در وزارت دارائى هم سمتى داشت و در مدرسه دارائى هم تدريس مى كرد مى ديدم كه در چند نشريه نيز مطالبى مى نوشت. همواره از او خاطره خوبى داشتم. خيلى ها از او تعريف و تمجيد مى كردند و مى گفتند صاحب منصبى درستكار و سياست پيشه اى ملايم و معقول و رفيقى شفيق و صادق است. از اين جهت رابطه دوستى نزديكى پيدا كرديم. با اين كه خواهرش همسر دكتر سنجابى بود و در دوران حكومت مصدق موقعيتى داشت ولى على اردلان از سمت و موقعيت او بهره اى نبرد و به همان سمت در حد مديركلى خود در وزارت دارائى اكتفاء داشت.
در آن هنگام كانون مديريت در تهران فعاليت داشت كه دكتر محمدتقى نيك نژاد دبيركل آن بود و با نظم و ترتيب خاص خود آن را اداره مى كرد و سعى داشت كه مديران مملكت را با هر سياست و روشى به كانون دعوت كند، در اين روال همه هفته روزهاى يكشنبه در هتل (كمودور) جلسات ناهارى برپا بود و گاهى هم سخنرانى مى شد.
در اين جلسات افرادى نظير دكتر جلال عبده، هلاكو رامبد، دكتر محمدعلى مولوى، على اردلان، مهندس زاوش، نويسنده و گروهى ديگر شركت داشتند و از روابط صادگانه و دوستى نزديك بدون توجه به روش سياسى يكديگر بهره مند بوديم. وقتى سال ۱۳۵۷ فرا رسيد و بازار سياست و برنامه هاى انقلابى در مملكت پياده مى شد على اردلان در كنار شوهرخواهرش دكتر سنجابى به فعاليت شديد سياسى پرداخت.
در آنوقت مشخص شد كه على اردلان بر دامنه اقدامات سياسى خود افزوده و در رديف رهبران مخالف رژيم درآمده و جلسات سران جبهه ملى گاهگاهى در منزل او تشكيل مى گرديد.
طبق گزارش ساواك روز ۲۲/۱۱/۵۶ جلسه كميته اتحاد نيروهاى ملى جبهه ملى ايران با شركت دكتر شاپور بختيار، داريوش فروهر، ابوالفضل قاسمى و چند تن ديگر از رهبران جبهه ملى در منزل على اردلان تشكيل و تصميماتى عليه رژيم شاه گرفته شد.
***
دكتر سنجابى مى نويسد بعد از ديدار من با شاه دكتر بختيار تلفن كرد كه براى مشورت راجع به مطلب مهمى مى خواهم شما را ببينم. جلسه اى با حضور مهندس حسيبى، على اردلان، مهندس حق شناس و عزالدين كاظمى در منزل مهندس حق شناس تشكيل شد او ماجراى ديدار از اعليحضرت و فرمان نخست وزيرى خود را شرح داد و گفت مطالب همان است كه به سنجابى گفته شده است. اعليحضرت گفتند مشكل درباره سفر من به خارج بود. بعد از انتشار خبر نخست وزيرى بختيار به او گفتم اين كار به منزله خودكشى است. گفت من تصميم خود را گرفته ام شما هر كارى مى خواهيد بكنيد.
***
على اردلان بعد از تشكيل دولت موقت مهندس مهدى بازرگان به وزارت دارائى و امور اقتصادى منصوب شد و در آن جو متشنج امور مالى و اقتصادى كشور را برعهده گرفت و از خيلى تندروى ها جلوگيرى كرد و به همكارى با دولت بازرگان تا آخرين روز ادامه داد.
بعد از فوت اردلان در نشريات مختلف درباره او چنين نوشته شده است:
على اردلان از سال ۱۳۲۳ به حزب ايران پيوست و بعد از تشكيل جبهه ملى با آنان همكارى داشت و مدتى روزنامه (صرصر) را اداره مى كرد و از سال هاى ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۵ از فعالين جبهه ملى بود و در سال ۱۳۵۵ در شورايعالى جبهه ملى عضويت يافت و در جريان انقلاب اسلامى نقش فعالى برعهده داشت.
على اردلان كه از آغاز نهضت ملى مبارزه مى كرد و از دهه سى تا انقلاب هنگام فوت بارها طعم زندان را چشيده بود هيچگاه از صف مبارزين پا پس نكشيد و بعنوان يكى از بازوان تواناى انقلاب ايران در تاريخ ۲۶/۱۱/۵۷ عهده دار سمت وزارت دارائى گرديد.
على اردلان با آشنائى به مسائل اقتصادى و مالى توانست سازمان درهم ريخته آن وزارتخانه را كه حاصل آشوبهاى انقلابى بود سر و سامانى بدهد و در سال ۱۳۵۸ با اتحاد اروپا قرارداد همكارى را در بروكسل امضاء كند.
وقتى بانك ها ملى شد و گروهى از بازرگانان مى خواستند بانك جديدى تأسيس كنند على اردلان گفت وقتى بانك هاى كشور ملى شده دادن امتياز بانك جديد نقض غرض است و با اين طرز در مقابل آن گروه متنفذ ايستادگى نمود.
على اردلان بعد از استعفاى كابينه بازرگان يكبار از منطقه تويسرگان كه خانواده اش همواره در آنجا نماينده اى در مجلس داشتند انتخاب گرديد ولى دولت وقت با او درافتاد و نمايندگان را واداشت كه از دادن اعتبارنامه به منتخب مردم تويسركان و نخستين وزير دارائى دولت انقلاب خوددارى كنند و به اين ترتيب درگيرى اردلان با رژيم شدت يافت و نامه هاى مستدل سراسر انتقادى از ناحيه او و ساير سران جبهه ملى نشر يافت كه در نتيجه چند بار به زندان افتاد و محكوميت يافت. مدتى در زندان به سر برد صدمات فراوانى ديد تا اين كه سرانجام در ۸۰ سالگى روز پنجشنبه ۲۱ بهمن سال ۱۳۷۸ (شب سالگرد انقلاب) درگذشت، پس از مرگ در داخل و خارج از او تجليل شد و روزنامه هاى خارج از كشور چنين نوشتند:
وقتى اردلان در نخستين انتخابات مجلس شوراى اسلامى از تويسرگان انتخاب گرديد به او اعتبارنامه ندادند و رژيم با او درافتاد و به زندان افتاد ولى پس از چندى آزاد گرديد.
بار ديگر همراه جمعيت دفاع از آزادى خواستار قطعنامه ۵۹۸ شد كه دستگير و روانه زندان قزل قلعه شد. سومين بار به دنبال امضاى نامه ۹۰ نفرى به هاشمى رفسنجانى راهى زندان شد و با وجود بيمارى و كسالت ۱۹ ماه در زندان ماند.
سازمان عفو بين الملل اعلام كرد كه عليرغم تلاش اين سازمان براى اعزام ناظر به جلسات محاكمه على اردلان و ساير اعضاى نهضت آزادى، رژيم تهران از قبول اين درخواست خوددارى و آنها را در پشت درهاى بسته محاكمه كرد كه در نتيجه على اردلان به سه سال زمان محكوم شد. رأى دادگاه چنين بود:
شعبه پنجم دادگاه انقلاب اسلامى على اردلان را به جرائمى عليه امنيت داخلى و خارجى كشور به سه سال زندان و بيست ضربه شلاق محكوم كرد. حكم تأييد كرده كه ختم محكوميت اردلان در تاريخ ۲۵/۴/۱۳۷۳ است.
منابع مطلع در ايران به سازمان عفو بين الملل اطلاع داده بودند كه از اردلان و همفكرانش خواسته شده از امضاى نامه ابراز شرمسارى كنند كه آنها تن به اين كار ندادند. متعاقب اين كار مأمورين امنيتى رژيم اردلان را به يك سلول انفرادى در زندان كميته مشترك منتقل كردند.
سازمان عفو بين الملل اعلام كرد كه بارها از مسئولين خواسته ايم كه اجازه دهند اردلان و همفكرانش كه در سنين بالا قرار دارند وسيله پزشك معاينه و داروهاى لازم در اختيارشان قرار گيرد و نمايندگان سازمان عفو بين الملل در محاكمات آنها شركت داشته باشند ولى متأسفانه اين كارها صورت نگرفت
بستگان اردلان گفته اند وضع سلول زندان او وحشتناك و غير انسانى است و اين مرد مسن را در اطاقى بدون پنجره زندانى كرده اند.
سازمان عفو بين الملل در همان سال اعلام كرد كه على اردلان دبيركل جمعيت دفاع از آزادى و حاكميت ايران را كه تحت فشار شديد مقامات امنيتى رژيم جمهورى اسلامى قرار گرفته به عنوان (زندانى سال) در نشريات خود معرفى مى كند و از مردم سراسر جهان خواهد خواست كه از او شديداً حمايت كنند.
على اردلان به علت زندان هاى مكرر از نظر جسمى ناتوان شده بود به همين جهت در بهمن ماه سال ۱۳۵۷ كه دچار سكته قلبى گرديد به بيمارستان پارس منتقل گرديد و دو هفته در حال كوما به سر برد و در سن ۸۰ سالگى چشم از جهان فروبست.
على اردلان در سال هاى اخير رهبرى جبهه ملى را در ايران برعهده داشت و با همكارى اديب برومند و مهندس نظام الدين موحد به فعاليت ادامه مى داد.
على اردلان در زندان در ديدار با (كاليندو پوهل) نماينده سازمان ملل با اشاره به صداى شكنجه اى كه در جريان بازجوئى ها از بيرون از اتاق بازجوئى به گوش مى رسيد توضيح داده كه يكبار او را براى مصاحبه تلويزيونى به محل ضبط برنامه ها مى برند و با وعده به اين كه در صورتى كه بر ضد دكتر محمد مصدق مطالبى اظهار كند بلافاصله آزاد خواهد شد، جريان را به اين شرح توصيف كرده است كه پس از سئوال مأمور ضبط برنامه به هنگامى كه گفتم دكتر مصدق مردى است كه در تمام تاريخ گذشته و حال ايران از نظر صداقت و امانت و وطن پرستى نظيرى نداشته و ندارد، مأمور مربوطه به خشم آمده و به عنوان اين كه حتى امام خمينى را هم استثناء نمى كنى به من حمله كرد و سپس با لگد و ضرب و شتم مرا از پله ها پائين انداخت كه در نتيجه به شكستگى پا دچار شدم.
بايد دانست كه خبر شكستگى پا و شكنجه على اردلان آن هم در سن هفتاد سالگى و بيمارى قلبى و ابتلائاتى كه در چشم داشته است در همان موقع به خارج درز كرد و موجب اعتراض طرفداران حقوق بشر شد.
گفته مى شود على اردلان همچنين اخبار مربوط به شكنجه زندانيان را مورد به مورد با قيد مأخذ و با تذكار موضوع و زمان به اطلاع نمايندگان سازمان ملل رسانده است.
در سال هاى آخرعمر او، كراراً از طرف على اردلان و همفكران او نامه هاى تندى به مقامات رژيم اسلامى نوشته شد و از جمله درباره انتخابات چنين نوشته شده است:
همانگونه كه بنابر مثل معروف «شيرين دهن به گفتن حلوا نمى شود» ذكر آزادى انتخابات و ادعاى برگزارى آن مشروط به شروطى است كه مهمترين آنها عبارت است از:
۱-آزادى حزب ها و جمعيت ها.
۲-آزادى مطبوعات موافق و مخالف.
۳-آزادى سخنرانى در انجمن ها و مجامع عمومى مانند پارك ها.
۴-آزادى پخش اطلاعيه و اوراق تبليغاتى و عكس نامزدها.
۵-آزادى استفاده از بلندگوهاى متحرك.
۶-امنيت براى حضور در پاى صندوق هاى رأى گيرى.
۷-تشكيل انجمن هاى اصلى و فرعى نظارت از معتمدان محلى غير وابسته به حكومت.
چنانچه شرط هاى ياد شده محقق نگردد آزادى انتخابات ترفندى مبتذل بيش نيست و شركت در آن كارى عبث است و مجلسى كه با فقدان اين شروط تشكيل شود هرگز مورد قبول ملت نخواهد بود.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۴۶
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-نام وسيله حمل و نقل مسافر بين بنادر خليج فارس را كه اعليحضرت به آن اشاره كردند چه بود؟ و چه سازمانى مأمور اجراى دستور پادشاه شده بود؟
-علل اصلى و واقعى عدم توافق بين ايران و كويت و عراق در مورد تحديد حدود فلات قاره از چه قرار بود؟
-حاشيه اى بر نوشتار دكتر زندفرد در اين مورد.
-چرا در توافق الجزيره (۱۹۷۵) كه همه مسائل فيمابين ايران و عراق حل و فصل شد به مسأله فلات قاره پرداخته نشد؟
-ايراد دولتمردان و حقوقدانان جمهورى اسلامى به دولت شاهنشاهى در اين مورد تا چه حد درست است؟
-كويت از بهبود روابط ايران و عراق نگران بود. چرا؟
-سفر سه ناو جنگى ايران به بنادر كويت تصادفاً با تكرار ادعاى هميشگى عراق در مورد جزاير وربه و بوبيان تلاقى كرد و كويتى ها گمان كردند كه ايران به حمايت از كويت در برابر عراق صف آرائى كرده است!
-اشاره اى به خصوصيات برجسته زنده ياد ناوبان يكم شهريار شفيق فرمانده اين ناوها.
-«كميته عمليات روانى» چه نهادى بود و چه وظايفى داشت؟
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
توضيح لازم:
در شماره پيش با اشاره به شرفيابى به حضور اعليحضرت در شهريور ۱۳۵۶ به منظور معرفى نگارنده به عنوان سفير جديد در كويت متذكر شدم كه در اين فرصت مناسب با اجازه وزيرخارجه، مشكلات سفر ايرانيان مقيم كويت و همچنين سفرهاى تابستانى كويتى ها به ايران را كه ناشى از نبود وسيله سفر دريائى بين بنادر دو كشور بود، به عرض پادشاه رساندم و به امريه اى كه ايشان قبلاً براى رفع اين مشكل داده بودند اشاره كردم. اعليحضرت با لحنى كه كمى عصبى مى نمود فرمود: «چطور انجام نشده؟ ما كه دستور داده بوديم كه وسيله حمل و نقل مسافر از طريق دريا تدارك شود» سپس به وزيرخارجه جمله اى گفتند كه تا آنجا كه به خاطر دارم نقل به مضمون چنين بود:
«يادآورى كنيد (يا يادم باشد) كه از ازهارى بپرسم چرا اين كار انجام نشده است؟»
اعليحضرت اسم اين وسيله حمل و نقل دريائى را بردند ولى من در نوشتار پيشين فراموش كرده بودم، لذا طى روزهاى اخير با بعضى از مسئولان رده بالا و امراى ارتش شاهنشاهى تماس گرفتم و در اين مورد جويا شدم، معلوم شد مقصود اعليحضرت از وسيله حمل و نقل مسافر در خليج فارس، Ferry Boat بوده و دستور ايشان از طريق ستاد ارتش به شركت كشتيرانى آريا ابلاغ شده كه در اين مورد عنداللزوم با همكارى نيروى دريائى اقدام نمايند و سرويس مذكور تدارك شود ولى تا وقتى نگارنده در مأموريت كويت بودم از برقرارى اين سرويس ارتباطى حمل و نقل بين بنادر ايران و كويت خبرى نشد و نمى دانم پس از انقلاب در اين مورد كارى صورت گرفته است يا خير كه بايد در اين باره تحقيق كنم و نتيجه را بعداً به نظر خوانندگان گرامى نيمروز برسانم، هر چند كه گمان نمى كنم مسئولان كنونى در انديشه اين مسائل باشند.

چرا توافق ايران و كويت درباره فلات قاره به جائى نرسيده است؟
اينك برمى گرديم به نوشته دكتر فريدون زندفرد، (منقول در شماره پيش) دائر بر اين كه «توافق ۱۹۶۲ ايران و كويت در مورد فلات قاره به جائى نرسيد.» اين موضوع به توضيح بيشترى نيازمند است كه ذيلاً متذكر مى شوم:
تا آنجا كه اينجانب بررسى كرده ام نخستين قدم جدى براى حل و فصل اختلافات مرز دريائى در خليج فارس در اكتبر سال ۱۹۶۳ برداشته شد. در آن تاريخ نمايندگان ايران و عراق و كويت و عربستان سعودى در ژنو با يكديگر ملاقات كرده و ابراز علاقه كردند كه براى حل اختلافات و مناقشات فيمابين راه حل عادلانه اى پيدا كنند. به دنبال اين اجلاس بود كه از سوى ايران در نوامبر ۱۹۶۳ با مقامات عراقى و در ۱۹۶۴ با مقامات كويت و عربستان سعودى مذاكراتى درباره تحديد حدود فلات قاره طرفين صورت گرفت كه جنبه مقدماتى داشت و به مرحله اجرائى نرسيد، فقط ايران و كويت توافق كردند كه كميته مشتركى براى بحث و مذاكره در اين باره تشكيل دهند و سال بعد طرفين در اين مورد به امضاى پروتكلى پرداختند و شيخ عبدالله السالم الصباح امير وقت كويت در اكتبر ۱۹۶۵ در مجلس ملى كويت با ابراز خوشوقتى اظهار داشت: «دولت كويت اخيراً موافقتنامه اى با دولت دوست ايران امضاء كرده كه به موجب آن يك كميته فنى براى بحث پيرامون مرزهاى فلات قاره بين دو كشور تشكيل خواهد شد. دولت من هر گامى را كه در راستاى گسترش روابط دوستانه و همكارى بين كشورهاى عرب و ساير كشورهاى اسلامى برداشته شود تائيد و براى اين نوع همكارى ها آرزوى موفقيت مى كند....»
