Nimrooz
Vol. 18, No. 952, October 12, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۵۲ - جمعه ۲۰ مهر ۱۳۸۶
تهران داغ داغ داغ- على مستعلى زاده- تهران
وقتى نيروى انتظامى به دانشجوها التماس ميكند
به ما گفته اند اگر مراسم بدون دردسر بگذرد پاداش ميدهيم
با جانبازان و معلولان جنگى چه ميكنند
آسايشگاه معلولان جنگ دارد آپارتمان سازى ميشود
با شكل هاى كتاب هاى فيريك هم اسلامى رفتار شد
آخرين موجى ها را دارند، چال ميكنند كه جا باز شود
بچه ها از مادرشان درباره اعدام هاى خيابانى ميپرسند
زباله گرد و زباله خواب در دربند
پايتخت اعدام، در هيچ شهر بزرگى در جهان اعدام به صورت علنى برگزار نمى شود مگر زيمبابوه. تازه هر چند سال يك بار اما در اين زمينه تهران رتبه اول را دارد. همان شهرى كه شهر صد و چهاردهم جهان است از نظر كيفيت و اميد به زندگى از ميان صد و پنجاه و هفت كشور. فقط بغداد و سه شهر افريقائى و دارفور از تهران بدترند. اين است وضعيت شهرى كه رئيس جمهور مسخره اش شعار مى دهد كه براى درست كردن ايران، اول بايد جهان را درست كنيم. و كسى هم نمى گويد بابا تازه برايت چند دست كت و شلوار از نيويورك خريده اند دماغت را بالا بكش.
شهرى كه مادرش فرياد ميزند دخترم در خيابان اعدام ديده ديگر خوابش نمى برد. امام جمعه ها مى خندند و مى گويند مادر ماه رمضان است توبه كن ما بايد نسلى را براى رفتن به جبهه بزرگ آماده كنيم دختر و پسر و مادر كه داد مى زند چرا خود شكم گنده ات به جبهه نمى روى. چرا بچه هايت را نمى فرستى كه دختر بدبخت من كه همين يك بچه را دارم و پدرشان هم از داربست افتاده و ديگر جان و عقل ندارد. مردم مى آيند مادر را جمع مى كنند و امام جمعه اسلامشهر به حاضران مى گويند اين خانواده همه بى عقل هستند. سكوت مطلق.
يكى نگفت بابا چرا وسط خيابان و جلو بچه ها كه دارند به مدرسه ميروند اعدام مى كنيد. يكى تلفن كرده بود به روزنامه اى و پرسيده بود امروز دختر بچه ام مى پرسيد آن اقا را كه دار زدند چرا شلوارش خيس شد. يعنى چى شد مادر. خاك برسرتان با اين غيرتتان.

دربند زباله گرد
در عين حال در اين شهر زيبا زباله گرد و كارتون خواب فراوان است. در شهر زيبا ماه رمضان شده و در هر اداره اى جماعت اتاقى پيدا كرده ميخوابند و اگر هم چيزى ميخورند يواشكى است و همه از هم پنهان مى كنند. عكسى از اداره گمرك كه همه را خواب نشان ميدهد تماشائى است. آن هم در دربند.
همان جاى باصفائى كه گردشگاه تهرانى ها بود و صدها سال نقاشان آنجا را نقاشى كردند و شاعران سرودند و آب روانى داشت و دره سبزى. اما حالا به بركت جمهورى اسلامى بيغوله اى است كه شبيه به آن تنها در شهرهاى پر جمعيت هند ديده مى شود.
زير عكس زباله گرد ها و زباله خواب ها نوشته اند: دربند، يكى از محله هاى تجريش در شمال شهر تهران است. دربند يكى از محله هاى تهران پايتخت ايران است. دربند از دهكده هاى قديمى شميران و در شمال باغ سعدآباد است. محله دربند از مناطق خنك و گردشگرى تهران است. در اين محله كودكان در ميان زباله هاى شهرى و بيمارستانى مى گردند. هر چه را به دردشان بخورد در گونى هاى پلاستيكى مى ريزند. يا براى بازيافت مواد و يا براى كارهاى ديگر!

جرقه دانشگاه
تهران فقط و فقط منتظر جرقه اى بود كه روز دوشنبه در دانشگاه زده شد تا آبروى اين پسره دروغگو و لافزن را ببرد. در دانشگاه تهران كه جرأت كرد و پايش را در آن گذاشت كارى كرد كه التماس افسران نيروى انتظامى كه به دانشجوها ميگفتند امروز را به ما ببخشيد و گويا گفته بودند اگر بدون سروصدا و بدون تظاهرات آن روز بگذرد، بهشان پاداش مى دهند فايده نكرد بچه ها با شعار خودمان قلكمان را مى شكنيم قولمان را نمى شكنيم، فرياد كشيدند و به محل حضور رئيس جمهور مهرورز چنان هجومى بردند كه ناچار شدند در حضور خبرنگاران خارجى و ناظران آبروى نداشته را بريزند و كوتوله را به سرعت فرارى دهند. قبلاً هم مى دانستند كه چه برسرشان ميايد چون پلاكاردهائى دست حزب الهى ها داده بودند كه رويش نوشته شده بود هوچى گرى در جلو دوربينهاى خارجى. اما با اين حال اجازه هيچ دوربينى نداده بودند و هيچ خبرنگار خارجى هم در داخل دانشگاه نبود. اما افسوس كه دوربين يكى از بچه ها كه نشان ميداد احمدى نژاد را با چادر از در پشت سالن بوعلى ميبرند لب شمشادها گرفته شد، يعنى موبايلش بود و هنوز هم به او نداده اند. كاشكى كسى گرفته باشد.
اما فقط آن هزار دانشجو كه توانسته بودند از هزارتا راه بندان و بازرسى بگذرند و به دانشگاه بروند معترض نبودند اين هفته. در محل آسايشگاه جانبازان كه همان معلولان جنگى باشند كه اينها دائم نان آنها را ميخورند و يك عمر هاشمى رفسنجانى به اسم شهداى مرده و زنده دزدى كرد حالا اين احمدى نژادى ها آمده اند و رحم به صغير و كبير نمى كنند و اين هفته وقتى يكيشان خود را آتش زد ناگهان جرقه آنان را هم به آتش كشيد. در ميان معلمان كه با دو هزار زندانى در صف اول ايستاده اند اما غوغائى است بزرگ ترين لشكركشى اطلاعاتى ها در خانه معلمان است. در ميان كارگزاران شركت واحد هم كه اسانلو را دستگير كرده اند شايع كرده اند كه او از راديوهاى خارجى ميليون ها دلار گرفته و خودش اعتراف كرده و در ضمن با اضافه حقوق هم مخالف بوده چون دستور داشته محيط زيباى كارگرى را الوده كند كه آمريكا به ما تجاوز كند. اينها را آخوند مأمور از طرف خامنه اى در شركت واحد گفته است.

درد دل استاد
اين نوشته دكتر احمد شيرزاد استاد فيزيك دانشگاه است، از لابه لايش وضعيت غم انگيز علم در مملكتى كه مدام رهبرانش داد از علم وعلم ميزنند نشان داده ميشود. من ترم فيزيك پايه يك درس مى دهم. كلاسم شلوغ است. گوش تا گوش تالار بچه هاى سال اولى مى نشينند. كتاب درسى كه به اتفاق همكاران انتخاب كرده ايم ترجمه اى است از ويرايش پنجم «فيزيك هاليدى» . بنده خدا ناشر بيچاره تلاش زيادى كرده تا كتاب پاستوريزه شود و مثلا عكس يا مطلب خلاف شئونات نداشته باشد.
عكس هائى كه در آنها خانمى بوده يا سياه شده اند يا مورد مربوطه تغيير جنسيت داده و به مرد تبديل شده است. ديروز مثالى را از متن كتاب حل مى كردم كه در آن دو اسكيت باز آقا و خانم ضمن حركت روى دو خط موازى به هم نيرو وارد كرده و تغيير مسير مى دادند. مترجم اسم هاى فرنگى اسكيت بازها را به فرهاد وشيرين تغيير داده بود و براى حفظ شئونات اخلاقى لباس اسكيت شيرين خانم را در شكلى كه كشيده شده بود به دامن بلند تا زانو تغيير داده بود كه چه بسا بدتر از اصل كار باشد.
صورت مسئله جرم فرهاد را ۷۵ كيلوگرم و جرم شيرين را ۵۵ كيلوگرم ذكر كرده بود. موقع خواندن نمك ريختم و گفتم: البته اين اول كار است، چند سال بعد فرهاد ۹۵ كيلو گرم جرم خواهد داشت و حاضر نيست رژيم بگيرد، شيرين هم ۷۵ كيلو گرمى خواهد شد و فكر مى كند كه رژيم گرفته است.

بلا بر سر دانشگاه
وقتى كه احمدى نژاد رفته بود دانشگاه روز دوشنبه، وقتى كه بچه ها خوب آبرويش را بردند و هر چه در دانشگاه كلمبيا بلوف زده بود را برملا كردند، خوب بود كه آدمها ميامدند و نتيجه قدرشناسى را ميديدندچون دو دسته دانشجو كه يكى شان ضد احمدى نژاد بود- نه لباس شخصى ها و اطلاعاتى ها و بسيجى ها كه با پول آمده بودند- و يكى هم هزار نفر از دانشجو كه خطر كرده و با هزار زحمت به دانشگاه راه يافته بودند و واقعاً ميشد فهميد كه به احمدى نژاد علاقه دارند. اين دو دسته در مورد همه چيز با هم مخالف بودند جز در مورد استادانى كه اين مردك بيسواد كه اسمش زاهدى است از دانشگاه بيرون كرده به بهانه هاى مختلف و يك آخوند را گذاشته بر رياست دانشگاه تهران با آن سابقه بزرگ. يكى از هواداران بسيجى با نفرت ميگفت اينها ابروى رئيس جمهور مهربان را ميبرند و مقصودش از اينها زاهدى بود. اما بقيه دانشجوها با نگاه عاقل اندر سفيه به آنها ميگفتند چقدر ساده ايد بگذاريد چند مدت بگذرد آن وقت گند كارهاى اين در مى آيد و شما هم عقلرس ميشويد.
در نشريه دانشجوئى برج علم كه در تهران توسط دانشجويان دانشگاه ادبيات متنشر مى شود نوشته شده:
ما ايرانى ها هم مانند ملل راقيه بزرگانى در فلسفه و علم و ادب و هنر داريم، چه در گذشته كه امروزه بدان ها مى باليم و چه در حال حاضر. اما رفتار ما با اين بزرگان با آنچه در ميان ملل راقيه رايج است قدرى متفاوت است. ما به گذشتگان مان فقط افتخار مى كنيم و كارى به آنچه گفته اند و نوشته اند نداريم و يادمان هست و در تقويم مان نوشته ايم كه روز تولد يا وفات شان را جشنى بگيريم و بزرگداشتى و بس و آن ديگران افتخار چندانى به بزرگان شان نمى كنند و اساساً جشن و بزرگداشت آنان را در تقويم هايشان و دستور كار نهادهاى رسمى و غيررسمى شان ندارند... اما نه تنها به گفته ها و نوشته هاى آنان توجه مى كنند و در آنها بررسى هاى موشكافانه مى كنند كه هر روز بهتر از روز قبل به يافته هاى جديد درباره آنها و آراء و افكارشان برسند بلكه رفتارشان با بزرگان ملل ديگر نيز چنين است. انبوه تحقيقات گرانسنگ درباره علم و ادب و هنر و فلسفه شرقى، اسلامى و ايرانى به دست غربيان دليل اين مدعاست. اوايل تيرماه گذشته همايشى براى بزرگداشت استاد عبدالباقى گولپينارلى (۱۹۸۲- ۱۹۰۰) مولوى شناس بزرگ ترك در دانشگاه تهران برگزار شد. جلسه باشكوهى بود. علاوه بر حضور چشمگير استادان و محققان دو كشور، مقامات سياسى هم حضور چشمگيرى داشتند. از ايران رئيس قوه مقننه حضور داشت و سخنرانى هم كرد و از تركيه هم سفير آن كشور و رايزن فرهنگى شان در ايران و مقاماتى از دولت تركيه كه اكثرشان سخنرانى هم كردند. خيلى جالب توجه بود كه در روايت سرگذشت استاد گولپينارلى از مصائبى كه از سوى دولت تركيه بر او رفته بود؛ اخراجش از دانشگاه و منع تدريس و... سخن ها رفت و از سوى مقامات امروز دولت تركيه چندان در تكريم و تعظيم او مبالغه مى رفت كه شنونده را به تعجب وامى داشت. اينكه مراكزى و كتابخانه هائى را در تركيه و سفارت شان در ايران به نام او افتتاح كرده اند يا خواهند كرد و تقديرى كه از مترجم آثار او به فارسى به عمل آوردند و... طورى بود كه شنونده احساس مى كرد آن دولت يا دولت هائى كه اين استاد عزيز را آزار مى داده اند و مانع تدريس و تحقيقش مى شده اند، اساساً ربطى به اين دولتمردان امروزه ندارند، اينكه واقعاً چنين بوده و هست يا نه جاى تامل دارد، در دهه ۹۰ بود كه عده اى احساس وظيفه كردند و استاد يگانه علامه فرزانه دكتر عباس زرياب خويى (استاد مسلم فلسفه و كلام، تاريخ اسلام و ايران، ادبيات فارسى و عربى) را با طرح اتهاماتى از دانشگاه تهران اخراج كردند. چندى نگذشته بود كه ايشان به بنياد دايره المعارف اسلامى رفتند. اندكى بعد دكتر زرياب را به استادى دوره هاى كارشناسى ارشد و دكترى دانشگاه تربيت مدرس دعوت كردند و بعد ايشان را در سمت استادى دوره هاى عالى دانشگاه تربيت معلم تهران و ديگر دانشگاه ها ديديم و ديديم كه چگونه از خدمات ايشان بهره ها مى جستند. اما ايشان هيچ گاه به دانشگاه تهران بازنگشتند و همچنان اخراجى ماندند. به قول مرحوم دكتر احمد تفضلى در واقع «دانشگاه تهران از ايشان محروم ماند.» و وقتى كه درگذشت در سوگ او نوشتند «دريغا زرياب و دريغا فرهنگ ايرانى،» و روز پس از خاكسپارى او در جرايد نوشتند كه «خورشيد را به گل اندوديم» و ما ندانستيم كه آن اتهامات و اخراج از دانشگاه تهران درست بوده يا دعوت ايشان به دانشگاه ها و مراكز ديگر علمى كه اتفاقاً بسيار هم انقلابى تر و اسلامى تر از دانشگاه تهران بودند.
چند سال پيش استاد دكتر على رواقى (عضو هيأت علمى گروه زبان و ادب فارسى) را در دانشگاه تهران به دليل ركود علمى به افتخار بازنشستگى نائل ساختند در حالى كه سال پيش از آن، ايشان را به عنوان چهره ماندگار برگزيدند و از ايشان در رسانه ملى، پيش چشم ميليون ها بيننده تجليل به عمل آوردند. ايشان از بدو تاسيس فرهنگستان زبان و ادب فارسى در جمهورى اسلامى ايران- سال ۱۳۶۹- عضو پيوسته فرهنگستان بوده و هستند. آثار چاپ شده ايشان در نوع خود ممتاز است و مورد استفاده اهل علم و ادب. كدام درست است؟ ايشان ركود علمى دارند يا چهره ماندگارند؟ يا عضو پيوسته فرهنگستانند؟ چه كسى توضيح خواهد داد؟
اندكى پس از آن يك روحانى بركنار از حكومت كه هميشه بدون اتومبيل مى آمد و روزى يكى از دانشجويان گفت استاد در ايستگاه اتوبوس ميايستيد نكند مردم شما را با آخوندهاى حكومتى اشتباه بگيرند و خداى ناكرده تعرض كنند. جواب دكتر محمدعلى دهقانى (عضو هيأت علمى گروه زبان و ادب فارسى) اين بود: اتفاقا هر روز اين اتفاق مى افتد يكى در اتوبوس يا ايستگاه متلكى و فحشى بار ما مى كند اما دو تا هم به او مى گويند اگر اين آقا مثل بقيه بود كه الان سوار اتوبوس نبود. اولى كفاره كارى است كه آخوندها كرده اند و دومى پاداش من است و من براى همين پاداش اگر هم ماشينى باشد سوار نمى شوم و اتوبوس و صحبت كردن با مردم را رها نميكنم به خصوص كه گاهى بچه ها هم ميآيند و در همان اتوبوس هم كلاس ادامه پيدا ميكند.
يكى از دانشجويان حكايت ميكرد كه در اتوبوس استاد شعرى از نظامى را مى خواند مردى از رديف پشت گفت بلند بخوانيد ما هم بشنويد. استاد هم خواندند صدا بلند شد كه صدا نميرسد به ته اتوبوس. استاد بلندشدند و بلند خواندند. در ايستگاه مسافرى مى خواست پياده شود نشد كه شعر را بشنود. مردم دست زدند و صلوات فرستادند و استاد گفتند امروز هر چه خوانده بودم و حفظ بودم برايم گوارا شد.
حالا اين استاد را در يك نامه غيررسمى و ادارى به عنوان دچار ركود علمى از دانشگاه بيرون كرده اند. دانشجوئى قصيده اى ساخته با رديف خاك عالم برسرت. و ايشان به رغم كوشش هاى دانشجويان و وساطت استادان ديگر به دانشگاه بازنگشتند در حالى كه سال پيش از آن از سوى دانشجويان به عنوان استاد نمونه انتخاب شده بودند. دانشجويى نيست كه كلاس ايشان را ديده باشد و از دانش و وسعت و عمق اطلاعات او حيرت نكرده باشد و از رفتن او از دانشگاه تهران در حسرت نباشد. چه بايد گفت؟ تشخيص دانشجويان و استادان گروه فارسى درست بوده يا آنانى كه او را به ركود علمى متهم كردند؟
و اكنون در آغاز سال تحصيلى جديد، هيأت بدوى انتظامى هيأت علمى دانشگاه تهران همراه ده ها تن ديگر حكم اخراج استادى ديگر را از گروه زبان و ادب فارسى دانشگاه تهران صادر فرموده اند؛ دكتر محمد دهقانى چهره آشناى اهل ادب، دانشمند، متعهد و مسوول، دلسوز، پركار، داراى مقالات و كتب متعدد از تاليف و ترجمه (از عربى و انگليسى) كه در ميان استادان جوانى كه در ۱۰ سال گذشته به عضويت گروه فارسى دانشگاه تهران درآمده اند تنها كسى است كه قادر است با كيفيت عالى كلاس هاى ادبيات عربى و انگليسى و متون كهن ادب فارسى و معاصر از نظم و نثر و نقد ادبى و... را در دوره هاى كارشناسى و كارشناسى ارشد اداره كند يعنى اداره كرده و در كارنامه خود دارد و مدارك توفيق او نزد مسوولان مربوط در دانشگاه نيز موجود است. كلاس هاى درس ايشان با اقبال دانشجويان مواجه بوده و اتفاقاً ايشان را هم دانشجويان به عنوان استاد نمونه انتخاب كرده بودند كه ظاهراً در اخراج ايشان بى تأثير نبوده است. دكتر دهقانى را با اتهاماتى جالب توجه و بسيار شتابزده خواستند اخراج كنند، حتى مهلت ندادند تا به تقاضاى تجديدنظر ايشان رسيدگى شود و پس از يك هفته حضور در كلاس هايشان، در آغاز هفته دوم مهرماه، بدون اطلاع قبلى، مانع تدريس ايشان شدند و دانشجويانى را كه درس را با استادش انتخاب كرده بودند سرگردان كردند.
روزگارى نه چندان دور گروه زبان و ادب فارسى دانشگاه تهران مايه مباهات اهل ادب و فرهنگ و اساساً ايرانيان بود. استادانى چون على اصغر حكمت، بديع الزمان فروزانفر، ملك الشعراى بهار، احمد بهمنيار، ابراهيم پورداود، محمد معين، ذبيح الله صفا، جلال الدين همايى، مجتبى مينوى، پرويز ناتل خانلرى، عبدالحسين زرين كوب، محمدعلى اسلامى ندوشن، محمدرضا شفيعى كدكنى كه چون ستارگانى در آسمان ادب ايران درخشيده اند، همگى استادان اين گروه بوده اند. آوازه شهرت اينان به سرتاسر دنيا رسيده است و من خود از نزديك ديده ام استادان و محققان ديگر كشورها را، از غرب و شرق، كه چگونه با احترام نام ايشان را مى برند و اگر ايشان را از نزديك ديده اند، يا از محضر درس شان بهره برده اند، چگونه بدان افتخار مى كنند. آيا اولياى محترم دانشگاه تهران، پس از اين بزرگان، مى توانند چهره هاى شاخصى به اهل ادب و دوستداران فرهنگ و ادبيات ايران معرفى كنند؟ بنابر مصوبه اى كه براى جذب فارغ التحصيلان ممتاز (شاگرد اول هاى دوره هاى تحصيلى عالى دانشگاهى) وجود دارد، لااقل در اين ده سال اخير، چند تن از اينان به استخدام گروه زبان و ادب فارسى درآمده اند؟ حال اگر در ميان استادان جوان برحسب اتفاق فرد مستعد و توانايى پيدا شد، بايد او را به آسانى از دست بدهند؟ آيا هيچ به آينده گروه انديشيده اند؟ اينجا «دانشگاه مادر» بود قبل از آن كه فتنه رخ دهد «نماد علمى» كشور بود قبل از آن كه كسانى بر مملكت حاكم شوند كه نه علم مى فهمند و نه عالم و دائم به دروغ دم از علم مى زنند. دروغ، دروغ تنها چيزى است كه مى فهمند.
آيا هيچ به اين انديشيده اند كه چرا اين چنين عجولانه نسبت به اخراج استادى اقدام مى شود؟ چيزى جز خصومت و حسادت و خودمحورى نيست؟ هيچ پرسيده اند كه پس از بازنشسته شدن استادان گروه فارسى در اين سال ها، حضور آنها در دانشگاه به چه ميزان بوده است؟ آيا اساساً حضور داشته اند؟ چرا پس از بازنشستگى آخرين نسل باقى مانده يعنى شاعر توانا دكتر مظاهر مصفا فقط دانشجويان دوره هاى دكترى دانشگاه آزاد از حضور ايشان بهره مند ميشوند و و دانشجويان دانشگاهى كه وى سى سال در آن به تدريس و فعاليت علمى مشغول بوده اند، از فيض حضور وى محروم بمانند؟ آيا از حضور استاد شاخص عرصه دستور زبان فارسى دكتر خسرو فرشيدورد پس از بازنشستگى شان، چنان كه بايد استفاده شده است؟ يا شايد اين احساس وجود دارد كه ما از اينان بى نياز شده ايم؟
پس راست گفته شاعر واى بر حال تو و حال خدائى كه تواش بنده سرگردانى. و آخرش هم تذكرى است بر بنده و آن نادانى.

