Nimrooz
Vol. 18, No. 952, October 12, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۵۲ - جمعه ۲۰ مهر ۱۳۸۶
ابراهيم نبوى
يادتان هست، دوستان يادتان هست
003837.jpg
نبوى
دوستان! نوشته هاى درخشان و نشاط بخش شما را طى هفته گذشته در مذمت رئيس دانشگاه كلمبيا و تقدير و تشكر از ملت ايران كه در رئيس جمهور كنونى خلاصه شده است، خواندم و به اين هوشمندى و خردورزى بى كران همه دوستان نازنينم آفرين فرستادم. به قول قدما، حبذا بر همه تان و ايدون بر شما باد!
دوست عزيز من!
همگان مى دانند كه منظورم آن عطابخش جرم ناپوشيده نيست، و اگر عطايى را نام مى برم، لقايش را پيش از اين خودش به حكومت بخشيده است. شما اين وسط چه مى گوئيد؟ شمايى كه اسب خرد خويش به گردون جهانده ايد و خويش را به مملكت ملكه اعظم چپانده ايد، شما چه مى گوئيد از حكمات و بركات و سكنات و كرامات اين عجوز بى مرتبت كه شما را از وزارت به غربت نشانده است و قاضى شارح او... بگذريم. عطاى عزيز كه اكنون شمع جمع مهاجرانى و خود نيز نيك مى دانى كه اين كرامت به هيچ حاصل نيامده جز ظلمى كه بر حضرتت رفته است. شما را چه شده است كه سخن آن دانشمند جهان فهم آزادانديش را به سخافت و سبكى مى شماريد و سخن اين كوته قامت و كوته انديش و كوته سيرت را چنانش جلوه مى دهيد كه هيهات من الذله! اسلام رفت و دين رفت و خدا رفت و آب روى دانشگاه رفت. اى كاش انگشت تان به اشاره مردان اين كوته آستينان كوته قامت نشكسته بود، در سنه خمسه مائه تا مى گفتم كه از شماست كه بر شماست، اما، دريد و بريد و شكست و ببست آن انگشت نازنين را كه جز مهر و كلمه چيزى از آن صادر همى نشد. كجاى كارى اخوى؟
چه شد كه در اين يك به ميخ و يك به نعل، ضربه كوبنده را بى بى سى در مقاله حضرت زيد كه امرش و عمرش دراز باد، به سوى كلمبيا حواله كرد و از آن مقاله هزار كلمه اى همان بيست كلمه كه در نقد آن رئيس دانشگاه نوشته بود تيتر كرد، در حالى كه تمام مقاله حضرتش اين نبود كه در عنوانش گفته شد. يا حداقل من چنين نخواندم. چرا همه تان يكباره قلم را تيز كرديد و حواله آن مرد محترم كه جز حقيقت چيزى نگفته بود و كارى كه به ايران و ايرانى نداشت، هيچ، همه مقصودش و منظورش شخص احمدى نژاد بود. مى پرسم كه آيا در دانشگاههاى وطن اين منزلت آكادميك رعايت مى شود؟ آيا در دانشگاه تهران دانشجويان حق دارند از رئيس جمهور سووال كنند؟ اصلا شما خودتان را مى گويم، حق داريد در دانشگاه تهران يا در هر دانشگاه ديگرى يك سخنرانى و پرسش و پاسخ آزاد برگزار كنيد؟ وقتى خودتان ده درصد اين آزادى را نداريد، چرا به آنها كه از آزادى هشتاد درصدش را دارند، چنين مى تازيد؟ آيا حرف رئيس دانشگاه كلمبيا حرف دل تان نبود و نيست؟ من مى دانم كه نمايش بى طرفى حرفه اى اقتضا مى كند كه بى بى سى اينگونه بنويسيد. اما من فكر مى كنم آن سكوت كه حضرت زيد مى فرمود، چه خوب بود جايش اينجا باشد.
