Nimrooz
Vol. 18, No. 952, October 12, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۵۲ - جمعه ۲۰ مهر ۱۳۸۶
محمدحسين ميرزا خاقانى نژاد (فصيح)
غرض اينست....
ميرزامحمدحسين خان فروغى
غم شادى آفرين
جلال الدين محمد بلخى (مولوى)
تو مترس و....
محيط قمى (شمس الفصحاء)
شهره به سرگشتگى
ميرزا كامران بابرى
حيف باشد....
عبدالرحمن جامى
نيست كسى غير تو
فخرالدين رازى
اگر پاك شوى
فخرالدين رازى
وگرنه
حافظ شيرازى
تنور لاله
مكرم اصفهانى
به من چه
ميرزا ابوالحسن خان فروغى
طالب حق
ميرزاده عشقى (ميرمحمدرضا)
منفور خلق
مهرى هروى
مشكل گشا
اميرخسرو دهلوى
سوداى جانى

محمدحسين ميرزا خاقانى نژاد (فصيح)
غرض اينست....
رو توانا شو و از دغدغه مرگ مترس
كه جهان كام كس از ضعف ميسر نكند
سنگ بردار به سركوبى ظالم كه سرشك
اثرى در دل سنگين ستمگر نكند
عجز بگذار كه از خون گلو مرد مصاف
روى تر سازد و از واهمه لب تر نكند
سخن اينست كه در كشمكش مرگ و حيات
فكر يك قطره خون مرد دلاور نكند
غرض اينست كه بى همت و انديشه و سعى
هيچكس را فلك اى دوست مظفر نكند

ميرزامحمدحسين خان فروغى
غم شادى آفرين
در شادى و غم چو قصه بنياد كنم
وز جمله نعيم اين جهان ياد كنم
جز عشق كه اصل همه غم هاست نبود
چيزى كه بدان خاطر خود شاد كنم

جلال الدين محمد بلخى (مولوى)
تو مترس و....
تخم بطّى، گر چه مرغ خانه ات
كرد زير پر چو دايه تربيت
مادر تو بط آن دريا بد است
دايه ات خاكى بد و خشكى پرست
ميل دريا كه دل تو اندر است
آن طبيعت جانت را از مادر است
دايه را بگذار بر خشك و بران
اندرآ در بحر معنى چون بطان
گر تو را دايه بترساند ز آب
تو مترس و سوى درياران شتاب
تو بطى بر خشك و برتر زنده اى
نى چو مرغ خانه خانه كنده اى
مر ملايك را سوى بر، راه نيست
جنس حيوان هم زبحر آگاه نيست
تو به تن حيوان، به جانى از ملك
تا روى هم بر زمين هم بر فلك

محيط قمى (شمس الفصحاء)
شهره به سرگشتگى
منم كه شهره به سرگشتگى به هر كويم
فتاده در خم چوگان عشق چون گويم
هواى گلشن فردوس برده از خاطر
نسيم روح فزا خاك آن سر كويم
چنان ز خويش تهى گشته ام ز جانان پر
كه گر زپوست برآيم تمام خود اويم

ميرزا كامران بابرى
حيف باشد....
چشم بر راه تو داريم و شد ايامى چند
وقت آن شد كه نهى جانب ما گامى چند
بهر صيد دل ما دانه خال تو بس است
هر دم از زلف منه بر سر آن دامى چند
آن كه هرگز نفرستد سوى ما پيغامى
چه شود گر كندم شاد به دشنامى چند
ما خراباتى و رنديم و تو با ما منشين
حيف باشد كه نشينى تو به بدنامى چند

عبدالرحمن جامى
نيست كسى غير تو
اى ز وجود تو نمود همه
جود تو سرمايه بود همه
نام و نشانت نه و دامن كشان
مى گذرى بر همه نام و نشان
با همه چون جان به تن آميز ناك
پاك ز آلايش ناپاك و پاك
گر چه نمايند بسى غير تو
نيست در اين عرصه كسى غير تو

فخرالدين رازى
اگر پاك شوى
اى دل ز غبار جهل اگر پاك شوى
چون روح مجردى بر افلاك شوى
عرشست نشيمن تو شرمت بادا
كائى و مقيم خطه خاك شوى؟!

فخرالدين رازى
وگرنه
اگر با تو نسازد دشمن اى دوست
ترا بايد كه با دشمن بسازى
گرت رنجى رسد مخراش و مخروش
توكل كن به لطف بى نيازى
وگرنه چند روزى صبر فرما
نه او ماند نه تو نه فخر رازى

حافظ شيرازى
تنور لاله
صبا به تهنيت پير مى فروش آمد
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاى
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار
كه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش
كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

مكرم اصفهانى
به من چه
زمين گر آسمان دارد به من چه
فلك گر كهكشان دارد به من چه
اگر عرش برين بسيار عالى است
شكوه جاودان دارد به من چه
سما دارد اگر صد صد ستاره
و گر هفت اختران دارد به من چه
اگر در آسمان كوه است و دريا
به دريا ناودان دارد به من چه
دو روزى در جهان مانديم و رفتيم
جهان كون و مكان دارد به من چه
اگر در عرصه فردوس، غلمان
تن بى استخوان دارد به من چه

ميرزا ابوالحسن خان فروغى
طالب حق
دانا سخن از دانش خود مى گويد
نادان ره غفلت و هوى مى پويد
اين منكر علم و آن دگر مست غرور
من بنده طالبى كه حق مى جويد

ميرزاده عشقى (ميرمحمدرضا)
منفور خلق
مرا اگر كه زر و سيم و ثروت دنيا
بر آنچه هست تسلط دهند و چيره كنند
تمام برگ درختان گر اسكناس شود
تمام ريگ بيابان اگر كه ليره كنند
گر آسمان همه زر گردد و به من بخشند
سپس به گنجه ام افلاك را ذخيره كنند
بدين نيز زد هرگز كه مردم از چپ و راست
به چشم نفرت بر من نگاه خيره كنند

مهرى هروى
مشكل گشا
حل هر نكته كه بر پير خرد مشكل بود
آزموديم ز يك جرعه مى حاصل بود
خواستم سوز دل خويش بگويم با شمع
داشت او خود به زبان آنچه مرا در دل بود
گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت مى
در هر كس كه زدم بى خود و لايعقل بود
دولتى بود تماشاى رخت (مهرى) را
حيف و صد حيف كه اين دولت مستعجل بود

اميرخسرو دهلوى
سوداى جانى
چه خوش باشد در آغاز جوانى
دو دلبر را بهم سوداى جانى
گه از ابر و عتاب آغاز كردن
گه از مژگان بيان راز كردن
گهى از دور باش غمزه راندن
گهى از گوشه هاى چشم خواندن
فشرده عشق در دل ها قدم سخت
خرد برده به صحراى عدم رخت
درون جان خيال زلف و بالا
چو دزد خانگى جاسوس كالا
مى تلخ است جور گلعذاران
كه هر چندش خورى باشد گواران

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
فال هفته
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   حوادث   •   فال هفته   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •