Nimrooz
Vol. 18, No. 952, October 12, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۵۲ - جمعه ۲۰ مهر ۱۳۸۶
بشنو اين نى... پيرايه يغمائى
هشتاد سالگى و عشق؟
003900.jpg
پيرايه يغمائى
سيمين بهبهانى، غزل سراى پر آوازه در هر جبهه اى با شعر چالشى شگفت انگيز دارد. او آنقدر با خوانندگان شعرش احساس يگانگى مى كند كه حتا از اينكه دست آنها را بگيرد و آنها را صميمانه به پنهانى ترين پيچ و خم هاى احساسى اش ببرد و در زندگى خصوصى اش شريك كند، پروايى ندارد. اين يكى از ويژه گى هاى دلنشين شعر سيمين است كه به خوانندگان بخصوص به زنان جسارتى بالا بلند مى بخشد تا قدر هستى خود را بيشتر بدانند. شعر «هشتاد سالگى و عشق» او از اين دست است.
به جرأت مى توان گفت حتا مردان هم با شعر اينگونه برهنه برخورد نكرده اند كه سيمين بهبهانى.
شعر بى تكرار و متفاوت او را با هم زمزمه مى كنيم تا بداينم آنكه پيرو راسيتن مكتب اصالت عشق است، كيست...


هشتاد سالگى و عشق؟ تصديق كن كه عجيب است
حوّاى پير دگر بار، گرم تعارف سيب است
لب سرخ و زلف طلائى، زيبا ولى نه خدايى!
بر چهره رنگم اگر هست، آرايش است و فريب است
در سينه ام دل شيدا، پرپر زنان ز تمنا
هفتادضربه او را، گويى دو بار ضريب است
عشق است و دغدغه شرم، تن از دماى هوس گرم
مى سوزم از تب و اين تب، فارغ ز لطف طبيب است
با بوسه بسته دهانم، گفتن سخن نتوانم
آتش فكنده به جانم، اين بوسه نيست لهيب است
اى تشنه مانده عاشق، بخت است يار موافق
با اين شراب گوارا، ديگر چه جاى شكيب است
شادا كنار من آن يار، آن مهربان وفادار
گويى ميان بهشتم، تا اين كنار نصيب است
آدم بيا به تماشا، بگذر ز چالش و حاشا
هشتاد ساله حوا با بيست ساله رقيب است