رفتار با شهيدان زنده
اين حضرات مدام از كسانى كه در جنگ شهيد شده اند مايه ميگذارند و هر كس را كه ميخواهند بكوبند به اسم شهدا ميكويند و از جمله خود معلولان و مجروحان چنگى را. مگر نبود حاج داوود كريمى كه بعد از بارها شجاعت و فرماندهى سپاه تهران و آن همه منت سر حضرات كه خيابان به اسمش كردند دست آخر فلاحيان عرقخور خانم باز و دزد او را گرفت و دو سال در حبس انداخت. حالا فكر ميكنيد با معلولان چه ميكنند.
اين گزارش نشان از خانه اى ميدهد در تهران كه اول مصادره اى بوده و در روزهائى كه قرار بر كلاه گذاشتن سر بچه ها براى رفتن به جبهه بوده است، اينجا را داده اند به معلولان و حالا با فرض اين كه بيشترشان مرده اند دارند محل را اپارتمان سازى ميكنند براى جيبشان. معلولان روانى با سروصداى ساختمان سازى ديوانه شده اند اما جوابشان اين است كه در شميران به اين گرانى كه نمى شود زمينى را به اين كار اختصاص داد.
گزارش دانشجويان رشته جامعه شناسى امام صادق خواندنى است كه دو نفرشان را هم موقع تهيه اين گزارش دستگير كرده اند.
چشم هائى بى نهايت غمگين و ته ريشى دارند در صورتى ميانسال. به حياط آسايشگاه كه وارد مى شوى، روى پله هاى ورودى ساختمان و نيمكت هاى كنار در دستشويى نشسته اند. سيگار مى كشند و به ورودى خيابان كه در چند قدمى آنهاست نگاه مى كنند. لباس بيمارستانى به صورت هاى جدى قهرمانان جنگ نمى آيد.
دورت جمع مى شوند. حضورت اتفاقى است در اين زندگى يكنواخت. منو شناختى؟ اينجا همه منو مى شناسند. 6-5 سال جبهه بودم، ۵ بار مجروح شدم. عكس دو كودك و مادرشان را از كيف پولش بيرون مى آورد. اين عكس مال سال ۴۹ است. مادرم را خيلى دوست داشتم.
از مقامات بالاى نظام وقت ملا قات مى خواست تا مشكلش را به آنها بگويد، نمى توانستى يادش بياورى كه دچار اوهام مى شود.
دنبالم مى كنند، مى خواهند مرا بكشند، با اينكه دستور بود و وكالت رسمى مصادره داشتيم، هنوز تحت تعقيبم، چون خانه يك نفر را لو دادم.
گفتى نمى توانى هماهنگى ملا قات را انجام بدهى، اما قول دادى بنويسى، چند بار قول گرفت! هر بار كه در راهرو و حياط آسايشگاه او را ديدى، اسمش را هم بايد بنويسى، شيرين دل، ۶۶ ساله.
آرم نيروى انتظامى دارى؟ مى خوام بزنم به لباسم. سرباز نيروى انتظامى بودم، تو سردشت. حالا يه نگاه تو كيفت بينداز شايد داشته باشى؟ پس دفعه ديگه كه اومدى با خودت بيار.
يك نفر ديگر با عينك و قرآنى زير بغل از راه مى رسد. مشكل خاصى نيست، نمازمان را مى خوانيم، سرويس و غذاى مناسب و... فقط دوست داريم به ديدنمان بيايند ولى ملا قات كننده اى نداريم. شوخى مى كنند؛ خانم مشق هايت را خوب بنويس! بنويس عبدا... مختارى، شيرين دل جعفرى، نادر پاپى، محمدعلى غلا مى، شيرزاد، هژيرى، همدان، كبوترآهنگ، داغداغ آباد.
گاهى هم طنزهايى مى گويند كه فلسفه زندگى، بيمارى، مرگ و جنگ را زير سوال مى برد و دست آخر اينكه. ما بايد مشكلاتمان را با خدا حل كنيم.
خيلى ها از بيماريشان آگاهند. 9 ساله اينجا هستم. از ۱۰ ماه پيش افسردگى گرفتم. به چشم هاى يه نفر كه نگاه مى كنم خجالت مى كشم و سرم رو پائين مى اندازم. اين عذابم مى دهد. روانشناس مى گه كمكت مى كنم، داروهات رو تغيير مى دم.
بى قرار و افسرده بودم، دو بار رگ هاى دستم را بريدم، خانه ام رو آتش زدم، حالا هم فراموشى دارم.
۱۴ سالم بود كه رفتم جبهه، تو حلبچه مجروح شدم، ۱۶ ساله اينجام، هنوز خوب نشدم، ۴۵ روز بيمارستانم، ۲۰ روز خونه، بچه ازنا هستم، تازگى ها يك پرايد به اسمم دراومده، قبلاً هم يه زمين و يه پيكان داشتم كه بنياد فروخت، پولش رو به هم داد. بعضى موقع ها موج منو مى گيره، مى خوام گريه كنم، بدنم بى حس مى شه، سرگيجه، تب و لرز، فراموشى...
جانبازان اعصاب و روان مظلوم ترين جانبازان هستند، حتى مظلوم تر از جانبازان ضايعه نخاعى. اين گفته خود مسوولا ن آسايشگاه است. سال ها زندگى در آسايشگاه، مصرف داروهاى بسيار قوى و از دست دادن مهارت هاى كلامى و اجتماعى ديگر توانى براى دفاع از خود باقى نگذاشته است. اگر خواسته هايشان را جواب ندهيم سرشان را پايين مى اندازند و مى روند، بدون هيچ بحثى. در حالى كه جانبازان ضايعه نخاعى توانايى عوض كردن مدير آسايشگاه را هم دارند. مرز بيماران اعصاب و روان با سايرين بسيار باريك است به همين دليل خيلى ها مى خواهند خودشان را به جاى اين بيماران جا بزنند و امتياز بگيرند، ولى ما اين تفاوت را متوجه مى شويم؛ جانباز اعصاب و روان كسى است كه وقتى يك نخ سيگار و يك سكه طلا جلويش بگذارى، سيگار را بر دارد.
آمار دقيقى از جانبازان اعصاب و روان وجود ندارد چون اين بيمارى با فراز و نشيب همراه است. شناخت آنها از روى ظاهرشان امكان پذير نيست چون بسيارى در خانه نگهدارى مى شوند و اصلاً به مركز بهداشت روانى بنياد مراجعه نمى كنند.
بيمارستان اعصاب و روان سعادت آباد، پيش از اين آسايشگاه ناميده مى شد. حدود نيمى از جانبازان اين بيمارستان از اسكيزوفرنيا رنج مى برند، همان بيمارى كه افراد خيالى را به زندگى آدم وارد مى كند. بيمارى هاى باى پولا (دوقطبى)، مانيا، پارانوئيد و (PTSD ضايعه بعد از يك استرس شديد) هم ميان جانبازان هست. اين آخرى، همان است كه در اصطلا ح به آن موج گرفتگى مى گويند. روانشناس اين مركز به بيمارانى اشاره مى كند كه حتى سابقه حضور در خط مقدم يا موج گرفتگى را ندارند بلكه با ديدن صحنه هاى ناخوشايند بيمار شده اند. البته اين موارد در بيمارانى كه زير سن ۱۸ سال به جبهه رفته اند، بيشتر مشاهده مى شود.
جانبازان اعصاب و روان ابتدا به مراكز درمان حاد مراجعه مى كنند اين مراكز بعد از ترخيص بيماران، در صورت نياز، آنها را به مراكز درمانى بيماران مزمن ارجاع مى دهند. ميانگين سنى جانبازان اين بيمارستان حدود ۴۵ سال است. حالا پدر و مادر جانبازان حداقل ۷۰ سال سن دارند و رئيس بيمارستان با اشاره به اينكه والدين آنها ديگر نمى توانند از فرزندان خود نگهدارى كنند، پيشنهاد مى دهند با ايجاد مراكزى همچون آسايشگاه، باشگاه، خانه و يا هر عنوان ديگر به جانبازان سرويس دهند.
آسايشگاه، ساختمانى است در زمينى مصادره اى به وسعت ۸ هزار و ۸۰۰ متر واقع در سعادت آباد تهران. امروز درختان باغ قطع يا خشك شده و زمينش به دليل منطقه اى كه در آن واقع شده، مورد توجه است. بعضى معتقدند كه جانبازان مى توانند در ساختمان ديگرى حتى خارج از شهر نگهدارى شوند. ولى مسوولا ن اين آسايشگاه با اشاره به اين كه هدف نهايى درمان جانبازان بازگرداندن آنها به جامعه است، دورى آنها از اجتماع را مفيد نمى دانند. هر چند در اين بيمارستان جز چند متر حياط در اطراف ساختمان، فضايى براى بيماران وجود نداشته باشد.
حاصل اين بحث ها آپارتمان سازى در محوطه آسايشگاه است كه انتهاى آن معلوم است كه انتقال بيماران به جاهاى دور افتاده اى كه ديگر حتى فاميل و بستگانشان هم نتوانند از آنجا ديدن كنند. طرح تا همين الان به قيمت از بين بردن باغ، زمين ورزش و دو استخر بيمارستان در حال انجام است. آهن، شيشه شكسته، آجر و ساير ضايعات ساختمانى، در محوطه رها شده است. كاركنان بيمارستان مواردى را به خاطر مى آورند كه برخى از بيماران از اين وسايل براى خودكشى استفاده كرده اند. بعدازظهر يك روز گرم تابستان، جانبازان به ساختمان بيمارستان بازگشته اند تا استراحت كنند. ساختمانى دو طبقه كه هر طبقه چند اتاق بزرگ دارد با تخت هائى بيشتر از ظرفيت اتاق ها. يك تخت خوابگاهى و يك قفسه فلزى سهم هر بيمار است. ساعت ۱۲ صبح استراحت نيمروزى آغاز مى شود. پتوهايشان را روى زمين كنار تختشان مى اندازند، نماز مى خوانند و ۱۳ نفر آرام در يك اتاق مى خوابند. اما اين استراحت بايد با صداى دستگاه جوش و ضربه هائى كه به آهن كوبيده مى شود كنار بيايد. همه كاركنان بيمارستان معترضند كه نخستين نياز اين بيماران، يعنى آرامش، از آنها سلب شده است. ولى ماجراى ساخت و ساز در محوطه آسايشگاه جانبازان به همين جا ختم نمى شود.
پرسنل بيمارستان مى گويند كه پيش از اين در محلى كه براى ساخت بناى جديد گودبردارى شده، استخر و زمين بازى و يك آشپزخانه قرار داشت. همين چند ماه قبل بيش از ۳۰ ميليون تومان براى رنگ و سراميك آشپزخانه هزينه شده بود ولى به جاى آن ساختمانى جديد با هزينه اى چند صد ميليون تومان تا مرحله اسكلت بندى رسيد و به دلا يل نامعلومى تخريب شد.
چونكه قرار بود آسايشگاه گسترش يابد با ۱۰۰ تخت جديد. كارفرما، معاونت مسكن بنياد شهيد و مجرى طرح يك شركت ساختمانى بود از بستگان احمدى نژاد و گروه فنى ديگرى هم نظارت آن را بر عهده دارد كه از خودشان هستند. اعلام كردند كار شركت اوليه تخصصى نبوده و مجبوريم بعد از چند ماه سازه هاى آنها را تخريب كنيم. اما در حقيقت طرح عوض شد وگسترش اسايشگاه تبديل شده به ساختن آپارتمان هاى ميلياردى.

در حال فراموشى
ابراهيم كرمى سهام خود را بازيگر سرشناسى معرفى مى كند. اسم او را هم بايد بنويسى، بازيگر گروه تئاتر اينجا. انگار قهرمانان جنگ انتظار داشتند مشهورتر از اين باشند. 37 نفر از بيماران تحت پوشش نمايش- درمانى هستند. زيرزمين ساختمان، سالن بزرگى است كه وقتى كارآيى اش را بدانى، كوچك مى نمايد. گروه هاى نمايش- درمانى، موسيقى- درمانى، نقاشى، سفالگرى، حصيربافى و... بايد در اين فضا با هم كنار بيايند.
فهرست اسامى جانبازان، روى ديوار چسبانده شده، روى نام يك سوم از آنها ماژيك سبز كشيده اند؛ يعنى اين افراد رفته اند، كسى نميداند كجا.
محسن فلا حتى، كارشناس ارشد روانشناسى كه در اين مركز كار مى كند، مى گويد: اين بيماران روز به روز منزوى تر مى شوند. قبلاً افراد زيادى از ادارات و مراكز مختلف براى عيادت و انجام كارهاى تحقيقاتى مى آمدند ولى روند صدور اجازه بازديد را پيچيده كرده اند. ارتباط ما با مراكز علمى هم قطع شده و با تعطيل شدن فعاليت هاى كار-درمانى جانبازان، خيلى از مهارت هاى اجتماعى آنها در حال از بين رفتن است.
موقع خداحافظى، جانبازان بيمارستان اعصاب و روان از خواب بيدار شده و دوباره روى همان پله ها نشسته اند. يكى صدايت مى زند: موقع نوشتن حرف هاى ما يادتان باشد كه اگر كسى كار بدى انجام دهد، بايد كتك بخورد. اين طبيعى است، همان طور كه ممكن است شما از پدرتان كتك بخوريد، يا در مدرسه، از معلمان.
ياد صحبت روانشناس مركز مى افتى: بيماران اعصاب و روان بعد از مدتى موسسه زده مى شوند.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
فال هفته
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   حوادث   •   فال هفته   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •