زبان مصلحتى بسيار مشابه با كاركرد ايدئولوژى دارد. ايدئولوژى مخلوق انسان است، ولى، پس از خلق، به عنوان جزء لايتجزاى زندگى، بر فعاليت و زندگى روزمره آدميان اثر مى بخشد. برخى جامعه شناسان، زبان را بخشى از ايده ئولوژى مى دانند كه تصويرى انتزاعى و خيالى از آدم ها و روابطشان به دست مى دهد.
به عبارت ديگر، زبان تمايز مابين «واقعى» و «خيالى» را دشوار مى سازد. آنچنان كه زبان به عنوان مولودى اجتماعى؛ خود مدعى واقعيت مى شود و با فرهنگ سازى؛ موجوديت جامعه را هر آينه شكل مى بخشد. زبان نقش مركزى مهمى در ايجاد و در بناى اجتماعى واقعيت بازى مى كند.
بررسى قدرت زبان در مداخله و شكل دهى واقعيت يكى از اهداف اصلى كار فيلسوفان است. فيلسوف و منتقد معروف دريدا مى گويد كه اين زبان است كه متكلمان خود را مورد استفاده قرار مى دهد و نه برعكس. اين اظهاريه بدان معناست كه ما آدميان خادمين زبان هستيم و نه اين كه سروران استعاره هاى خود. اظهارنظر دريدا در توازى با تأكيد فوكو قرار دارد كه خاطرنشان مى سازد كه گفتمان ها پس از خلق، حاكميت پيدا مى كنند. لوى استراس همين مطلب را به گونه اى ديگر مى گويد. او مى گويد كه ما با اسطوره ها فكر نمى كنيم؛ بلكه اسطوره ها خود را در ما مى انديشند.
در بطن ساختار مشخص يك زبان، مقوله هاى بنيادينى موجودند كه توسط آنها متكلمان آن زبان، جهان را تعبير و تفهيم مى كنند. بنابراين اگر حافظ زبان چينى تكلم مى كرد، كلاً به گونه و سياق كاملاً متفاوت ديگرى شعر مى گفت. در هر ساختار زبانى، نحوه تفكر و چگونگى ابراز احساسات بستگى به بافت مفاهيم در كالبد آن زبان دارد. بر اين منوال، ساده نگرى خواهد بود كه زبان فقط به عنوان ابزارى بى طرف تلقى شود كه در فهم واقعيت دست نمى برد و آن را شكل نمى بخشد.
زبان بنابر مصلحت و ملاحظات، وسيله اى براى توجيحه نيز محسوب مى شود. با زبان در عين حال مى توان اعجاز كرد و به كمك تبليغات، به تحميق، تجهيز و بسيج مردمان پرداخت. كتب مقدس نمونه اى گويا از نقش اسطوره ساز و تأثيرگذار زبان اند. بازيگرى هاى زبان در مورد انسان دوستان عصر رنسانس و نيز در مورد خردگرايان عصر روشنگرى مصداق داشت. ما نبايد فكر كنيم كه زبان بى مداخله، فقط به انتقال انديشه و مقاصد صاحب نظران اقدام مى ورزد. همانطور كه گفته شد: آدميان هم سروران و هم خادمان زبان اند.
آدميان اعمال و تبادلات نوشتارى، گفتارى و انديشگانى خود را براساس امكانات مستتر در دستگاه زبان، جلوه عملى و بيرونى مى بخشند. براى تحول جامعه و به جلو سوق دادن آن، راهكارهاى جديدى لازم است كه در بطن زمان، دستگاه ارزشى جديد و جهان نگرى نوبنيادى شكل بگيرد. البته بهترين بخش هاى سنت را در راهكار جديد بايد داخل كرد. اما در اساس، آزادى از زيباشناسى كلاسيسيم همانقدر ضرورى است كه آزادى از ساختارهاى سنتى خانواده و از سنت تقسيم كار جنسى.
براى خروج از وضعيت تعليق، كه در برزخ آن صد سالى است سرگردانيم، نوآورى هاى فرهنگى و انديشگانى تنها راه است. در اين راستا، هنر و ادبيات نقشى تاريخى براى گذار جامعه از سنت به مدرنيته به عهده دارد. راهكار زيباشناسانه جديد نه براساس بومى نگرى؛ بلكه بر بنيان «جهان خانه منست» بايد استوار گردد.
براى گام زدن در مسير تجدد، زنجيرهاى سنت از دست و پاى هنر و ادبيات گشوده بايد شود. اين زنجيرها، حتى به صلابت ادبيات زرين كلاسيك فارسى، بايد گشوده شوند تا رويكرد نونگرانه اى صورت تحقق يابد.
همانطور كه زبان هاى مهم اروپائى با جنبش روشنگرى سدّه ۱۸ خود را از سنگينى سنت فرهنگى آزاد كردند، زبان فارسى نيز مى بايد با رويكرد مدرنيته همراه شود و خود را از زير سنت ادبى و هنرى اش برهاند. زبان هاى يونانى و لاتينى به مثابه زبان هاى تجدد، از رنسانس به بعد، دل از ديرينه فرهنگى كندند تا راه جوئى هاى نوآمدى در كار آورند. زبان فارسى نيز از سر بلندى ها و افتخارات فرهنگى اش بايد جدا شود تا از درجا زدن خود را برهاند. دلبسته بودن و مفتون هنر و ادبيات كلاسيك فارسى ماندن همانا و در دور تسلسل همچنان درجا زدن نيز همان.
در جهت نوآورى گام زدن، دو صد البته كه بى مهلكه و بى مخاطره نيز نيست. اين كه گفته شود جهان واقع محلى از اعراب ندارد و هر آنچه رودرروى ماست چيزى جز ذهنيت خود ساخته نيست، همانا به مثابه پرتگاه هولناكى از نسبيت مطلق انديش در مسير نوآورى دهان گشوده است. اضطراب انسان از هستى ناپايدار و يا بهتر بگويم از «نهاد ناآرام جهان» همانا يكى از پى آمدهاى روانشناسانه نسبيت مطلق انديشى است كه تفكر پسا مدرن در جان آدمى دامنگير كرده است.
انديشه پسامدرن تنها با عقلانيت ابزارى به ستيز برنخاسته است. پسامدرنيسم سوداى آن دارد كه در برابر «خرد نقاد خود محور» علامت سئوالى بزرگ بگذارد و جهان را از هرگونه معناى وجودى تهى سازد. فقدان فلسفى انديشى مى تواند به رويش خودباورى هاى هرز انديش و يا «زبان- خدا» باورى بيانجامد. گسل از عينيت و واقعيت، نويسنده پسامدرن را در وادى هاى زبان بازى گرفتار مى سازد. معنا گريزى و دلالت ناپذيرى در بازى هاى زبانى، از نقطه نظر زيباشناسى، همانا نقش بر آب درافكندن است.
برخى از شاعران و نويسندگان معناگريزى را واقعيت سرشته زبان مى پندارند. آنها در وادى هاى مجرد زبان، بدون ملاحظات دستورى و معنائى، در صدد نوآفرينى اند. گويا مى توان خلاقيت كرد و اثر ادبى آفريد بدون ارجاعات معنائى و گفتمانى. زبان اگر نتواند خواننده را به برقرارى رابطه اى معنى دار با اثر يارى رساند همانا صاعقه اى را مى ماند كه پيكر اثر را درجا مى خشكاند و آن را از حوزه ادبيات به بيرون پرتاب مى كند. مثلاً شعر پسامدرن بر آن است تا در جائى در خلاء و فراتر از زبان مالوف و با پشت پا زدن به هرگونه سيستم معناپذيرى، عالمى مجرد و مختص براى خويش دست و پا كند.
هنرمندان در مسير حقيقت جوئى دستياران فلاسفه و انديشمندانند. در اين راستا، كار هنرمند خلق درام يا گزارشگرى فقط نيست. واقعيت به عنوان نهادى بى سكون و ناآرام هر آينه بايد كشف و از نو تعريف شود. بدين معنى، شعر در فضاهاى درون بسته زبان مى خلد تا با تمهيدات، ما را با واقعيت بيرونى آشنا سازد.
ايراد به پسامدرنيسم به خاطر نسبيت مطلق انديش اش ربطى به استفاده به جا از روش ها و تكنيك هاى جديدى كه در اشكال هنرى مطرح كرده است، ندارد. نوگرائى در شعر يعنى استفاده هوشمندانه از تمهيدات پسامدرنيسم به منظور طرح مسائل عصر مدرن و درانداختن تضادهاى زندگى معاصر در كالبد شعر امروز. در اين راستا، در بدنه شعر امروز ايران، عناصر ضد مدرن ضرورت دخول دارند. از مصاديق اين ضرورت، يكى مثلاً نابرابرى حقوق زنان و ديگرى دست شستن از ضديت با مراكز تمدنى در جهان امروز است.
براى برپا داشتن نظامى نوين عليه نظام پدرسالار و توتاليتر كه چند صدائى و آزادى هاى فردى را برنمى تابد، بايد دست به نقادى هاى گفتمانى اعم از هنرى و فلسفى زد. نقادى را بايد به شيوه اى دمكراتيك و اقناعى پيش برد. شورشگرى و شالوده شكنى خود به خود منجر به برافراشتن بنائى نو نخواهد شد.
آن شاعران و نويسندگان جوانى كه نوجوئى و خصوصيات روحى شان به آنها فرمان مى دهد كه عليه نظام موميائى سنت برآشوبند و ضرورت تحول را برآورند همانا به صورت امواج پيشگام در ساحل سبكبارانى ظاهر مى شوند. امواج اوليه هميشه خبر از تحولات بزرگ و گذار از مرحله اى به به مرحله ديگر مى دهند.
در اين راستا، سنت شكنى هاى نوآمدانه و امواج نويد بخشى از نيمه دوم دهه هفتاد شمسى به پا خاسته است. بايد اذعان كرد كه تغييرات در صورت بندى ها و در ريخت و گويش هميشه زودتر پديدار مى شوند. غنا، محتوا و جا افتادگى در مضامين هميشه كندتر و با تأخير اتفاق مى افتند. تنها در برخى از پيشكسوتان مرحله اول، جلوه هائى بايسته از جا افتادگى و پختگى را مى توان انتظار داشت.
(ادامه دارد)