در شعر زيستن





در هيچ كجاى جهان آنقدر كه ايرانيان با شعر و شاعرى در آميخته اند نه جايى وجود دارد و نه مردمى. ايرانى اگر شعر هم نگويد، ذاتا ً شاعر است و دست كم شعر را دوست دارد از اين رو نه تنها در گفتارهاى معمولى روزانه خود از شعر و بيت و ضرب المثل هاى آهنگين و كلام فولكوريك استفاده مى كند، بلكه گاهى آن ها را مى نويسد و بر در و ديوار اتاق و خانه و مغازه و ماشين خود مى آويزد و حتا گاه از آن ها متناسب با صنعت و هنرخود استفاده مى كند و اين بيت ها هم افزون براين كه زيباست و فضا را شاعرانه مى كند، خواننده كنجكاو را هم به سمت ذوق و انديشه نويسنده راهبرى مى كند و خواننده پى مى برد مثلا ًذوق راننده اى كه بر بدنه كاميونش مى نويسد:
شب مهتاب و چشم تو به راه پيچ و خم بسته / بران اى مرد كوهستان ولى آهسته آهسته
با راننده اى كه مى نويسد:
اى خدا محفوظ دار اين گردش گردننده را /اولش جان مسافر، دومش راننده را
با راننده اى كه مى نويسد:
تو هم در آينه حيران حسن خويشتنى / زمانه اى است كه هر كس به خود گرفتار است؛
از نظر ذهنى و روانى از زمين تا آسمان تفاوت دارد.
در آن زمانها كه در خانه ها حمام خصوصى نبود و همه به گرمابه هاى بيرون مى رفتند هميشه شخصى كه او را «اوسا» مى ناميدند در بخش رخت كن يا سر بينه حمام مى نشست و مشتريان پيش از رفتن به حمام وسائل گرانبهاى خود از قبيل ساعت، انگشترى و كيف پول خود را به او مى سپردند تا گم نشود. براى اينكه اين امر مهم از ياد مشترى نرود و چيزى گم نشود، هميشه چند بيتى به عنوان ياد آورى بر ديوار حمام نوشته مى شد كه معمولى ترينشان اين بود:
هر كه دارد امانتى موجود/ بسپارد به بنده وقت ورود/گر كه نسپارد و شود مفقود/ بنده مسؤل آن نخواهم بود
گاهى همين مضمون به اين صورت نوشته مى شد:
اگر دارى به همراهت امانت/ ز پول و كيف و قبض و مهر و ساعت/ اگر نسپارى و مفقود گردد/ندارى ذره اى حق خسارت
جعفر شهرى صورت ديگرى از اين مضمون را در كتاب تهران قديم ضبط كرده از اين قرار:
امانت را بده اول، كه آخر/ نباشد جاى حرف و جر ّ و منجر/كه غير از اين نباشد دستگيرت/ نه از من چيزى و نه از كميسر
معمولا ً دكاندارها هم با آويختن يك بيت مسأله نُسيه دادن به مشترى را براى خود حل مى كردند:
اى كه در نسيه برى همچو گل خندانى /پس سبب چيست كه در دادن آن گريانى
اكنون كه صحبت از خريد و فروش شد بد نيست ازترازويى ياد شود كه در موزه هنرهاى زيباست. اين ترازو دستى سازو در جعبه اى رنگ و روغنى قرار دارد. روى جعبه نوشته شده: «عمل عبدالله، سنه ۱۳۰۵ هجرى» و كنار آن چند بيت شعر است بدين مضمون:
ز الطاف پروردگار جهان/ سپهرى در اين جعبه كردم نهان/چو صندوق عدل شهنشاه دين/ بود مخزن دّرو لعل و ثمين/كليدش چو سياره، قفلش نكو /مه و مهر وميزان و شاهين در او
در موزه بريتانيا در لندن فرش ايرانى نفيسى، بافت اردبيل وجود دارد. اين فرش كه بيش از ۱۱ متر درازا و بيش از ۵ متر پهنا دارد، در زمان شاه تهماسب اول (۹۳۰-980 قمرى) و به هنرمندى شخصى به نام مقصود كاشى بافته شده. بافت اين فرش داستانى دارد از اين قرار:
مى گويند مقصود كاشى به گناهى مستحق كيفر آمد. شاه به كشتنش فرمان داد. او چون جان خود را در خطر ديد، عرض كرد اگر سلطان وى را ببخشايد، يك جفت قالى بى نظيركه از نظر طرح و رنگ تك باشد براى آرامگاه جدش شيخ صفى ببافد. شاه تهماسب او را بخشيد و او هم به وعده خود وفا نمود و پس از سالى جفتى قالى بافت و به پيشكشى آورد. در وسط و نزديك به حاشيه قالى اين بيت نوشته شده:
جز آستان تو ام در جهان پناهى نيست /سر مرا به جز اين در حواله گاهى نيست
اين قالى آنچنان بديع است كه چشم از ديدنش سير نمى شود. در هر اينچ مربع در حدود ۳۲۰ گره دارد. لنگه ديگرش هم در موزه لوس آنجلس آمريكاست. اين قالى در سال ۱۸۹۳ ميلادى (۱۳۱۰) قمرى، سه سال پيش از كشته شدن ناصر الدين شاه به دو هزار پوند فروخته شد و به لندن انتقال يافت.
جام زيبايى نيز در همين موزه از دوره صفويه وجود دارد كه بر لبه آن اين سه بيت از يكى از غزل هاى حافظ نقش بسته:
آن كس كه به دست جام دارد /سلطانى جم مدام دارد /آبى كه خِضِر حيات ازاو يافت /در ميكده جو كه جام دارد /سر رشته جان به جام بگذار /كاين رشته از او نظام دارد
اكنون كه سخن از فرش است بد نيست كه يادآور شويم كه فرش نفيس ديگرى هم از دوره احمد شاه، آخرين شاه قاجار به يادگار مانده كه هم اكنون در سيدنى (استراليا) و در موزه شخصى روانشاد ژاك كدرى نگهدارى مى شود. در ميان اين فرش تصوير احمد شاه در متنى طلايى و بسيار زنده بافته شده و بر بالاى سر اين تصوير در حاشيه اى منحنى شكل و سرخ رنگ اين اشعار از سعدى به چشم مى خورد:
بچكار (به چه كار) آيدت زگل طبقى/از گلستان من ببر ورقى/گل همين پنجروزشش (پنج روز و شش) باشد/ وين گلستان هميشه خوش باشد
و البته اولين حرف (ش) در كلمه (شش) به غلط داراى سه دندانه و در دومى به صورت كشيده نوشته شده است.
معمولا ً نرّادان به نردى كه برآن هنرمندانه كار شده باشد بسيار راغب اند. از اين رو تخته نردهايى كه هنرمندانه ساخته و پرداخته شده باشد، كم نيست و بر بسيارى از آن ها هم اشعارى منبّت كارى شده، از جمله اشعار زير كه مصراعى از آن به صورت ضرب المثل در آمده است:
آسمان تخته و انجُم بودش مُهره نرد/ كعبتينش مه و خورشيد، و فلك نرّاد است/ با چنين تخته و اين مهره و اين كهنه حريف/ چشم بردن بودت؟ عقل تو بى بنياد است/ بخت در آمد ِ كار است نه دانستن كار/ تاس اگر نيك نشيند همه كس نرّاد است
به روى تخته نرد ديگرى هم اين رباعى كنده كارى شده است:
گر كار جهان به زور بودى و نبرد/ مرد از سر نامرد بر آوردى گرد/ اين كار جهان چو كعبتين است و چو نرد / نامرد زمرد مى برد، چِتوان كرد؟
و اين هم از نمونه اشعارى است كه بر قسمت انتهايى لوله تفنگ حكاكى شده است:
در معركه اين تفنگ فرياد رس است / صيد افكن و گرم خوى و آتش نفس است / محتاج اشارتى است در كشتن خصم/ سويش نگهى ز گوشه چشم بس است
ساختن بخارى در ديوار اتاق ها (تقريبا ً چيزى شبيه شومينه هاى اين زمان) از دوران صفويه در ايران رسم شد. اين بخارى ها پيش آمدگى كم عرضى هم داشت كه به آن پيش بخارى مى گفتند و معمولا ً بر آن قاب عكس و آينه و لاله و خلاصه وسايل تزيينى مى گذاشتند. در تالار خانه هاى اعيان و اشراف در اطراف بخارى و پيش بخارى گاه گچ بُرى هاى زيبايى وجود داشت كه بر آن بيت هاى مناسب مى نوشتند. روانشاد جمالزاده بيت هاى زير را از اين گچبرى ها در يادداشت هاى خود آورده است:
گل شراب و گل عارض و گل آتش /اگر غلط نكنم فصل گل زمستان است
دهان گشاده بخارى بسان بى ادبان /رسانده كار به جايى كه چوب مى خواهد
ادوارد براون ضمن توصيف ارگ حكومتى شيراز و عمارات آن مى نويسد: اطراف بخارى بعضى از اتاق ها
اشعارى از اين قبيل نوشته شده است:
از بخارى ما طريق دوستى آموختيم/ خويشتن را از براى همنشينان سوختيم
به غير از بخارى نديديم كس/ كه با دشمن و دوست گرمى دهد
معمولا ً درويشان كلاهى چند تركى از نمد بر سر مى گذارند كه به آن تاج درويشى مى گويند. گاهى بر اين كلاه ابيات عارفانه اى سوزن دوزى مى شود كه رباعى زير از آن دست است:
تا با تو تويى به دوست راهت ندهند/ در بستر فقر تكيه گاهت ندهند / تا تن دارى خرقه نپوشانندت
تا سر ندهى نمد كلاهت ندهند
پياله عبارت از كاسه كوچكى است كه در آن ماست و ترشى كنند. در زمان قديم پياله ها كه بيشتر از بلور و چينى و فلزات گرانبها ساخته مى شد، به عنوان جام شراب به كار مى رفت و گاهى ابياتى نيز به مناسبت بر خود نوشته داشت از اين قبيل:
پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر / به مى ز دل ببرم هول روز رستاخيز
يا اين بيت: ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم / اى بى خبر ز لذت شرب مدام ما
آينه دردار نوعى آينه است كه قاب آن در داشته باشد. معمولا ً بر اين درها نقش و نگارهاى زيبا مى كشيدند و گاه ابيات مناسبى هم بر آن ها مى نوشتند از اين دست:
صورت خود چو بنگرى، ناز تو بيشتر شود / كاش نمى گذاشتند، آينه روبروى تو
يا اين ابيات:
دلدار به من گفت چرا غمگينى؟ / دربند كدام دلبر سيمينى؟ /برجستم و آيينه به دستش دادم/گفتم كه در آيينه كه را مى بينى؟
سابق بر اين رسم بود كه ابياتى را به صورت كتيبه بر ديوارى از اتاق مى آويختند، يا به يكى از تيرهاى سقف مى نوشتند (چون در آن زمان براى ساختن خانه از تير هاى چوبى استفاده مى كردند كه ديده مى شد) اين بيت ها بيشتر حالت دعايى داشت از اين دست:
بارالها، كم مگردان چار چيز از اين اتاق/ نان گرم و آب سرد و چايى و قليان چاق
و اينك نوشتار را با كتّيبه اى آويخته بر ديوار يك عكاسخانه در تهران قديم به پايان مى بريم:
هر كه پولى داد عكس انداختيم
از شما دادن، زما انداختن