در همان ماه هيأتى از سوى كويت به رياست شيخ عبدالله جابرالصباح وزير بازرگانى كويت براى ادامه مذاكرات قبلى به تهران آمد و با مقامات ايرانى به تبادل نظر پرداخت و متقابلاً يك هيأت ايرانى در فوريه ۱۹۶۶ به كويت رفت و اين مذاكرات و تبادل نظرها و رفت و آمدها ادامه يافت ولى به علت اختلاف ايران و عراق در مورد شط العرب به نتيجه مطلوبى نرسيد زيرا فلات قاره ايران و عراق در فلات قاره ايران و كويت تداخل (OVERLAP) مى كرد.
از اين مانع گذشته مشكل ديگرى در بين بود كه به عرض آب هاى ساحلى طرفين برمى گشت. ايران عرض آب هاى ساحلى خود را به ۱۲ مايل افزايش داده بود كه تقريباً يك ضابطه بين المللى بود در حالى كه عرض آب هاى ساحلى كويت فقط ۳ مايل بود. اما مشكل اخير در مذاكره با كويتى ها به ويژه در جريان سفر شيخ صباح السالم الصباح امير وقت كويت به ايران (دسامبر ۱۹۶۷) حل شد و كويت نيز عرض آب هاى ساحلى خود را به ۱۲ مايل افزايش داد.
مانع ديگرى كه در اين راستا وجود داشت موقعيت جرائر خليج فارس بود. دولت ايران تأكيد داشت كه جزيره خارك كه پايانه نفت عمده ايران است و ۲۵ مايل از سرزمين اصلى ايران فاصله دارد بايستى به عنوان خط مبدأ براى اندازه گيرى محسوب شود كه پس از چند دور مذاكره سرانجام كويتى ها اين شرط را پذيرفتند. مشروط بر اين كه همين وضع در مورد جزيره كويتى فيلكه در نظر گرفته شود.
پس از اين كه دولت كارگرى بريتانيا در ۱۹۶۸ اعلام كرد كه در سال ۱۹۷۱ نيروهاى خود را از خليج فارس و شرق سوئز بيرون خواهد برد، موضوع تحديد حدود فلات قاره بين ايران و كويت اهميت و ضرورت بيشترى پيدا كرد. اما سفر شيخ صباح سالم الصباح امير كويت به ايران در ژانويه همان سال و بازديد اعليحضرت فقيد از كويت در نوامبر ۱۹۶۸ نتيجه مؤثرى در اين باب عايد نساخت جز اين كه در اعلاميه مشترك سفر رهبران دو كشور تأكيد شد كه: «رهبران ايران و كويت توافق كرده اند كه در ادامه انعقاد چند موافقتنامه لازم از جمله موافقتنامه مربوط به فلات قاره فيمابين تسريع نمايند.»
از اين مشكلات كه بگذريم به مشكل اصلى و اساسى در اين راه مى رسيم و آن ادعاى عراق نسبت به كويت بود. عراق به شدت هرگونه توافق بين ايران و كويت را به بهانه اين كه حقوق آن كشور را در فلات قاره خليج فارس به طور فاحش نقض مى نمايد محكوم نموده و مردود مى شمرد. وزارت خارجه عراق به دنبال صدور اعلاميه مشترك ايران و كويت در ۱۳ ژانويه ۱۹۶۸ طى اعلاميه اى ضمن اشاره به حقوق آن كشور در منطقه واقع ميان درياى سرزمينى و فلات قاره عراق با كشورهاى همسايه تأكيد كرد كه: «عراق حاكميت كامل خود را بر درياى سرزمينى عراق و فضاى بالاى آن و فلات قاره و بستر آن حفظ مى كند و تمام مؤسساتى كه قبلاً در اين منطقه ايجاد شده است تحت حاكميت مطلق عراق خواهد بود.»
