گسست از وضعيت سياسى، اجتماعى و ادبى موجود مستلزم دگرسانى در نظام زيباشناختى از يك طرف و پديدارى گفتمان جديدى در مبانى فكرى از طرف ديگر است. خلاصه تر چنين مى توان گفت: تغييرات اجتماعى و تغييرات در عرصه خلاقيت، دو محور مكمل و تأثيرگذار بر يكديگرند. تغييرات در يك عرصه، تغييرات در عرصه ديگر را دامن مى زند. آنها كه ضرورت تحول را پيشاپيش درك مى كنند، در جهت تضعيف بنيان ها پيشگام مى شوند تا نظامى نوين طرح دراندازند.
انفكاك از سنت و پذيرش تمدن جديد همانا منجر به تجديدنظر در همه عرصه هاى انديشگى، رفتارى و آفرينشى مى شود. پذيرش زيباشناسى جديد حتى موجب تغيير در مفهوم شعر و تحول در درك از خلاقيت مى گردد. ذهن و زبان در تداخل و در تأثيرات متقابل و توأمان، برداشت از واقعيت و استنباط از عينيت را به گونه اى جديد شكل مى بخشند.
آفرينش هنرى و ادبى نيازمند آزادى ها؛ از جمله آزادى بيان و تخيل، است. در روند آفرينش ادبى، نويسنده از فضاهاى بكر در حجم زبان استفاده مى كند تا واقعيت را به گونه اى برهنه بنماياند و نكته اى جديد در راهپوئى به سوى حقيقت كشف شود. در اين راستا، تخيل از مرزهاى منطق و اخلاق و از كليشه هاى رايج درمى گذرد تا خطرناك عمل كند و عليه سنت بياشوبد و نوآورانه اقدام نمايد. شعر حاليا نيازمند نوآمدگى در امر زيباشناختى از يك طرف و انفكاك تمام عيار از كلاسيسيم از دگر سوست.
هنر و ادبيات نوبنياد نظام و فرهنگ مسلط را به چالش مى كشد تا با خلاقيت راه به سوى ديار روشنائى گشوده شود. با معاصر كردن عناصرى از سنت؛ منتهى در خط زمان و زمانه، مى توان راهى نو در زيباشناسى به دست داد تا با قافله تمدن جديد همگام شويم. مثلاً سنت داستان گوئى مان در تلفيق با دست آوردهاى داستان نويسى جهان مى تواند خلاقيت هاى ادبى درخشان به بار آورد.
شوربختانه در عصر تغييرات شتابنده، گفتمان جباريت در ايران عرصه را بر تخيل و تفكر آزاد تنگ كرده است. مدافعان جباريت با دفاع از مقدسات و با ادعاى پيشگيرى از اشاعه لااباليگرى، اصول ايدئولوژيكى خود را فرامين مطلق، ابدى و فراتاريخى وانمود مى كنند. در اين راستا، راوى و داناى كلى گو كه با زبانى واحد و از جانب همه پرسناژها نقالى مى كند همانا واعظى تماميت خواه است كه از به رسميت شناختن فرديت و از تكثر صداها و ديدگاه ها در جامعه وحشت دارد.
آفرينش هنرى و ادبى در كاربرد زبان و در ديدگاه و در نحوه بيان، بى حد و مرز و با اراده معطوف به فرديت منحصر به فرد عمل مى نمايد. آفرينش به مثابه ذاتى خود متعين و مستقل وامدار هيچگونه ايدئولوژى و سيستم ارزشى و اخلاقى خاص نيست. بنابراين، ارائه برداشت هاى جديد كه روايات رايج و مجاز را برنتابد، يكى از ويژگى هاى هنر و ادبيات جديد است.
در جهت تغييرات زيباشناسانه، تحول نيمائى در شعر (چه از لحاظ وزن و چه از لحاظ زبان) اقدامى بود همانا ضرورى در آفاق گشائى. نيما يوشيج محدوده وزن و حصار تنگ زبان سنتى را در شعر درهم شكست. او به يك معنا، سنت شكنانه عمل كرد و زبان جديدى در شعر وضع كرد. نيما زبان محاوراتى و گويش محلاتى را داخل در دايره شعر كرد.
پس از نيما شاملو وزن نيمائى را به كنارى روبيد و شعر را از پايبندى به وزن كاملاً آزاد كرد.
در زمينه زبان، احمد شاملو موفق شد كه از تلفيق نثر كلاسيك و نثر مدرن (پس از مشروطيت) سبك و سياق جديدى بيافريند و بدين نحو دايره لغات را به گستره هاى نوآمدانه اى رهنمون شود. شاملو كلام و بافتار كهن را در جهت ساختى مدرن مورد استفاده قرار داد. منتهى نگاه و جهان در شعر شاملو همچنان سياست زده باقى ماند و لذا نوآمد نگرى را برنتافت.
در پى آمد نيما و سپس شاملو، شعر از دهه هفتاد شمسى به بعد دست اندركار دگرديسى پذيرى هاى نوآمدانه ترى شده است. در اين روال، پايه ها و زير ساخت هاى ادبيات كلاسيك در ايران، كاملاً، به لرزه درآمده است. نه فقط نوآمدپردازى؛ بلكه نوآمدنگرى نيز از جانمايه هاى هنر و ادبيات جديد و جوان ما از دهه هفتاد شمسى به بعد است. ادبيات پساهفتادى هر آينه در وادى انقطاع از مرحله كلاسيسيم، قدم هاى راسخ به پيش برمى دارد.
شعر و ادبيات با انفكاك از زبان، تصاوير و مفاهيم مألوف مى كوشد تا فضاهاى تازه در اقاليم هنر ايجاد كند. نسل دوم پس از انقلاب، با خلاقيت هنرى و ادبى بر آن است تا محملى در كار آورد براى گذار از سنت به مدرنيته كه در برزخ آن صد سالى است همچنان معطل مانده ايم. اين همان راهبردى است كه در ديرينه تاريخى، هر آنگاه كه نيروهاى بيگانه بر ايرانزمين مسلط مى شدند و اميدى براى چالش سياسى موجود نبود، فرهنگ ورزان جامعه بدان دست مى يازيدند.
شعر و ادبيات پسا هفتادى مى كوشد تا فضاهاى تازه در اقاليم هنر ايجاد كند. آن نويسندگان و شاعران جوان كه در برابر سنت مى آشوبند، همانا مدعى اند كه معقوليت و ادراكات منحصر به فرد خود را وعظ و وضع مى كنند. آنها در برابر سخن و شعر خشكيده، بينش هاى تازه ادبى؛ يعنى ذهنيت و زبانى جديد، وضع مى نمايند. نو نويسى، لحن و يا ريتم نويسى و نيز چيدمان نو، همه از جمله تمهيداتى است كه توسط آن مى توان از كلاسيسيم انفكاك حاصل كرد. از راهيان شعر پسا هفتادى، نام هاى زير را مى توان به عنوان نمونه ياد كرد: على عبدالرضائى، پگاه احمدى، مريم هوله، رزا جمالى، مهرداد فلاح، گرناز موسوى، زيبا كرباسى، حافظ موسوى، مانا آقائى، خالده نيازى (افغانى) و ساقى قهرمان.
پيرامون جريان مدرن ادبى يعنى حول و حوش شعر و ادبيات پسامدرن بايد منتظر ماند تا «غربال به دستى كه از پى مى آيد» در مورد جنبه هاى مثبت و حقانيت دار آن، بعدها، قضاوت نهائى نمايد. برخى را اين نظر است كه شعر پسامدرنيستى چيزى نيست جز بازى الفاظ و فرماليسم. آنها مى گويند كه جنبش ادبى- هنرى جديد چنانچه در برابر پسامدرنيسم تسليم جويانه سپر فرو اندازد، همانگاه آينده خود را در ايران سقط الجنين خواهد كرد. از نقطه نظر آنها، انكار اخلاقيات و ارزش هاى جهانشمول همانا حكم كشتى سرگردانى را دارد كه در ظلمات و در لُجه آب هاى هول، بى هيچگونه چراغ راهنمائى، به عبث به هر طرف سُكان مى گرداند.
در پاسخ بايد گفت: هستى شناسى پسامدرن جانمايه هاى كلاسيسيم اعم از عقلانيت، معقوليت و اخلاقيت را برنمى تابد. در اين روال، حقيقت امرى شخصى انگاشته مى شود كه هر آينه دگرديسى پذير است. اين بدان معناست كه هر فرد، حقيقت خاص خود را سرلوحه رفتار و كنش اجتماعى خويش قرار مى دهد. از آنجا كه هنر و ادبيات منفك از زندگى اجتماعى، واحه اى شخصى و خصوصى قلمداد مى شود، در نتيجه، فرهنگ آفرينى يعنى زدودن فكر جمعى و انكار بنيادهاى سياسى، اخلاقى و اجتماعى حاكم آزادى و فرديت در تلفيق، يعنى آزادى فرديت. بدين معنى، پسامدرنيسم عليرغم برداشت هاى نيهيليستى از آن، دست آوردى در تمدن جديد و از فرآيندهاى مدرنيته محسوب مى شود.
(ادامه دارد)