|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
شيخ فريدالدين عطار نيشابورى
هيچ!
|
|
|
|
|
شفيعى كدكنى
سفر به خير
به كجا چنين شتابان؟
گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زينجا
هوس سفر ندارى
ز غبار اين بيابان؟
همه آرزويم اما
چه كنم كه بسته پايم
به كجا چنين شتابان؟
به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت به خير! اما تو دوستى خدا را
چو ازين كوير وحشت به سلامتى گذشتى
به شكوفه ها به باران
برسان سلام ما را
|
|
|
|
|
ژاله اصفهانى سلطانى
فراموش كرده ام
پيراهن كبود پر از عطر خوش را
برداشتم كه باز بپوشم پى بهار
ديدم ستاره هاى نگاهت هنوز هم
در آسمان آبى آن مانده يادگار
آمد به ياد من كه ز غوغاى زندگى
حتى تو را چو خنده فراموش كرده ام
آن شعله هاى سركش سوزان عشق را
در سينه گداخته خاموش كرده ام
|
|
|
|
|
حميد مصدق
افسوس
در پيش چشم دنيا
دوران عمر ما
يك قطره دربرابر اقيانوس
درچشمهاى آن همه خورشيد كهكشان
عمر جهانيان
كم سو تر از حقارت يك فانوس
افسوس
|
|
|
|
|
اوحدى مراغه اى
وجود حقيقت
وجود حقيقت نشانى ندارد
رموز طريقت بيانى ندارد
به صحراى معنى گذر تا ببينى
بهارى كه بيم خزانى ندارد
جمال حقيقت كسى ديده باشد
كه در باز گفتن زبانى ندارد
در اين دانه مرغى تواند رسيدن
كه جز نيستى آشيانى ندارد
تنى را كه در دل نباشد غم او
رها كن حديثش كه جانى ندارد
بگفت «اوحدى» آنچه دانست با تو
گرش بازيابى زيانى ندارد
|
|
|
|
|
ساغر شيرازى
بندگى خداى كو؟
گر بربُت، به صدق دل، عرضه كنى نياز را
به كه به زرق در حرم جلوه دهى نماز را
گر چه براى بندگى ساكن مسجدم ولى
بندگى خداى كوبنده حرص و آز را
اى سوى كعبه ره سپر بين به كجاست روى دل
شادمشو كه همرهى قافله حجاز را
|
|
|
|
|
احمد گلچين معانى
نظر سوى تو دارد
مه روى تو، شب موى تو، گل بوى تو دارد
گلزار جهان خرمى از روى تو دارد
گردون كه سراپاى وجودش همه چشم است
پيوسته نظر در خم ابروى تو دارد
مهتاب شب افروز كه از هاله كند زلف
خود سايه اى از خرمن گيسوى تو دارد
نرگس كه نظر باز بود در صف گل ها
تا چشم ترا ديده نظر سوى تو دارد
با نكهت زلف تو نسيم سحرى را
هر جا نگرم سر به تكاپوى تو دارد
تا ساقى اين بزم توئى باده گلرنگ
اين گرمى و لطف از اثر خوى تو دارد
«گلچين» كه ز شيرين سخنى شهره شهر است
لطف سخن از لعل سخنگوى تو دارد
|
|
|
|
|
محمود فرخ خراسانى
اقبال، اقبال من است
گر نبد مال جهانم باز بود اين دلخوشى
تا بود اقبال يارم گو جهان يار من است
حسن چون عاشق طلب بد، علم چون طالب نواز
يد گمانم آن كه او جوياى امثال من است
سال ها من زيستم با او به يك شهر، اى دريغ
كانچه او هرگز نپرسد از كس احوال من است
دورم اكنون از وى، اما باز هم گويم به خويش
«يادگار»ش گر رسد، اقبال اقبال من است
|
|
|
|
|
ميرزا هادى خان اشترى
كرم كرد و كرم كرد
گفت اشترى آنجا كه خبر دردسر آرد
سنگينى گوش از همه جا بى خبرم كرد
تا نشنوم از بى خبران گفته بى جا
شادم كه خداوند كرم كرد و كرم كرد
|
|
|
|
|
مسيح كاشانى
بار كدورت
آنقدر بار كدورت به دلم جمع شده است
كه اگر پايم از اين پيچ و خم آيد بيرون
لنگ لنگان در دروازه هستى گيرم
نگذارم كه كسى از عدم آيد بيرون
|
|
|
|
|
شمس الملوك مصاحب
قلم خونين
نفحه كوى تو يا نكهت فروردين است
عكس رخسار تو يا منظر حورالعين است!
مگر از زلف تو رمزى به صبا گفت سحر؟
كه صبا چون سر زلف تو عبير آگين است
جز قدت در چمن حسن نديدم سروى
كه برش ياسمن و نسترن و نسرين است
بسكه نامت گه و بيگاه بود بر لب من
هر سخن كز لب من مى گذرد شيرين است
طعنه بر من مزن اى مرغ نيفتاده به بند
كه ترا نيز دلى گر بود انجام اين است
دل من خانه آن آتش جاويدان بود
شهرتى مانده بر آتشكده برزين است
سر در اين ملك به گمنامى از آن بر كردم
كانچه نام است در اين ملك همه ننگين است
شرح اين قصه ندانم به كجا ره مى بُرد
اين قدر هست كه نوك قلمم خونين است
|
|
|
|
|
شيخ فريدالدين عطار نيشابورى
هيچ!
مگر مى رفت استاد مهينه
خرى در زير و بارش آبگينه
كسى گفتش كه بس آهسته كارى
بدين آهستگى بر خر چه دارى؟
بگفتا هيچ، دل پر پيچ دارم
و گر اين خر بيفتد هيچ دارم
|
|
|
|