|
پيرايه يغمايى- بشنو اين نى...
يك داستان كوتاه از بورخس:
۲۵ اوت ۱۹۸۳
|
|
پيرايه يغمائى
|
خوزه لويس بورخس (۱۸۹۹- ۱۹۸۶) شاعر و نويسنده ى آرژانتينى، يكى از شاخص ترين چهره هاى اصيل ادبيات قرن بيستم است. او در بوئنوس آيرس زاده شد، اما در اروپا درس خواند.
بورخس در سال ۱۹۶۱ همراه ساموئل بكت، نخستين جايزه ى ناشران را ربود و در سال ۱۹۸۰موفق به دريافت جايزه ى سروانتس اسپانيا شد و در سال ۱۹۸۳ نشان لژيون دونور فرانسه به وى اهدا گرديد.
بورخس در داستان پردازى از سبك خاصى پيروى مى كند كه ويژگى هاى خودش را دارد. براى آشنايى با سبك نويسندگى او، اينك يك داستان كوتاه وى را با هم از زير نظر مى گذرانيم:
به ساعت كوچك ايستگاه كه....
به ساعت كوچك ايستگاه كه نگاه كردم، يكى دو دقيقه از يازده شب گذشته بود پياده به طرف هتل راه افتادم. حس آسودگى و بى قيدى اى كه جاهاى آشنا به جان آدم ميريزد، مثل دفعات قبل به جانم ريخت. در بزرگ آهنى باز بود. عمارت توى تاريكى فرو رفته بود.
وارد سرسرا شدم كه آينه هاى دودى اش تصوير گلدان ها را در خودمنعكس ميكرد. عجيب آنكه مهمانخانه چى مرا به جا نياورد و دفتر ثبت نام را مقابلم گذاشت. قلم را كه با زنجير نازكى به پيشخان بسته بودند برداشتم. آن را در مركب دان برنجى فرو كردم و روى دفتر ثبت نام خم شدم كه ناگهان يكى از آن عجايبى را كه قرار بود آن شب با آن ها روبه رو شوم ديدم.
اسم من خورخه لوئيس، روى صفحه ثبت نام مسافران نوشته شده بود و جوهر آن هم هنوز كاملاً خشك نشده بود. مهمانخانه چى گفت: گمان مى كردم جنابعالى تازه به طبقه بالا تشريف برده ايد.
بعد هم با دقت بيشترى مرا نگاه كرد و گفت: معذرت ميخواهم قربان. آن يكى خيلى شبيه شما بود. شما البته جوانتر از ايشان هستيد. يرسيدم: توى كدام اتاق است؟
جواب داد: از من اتاق شماره نوزده را خواست.
ترس من هم از همين بود.
قلم را انداختم و به سرعت از پله ها بالا رفتم. اتاق شماره نوزده در طبقه دوم بود و پنجره اش به حياط درب و داغانى باز مى شد. ايوانى هم داشت و به گمانم نيمكتى هم در ايوان بود. اين اتاق بلندترين اتاق مسافرخانه به حساب ميآمد. دستگيره را چرخاندم. در باز بود. چراغ را خاموش نكرده بودند. آهسته وارد اتاق شدم و در نور تند، خودم را ديدم! طاقباز روى تخت آهنى كوچك دراز كشيده بودم. پيرتر بودم و جا افتاده تر و نحيف تر. چشم ها در چشمخانه گم شده بود. صدايش به گوشم رسيد. صداى واقعى من نبود. به صدايى شباهت داشت كه غالباً در مصاحبه هاى ضبط شده ام مى شنوم، صدايى يكنواخت و ملال آور. گفت: چقدر عجيب است. ما دو نفريم و ما يك نفريم. ولى خوب، وجود چنين چيزى در رؤيا، واقعاً جاى تعجب ندارد.
پريشان و حيران گفتم: پس تمام اين ماجرا خواب است؟ مطمئنا آخرش خواب من است.
به شيشه خالى روى عسلى مرمرى اشاره كرد و گفت: ولى تو هنوز راه درازى دارى تا به اين شب برسى و كلى خواب و رؤيا وجود دارد كه حالا حالا منتظرت است. امروز براى تو چه روزى است؟
مردد پاسخ دادم: دقيقا نمى دانم، اما ديروز شصت و يكمين سالگرد تولدم بود.
- وقتى تو به امشب برسى، هشتاد و چهارمين سالگرد تولدت ديروز خواهد بود. امروز ۲۵ اوت ۱۹۸۳ است.
با صدايى فرو خورده گفتم: پس سال هاى زيادى بايد صبر كنم.
ناگهان گفت: براى من ديگر چيزى نمانده. هر آن در انتظار مرگ هستم. در چيزى حل مى شوم كه نمى شناسمش و همچنان در روياى يك همزاد هستم. اين فكر دستمالى شده را استيونسن و آينه ها به من القا كرده اند.
احساس كردم آوردن نام «استيونسن» در واقع نوعى آخرين وداع است و نه تلميحيفخرآميز. من او بودم و اين را خودم خوب فهميدم. حتى حساس ترين لحظه هاى تأثرانگيز هم نمى تواند آدم را شكسپير كند تا به خلق و ابداع عبارات به ياد ماندنى دست بزند. براى آنكه موضوع صحبت را عوض كنم گفتم:
- من مى دانم كه سر تو جه بلايى مى آيد. در همين محل، توى يكى از اتاق هاى پايين، داستان اين خودكشى را به صورت چركنويس شروع كرديم.
به آرامى- انگار دنبال رد خاطراتى گنگ ميگشت- گفت: بله، ميفهمم. ولى هيج ربطى ييدا نمى كنم. در آن متن چركنويس، من بليت يك سره اى خريدم به مقصد «اندروگ» . توى هتل «لاس دليسياس» به اتاق شماره نوزده، آن ته ته، رفتم و دست به خودكشى زدم.
گفتم: به همين دليل الان من اينجا هستم.
- اينجا؟ ولى ما هميشه اينجا هستيم. اينجا من خواب تو را ميبينم. توى آپارتمان «كايه ماييو» . اينجا توى اتاقى جان ميدهم كه اتاق مادر بود.
سعى كردم به ياد نياورم و خودم را به آن راه بزنم. تكرار كردم: اتاق مادر. من خواب تو را در اتاق شماره نوزده ميبينم. طبقه بالا.
- كى خواب كى را مى بيند؟ من ميدانم كه خواب تو را ميبينم. اما نمى دانم تو هم خواب مرا مى بينى يا نه؟ هتل اندروگ، سال ها قبل ويران شد. بيست سال، شايد هم سى سال پيش. كسى چه مى داند؟!
در مقام دفاع برآمدم و گفتم: من خواب مى بينم.
- اما تو هنوز نمى دانى كه مسأله مهم، كشف اين مطلب است كه آيا فقط يك نفر خواب مى بيند يا هر دو؟!
- من بورخس هستم كه اسم تو را توى دفتر ثبت نام مسافرها ديدم و به أين اتاق آمدم. بورخس! منم كه در «كايه ماييو» در حال احتضارم.
لحظه اى سكوت افتاد. بعد، آن ديگرى گفت: بيا خودمان را به معرض امتحان بگذاريم. سخت ترين لحظه زندگى مان كى بوده است؟
به طرف او خم شدم و هر دو در يك زمان لب به سخن باز كرديم. ميدانستم كه هر دومان دروغ ميگوييم. لبخندى محو و بى رنگ چهره پير او را روشن كرد. حس كردم كه لبخند او به نوعى بازتاب خنده خود من است.
گفت: ما به هم دروغ گفتيم. چون خودمان را يكى نميدانستيم و دوتا ميدانستيم. حقيقت اين است كه ما دو نفريم و در حقيقت، يك نفريم.
صحبت هاى ما كم كم مرا مى آزرد. اين را به او گفتم. بعد هم اضافه كردم: خوب ببينم، تو كه در ۱۹۸۳ هستى، نميخواهى چيزى از سال هائى كه در پيش رو دارم بروز بدهى؟
- بورخس بيچارهى من! چه بگويم؟ همين بدبختى كه به آن خو كرده اى، ادامه خواهد يافت. در اين خانه تنها زندگى خواهى كرد. كتاب هاى بدون حروف و مدال سوئدنبرگ و جعبه چوبى با آرم صليب فدرال. نابينايى، تاريكى نيست. شكلى از تنهايى است. به ايسلند بر مى گردى. به سرزمين يخ.
«ايسلند! سرزمين يخ درياها!» «در رم از اشعار» كيتس «مى خوانى كه نامش، مثل نام همه، بر آب نوشته شده.
- من هيچ وقت به رم نرفته بودم.
- چيزهاى ديگرى هم هست. تو بهترين شعرها را خواهى سرود. يك مرثيه بلند بالا.
- مرثيه براى... جرأت نكردم اسم او را ببرم.
- نه او بيشتر از تو عمر ميكند.
در سكوت نشستيم و او ادامه داد:
- تو كتابى مينويسى كه سال ها رؤياى آن را در سر مى پرورانديم. حدود ۱۹۷۹ متوجه ميشوى كه اين به اصطلاح آثارت هيج چيز نيست، جز توده اى طرح و قلم اندازى هاى متفرقه. آن وقت دلت ميخواهد به وسوسه هاى بيهوده و خرافاتى تن در دهى كه بزرگ ترين كتاب خودت را بنويسى. همان خرافه اى كه بر» فاوست «» گوته «،» سالامبو «و» اوليس «سايه افكنده. جالب آنكه من صفحه هاى زيادى را پر كرده ام. خيلى بدتر. من فكر مى كردم به معناى واقعى كلمه يك شاهكار است. نيت خير من از يكى دو صفحه اول تجاوز نكرد. در صفحات ديگر هزار توهاى درهم تنيده اى آمدند مثل، كارد، مردى كه خود را رؤيا ميپندارد، سايه اى كه خود را واقعى مى داند، ببرهاى شب، منازعه اى كه به خون ميانجامد،» خوان مورانيا «كه بينايى اش را از دست ميدهد و از هستى ساقط ميشود، كشتى ايى كه از ناخن مردگان درست شده، و زبان انگليسى كهن كه روزگارى دراز راجع بوده است.
بدون طعنه و كنايه گفتم:
- من هم آن موزه را ميشناسم. خيلى خوب.- خاطرات دروغين كه هست، علم الاعداد، فن نثر نويسى، تناسب ناقصى كه منتقدين شادمانه كشف ميكنند. نقل قول هائى را هم كه همواره دو پهلو نيستند، بايد به آن اضافه كرد. اين كتاب را منتشر هم كرده اى؟
- وسوسه شدم كه آن را از بين ببرم، با آتش. سرانجام آن را در مادريد با اسم ديگرى منتشر كردم. همه گفتند يكى از مقلدين عوام بورخس كه عيبش آن است كه بورخس نيست، به تقليدى سطحى از الگوى خود پرداخته است.
گفتم: تعجبى ندارد. هر نويسنده اى آخرش مريد كم عقل خودش ميشود.
- آن كتاب يكى از راه هائى بود كه امشب مرا به اينجا رساند. درباره بقيه، تحقير كهنسالى، اطمينان از گذراندن همه روزهاى ييش رو...
گفتم: من آن كتاب را نمينويسم.
گفت: مينويسى! خوب هم مينويسى. حرف هاى من كه حى و حاضر است. تنها خاطره اى به جاى خواهد گذاشت.
لحن خشن و يكسونگرانه او كه بى ترديد همان لحنى بود كه در كلاس درس از آن استفاده مى كردم، مرا مى آزرد. اين واقعيت كه ما هر دو يكى بوديم و همديگر را تداعى ميكرديم مرا آزار ميداد. از اينكه مى ديدم از مزيت مصونيتى كه رو به موت بودن به او مى بخشيد، اينقدر بهره ميبرد عاصى ميشدم. از سر لج گفتم: راستى، مطمئنى كه به زودى مى ميرى؟
- گفت: بله! آرامشى گوارا و راحت جانى حس مى كنم كه ييش از اين نمى شناختم. نمى توانم براى تو توضيح بدهم. براى آنكه بفهمى بايد تجربه كنى. چرا از حرف هائى كه ميزنم اينقدر آزرده شده اى؟
- آخر ما خيلى به هم شباهت داريم. من از قيافه تو كه كاريكاتور من است، بيزارم. از صداى تو كه تقليد ناشيانه صداى من است حالم به هم ميخورد. از جمله پردازى هاى دلجويانه ات كه مال من است بدم ميآيد.
گفت: من هم همين طور. به همين دليل هم تصميم گرفته ام خودم را بكشم.
پرنده اى در خيابان آواز خواند.
گفت: اين، آخرين بود.
با حركتى مرا به سوى خود خواند و با دست هايش دست هاى مرا گرفت. كمى پس كشيدم. مى ترسيدم كه ناگهان هر دو دست به يك دست بدل شود.
گفت: خويشتنداران به ما آموخته اند كه از ترك اين دنيا سر باز نزنيم. دروازه هاى زندان عاقبت گشوده شده است. من هميشه به زندگى با اين ديد نگاه كرده ام. اما ترس و هراس و بزدلى ام پاى مرا مى لرزاند. دوازده روز ييش، در لاپلاتا، سخنرانى هائى ارائه كردم دربارهى ششمين كتاب» انيد «. وقتى يكى از ابيات هشت هجايى آن را تكرار ميكردم، ناگهان دريافتم كه كدام راه را بايد پيش بگيرم. فكرهايم را كردم. از آن لحظه به بعد آسيب پذير شده ام. سرنوشت من به تو تعلق خواهد گرفت و اين مكاشفه ناگهانى را، در ميانه ابيات لاتين» ويرژيل «خواهى يافت و اين گفت وگوى پيشگويانه را كه در دو مكان و دو زمان جدا از هم صورت مى گيرد، فراموش خواهى كرد. وقتى دوباره خواب آن را ببينى، تو همانى ميشوى كه من الان هستم و من رؤياى تو خواهم بود.
- فراموش نمى كنم و فردا در اولين فرصت آن را روى كاغذ ميآورم.
- نه، در عمق ضميرت ته نشين خواهد شد، وراى موج رؤياها. وقتى آن را مى نويسى باورت خواهد شد كه داستانى خيالى مينويسى. فردا نخواهد بود. چند سال فرصت دارى و بايد صبر كنى.
از حرف زدن باز ماند. متوجه شدم كه مرده است. به يك معنى، من هم با او مردم. نگران و مضطرب روى بالش خم شدم، اما هيچ كس را نيافتم.
از اتاق بيرون زدم. بيرون هيچ حياطى نبود، از پله كان مرمرى هم اثرى ميافتم. نه هتل آرامى ديدم، نه اوكاليپتوسى، نه مجسمه اى و نه تاقى. نه فئاره اى بود و نه دروازه خانهى ييلاقى در» اندروگ «.
رؤياهايى ديگر بود كه انتظار مرا مى كشيد.
برگرفته از كتاب زن وسطى/ برگردان اسدالله امرايى
آيينه خانهى مفخم
مرد نكونام نميرد هرگز....
آيينه خانهى مفخم در بجنورد، از زيبايى هاى معمارى قابل توجهى برخوردار است و قدمت آن به دوره قاجاريه مى رسد. اين بناى باشكوه يادگارى از يار محمدخان ايلخانى شادلو است.
يار محمدخان در سال ۱۲۵۴ قمرى چشم به جهان گشود. وى برادر زادهى حيدر خان حاكم قبلى بجنورد بود. او درسال ۱۲۸۹ پس از مرگ عمويش، حيدرقلى خان در مدتى كمتر از يكسال نيابت و سرپرستى پسرعموى خردسال خود را به عهده گرفت و بعد هم به حكومت بجنورد برگزيده شد. و در حدود ۳۲ سال با نهايت اقتدار در بجنورد و نواحى مجاور آن كه گاهى تا حدود بهشهر و نيشابور را در بر مى گرفت، حكومت كرد.
يار محمد خان كه بعدها لقب» سردار مفخم «يافت، به سبب لياقت و شايستگى كه از خود بروز داد، حكومت استرآباد را نيز به دست آورد. وى به جهت قدرتى كه در تأمين امنيت شمال غربى خراسان و گرگان داشت مورد توجه شاه قرار گرفت و به سبب اين هوش و ذكاوت موقعيت ممتازى ميان اولياى حكومت ايران كسب كرده بود.
توجه خاص ناصرالدين شاه به حيدرقلى خان و يار محمد خان، به دليل تهاجم وسيع تركمن ها به خراسان بود كه علاوه بر تاخت و تاز به گرفتن اسير و تاراج كردن شهرها و روستاهاى ايران نيز مبادرت مى ورزيدند كه اين تهاجم با حمايت ضمنى روسها همراه بود.
يار محمدخان ايلخانى» سردار مفخم «در زمان خود از بزرگترين امرا و رجال ايران و مردى شجاع دست و دل باز و متين بود. در زمان وى بجنورد در اوج شكوفايى به سر مى برد و تمامى مردم از دل و جان او را دوست داشتند. تالار آيينه و بيمارستان كنونى بجنورد از يادگارهاى اوست. تصوير زير صفحه نشانگر زاويه اى از اين آيينه خانه است.
به خاطر تو
بيژن نجدى
آفتاب را دوست دارم
به خاطر پيراهن ات روى طناب رخت،
باران را
اگر مى بارد بر چتر آبى تو
و چون تو نماز خوانده اى خداپرست شده ام.
دستبرد به وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ» آرين شعر «مى زنيم و غزل زيبا و متفاوت زير را از» مريم حقيقت «براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم:
مى بارى از لبريز دستانى خيالى
بر لحظه هاى وسعتى از عشق خالى
حتا قفس حس پريدن دارد امشب
لبريزم از شعرم در اين آشفته بالى
درياى من دستان خيسم را صدا باش
در تازه آباد غزلهاى شمالى
سى آسمان افتاده بودم از نگاهت
بر من ببارامشب، پرم از خشكسالى
تو سيب سرخى كه نچيدن قسمتش بود
من بيست وهشت آوارگى، تكرارٍ كالى
سى آسمان دنيا ورق خورده است درمن
گم مى شوم در چشمهايت رنگ فالى
لبريز شيراز و شراب و شعر و حافظ
يعنى غزل باريده اى بر اين حوالى
حالا مرا مى پرسد از من چشمهايت
بله.............................................
بايد كنارت تا ابد خوشبخت باشم
حالا صدايم مى كنى با عشق: مريم!
|