راز وارگى خواب



فرويد روانشناس اتريشى را كسى نيست كه نشناسد. كتاب «رؤيا» از اوست و هنوز هم كه هنوز است، روانشناس ديگرى نتوانسته كتابى در مورد خواب و رؤيا بنويسد كه جامع تر از آن باشد.
خوابى كه در زير مى ايد، آخرين خواب فرويد و خوابى است كه او درست يك شب پيش از مرگش ديده است. خواب «فرويد» را با هم شركت مى كنيم:
۲۲ سپتامبر ۱۹۳۹
فرويد خواب ديد كه به صورت خانم «دورا» يكى از بيمارانش در آمده و در خيابان هاى وين كه بمباران و ويران شده است و از ميان ساختمان هائى كه هنوز از آنها گرد و خاك به هوا بلند است، راه مى رود. او در حالى سعى داشت پستان هاى مصنوعى اش را مرتب كتد از خود پرسيد كه «چگونه ممكن است شهر را ويران كرده باشند؟»
در همان لحظه دم شهردارى به خانم «مارتا» برخورد كه روزنامه Neue Frei Presse (روزنامه نوين آزادى) در دست داشت.
خانم مارتا گفت: سلام دورا. در روزنامه خواندم كه فرويد از پاريس برگشته و در خانه شماره ۷ خيابان شهردارى ساكن شده. بد نيست سرى بهش بزنى. (و در همان حال جسد سربازى را با پا كنار زد)
فرويد با احساس شرمسارى بسيار، روسرى نازكش را پايين كشيد و با خجالت گفت:
«نمى فهمم چرا؟»
مارتا گفت: «براى اينكه تو هم مثل همه مشكلات زيادى دارى. بايد دلت را سبك كنى. چه كسى بهتر از دكتر فرويد؟ او زن ها را خوب درك مى كند. بطوريكه گاهى آدم فكر مى كند كه خودش زن است، چون خوب مى تواند خودش را جاى زن ها بگذارد.»
بعد از اين گفتگو آنها با هم خداحافظى دوستانه اى كردند و فرويد راهش را ادامه داد. كمى دورتر به شاگرد قصابى برخورد كه بى شرمانه نگاهش كرد و متلك زشتى گفت. فرويد پا تند كرد و مى خواست با مشت به دهانش بكوبد كه ناگهان شاگرد قصابى در حالى كه به پاهاى او مگاهى مى كرد گفت:
«دورا بهتره يه مرد تو زندگيت باشه تا بيخودى تو خيالات خودت عاشق نشى.»
فرويد با عصبانيت ايستاد و پرسيد: «تو از كجا مى دونى؟»
شاگرد قصابى گفت: «همه اينو مى دونن. تو زيادى خيالات سكسى دارى، دكتر فرويد اينو كشف كرده.»
دكتر فرويد مشت ها را گره كرد. جوانك پا از گليمش بيرون گذاشته بود. او- دكتر فرويد- خيالات سكسى داشت؟ اين ديگران بودند كه چنين خيالاتى داشتند و سراغ او مى آمدند و درد دل مى كردند. او مرد محترمى بود. چنين خيالاتى مال بچه ها يا آدم هاى خل بود.
شاگرد قصابى خنديد و تلمگرى به گونه اش زد و گفت: «كار محمقانه نكن.» دكتر فرويد كمى آرام گرفت. برايش جالب بود كه شاگرد قصاب، جوانك لات، اين قدر دوستانه حرف بزند. خود او هم كه «دورا» بود و مشكل شرم آورى داشت.
بعد به راهش در خيابان شهردارى ادامه داد و به در خانه رسيد. خانه اش، خانه زيبايش، ديگر وجود نداشت. خمپاره خانه را ويران كرده بود. تنها باغچه و ايوان سالم مانده بودند. روى ايوان مرد بيهوده اى با كفش هاى چوبى روستاييان و پيراهن بيرون زده از شلوار دراز كشيده بود و خرناس مى كشيد.
فرويد به طرفش رفت بيدارش كرد و پرسيد: «تو اين جا چه مى كنى؟»
مرد با چشم هاى گشاد به او خيره شد و گفت: «دنبال دكتر فرويد آمده ام.»
فرويد گفت: «من دكتر فرويد هستم.» .
مرد خنديد و گفت: «منو نخندونين خانم.»
فرويد گفت: «خوب، بذار اعتراف كنم. امروز تصميم گرفتم كه شبيه يكى از مريضام بشم، براى همين اين لباسو پوشيده م. من دورا هستم.»
مرد گفت: «دوستت دارم دورا.» و بعد او را در آغوش گرفت.
فرويد دچار احساس بدى شد و خود را از ايوان به پايين انداخت و در اين لحظه بيدار شد. آن شب آخرين شب زندگى اش بود، اما خودش نمى دانست.
برگرفته از سايت كتاب شعر/ گزيده اى از خواب ِ خواب ها [Sogni di sogni]/آنتونيو تابوچى [Antonio Tabucchi]/برگردان: ناصر فرهمند



آى تهرانى هاى عزيز
از ميدان توپخانه چه مى دانيد؟



ميدان توپخانه در دوره زندگى خود تا به امروز شاهد صحنه هاى بسيارى بوده است كه يكى از آنها مراسم وحشيانه شتركُشى در زمان سلطنت قاجار است. براى اجراى اين برنامه روز نهم ذى الحجه شتر سالم و بى عيبى را زينت و آرايش مى كردند. دست و پايش را حنا مى بستند. او را با طاقه هاى ترمه مى پوشاندند و طاقه هاى زرى و منگوله ها و زنگوله هاى تكى و رشته اى از سر و برش مى آويختند آينه هاى كوچك و بزرگ بسيار بر پيشانى و پهلو هايش نصب مى كردند و صبح روز دهم ذى الحجه- يعنى روز عيد قربان به طرف ميدان حركتش مى دادند.
نيابت اين كار با شخصى بود كه اين سِمت نسل به نسل به او رسيده و «شاه ِ شتر قربانى» اش مى گفتند. او در اين روز به هيأت شاه در مى آمد، جبه ترمه مى پوشيد، تاجى از برنز كه به جواهرات بدلى آراسته شده بود بر سر مى گذاشت، چكمه هاى مهميز داربه پا مى كرد، جقه ها و درجه ها و نشان هاى پُر زرق و برق فراوان به خود مى آويخت و شمشير و نيزه به دست مى گرفت و بر شتر مى نشست و با جار و جنجال و هياهو به همراه دسته موزيك و عده اى سواره و پياده از خيابان علاء الد وله (= فردوسى امروز) به سوى ميدان توپخانه مى آمد و به اجراى يك نمايش بى پايه و بيمزه در مورد نظم و آرامش كشور مى پرداخت.
پس از اين نمايش ناگهان يكى از ملتزمين پيش مى دويد و نيزه اى را كه در دست داشت به گلوى شتر فرو مى برد. بعد از آن اطرافيان بى درنگ به وسط مى ريختند، و در حاليكه از سر وكول هم بالا مى رفتند، شاه دروغين را از بالا به زير مى آوردند، تزيينات شتر را مى ربودند و با خنجر و دشنه و چاقو كه از پيش آماده داشتند، به حيوان كه هنوز زنده بود حمله ورمى شدند و در برابر چشمان وحشت زده جاندار بى گناه هريك تكه اى از بدن او را به نام تبرك و غنيمت در دستمال و جيب و كيسه خود مى گذاشتند و مى گريختند. بر اثر همين برنامه ها بود كه هنگامى كه خارجيان به ايران مى آمدند، با ديدن اين صحنه ها- بى توجه به سابقه فرهنگ درخشان ايرانى- به ما رأى توحش مى دادند. رسم بى رحمانه شتر قربانى كه حاصل ذهن بيمار قاجاريان بود، پس از روى كار آمدن رضا شاه بكلى از ميان رفت.




كوچى دگر
جعفر رسول زاده
ربطى به شعرم ندارد، اين عشق رنگين كمانى
من بايد اينجا بخوانم، از آبى اسمانى
فصل شكفتن گذشته است، اى فرصت سبز رويش
اين جا بهارى نپايد، جز در هواى خزانى
بغض گلوگير ما را، انگيزه گريه اى نيست
انگار در گل نشسته است، اين كشتى بادبانى
تا كى غزلواره گفتن، از آرزوهاى مبهم
در قاب آيينه ديدن، خواب خوش مهربانى
تاريخ قابيلى ما، از عصر سنگ و كلاغ است
مى خوردن و خم شكستن، هشيارى و سرگرانى
اين كوچه بن بست مانده است، در فكر كوچى دگر باش
بايد نشانى بگيريم، از وادى بى نشانى
مردان سنگى نشستند، در برج عاج تعصب
ماييم و دل هاى يك دست، ماييم و اين هم زبانى

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
فال هفته
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   حوادث   •   فال هفته   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •