پيدا بود كه حادثه اى در بيرون نقب در گرفته است زيرا كسى در راه نبود.
شتابان پيش رفتم، چون به نزديك دهانه نقب رسيدم صداى ناله زنى بگوشم رسيد و لرزه تازه اى بر اندامم افكند...
دوان دوان بيرون رفتم، در روشنائى چند فانوس در ميان چند مأمور مسلح پليس نخست رضا را كه پيش از آن نميدانستم در كجاست و سپس ديگران را ديدم... مردى را كه قيافه موحشى داشت كت بسته بودند... در وسط حلقه اى كه جمعيت تشكيل داده بود جسدى افتاده و زنى در مقابل آن نشسته بود و ضجه مى كردند...
نزديك تر رفتم تا آن جسد و آن زن را بشناسم.
محبوبه را در ميان جمعيت تماشاچى ديدم كه اشك ريزان ايستاده است به درون حلقه مينگرد و زير لب مى گويد:
- او وقتى كه جان مى داد مى گفت: هر كس خوشبختى كسى را بگيرد، خدا خوشبختى او را از او خواهد گرفت.
***
- نيم ساعت بعد، از كنار كوره ها، از ميان قبرها و مقبره ها، از پشت مرده شوخانه، در روشنائى چند فانوس، جماعتى آهسته و آرام به طرف شهر مى رفتند و پاى آنها بروى زمين صدائى حزن انگيز و ترس آور مى كرد.
اين جماعت دو جسد بى حركت را در وسط گرفته بودند و مى بردند كه خون از يكى از آن مى چكيد و ديگرى گيسوى پريشانش تا نزديكى زمين آويخته بود... .
يكى از آن دو فرخ بود كه هنگام آمدن به شهر زير زمينى به اتفاق رضا و احمد در يك تصادم بين لاتها و پليس ها با گلوله ششلول رضا به دست (سوتى) به قتل رسيده بود.
ديگرى حميده كه اكنون ديگر خوب مى دانست كسى كه دلدارش بميرد چگونه خواهد شد... .
چون به دروازه رسيدم رضا بازوى مرا فشرد و گفت: راستى در آنجا كه تو بودى چه خبر شد؟ آن جانور را چه كرديد؟ ...
گفتم گلين او را كشت.
محبوبه كه با چهره گرفته و نگاه خيره و بهت آلود مانند مجسمه متحركى پيشا پيش من و رضا، نيم قدم جلوتر مى رفت پرسش رضا و پاسخ مرا شنيد، سر بگرداند و با لحنى كه ما هر دو را بلرزه در آورد گفت:
- در حقيقت من او را كشتم و او مرا حقيقتاً دوست مى داشت.
***
ده دوازده سال بعد، پس از آنكه دوست عزيزم جام مرگ را نوشيد و ناكام به آغوش عروس خاك رفت بارها براى زيارت آرامگاه او به امامزاده عبدالله مى رفتيم...
روزى گورى در آن نزديكى نظرم را جلب كرد، صاحب آن را باملاحظه اسم و تاريخ شناختم... و پس از چندى محبوبه را با يك مرد، يك جوان هفتده ساله و يك دختر شش هفت ساله بر سر آن گور ديدم.
و يك ماه بعد چون از كنار آن گور گذشتم قبر تازه اى چسبيده به آن يافتم، لب بدندان گزيدم و زير لب گفتم:
- اوه،! آخر او را تنها نگذاشت و به نزدش آمد.
روى گور تازه نوشته شده بود: خسته دل ز آن همه محنت كه كشيدم بى تو
آمدم باز كه تجديد كنم عهد قديم
ولى يك بار ديگر كه بفاصله چند ماه گذارم بدانسو افتاد ديدم در نتيجه ايجاد يك خيابان جديد گور تازه از كنار گور كهنه جدا و نابود شده است... بى اختيار قطره اشكى به چشمم آمد زيرا با وجود گذشتن ساليان دراز بياد آوردم كه آن شب آن دختر نازنين مى گفت:
-... ولى افسوس كه هر وقت من بسعادتى نزديك شده ام حادثه اى روى نمود و مرا از خوشبختى دور كرده است...
پايان
نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
با اين كه دربار بر اثر نفوذ رئيس جديد ژندارمرى نسبت به محكومين سياسى سابق، داراى رافت شد كارمندان دولت در محل، مى كوشيدند كه خبث طينت و تنگ چشمى و مردم آزارى خود را ادامه دهند.
مدارس متوسطه اى كه فرزندان محكومين سابق در آن تحصيل مى كردند.
مدارس شبانه روزى بود و مادرها ميل داشتند كه فرزندان خود را در آن مدرسه ببينند.
كارمندان محلى كه نتوانستند از تحصيل آنها ممانعت نمايند گفتند مادرها حق ملاقات فرزندان خود را در مدرسه ندارند.
دختر خانم (ولكونسكى) بمناسبت اينكه يكى از شاگردان ممتاز كلاس بود مستوجب دريافت جايزه شد.
در روزى كه جوائز را بين شاگردان توزيع مى كردند خانم (ولكونسكى) در آن جلسه حضور يافت و به محض اين كه متوجه شدند كه آن زن در مدرسه حضور دارد او را از تالارى كه جوا ئز در آنجا تقسيم مى شد و هم چنين از مدرسه بيرون كردند.
ولى اين نوع فرومايگى ها و كوته نظرى ها ديگر در محكومين سابق اثر نمى كرد زيرا توانسته بودند با استقامت دائمى، آتيه فرزندان خود را تا اندازه اى تامين كرده و آنها را از سرنوشتى كه تزار، براى آنان معين كرده يعنى گفته بود كه رعيت شوند، برهانند.
فصل بيست و نهم
چگونه داستايوفسكى نويسنده روسى بسوى بازداشتگاه سيبرى رفت.
نام (داستائيوسكى) نويسنده معروف روسى در زبان فارسى به صورت (داستايوفسكى) ضبط شده در صورتى كه نام درست اين نويسنده داستائيوسكى (با كسر با وسكون واو) است انگليسى ها و فرانسويها هم (داستائيوسكى) مى نويسند و مى خوانند و كسانى كه به زبان روسى آشنا هستند نيز تصديق مى كنند كه نام نويسنده (داستائيوسكى) است بنا بر اين اگر ما در اين ترجمه، نام او را (داستايوفسكى) مى نويسيم براى پيروى از روش عمومى است تا اين كه نام اين نويسنده روسى با املاى جديد بنظر خوانندگان محترم عجيب نيايد و تصور نكنند كه ما از شخصى تازه نام مى بريم- مترجم.
نيمه اول قرن نوزدهم ميلادى به پايان مى رسد و با اين كه ملت روسيه، گرفتار استبداد نيكلاى اول بود؛ از بين ملت، كسانى سر بلند مى كردند زيرا شورش دكابريست ها، بذرى افشانده بود كه به ثمر مى رسيد.
يكى از متفكرين سياسى روسيه به اسم (آلكساندر- هرزن) كه به مناسبت تظاهرات سياسى خود گرفتار حبس شد و او را به سيبرى تبعيد كردند در همان اوان نوشت:
(شورش روز چهاردهم دسامبر از طرف افسران ارتش و اشراف روسيه، گرچه به نتيجه فورى نرسيد ولى صداى توپ هاى آن شورش يك نسل جديد در روسيه بوجود آورد و مردم را بيدار كرد نسل جديد، در روسيه سر بلند كرد و مجامع خفيه تشكيل داد.
در شورش دسامبر، اكثريت نزديك به اتفاق شورشيان افسران ارتش و اشراف بودند ولى در پايان نيمه اول قرن نوزدهم ميلادى، كسانى كه در روسيه سر بلند كردند بيشتر ادباء و شعراء و روزنامه نويسان و استادان و محصلين مدارس و معدودى از اشراف بودند.
در سال ۱۸۴۸ ميلادى در فرانسه انقلاب شد و رژيمى رفت و رژيمى ديگر روى كار آمد.
اين انقلاب در روسيه خيلى انعكاس پيدا كرد و عده اى از آزادى خواهان كه آرزو داشتند در روسيه قانون اساسى بوجود بيايد ورعيتى بمفهوم بردگى از بين برود خواستند مثل فرانسوى ها مبادرت به انقلاب نمايند.