به اين ترتيب بود كه توافق ايران و كويت به سبب شك و ترديدى كه در مورد تداخل خط مرزى فلات قاره ايران و عراق با خط مرزى فلات قاره كويت و عراق و منطقه تقسيم شده بين كويت و عربستان سعودى موجود بود نتوانست به شكل يك معاهده رسمى درآيد و تشديد بحران روابط ايران و عراق بعد از سال ۱۹۶۹ و سردى موقت روابط ايران و كويت در سال ۱۹۷۱ (پس از اعاده حاكميت ايران بر جزاير سه گانه تنب ها و ابوموسى)، سبب شد كه هيچگونه توافق نهائى در زمينه بين سه كشور همسايه در خليج فارس (ايران، عراق و كويت) حاصل نشود.

چرا در توافق الجزيره ۱۹۷۵ به تحديد حدود فلات قاره بين دو كشور پرداخته نشد؟
اكنون ممكن است اين پرسش به ذهن خوانندگان محترم نيمروز برسد كه با وجود بهبود روابط بين ايران و عراق در سال ۱۹۷۵ به دنبال توافق الجزيره، چرا در مورد تحديد حدود فلات قاره با عراق توافقى صورت نگرفت؟
واقعيت امر اين است كه منطقاً بايستى در عهدنامه مرز دولتى و حسن همجوارى بين ايران و عراق در ۱۹۷۵ مسأله تحديد حدود آب هاى سرزمينى هم فيصله مى يافت. بعضى ناظران سياسى در جمهورى اسلامى اين ايراد را بر دولت شاهنشاهى مى گيرند كه در آن زمان حق بود كه اين مسأله نيز بين دولتين حل و فصل مى شد و در مورد تحديد حدود آب هاى سرزمينى به توافق مى رسيديم ولى حضرات منتقدين غافل از اين معنا هستند كه با وجود ادامه ادعاى ارضى عراق بر كويت كه هر چند گاه يكبار به ويژه در مورد جزاير وربه و بوبيان ابراز مى شد چنين توافقى با عراق و كويت ميسر نبود. اين توافق در صورتى ميسر بود كه هر سه كشور (ايران، عراق و كويت) با هم به توافق مى رسيدند و حكومت بعثى عراق كه هميشه نسبت به كويت ادعاى ارضى و مرزى داشت به هيچوجه حاضر به چنين توافقى نبود.

نگرانى كويت از بهبود روابط ايران و عراق
بعد از توافق الجزيره كه ماه عسل روابط ايران و عراق بود و اين بنده عازم كويت شدم، مقامات كويتى مرتب از مطامع عراق اظهار نگرانى مى كردند. به ويژه از اين كه مى ديدند روابط ايران و عراق بهبود يافته است مى انديشيدند اكنون كه نگرانى دولت بعثى عراق از بابت كردها برطرف شده و با ايران در مورد عدم حمايت از اكراد و نيز مسأله شط العرب به توافق رسيده اند براى فشار بر كويت دست گشاده ترى دارند. اين نگرانى كويتى ها بى مورد نبود ولى نگارنده برحسب دستورى كه داشتم به كويتى ها اطمينان مى دادم كه حسن رابطه دولت شاهنشاهى با عراق دليل آن نيست كه دفاع از حقوق حقه كويت را فداى دوستى با عراق كنيم و اگر به كويت تعرض شود ايران در كنار كويت خواهد بود.

بازديد سه ناو ايرانى از كويت به فرماندهى زنده ياد ناوبان يكم شهريار شفيق و استنباط كويتى ها از اين برنامه
مدتى قبل از اين كه نگارنده مأمور كويت شوم چند سال به نمايندگى از سوى وزارت خارجه در «كميته عمليات روانى» كه هفته اى دو بار و اواخر هفته اى يك بار در وزارت اطلاعات تشكيل مى شد شركت مى كردم.
دبير اين كميته تيمسار سپهبد محمدكاظمى يكى از اميران تحصيلكرده و دانشمند ارتش بود و نماينده اداره سوم ستاد ارتش (زنده ياد سپهبد عليمحمد خواجه نورى افسر شريفى كه در مسلخ انقلاب قربانى شد و خلخالى او را به ناحق و ظالمانه اعدام كرد) و نماينده اداره دوم ستاد (سرتيپ سعيدى) و نماينده وزارت اطلاعات (اكبر ناظمى مديركل آن وزارتخانه) و نماينده ساواك (كه اسمش را به خاطر ندارم) در اين كميته شركت داشتند. كار اين كميته طرح ريزى براى پيشرفت اهداف سياسى و نظامى دولت در كشورهاى هدف بود. اقدامات مثبتى از سوى اين كميته انجام يافت كه جاى توضيح آن در اين نوشتار نيست، فقط به دو مورد اشاره مى كنم: يكى چاپ كتاب و نشريه با درج اسناد تاريخى درباره اصالت عنوان خليج فارس و ديگرى برنامه بازديد دوستانه ناوگان هاى ايران از بنادر كشورهاى ساحلى خليج فارس.
در اجراى اين برنامه بود كه وقتى در كويت بودم به پيشنهاد ستاد ارتش و تصويب اعليحضرت سه ناو جنگى ايران به فرماندهى زنده ياد ناوبان يكم (والاگهر) شهريار شفيق براى بازديد از كويت وارد آب هاى ساحلى آن كشور شد. ادب و متانت و قدرت فرماندهى اين افسر جوان در مدت چند روزى كه در كويت بود مرا به شدت تحت تأثير قرار داد و با اين كه خواهرزاده پادشاه بود شدت تواضع و فروتنى او حيرت انگيز بود و يك كلمه در مورد اين وابستگى خانوادگى اظهار نمى كرد و رفتارى بسيار معقول و انسانى با زيردستان داشت. آن هنگام مى انديشيدم كه آينده درخشانى در انتظار اوست و به احتمال زياد ديرى نخواهد گذشت كه به فرماندهى نيروى دريائى خواهد رسيد.
نكته جالب اين بود كه درست در موقع حضور سه ناوگان ايرانى در آب هاى كويت بار كويت عراقى ها دعوى تعلق جزيره وربه و بوبيان به عراق را عنوان كردند. در آن ايام يكى از رهبران كشورهاى آفريقائى به كويت آمده بود و ميهمانى شامى در قصر اميركويت به افتخار او ترتيب يافته بود. در اين ميهمانى مرحوم شيخ صباح السالم الصباح اميركويت مرا به گوشه اى از سالن برد و گفت «نمى دانم به چه زبانى از التفات و اتجّاه (اين كلمه را چند بار تكرار) برادرم اعليحضرت و دولت دوست و هم كيش و همسايه خودمان ايران تشكر كنم. زيرا درست موقع دعوى نابجاى همسايه شمالى ما ناوگان ايران به آب هاى كويت آمد و عراقى ها حساب كار خود را كردند و ساكت شدند»!
بنده كه از سابقه امر آگاه بودم و مى دانستم كه برنامه بازديد اين ناوها از خيلى قبل تدارك شده بود و تصادفاً ورود آنها به آب هاى كويت با ادعاى هميشگى عراق در مورد اين دو جزيره تلاقى كرده است، طبعاً به روى خود نياوردم و گفتم: «البته از عوالم هم كيشى و همسايگى و روابط حسن جوار كه بين دولت متبوع من و دولت كويت وجود دارد غير از اين انتظار نمى رفت و ما به وظيفه دوستى عمل كرديم و نيازى به تشكر نيست!»
مراتب را به وزارت خارجه تلگراف كردم، پاسخ رسيد كه اعليحضرت فرمودند: «بهتر است كه كويتى ها همينطور تصور كنند».
با خاطره بسيار خوبى كه از روش و منش والاگهر شهريار شفيق در سفر او به كويت داشتم از دريافت خبر ترور جانگداز او پس از انقلاب در پاريس بسيار اندوهگين شدم. روانش شاد و يادش گرامى باد.
(ادامه درد)

شرح زيرعكس:
زنده ياد والاگهر شهريار شفيق (نفر سوم از سمت راست) طبق يك برنامه قبلى به فرماندهى سه ناو ايرانى به بنادر كويت آمد و كويتى ها گمان كردند نيروى دريائى ايران به حمايت از كويت در مقابل عراق صف آرائى كرده است! اين عكس در پذيرائى سفارت از آن روانشاد و افسران همراهش گرفته شده است و در طرفين راست و چپ عكس دو تن از افسران ارشد نيروى دريائى كويت ديده مى شوند.

ايران
تحقيق
صفحه اول
آگهى
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   آگهى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •