|
مهدى قاسمى
سناريوهاى جوراجور، فارغ از ايرانى ها براى ايران
در اين آشفته بازار سياست هاى جهانى كه «ايران» را هر گروه، به دلخواه، همچو كالائى در معرض بيع و شرا نهاده است، از آن انديشه نگران و راهجو و درمان طلب، كى و كجا سراغ بايد گرفت؟
|
|
مهدى قاسمى
|
گفتگو از حمله ى نظامى به ايران، همه جا سخت بر سَرِ زبان ها است حتى گاه سخن از مقولاتى مى رود كه گوئى از امروز تا فردا، شليك نخستين گلوله ها سر خواهد گرفت. آنها كه شم نظامى گرى دارند، درباره ى نقاط ضربه پذير و اولين هدف ها كه بايد مورد توجه قرار گيرند، مى نويسند و مى گويند. در برخى از مطبوعات طرح ها و نقشه هائى، حاوى مراكز عمده ى درگيرى ها منتشر مى شود كه قاعدتاً از جمله اسرار نظامى به حساب مى آيند و نبايد پيش از وقوع حادثه آفتابى شوند، به همين دليل است كه بعضى ناظران، اين هياهوى جنگى را بيشتر در رديف سياست هاى مبتنى بر ترساندن و ترس آفريدن مى خوانند. مسلماً هواداران حمله ى نظامى به ايران (خواه محدود و خواه گسترده) به ويژه در آمريكا، سخت دست بكارند تا هم افكار عمومى را براى يك مقابله ى جنگى بر ضد ايران آماده سازند و هم مخالفان روزافزون چنين برنامه اى را بترسانند و به هر روى وادار به عقب نشينى كنند.
تكيه گاه اِبرام و پيگيرى آنها در اين راه «خطر يك ايران صاحب سلاح هسته اى» است و طبعاً مواضع تحريك آميز و ضد اسرائيلى رژيم تهران، خود عاملى است كه به نظريه ى «لزوم بر خورد نظامى با جمهورى اسلامى» زمينه مى دهد.
در شمار طرفداران «جنگ» تنها براى نمونه برنام «نورمن پادهارتس» به اين دليل انگشت مى گذارم كه او اولاً از جمله، پايه گذاران گروه موسوم به نو محافظه كار (NEO CON) است كه جنگ عراق به اصرار آنها سر گرفت و ثانياً از دوستان نزديك پرزيدنت بوش محسوب مى شود و داماد او (اليوت ابرامز) مشاور ارشد كاخ سفيد در امور امنيتى است و بنابراين نظريات و نقل هاى او را مى توان در تراز يك «مرجع واثق» وزن داد.
«پادهارتس»، به تازگى ضمن مقاله اى در مجله ى «كامِنترى» با ارائه ى چهره اى «انقلابى» و راديكال از احمدى نژاد، نوشت:
«او [احمدى نژاد] دقيقاً مانند هيتلر سِواى نابودى نظم بين المللى و ايجاد يك نظم نوبه رهبرى ايران [جمهورى اسلامى] قصد ديگرى در سر ندارد. بنابراين فارغ از هرگونه مجامله، چنانچه برآنيم تا ايران را از دستيابى به سلاح هسته اى مانع شويم. بايد بپذيريم كه تنها شرط توفيق در اين راه، توسل به نيروى نظامى است.»
پادهارتس در پايان مقاله ى خود آرزو و دعا مى كند كه «پرزيدنت بوش بتواند، به تنها عملى كه به اتكاء آن مى توان ايران را از مقاصد شرارت پرورش بازداشت، مبادرت ورزد.»
پادهارتس چند روز بعد، در يك گفتگوى اينترنتى فاش ساخت كه «در يك ديدار چهل و پنج دقيقه اى با پرزيدنت بوش، از وى خواسته است كه از اقدام نظامى بر ضد رژيم تهران، چشم نپوشد» و در پايانِ همان گفتگو، هر چند در قالب يك «پيش بينى» افزود «بوش قبل از پايان دوره ى زمامداريش، به ايران حمله خواهد كرد.»
ناگفته پيدا است كه اسلوب كلام طورى است كه سخن او را فراتر از «پيش بينى» بيشتر به يك «نقل قول» و «امر مسلم» ميل مى دهد.
البته سخنان وصفيِ «پادهارتس» آنجا كه به مواضع عقيدتى احمدى نژاد مى پردازد، سخت مبالغه آميز است. زيرا بر كسى پوشيده نيست كه «احمدى نژاد» هر چند عنصرى برآمده از طيف نظاميان راديكال رژيم است ولى در رديف تصميم گيران محسوب نمى شود و اصولاً مرتبه ى «رياست جمهورى» در نظم ولائى رژيم جايگاه معتبرى ندارد و اگر بخواهد بالاستقلال گام بردارد، به او همان مى رسد كه به حجت الاسلام خاتمى رسيد تا زبان باز كند و آشكارا بگويد كه «رئيس جمهورى در نظام ما نقش يك كارپرداز را دارد براى ساير نهادهاى نظام». بنابراين وجه توصيفى سخنان «هارتس» درباره ى احمدى نژاد يا مانند اكثر سياست پيشگان آمريكا، حاصلِ بى اطلاعى او از احوال منطقه و خصوصاً بازيگران صحنه ى قدرت و سياست در ايران است و يا به منزله ى يك چاشنى براى بزرگ جلوه دادن «خطر» و در همان حال ضرورت يك اقدامِ عاجلِ نظامى (به گمان من اين هر دو نظر را مى توان يكجا پذيرفت).- به هر روى اگر بتوان همزبان با هارتس، از احمدى نژاد با خويِ «هيتلرى» ياد كرد، محققاً نمى توان او را هيتلر رژيم خواند. نقل نظرِ «پادهارتس» كه بى شك در جهت هوادارى از جنگ تنها نيست و زنجيره اى را تا درون كاخ سفيد، به همرائى همراه دارد، فقط بدانجهت بود تا دانسته شود كه در طيف سياست پيشگان و سياستگذاران و نيز نظاميان آمريكا و خصوصاً كمپانى هاى قدرتمند توليد سلاح، انديشه ى «حمله نظامى به ايران» طرفداران پَروپا قرصى دارد كه شخص پرزيدنت بوش را نيز گرچه بارها اعلام داشته است. «در حل معضل اَتميزه شدن ايران، همچنان به اتخاذ شيوه هاى ديپلماتيك رجحان مى دهد.» مى توان در جرگه آنها (طرفداران جنگ) قرار داد. ضمناً در اين جبهه، نبايد از حضور و نقش پر اثر (ديك چينى) كه غالباً او را (با نفوذترين و نيرومندترين معاون رئيس جمهورى در تمام تاريخ استقلال آمريكا مى شناسند) خصوصاً در عرصه ى تصميم گيرى ها غفلت كرد. گفتنى است حتى در شرائط كنونى كه جنگ عراق از هر جهتى، يك خطاى جبران ناپذير و مايه ى مصيبتى براى مردم عراق و منطقه و حتى آمريكا تلقى شده است، هرگاه از «چينى» سئوال شده است تا درباره ى اين واقعه ى مهيب به داورى بنشيند پاسخ او كه به درستى از «معماران دست اول» جنگ شناخته شده، همچنان در مقام تائيد و ضرورت بوده و همواره كوشيده است تا اين غلط فاحش را با بزرگ و بزرگتر جلوه دادنِ حذفِ ديكتاتورى صدام جامه ى صواب و مصلحت بپوشاند. اينك نيز در قبال مسئله ى حمله ى نظامى به ايران، دقيقاً پيدا است كه او باز هم از نقشبازان دست اول است و در اين رهگذر هر چند به سبك خاص خود، بى سر و صدا به تلاش هايش ادامه مى دهد. گفته شده است كه زبان نظاميان به تأكيد و تكرار بر نقش ويرانگر جمهورى اسلامى در حوادث عراق در واقع زبان «چينى» است و طبعاً نوعى زمينه سازى براى يك تعرض نظامى و يا دست كم، آماده ساختن، افكار به سود يك جنگ.
در اين باره ژنرال «پترايوس» فرمانده عالى ارتش آمريكا در عراق، خطاب به اعضاء كنگره شنيدنى است كه گفت:
«يك واحد تكاورى از سپاه پاسداران كوشش مى كند تا نيروئى شبيه به حزب الله در لبنان پديد آورد كه مستقيماً در خدمت ايران عمل كند.»
فرمانده ديگرى از ارتش آمريكا (ژنرال ريك لينچ) در بغداد به خبرنگاران گفت: «نيروهاى زير نظر من، هم اكنون رَدّ پاى پنجاه ايرانى را پى گرفته اند كه از سوى سپاه پاسداران، به قصد آموزش شورشيان شيعى، به جنوب عراق آمده اند.»
بى ترديد، اين دعاوى به شواهدى بسته است و در قبال اين دعوى كه جمهورى اسلامى به شيوه هاى جوراجور، در امور داخلى عراق موش دوانى مى كند و به دلايل فراوان دست بازى هم دارد، ردّيه اى نمى توان ارائه داد، ولى اگر مسائل كنونى عراق، بنابر محك واقعيت ها ارزيابى و به ويژه كاويده شود، روشن خواهد شد كه هيچيك از آن «واقعيات» نمى تواند، حمله به ايران را منطقاً توجيه كند، زيرا نفوذ عوامل جمهورى اسلامى در عراق كنونى خود از ثمرات جنگ و روى كار آمدنِ اكثريت شيعى است كه تمامى گروه ها و دسته بندى هاى درونى اين اكثريت حتى در عالمِ رقابت با يكديگر- همانند عروسك هاى خيمه شب بازى به انگشتان بند باز خود يعنى (جمهورى اسلامى) بند شده اند.
با اين همه، به نظر مى رسد كه براى دست زدن به يك جنگ تازه در منطقه حساس و حساس تر شده ى خاورميانه، آنگونه كه هواخواهان حمله ى نظامى به ايران، انتظار دارند- در احوال فعلى، امكانات لازم فراهم نيست و به عكس با شاهدهاى فزاينده اى روزتاروز روبرو مى شويم كه هر كدام به سهمى انگيزه ى يك تعرض تازه را سست مى كند و از اين قبيل اند، «افكار عمومى» در فضاى كنونى آمريكا كه نه فقط آن حالت افروخته و برآمده از فاجعه ى ۱۱ سپتامبر را كه به جنگ با عراق منتهى شد، يكسره رها كرده، بلكه با آنچه از اين جنگ بد ثمر و پر مصيبت نصيب برده است، نسبت به هر واقعه اى از اين دست، فراتر از ناآمادگى، سخت در مخالفت ايستادگى نشان مى دهد. مايه هاى اين چرخش در افكار عمومى آمريكا، كه به هنگام حمله ى نظامى به عراق با اكثريت بى سابقه اى (قريب ۸۰ درصد)، دولت بوش را حمايت مى كرد، زمينه هاى گوناگونى داشته است و دارد كه فصل به فصل قوت گرفته و توده هاى مردم را از خط حمايت، به خط مخالفت و تقابل كشانده است.
از گزافه بودنِ نخستين بهانه ى حمله به عراق (مبتنى بر دست داشتن صدام به انواع سلاح هاى كشتار جمعى و خصوصاً پوچى اين ادعا كه رژيم صدام اين توانائى را يافته است تا ظرف فقط ۴۸ ساعت خاك آمريكا را به رويشِ قارچ هاى اتمى واگذارد) تا طرح دعاوى بعدى از اين قماش كه اصولاً سرنگونى رژيم صدام، نخستين گام در راه «دموكراتيزه ساختن منطقه ى خاورميانه و نقطه ى آغازين (طرح بزرگ خاورميانه) بوده است» و بى ثمر و حتى بدثمر بودن اين «طرح» كه در واقع بهانه ى جانشينى بود براى بهانه ى شكست خورده ى پيشين- بر رويهم از عواملى بودند كه افكار عمومى آمريكائيان را زلزله وار تكان دادند و در ذهنيت آنها، اولين جوانه هاى ترديد نسبت به صداقت زمامداران را رويا ندند (مردمى كه بنابر سنت و عادت، كمتر نسبت به صداقت و امانتِ زمامداران خود شك مى داشتند).
امّا چرخش افكار عمومى آمريكائيان، در مرز اين ترديد متوقف نماند. وقايع بعدى، از سنگينى تلفات و صدمات جانى گرفته تا هزينه هاى روزافزون و بى حساب مالى كه خواه ناخواه ماليات دهنده را به ضعف و عجز سوق مى داد و همچنان مى دهد- افزوده بر اين ها كاهش اعتبار سياسى و حتى اخلاقى آمريكا، در عرصه ى جوامع بين المللى، پيدائى مناظر چندش آورى نظير آنچه در زندان «ابوغريب» گذشته بود و يا دوام بازداشتگاه «گوانتانامو» كه نماد تمام عيارى از پايمال ساختن نه فقط قواعد و قوانين بين المللى كه حتى از بى اعتبار ساختن ارزش هاى اخلاقى و مدنى را در معرض نظر جهانيان قرار داد و در كوتاهترين تعبير، بن بستى كه به لحاظ مسائل داخلى اَعم از مادى و معنوى، تنها به وسيله «اوضاع پيچيده و ظاهراً لاينحل عراق» پيش پاى سياستگران آمريكا نهاده شد، همه از شمار عواملى هستند كه قاعدتاً بايد چشم انداز آرزوها و انتظارات هواداران يك جنگ تازه در خاورميانه (و در صف اول نومحافظه كاران- NEO CONS) را تنگ و تنگ تر كرده باشد خاصه كه در جريان جنگ عراق- جنگى كه عملاً در حالت كامل يك جنگ خانگى و مبتنى بر تضادهاى قومى مذهبى شكل گرفته است- نه فقط كمترين اثرى به نشانه ى كاهش خطر «تروريسم» و مايه سازِ آن «بنيادگرائى اسلامى» ظاهر نشد، بلكه به نحو حيرت آورى، همانند يك سرطان پيشرفته و بحرانى، سلول هاى مرگبار تروريسم را نه تنها در جوامع اسلامى كه تا درون سرزمين هاى غَربى نيز سرايت داد و طبيعى است چنين فضاى تيره اى، نمى توانست بر افكار عمومى آمريكائيان و حتى گروه هائى از جبهه ى راست (طيف جمهوريخواهان) اثر نگذارد. انتخابات ميان دوره اى ماه نوامبر گذشته كه به پيروزى دمكرات ها در هر دو شاخه ى كنگره انجاميد، به روشن ترين وجهى چرخش افكار عمومى را گواهى داد و از آن پس همچنان پا به پاى حوادثى كه غالباً در همين دوره هاى بحرانى سر مى كشند، بسيارى از «صُلحاى» حزب جمهورى خواه را نيز بر آن داشت تا از خط دفاعِ محض از مواضعِ رئيس جمهورى فاصله بگيرند. گفتنى است كه در ضمن اين پيچ و تاب هاى سياسى كه از بحران عراق نشأت مى گرفت، وقايعى از گونه هائى ديگر، مانند ظهور لغزش هاى مالى و سياسى و قانونى و اخلاقى از سوى پاره اى دولتمردان وابسته به حزب حاكم كه خواه ناخواه به ترك مشاغل و بعضى به محكوميت هاى جزائى انجاميد، بر پريشانى دولت بوش به حالى توقف ناپذير افزود به طورى كه تا اين جا كه كوتاه زمانى به پايان دوره ى زمامداريش مانده، هيچ گواهى كه بر ميراث خوشى روايت كند به دست نداده است و اگر در اين مهلت باقيمانده نيز، اوضاع به روالِ گذشته پيش رود بعيد نيست كه تاريخِ هر چند كوتاه آمريكا، دوران تصدى رياست جمهورى «جرج دبليو بوش» را به نيكى ثبت نكند» و تصادفاً پيرو همين برداشت است كه بعضى از تحليلگران، اين نظريه را پيش كشيده اند كه «چه بسا، همين شكست ها و ناكامى هايِ پى در پى و بى سابقه كه عمدتاً با آغاز جنگ عراق نصيب دولت بوش گشته و سابقه ى تيره اى در همه ى زمينه هاى ملى و بين المللى براى او رقم زده است، خود سببى شود تا شخص بوش به ويژه تحت تأثير وسوسه ى معاون خود و ساير الهام دهندگان «نومحافظه كار» كه تا چندى پيش تاروپود حكومت او را در چنگ داشتند. به يك قمار سياسى تن در دهد و حمله به ايران را بى توجه به رشد فزاينده ى نيروهاى ضد جنگ در آمريكا و جهان، بياغازد و اين همان حالتى است كه در زبان و امثال و حِكمِ ما ايرانى ها با امثله اى مانند «يا زنگى زنگ يا رومى روم» و يا «بسيم آخر زدن» و يا «دل به دريا سپردن» و ديگر ازاين قبيل تعبير و تعريف شده است.
در اين باره «سيمور هرش» خبرنگار و تحليلگر قديمى و برجسته ى مجله ى «نيويوركر» در مقاله مفصلى كه زير عنوان «دگرگونى در هدف هاى حمله ى نظامى [به ايران].» به تازگى نشر داده است ضمن شرح دقيقى از عوامل موافق و مخالف با چنين جنگى، به نقل از يك مقام امنيتى «سابق» آمريكا كه ظاهراً از باب شغل خود در يكى از اجلاسات كاخ سفيد (در تابستان سال گذشته) شركت داشته است مى نويسد: «چينى معاون رئيس جمهورى و همفكرانش به شدت تلاش مى كنند تا هر چه سريع تر، حمله ى نظامى به ايران را سامان دهند و اين در حالى است كه حتى بسيار از سياستمداران برجسته ى جمهوريخواه، ورود در چنين راهى را سهمگين و خطرناك مى خوانند و بالصراحه مى گويند كه با وقوع اين جنگ يكايك ما در انتخابات نوامبر آينده جز شكست نصيبى نخواهيم داشت و حتى آشكارا هشدار مى دهند، كه ما [حزب جمهوريخواه] در احوال كنونى تا پرتگاه فقط يك گام فاصله داريم.»
«سيمور هرش» همچنان به نقل از آن مقام امنيتى، ادامه مى دهد در قبال اين اعتراضات و هشدارهاى سياستمداران جمهوريخواه، پيدا است كه نه چينى و نه رئيس جمهورى اعتنائى به نگرانى هم مسلكان خود ندارند».
اما به نظر مى رسد كه مجموعه ى هواداران جنگ در كاخ سفيد، به خلاف موضع گيرى هاى يكسويه و خشنِ خود در دوره ى تدارك جنگ عراق كه در انتها آمريكا را به كُنج يك انزواى زشت و خوار كننده كشاند، اين بار برآنند تا آنجا كه از دستشان برمى آيد، با بهره گيرى از سبكسرى ها و گستاخى هاى احمدى نژاد، در عرصه ى روابط بين المللى حقانيتى براى خود دست و پا كنند. به بيان ديگر نمى كوشند تا در برابر «بهانه جوئى ها» و «وقت كشى ها»ى رژيم تهران، خصوصاً به هم پيمانان اروپائى خود تفهيم كنند كه تاكنون از مرز خوددارى و صبورى قدمى فاصله نگرفته اند. گذشته از اين با شركت دادن متحدان غربى و تشكيل جلسات معروف به (۱+۵) شامل انگلستان، فرانسه، آلمان، ايتاليا، روسيه و چين» و تن دادن به مصلحت جوئى هاى اين كشورها، آمريكائيان سعى دارند. اينطور وانمود كنند كه يكسويه رَوى و سياست هاى معروف به «پيشدستى در اقدام» و «بى نيازى از رأى ديگران» و امثال آن را كه در جنگ عراق پيش گرفتند. يكسره واپس زده و بدين اصل اقتدا كرده اند كه رأى هم پيمانان را نيز محترم بايد شمرد. در اين زمينه، موافقت آمريكا با دادن مهلت تازه (تا ماه نوامبر) به جمهورى اسلامى و قبول تأخير در اقدام به سومين مرحله ى تحريم بر ضد جمهورى اسلامى، يك نمونه از اين سياست تازه است كه البته در ژرفاى آن مى توان تلاش به قصد تزريق اين نظر را بازيافت كه «آمريكا بر آن است تا به جهانيان و پيشاپيش بهم پيمانان و حتى به تمامى ۵ عضو صاحب حق وتو در شوراى امنيت حالى كند كه جمهورى اسلامى به راه خود مى رود و اعتنائى به دغدغه ى جهانيان ندارد.
متأسفانه بايد گفت، رجزهاى ديوانه وار احمدى نژاد كه مفهوم كامل «افسارگسيختگى» را تجسم مى دهد، در اين ميان خود به انگيزه اى بَدَل شده است كه به هواداران جنگ پَر مى دهد.
يك تحليل گر آمريكائى نوشته بود، «اگر بخواهيم مسببين يك جنگ تازه در منطقه خاورميانه را به روشنى تشخيص دهيم ناچار بايد نگاهمان را به سوى تهران بگردانيم و بر احمدى نژاد تمركز دهيم، زيرا عربده ها و رجزخوانى هاى بى وقفه ى او بهترين ارمغانى است براى آن گروه كه حل معضلات خاورميانه را تنها در يك تعرض نظامى به ايران تشخيص داده اند.»
زبيگنيو برژينسكى، مشاور امنيتى جيمى كارتر كه از مخالفان سرسخت جنگ و منتقدان بى پرواى پرزيدنت بوش شناخته شده است و اين روزها به عنوان يك صاحب نظر در اكثر پانل ها، ميزگردهاى راديوئى و تلويزيونى و گفتگوهاى مطبوعاتى دعوت دارد... درباره ى نقش احمدى نژاد توضيحى مى دهد كه با تحليل ما در تطابق كامل است.
او پس از ارائه ى يك پيش بينى روشن از نتايج حمله ى نظامى به ايران و تأكيد بر اين نظر كه چنين جنگى با ورود پاكستان به معركه «آمريكا را به يك درگيرى ۲۰ ساله ديگر در منطقه گرفتار خواهد كرد»، سخن را به اطوار احمدى نژاد بازمى گرداند و مى گويد:
«همه چيز بستگى به اين دارد كه مقامات ايران چقدر حماقت به خرج دهند و آيا جلوى سخنان تند احمدى نژاد را خواهند گرفت و لحن خود را ملايم تر خواهند كرد؟»
برژينسكى در همين جا، مطلب را به سياست هاى كاخ سفيد پيوند مى زند و مى گويد: «دولت بوش با طرح اتهام دخالت ايران در عراق، قصد دارد اين طور وانمود كند كه ما داريم به آنچه وضعى غيرقابل تحمل است عكس العمل نشان مى دهيم اين بار برخلاف جريان حمله به عراق ما نقش قربانى را بازى مى كنيم، مى خواهم كارى كنيم كه ايرانى ها سرانجام لُقمه اى بزرگتر از دهانشان بردارند.»
توجه داريد كه چطور در يكسو هواداران جنگ راه خود را با محاسبات دقيق، آنگونه كه «چاه چاله ى» عراق تكرار نشود، هموار مى كنند و در سوى ديگر، عناصر جاهل و خود گم كرده اى نظير احمدى نژاد با عربده ها و رجزهاى آگنده از جهل خود، كار حريف را رونق مى دهند.
اجمالاً مسير حوادث و بازيِ نقش ها كه غالباً مايه از بى اطلاعى و جهل دارند، چنان است كه با قاطعيت نمى توان، رويدادهاى آينده و حتى آينده ى نزديك را به روشنى پيش بينى كرد.
«برژينسكى» كه سخت با چنين جنگى مخالف است و آن را در حدّ فاجعه اى ارزيابى مى كند كه غلبه بر عواقب آن تا حدّ ناممكن دشوار است- در انتهاى نظر، سرنوشت را به «پاسخ» اين پرسش وامى گذارد كه آيا مقامات ايرانى بر اين حماقت ادامه خواهند داد و احمدى نژاد را همچنان در بيان سخنان تند و آشوبگرش آزاد خواهند گذاشت؟
اگر ژرفاى اظهارنظرهائى را كه خصوصاً در آمريكا در جهت هوادارى و يا مخالفت با جنگ مطرح است با دقت لازم بكاويم، ملاحظه خواهيم كرد كه دغدغه آنها، از حوزه ى نظر به منافع و مصالح آمريكا در منطقه فراتر نمى رود. به بيان روشن تر، آنها را باكى نيست كه در اين گيرودار سرگذشت و سرنوشت مردم ايران، به كجا مى انجامد و راستش را بخواهيم در اين باره ايرادى هم بر آنها وارد نيست، لابد از ياد نبرده ايم كه وقتى بهانه ى حمله ى نظامى به عراق، از بن و بيخ دگرگون شد و بهانه ى تازه اى زير عنوان «طرح دمكراتيزه كردن منطقه ى خاورميانه» جاى بهانه ى «وحشت از ذخائر سلاح هاى كشتار جمعى صدام» را گرفت، از جمله شعارهاى «داغ» حضرات يكى آن بود كه «يك اقليت نامنتخب، آرمان دمكراسى خواهى ملت ايران را پايمال مى كند» و در پى اين شعار بود كه خرده خرده، قصّه ى «نوبت ايران پس از عراق» گرما گرفت و به ياد ماندنى است كه چگونه اين «افسانه» خطرناك، در همان هنگام گروه هائى از ما ايرانى ها را نيز به شوق و شور كشيده بود. پرسش اين است كه آن «وعده هاى» گويا شيرين به كجا انجاميد؟
آيا حالا هم سخن از آن «اقليت آزادى كُش در ايران» از زبانى شنيده مى شود؟
اگر امروز گروه هائى بر ضرورت حمله ى نظامى به ايران پاى مى فشرند، توجه داريم كه طلب آنها مطلقاً ربطى به آن افسانه ى شيرين (آزادى ايران از قيد استبداد يك اقليت ناچيز) ندارد، -راستش را بخواهيد در آن روزها نيز نداشت- بلكه همه دعوى امروزشان بر سر خطر دستيابى رژيم تهران به سلاح اتمى است كه در عين حال اگر در سوئى با تهديد و ارعاب آميخته در سوى ديگر، به وعده هاى خوش نيز آراسته است و وعده هائى از اين دست كه اگر دولت جمهورى اسلامى تنها از وسوسه ى داشتن سلاح اتمى دور شود، نه فقط موفق خواهد شد از پيشرفته ترين تكنولوژى هسته اى جهان غرب بهره بگيرد، بلكه جواز ورود به خاندان متمدن جهانى را نيز به كف خواهد آورد (و من اين را به هنگام به همان سياستى تشبيه كردم كه در معامله با معمر قذافى پيش گرفته شد.)
و همين جا و دقيقاً همين جا است كه دَردِ سنگين نبودن يك اپوزيسيون دمكراتيك و ملى و به معناى دقيق تر، خسران سختِ ناشى از فقدان يك جنبش وسيع ضد استبداد كه بتواند با حضور خود در ميدان بر تمامى سناريوهاى موجود، خواه در جهت جنگ و خواه در راسته ى سازش و خواه در قلمرو فشارها و تحريم هاى سياسى و اقتصادى، اثر بگذارد- آرى زيان سنگين نبود چنين عاملى در عرصه ى نقش ها و سياست ها، از هر زاويه اى قابل رويت است.
موجودى تُنگ مايه همانند احمدى نژاد به نيويورك مى آيد و گوبلزوار، از زنان ايران كه گويا آزادترين زنان دنيايند- از مطبوعات ايران كه گويا در نقد و نظر بر همه ى نظاير خود در جهان پيشى گرفته اند.
از «عشق»، «دوستى»، «انسانيت»، «رحمت و شفقت»، «آزادگى و آزادانديشى» و... كه گويا در «ايران اسلامى او» در كمال رخشندگى، جلوه كرده اند، در هر محفل و مجلسى دادسخن مى دهد و ظاهراً اطمينان دارد كه اگر با مخالفتى روبرو شود، چنان جاندار نيست كه پشت ياوه هاى او را بشكند. او بى خبر نيست كه در ايرانيان خارج از كشور، هر چند كوسِ آزاديخواهى و وطندوستى شان، گوش نه جهانيان كه خود آنها را در محافل اغلب خودى مى خراشد، نيروئى يافتنى نيست تا قد علم كند و كارنامه ى سياه رژيم او را در ۲۸ سال رفته، سطر به سطر در برابر مخاطبان بى خبر از همه جايش آفتابى سازد و بانگ رجزهايش را در دهانش بشكند.
او كه «بر تقدس آزادى و انديشه» چنان بيشرمانه دادسخن مى داد، مى دانست، در مقابل خود، زبانى گشوده نخواهد يافت تا با نقلى از قتل هاى زنجيره اى- از تعطيل و سركوب مطبوعات در آن كوتاه زمانى كه فرصتى نيم بند براى آزادى قلم فراهم شد و باشتاب رو به افول نهاد... بر دروغ او شاهد بياورد.
او كه بارها و نيز در همين سفر بر جعلى بودن فاجعه ى هالوكاست اصرار مى ورزيد- او كه چند بار در سخنرانى ها و مصاحبه هاى جوراجور خود بر حق «مخالفان در ابراز نظر» كه گويا در ايران تحت استبداد ولائى او از همه سو رايج و روا است، نابكارانه تأكيد داشت، به خوبى آگاه بود كه در برابر خود با افشاگرِ دروغ ستيزى مواجه نخواهد شد تا دست آلوده ى او را در برابر مستمعين خام و بى خبرش با شرح كشتارهاى تابستان سال ۶۷ كه دقيقاً در تراز يك هالوكاست و ژِنو سايد واقعى در زندان ها سرگرفت و نيز با ياد از ترور بيش از ۱۵۰ تن از مبارزان ضد رژيم در خارج از كشور- بگشايد و گوبلز منشى اين جرثومه ى خباثت و گزافه گوئى و دروغپردازى را روى دايره بريزد و آرى او مى دانست كه اگر در درون مرزهاى ايران، پُتك استبداد زبان ها را خرد و قلم ها را شكسته است در فضاهاى آزاد خارج هم حركتى در آن پايه از توان كه دست كم بتواند تنك مايه اى چون او را در لجنزار رسوائى غرق كند، يافتنى نيست.
در قلب اين انبوه حادثه ها، خاصّه در كنار اين رديف سناريوها كه هر يك تصويرى از سرنوشت ايران را به چشم مى آورند و در هيچيك نشانى از مصالح و منافع صاحبان اين سرزمين به چشم نمى آيد....
در اين آشفته بازارى كه «ايران» را هر گروه، به دلخواه همچو كالائى، در معرضِ بيع و شرا نهاده است... از آن انديشه ى نگران و راهجو و درمان طلب، كى و كجا سراغ بايد گرفت؟
|