و بدان ايدك الله فى الدارين حضرت خاتمى، كه مرتبت آن بزرگوار در هيچ دانشگاهى در جهان جز به بزرگى و كرامت ذكر نشد و شما را جز به نيكى ياد نكردند و شما پس از پايان رياست ات به دعوت دانشگاههاى مختلف رفتيد و شما را همچنان بى آنكه نماينده ملت باشيد بزرگ شمردند، از آنكه بزرگى در شما بود. گفتيد اگر ايشان به آن جايگاه نمى رفت، چنين بى احترام نمى شد، مى پرسم: مگر شما به صد مرتبه به چنين جايگاهى نرفتيد؟ مگر در هاروارد شما را با حرمت تمام خطاب نكردند؟ مگر چنان هوشمند و شريف رفتار نكرديد كه حتى در مراسم مرگ پاپ، رئيس جمهور اسرائيل نيز دست به سوى شما دراز كرد؟ اما مگر همين رئيس جمهور و عمله جات و اكره جاتش نبودند كه حتى دفتر شما را هم براى گفتگوى محترمانه با جهان از شما گرفتند و از آنجا بيرون تان كردند؟ لابد خوششان نمى آيد رئيس جمهور كشور از ده دانشگاه دكتراى افتخارى بگيرد و براى هر رئيس جمهورى افتخارى باشد كه در كنار شما عكسى به يادگار داشته باشد، نه اينكه مثل ملك عبدالله از دست احمدى نژاد فرار كند و طرف مثل سريش بچسبد به سلطان كه با او عكسى بگيرد. چنين موجودى لياقتش بيش از آن سخنان مودبانه و منطقى است كه استاد محترم حضرت بالينجر گفت؟ شما چرا چنين مى گوئيد؟
و خطاب مى كنم به جناب هاشمى كه گفت توهين به احمدى نژاد توهين به ايرانيان بود، چرا؟ شما كه در انتخابات ستاد خودتان حداقل هشت بار نامه هائى منتشر كرد كه فرماندهان بسيج با اسم و رسم در انتخاب احمدى نژاد دخالت كردند و براى پيروز شدن بر شما حيثيت براى خانواده و پسران و دختران شما نگذاشتند و شما را مصداق بارز مفسد اقتصادى خواندند و با شعار پيروزى بر حضرتعالى، سعى كردند رئيس جمهور شوند. يعنى شما نمى دانيد كه آراى احمدى نژاد در مرحله اول جز با تقلب گسترده به دست نيامد و در مرحله دوم جز با فريبكارى و سازماندهى نظاميان در انتخابات پيروز نشدند. شما كه تا شش ماه پس از انتخابات بخاطر اين تقلب گسترده، با رهبرى و دولت و حكومت قهر كرديد، چرا كاسه داغ تر از اش مى شويد و موجود حقير بى سوادى را كه ايران را تا مرز جنگ كشانده، اقتصاد را ويران كرده، آزادى را نقض كرده و حتى كتاب خاطرات خود شما را اجازه انتشار نمى دهد، نماينده ملت مى دانيد؟ شما بگوئيد كجاى سخنان رئيس دانشگاه كلمبيا خلاف بود؟ آيا احمدى نژاد ديكتاتور، طرفدار تروريسم، سنگدل، كوچك، طرفدار ترديد در هلوكاست و همه اين چيزها نيست؟ دانشگاهيان و روشنفكران در انتخابات پشت شما ايستادند و در مقابل پوپوليسم دروغ و فريب شكست خوردند، حالا كه خودتان اجازه حرف زدن نداريد، روزنامه تان را هم تعطيل مى كنند، كتاب تان را هم سانسور مى كنند، وب سايت رئيس دبيرخانه شوراى تشخيص مصلحت تان را هم دقيقا يك روز پيش از آن كه آقاى احمدى نژاد جلوى پانصد ميليون نفر بگويد كه در ايران آزادى كامل وجود دارد، خودش و دفترش توقيف مى كند، تا آنجا كه شخص مرتضوى به مسوولان بازتاب مى گويد، از من ديگر كارى ساخته نيست، هر روز دارند از دفتر رئيس جمهور مى آيند اينجا و مى نشينند تا ما بازتاب را تعطيل كنيم، شما چرا احمدى نژاد را نماينده ملت ايران مى دانيد؟ شما چرا ناراحتيد كه اگر اين همه نمى توانند در ايران سخن بگويند، در كلمبيا هم نبايد واقعيت را در مورد اين رئيس جمهور ديوانه و ويرانگر اعلام كنند؟ شما كه برادرى تان را اثبات كرده ايد حق سخن گفتن نداريد، لااقل بگذاريد ديگران حرف تان را بزنند.
و به تو بگويم رفيق شفيق! تو نيز گفتى كه سخنان رئيس دانشگاه كلمبيا خارج از عرف دانشگاهى بود و آنرا زشت و نادرست دانستى. گله اى هم نيست. وردى است رايج و سوراخى است گشاده و دعايى است كه اهل ايمان اين روزها دعا ورد زبان شان است. تو چه مى گويى كه بخاطر اينكه كلماتت سانسور نشود، در دوشابى به اين خوشمزگى و شيرينى كه در كلام توست، دوغى به آن ترشى را مخلوط مى كنى؟ مگر نمى دانى كه همگان منتظرند تا تمام آن دوشاب را كه به صد زحمت ساخته اى به كنارى نهند و اين دوغ را به سفره بى نفت رسانه هاى بمباران شده كشور ببرند. اين چه نفاقى است! به تو نمى آيد با مومنان نشستن و همدلى كردن و با فاسقان نشستن و دل به آنان دادن. فسقى چنين، به ايمانى چنان صدبار مى ارزد. و تو مى دانى كه آن مردك كه نه قيافه اش به ملت ايران شبيه است، نه به گذشته و سرنوشت تاريخى اين مرزوبوم معتقد است، به قول خودت از هر هزار وعده اش يكى هم وفا نمى كند و ما را به اين كثافت و خجالت نشانده است. حالا او نماينده ايران و ايرانى است؟ مگر هر كسى كه به زور و با تقلب و ترديد ۱۷ درصد رأى بياورد، نماينده يك ملت مى شود؟ و چرا از خودت نمى پرسى كه چرا همزبان كسانى مى شوى كه آن رئيس جمهور را با ۶۰ درصد رأى نماينده ملت نمى دانستند و حالا اين يكى را با ۱۷ درصد نماينده خدا كه هيچ، پيامبر را هم نماينده او مى دانند؟ چه مى كنى؟ چه مى كنيد؟
دوست نوجوان من!
نوشته عصبى ات مرا مالامال از غرور و حيرت كرد، كه چه خوش ترانه مى سرايى و خوش نغمه مى خوانى از غيرت ايرانى، گفته اى كه منتقد موسيو بالينجر هستى و به ايرانى بودنت فخر ورزيدى و گفتى كه ايرانيان چه انسانهاى بزرگى اند. گفتى كه توهين رئيس دانشگاه كاليفرنيا به احمدى نژاد توهين به همه ايرانيان است. دوست نوجوان من! يا بهتر است بگويم دوست جوان كم سن و سال من، نامت نمى برم و آب روى ات را به همين قدر حرمت مى گذارم كه بى نام با تو سخن بگويم. دوست من! تو كه از دست احمدى نژاد به فرنگ پناهنده شدى و وقتى من به تو مى گويم برگرد، چون با تو كارى ندارند، مى گويى كه اگر بازگردى خشتكت را بادبان مى كنند و حيثيتت را آويزان مى كنند، تو چرا چنين از آن كه چنين خفتى بر زندگى ات رانده است تقدير مى كنى؟ ديگران را كارى ندارم، تو چرا؟ تو به قول گوگوش مان از كدام قبيله اى كه گفتن ات بدين سياق عادت است؟ اى مرده شورت ببرد، كه ننگ و عار را به صد بار بر خود روا مى دارى و دروغى چنين را تنها به آن دليل كه نامت هنوز به ذهن مردمان بطورى بايسته و شايسته شناخته نيست، بر قلم جارى مى كنى. آيا روا نيست كه من به هجو و هزل حواله قلمت را به جائى دهم كه اين قلم به هزار چيز آلوده تر است و شايسته همان كه صاحبش پرونده اى سترگ از مخالفتش با جمهورى اسلامى بسازد براى گرفتن پناهى از ممالك محترمه جهان و نه در غربت دلى شاد بدارد و نه رويى در وطن داشته باشد. تو چه مى گويى؟ تو كه رانده از اين دولتى و مانده از هر عدالتى تو چرا مجيز مى گويى و دل به آن كسى مى دهى كه آواره غربت ات كرده است؟
و براى تو مى گويم، اى رفيق همزبان كه ۲۵ سال است زبان خود را به هزار رنج در خانه زنده نگه داشته اى و در نيويورك در جايى زندگى مى كنى كه به قول خودت در شعاع يك كيلومترى تان شبى يكى را با اسلحه مى كشند و مادر روستايى ات وقتى كه آنجا آمده بود، مى گفت: بهشت كه مى گن همين جاست! يادت هست كه على عزيز پيش از آن كه دستگير شود، مرا به تو معرفى كرد تا سه شب ميهمان خانه ات باشيم و ميهمانى ات چه مهربان و چه بزرگوارانه بود. همه چيز خوب بود و همه چيز با مهربانى و رفاقت. على رفت و سه چهار ماهى را زندانى شد و به مناسبت سخنرانى نابغه كبير ميهن مان در آمريكا آزادش كردند. نامه ات را خواندم، گفتى كه براى شركت در مراسم ديدار با رئيس جمهور نامه اى برايت فرستاده اند و قرار است بروى و گفتى فقط مى خواهم بروم و ببينم اين مردك چه مى گويد. مى دانى آن مردك چه گفت؟ گفت: «صدها ايرانى در ديدار با ما به نمايندگى از ميليونها ايرانى مقيم آمريكا پشتيبانى كامل خود را از نظام و سياست هاى دولت اعلام كردند.» اين همان چيزى بود كه تو بخاطرش رفته بودى؟ در آنجا سووال نكردى كه بهترين رفيق تو كه مخالف سياست هاى آمريكا و طرفدار صلح است، چرا توسط دولت احمدى نژاد زندانى شده است و تو نيز حتى اگر در ميهمانى رئيس جمهور در نيويورك مورد استفاده قرار بگيرى باز هم بعيد نيست مثل انسانهاى شريفى مانند هاله اسفنديارى و كيان تاجبخش و على شاكرى زندانى شوى؟ اين چه رفتارى است كه شما با خودتان مى كنيد؟ با خودتان؟ با دوستان تان؟ با ملت تان؟ و با حقيقت؟
و آخر سخن با رفيق دوست داشتتنى ام كه اهل طنز است و شيرين سخن مى گويد و كلامش را كه مى خوانى خنده بر لب هايت شكوفا مى شود. گفتگوى من و تو به آنجا رسيد كه من گفتم مى خواهم چيزى بنويسم در پاسخ به فلانى و فلانى و فلانى، و گفتى چرا در پاسخ به من نمى نويسى؟ گفتم: مگر تو هم از رئيس دانشگاه كلمبيا انتقاد كردى؟ گفتى: اين مادر[...] ها دارند كلى تبليغات مى كنند و اين مردك كلى مظلوم شده و گفتى اگر لازم باشد من هم از او انتقاد مى كنم. گفتى چيزى مى نويسم كه در آن از رئيس دانشگاه كلمبيا انتقاد مى كنم و تو به من پاسخ بده، اين جورى مى شود يك ديالوگ. فكر كنم خيلى جالب بشود... . .
من مى خواستم بگويم كه مشكلى نيست، ما همگى مثل هم هستيم، شما نقاب بر چهره مى زنيد، ما نقاب بر چهره مى زنيم، آنها نقاب بر چهره مى زنند، همگى مثل هم هستيم، ديگر چه جاى ناراحتى است؟ نفاق هم چيز بدى نيست، راستش را بخواهيد گاهى آدم بايد چهره پنهان كند، يادتان هست زمانى كه مغولها حمله كردند؟ يادتان هست؟ واقعاً يادتان هست؟

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
فال هفته
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   حوادث   •   فال هفته   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •