سپس نعره اى ناگهانى زد، از جا برخاست و گفت آرى اگر خواهش مرا نپذيرى و زن من نشوى هم الان كارد را از ديوار بيرون خواهم كشيد، شكم شما هر سه نفر و سپس خود را خواهم دريد... . فهميدى؟ خواهم دريد!....
محبوبه كه مثل يك روانشناس دقيق در حالات ميرغضب مطالعه مى كرد دانست كه خشونت و ايجاد ياس اين مرد قوى را كه ممكن است به صورت بچه اى بسيار ضعيف در آيد ديوانه و خطرناك خواهد ساخت.
بدين جهت برخاست و در مقابل نگاه حيرت آلود گلين كه ديگر سيگار نمى كشيد و بلكه هر دو دست خود را به كارد تكيه داده بود دست بر بازوى سطبر ميرغضب نهاد و گفت:
- به! من خيال مى كردم تو توانا هستى و ضبط نفس بلدى! ... چرا به اين زودى از ميدان در رفتى؟ بنشين تا صحبت كنيم!...
بازوى ديگر او را نيز گرفت و وادارش كرد روى صندلى بنشيند.
فشار دست لطيف محبوبه اثر حيات بخشى در او بخشيد، سراپايش آشكار بلرزيدن در آمد غضب و خشونت از چهره اش رخت بر بست و جاى خود ر به صفا و ملايمتى كودكانه داد.
دهانش كه پنداشتى يكباره زشتى خود را از دست داده است خندان شد... به يشت صندلى تكيه كرد و گفت:
- چشم، نشستم، حرف بزن... حرف بزن و مرا بكش!... نوزده سال بود كه عشق را از ياد برده بودم؛ صداى لطيف و محبت آميز از دهان هيچ زن نشنيده بودم؛ از اين موجود جز بدى، خيانت تمسخر و تحقير چيزى نفهميده بودم با آن كه هميشه من كه در مقابل فيل و شير مرد هستم در پيش زن مثل بچه اى ضعيف بوده ام... حالا پس از اين مدت طولانى اولين دفعه است كه صداى شيرين زنى را به گوش مى شنوم و فشار دست او را با ملاطفت ببازوى خود احساس مى كنم... . اگر سوزنى ترديد داشتم اكنون ديگر باور كرده ام كه در دست تو مثل يك بره رام و مثل يك كبوتر پاكيزه خواهم شد.
محبوبه لبخند زنان گفت: من هم باور مى كنم.
گلين با غرشى كلام او را قطع كرد و خواست چيزى بگويد ولى محبوبه بى آنكه ميرغضب ملتفت شود با گوشه چشم اشاره اى به گلين كرد، او را به حفظ سكوت واداشت و گفت:
- آرى باور مى كنم... اتفاقاً من هميشه در زندگى ماجراجو بوده ام... هميشه فكر مى كردم مردى قابل دوست داشتن است كه در عين خوبى و پاكيزگى داراى صفات برجسته اى نيز باشد و عجائبى دروى پيدا شود... تو، اى مرد، اين صفات و حالات عجيب را كاملاً دارى... من خوب ميتوانم بزرگى تو، زورمندى تو، شجاعت و بيباكى تو، اين صفات ترا كه در كمتر مردى به اين زشت و تندى وجود دارد ستايش كنم! فقط يك نقص دارى و من كم كم دارم اميدوار به رفع آن نقص هستم و در نتيجه خوشحال مى شوم زيرا نزديك است كاملاً باور كنم كه تو خوب خواهى شد.
ميرغضب در مقابل اين كلمات مثل كودك خسته اى بود كه لاى لاى مادر مهربان به خوابش برد.
چشمانش كوچك شده بود و با لذت بى پايان گوش به صداى دلپذير محبوبه داشت و چون او ساكت شد، پيش آمد، آرنج بروى ميز نهاد، با صدائى كه هرگز به آن ملايمت از وى شنيده نشده بود گفت:
- اى دختر، خدا به تو جزاى خير دهد... گمان مى كردم كه خواهم مرد و هرگز اينقدر لطف و مدارا نخواهم ديد و اينگونه كلمات از هيچ دهان حتى از دهان خشن ترين و زشت ترين زنان نخواهم شنيد!... حالا نه يك زن بلكه يك خدا با من حرف ميزند... همان خداى زمينى كه خواهد توانست مرا با خداى آسمانى آشتى دهد، به دست او همه بدى هاى مرا نابود كند و همه گناهان مرا بيامرزد... اى بدبختى، آيا حالا ديگر دست از گريبان من برداشته اى؟... اى قلب من آيا حالا ديگر جرأت و همت، خواهى داشت سينه سنگين مرا بلرزانى؟ اى محبوبه، اى دختر خدا، آيا حالا دست لطيف بر سر من خواهى گذاشت؟ ... . بيا... . احساس مى كنم آتش قلبم استخوان هاى سينه را آب كرده است و مى خواهد بيرون آيد، بيا دستت را اينجا بگذار و ببين.
محبوبه از جا برخاست، نزديك رفت، دست بر سينه او گذاشت و براستى احساس كرد قلب وى بشدتى كه هرگز نظير آن را نديده بود مى طپد...
دو دقيقه بود كه پيرزن، متحير از تغيير صداى ميرغضب نزديك من آمده بود و از پشت پنجره مشبك به آن اتاق مى نگريست.
در اين موقع بازوى مرا گرفت و گفت:
- اين دختر خيلى رنداست، من زن به اين زرنگى هرگز نديده بودم. نگاه كن، ديو سياه در زير دست او مثل يك بره ميش رام شده است...
حالا ديگر نوبت من است، بايد كارى را كه اين دختر شروع كرده است من سر و صورت دهم و به انجام رسانم.
آنگاه مرا متحير به جاى گذاشت و دور شد، دست به پشت رخت خواب بسته برد، يك شيشه بزرگ كه به اندازه دو بطرى و شايد بيشتر گنجايش داشت از آنجا بر داشت و از در بيرون رفت... چند ثانيه بعد از در اتاق ميرغضب بدرون آمد و هنگامى كه او، اشك شوق در چشم و خنده لذت بر لب آهسته و مستانه سخن مى گفت مقابل ميز رسيد و گفت: برادر، من هم آمدم تا خدمت كنم، تا كيف ترا كامل كنم، نگاه كن... و شيشه بزرگ را روى ميز نهاد...
ميرغضب نگاهى به آن كرد و گفت: به به! اين عرق است؟ قربان تو پيرزن... ولى من مى خواهم ديگر نخورم.
پيرزن از پشت سر دست به پشت محبوبه زد.
وى معنى اين اشاره را فهميد و گفت: نه، بخور، من اجازه مى دهم، احساس مى كنم خسته شده اى، خوش دارم كه سر دماغ باشى و همه احساسات خوب و پاكيزه تو كه در اعماق دلت خفته است بيرون آيد... . بنوش! مى خواهى خودم براى تو بريزم؟
ميرغضب گفت: به! من بقربان دست تو! بريز! ... گلين جون آن پياله را بياور.
راستى به آن طفلك در آن چاه بد مى گذرد، برو او را هم بيرون بياور.
محبوبه گفت: من خودم اگر اجازه دهى او را مى آورم.
- چه بهتر، اين پرده را بالا بزن، نردبان طنابى در گوشه آن اتاق افتاده است، بردار، به درون چاه دست چپ بينداز و سر آن را به گل ميخ طويله اى كه به ديوار روبرو است بند كن...
محبوبه به اتاق ديگر رفت و گلين فشار ديگرى با بازوى خود به كارد داد؛ با خستگى و بى دماغى از ديوار دور شد از يك گنجه كوتاه چوبى كه در گوشه اتاق بود يك پياله چينى مرغى كوچك بيرون آورد و به روى ميز نهاد.
يك دقيقه بعد حميده و محبوبه نمايان شدند و از اشاره موافقتى كه حميده به محبوبه مى كرد آشكار بود كه صحبت كوتاهى با هم داشته اند.
هر دو بدرون آمدند و محبوبه نردبان طنابى را كه هنوز به دست داشت به گوشه اتاق افكند و پس از نشاندن حميده خنده كنان به جاى خود رو در روى ميرغضب نشست. ميرغضب پيرزن را گرفته، بر سر زانوى خود نشانده بود، گونه هاى خشكيده او را مى بوسيد و مى گفت:
- راستى قربان تو، قربان لطف تو، به خدا من پيرزن از اين بهتر در دنيا نديده ام... از روزى كه به اينجا آمده ام آنقدر خوبى به من كرده خدا مى داند و بس!... چه مرحمت از اين بالاتر كه در اين موقع براى من عرق آورد، از آن عرق هاى ناب سبزوار كه صفر كلات هميشه دارد.
- بريز عزيزم، مى خواهم جام اول را به سلامت اين نه نه جون خوشگل بخورم... اى قربان شكل ماهت عجوزه نازنين...
پياله مملو از عرق را سر كشيد، به جاى مزه دهان چرو كيده و بى دندان پيرزن را بوسيد، پياله دوم را هم خالى كرد، نگاهى به گلين كه در اين موقع كاملاً پشت سر او در جاى خود تكيه به ديوار كرده و بازو به روى دسته كارد انداخته بود و قهقهه زنان گفت گلين جون مى خواهم با نه نه جون برقصم، مى خواهم كيف كنم! و همان دم از جا برخاست به خواندن يك تصنيف عاميانه مشغول شد و با پيرزن كه قهقهه اى زشت و نفرت انگيز مى زد و سر تا به پاى خود را مى جنباند رقصى تمام عيار و چنان مضحك كرد كه حميده نيز با همه افسردگى به خنده درآمد ولى محبوبه چنانكه گوئى خود جزو اين عالم و از ساكنين هميشگى اين زيرزمين است به قهقهه مى خنديد و دو دست بهم مى كوفت.
- اين رقص ده دقيقه طول كشيد.
پس از آن ميرغضب نفس زنان به جاى نشست، غبار حزن و اندوه بر چهره اش نقش بست و گفت: بريز عزيزم، بريز و سيرابم كن، هم از عرق و هم از عشق خود...
محبوبه سه پياله ديگر به او پيمود و چون با مشاهده سرخى گونه ها و جنبش عضلات چهره اش احساس كرد كه مست شده است گفت:
- از عرق كه هيچوقت سيراب نخواهى شد... ولى ازعشق من سيراب مى شوى؟...
- سيراب، هرگز!... هر چه بيشتر عشق به من بدهى تشنه تر خواهم شد... ولى تا اين تشنگى مرا نكشته است يك جرعه به من بده...
- اين جرعه چه جور چيزى بايد باشد؟...
- چيزى نيست، فقط يك كلمه است...
- چه مى خواهى بگويم؟...
دو جوى اشك از ديدگانش سرا زير شد و محبوبه كه پنداشتى به راستى متأثر شده است گفت: خوب، دوستت دارم.
ميرغضب مانند ديوانگان پياله ديگرى را كه محبوبه ريخته بود به سر كشيد، در جاى خود بجنبش درآمد! عضلات چهره اش را با حركات عجيبى به لرزش افتاد، به يك چشم مى گريست و به يك چشم مملو از خنده بود.
كلمات نامفهوم و نامربوط مى گفت: با دست هاى درشت خود بوسه سوى محبوبه مى فرستاد، پياله عرق را مى نوشيد و جاى انگشت هاى محبوبه را به روى آن مى بوسيد...
محبوبه روى ميز خم شد، دستى به پيشانى عرق آلود او زد و گفت: مرد گنده! چرا اينطور مى كنى؟ حرف بزن ببينم! مگر نميدانى من از حرف زدن تو خوشم مى آيد... بگو ببينم از عشق من چه مى خواهى؟ از من چه مى خواهى؟...
ميرغضب يك پياله ديگر نوشيد، بطرى را برداشت و به آن نگريست، ديد كه كمتر از نصف آن باقى است.
با مسرت دست به هم كوفت.
آنگاه كوشيد قدرى مرتب باشد، اين كوشش چهره او را محزون ساخت... اندكى لب فرو بست و باز گشود، صدايش بر اثر مستى كاملاً عوض شده بود.
با ملايمت بسيار و باكلمات بريده گفت:
- چه مى خواهم؟ چيزى كه تاكنون طبيعت و روزگار از من مضايقه كرده بودند... عزيزم... تا امروز من هر چه ديده ام بد بوده، دروغ بوده، درشتى و خشونت بوده چه بد؟! يك روز هم نشد كه من روى خوش ببينم، يا كلام خوش بشنوم... زن و مرد همه از من مى ترسيدند آرى مى ترسيدن و همه دشمن من بودند... آنقدر بنده هاى خدا با من دشمنى كردند كه من... كه من دشمن خدا شدم... براى اينكه... براى اينكه نه خدا به من لطف داشت نه بنده خدا... اوه!.
من چقدر مى سوختم!... خدا مى داند و بس... شنيدم كه مى گويند من فلان و بهمان را... بدبخت كرده ام... ولى نمى دانستند از من كسى بدبخت تر نيست.
نگاه كنيد... مثلاً يك بلبل... براى چه خلق شده؟... براى اينكه باغ ببيند، گل ببيند، چهچه بزند... دوست بدارد... و همه دوستش بدارند... . اما اگر او را از باغ بيرون كنند... گل او را بگيرند... ببرند... و ديگر به او نشان ندهند... سنگ به منقارش بزنند... هيچ جا راهش ندهند... در هواى گلستان هم اقلا براى... براى شنيدن بوى گل نتواند بپرد... آن وقت آن بلبل... آن بلبل خوب چه مى شود؟... آه! بگو عزيز دلم چه مى شود؟... خوب... خودم مى گويم، يا مى ميرد... يا اينكه عوض مى شود... ديگر بلبل نيست... جغد مى شود. مرثيه مى خواند، خانه عزيزان را به عزرائيل نشانى مى دهد... قرقى مى شود... گنجشك هاى ضعيف را مى گيرد... لاى چنگالش فشار ميدهد و آنها را ميخورد.
- چرا؟... بلبل چرا اينطور شد؟... براى اينكه يك چيزى مى خواست... يك چيزى طبيعت او را براى چيزى ساخته بود و آن را به او ندادند... به من هم ندادند... حالا تو بايد آن را به من بدهى... عشق تو بايد بدهد...
گلين خيره خيره و حميده با حيرت به او مى نگريستند ولى محبوبه مثل مادرى كه بازى طفل خود را تماشا و مواظبت كند، چشم از روى او بر نميداشت، مى خنديد، تاثر و تاسف نشان مى داد، هم صدائى و هم صحبتى مى كرد، با اشاره سر و با كلمات شيرين گفته هاى او را تصديق مى كرد.
در اين موقع محبوبه گفت: خوب، بگو تا بدانم آنكه مى خواهى من به تو بدهم چيست؟
ميرغضب دست به طرف پياله برد و چون آن را خالى ديد بطرى را بدو دست چسبيد و در مقابل نگاه وحشت آلود حميده و چشمان مواظب محبوبه دهان آن را به دهان خود چسباند، مدت يك دقيقه به بوسيدن مشغول بود تا احساس كرد ديگر چيزى در آن نيست... . بطرى را پيش چشم خود آورد، خيره خيره به آن نگريست و بعد آن را محكم به ديوار روبرو زد بطرى كه با صداى بسيار در هم شكست و پيرزن را كه در كنار ديوار نشسته بود و چشم به اسكناس هاى روى ميز دوخته و در افكار و تصوراتى مخصوص به خود فرو رفته بود از جا جهانيد...
محبوبه خنده كنان گفت: چرا ديوانگى مى كنى؟... جواب حرف مرا بده...
- ديوانگى... ديوانگى... من ديوانه؟...
دو دست بروى شكم نهاد و خنده اى زد كه از آغاز شب نظير آن از وى شنيده نشده بود.
اين خنده دو دقيقه طول كشيد، پس از آن ميرغضب چشم هاى خود را پاك كرد و در حالى كه نمى توانست سر خود را مرتب به روى شانه اش نگاه دارد و چشمش نمى توانست نگاه ثابتى داشته باشد گفت:
-خوب... حالا ديگر... من... عاقل شده ام... مى خواهم حرف بزنم... پرسيدى... مسخره؟... بس است... بدى؟... بس است... دروغ؟... بس است... در حق آنچه كه تا امروز كرده اند... بس است... هنوز جگرم مى سوزد... وقتى كه بيست سال پيش يادم مى آيد... كوچه باغ قشنگ... گل ياسمين خوشبو... با آن بنفشه ها كه پاى جوى آب بود و سفيد شده بود... اما هنوز عطر داشت... آن وقت... فرض كنيد من مى خوانم... با آواز خوش: دلم مى خواد در آغوش تو باشم... دلم مى خواد... بنفشه ياسمين... روى تو باشم... من مى خوانم... هر روز مى خواندم... هر روز مى خواندم... زهراى من مى آمد... آن روز نيامد... آن روز رفته بود... او را برده بودند... ديگر... من حرف خوب نشنيدم... آنچه مى خواستم نديدم... جگرم لك زده است... و يك جگر لك زده... خوب مى تواند رستم را هم بكشد... حالا اگر آن را كه مى خواهم... ندهيد... بايد بميرم... بايد بميرم... با صدا به گريستن پرداخت...
محبوبه كه اين دفعه متأثر شده بود گفت:
- بگو، چه مى خواهى؟...
هر دو دست خود را روى ميز نهاده بود، مثل لنگر ساعت به اين سوى و آن سومى جنيد و در اين حال گفت:
مى خواهم تو... عشق تو... يا اينكه خدا... . يك نفر را خلق كند... كه بيايد... براى من بيايد و در حق من... آخ! به خدا جگرم براى يك ذره از آن لك زده است... مى خواهم يك نفر را خدا بفرستد... و او در حق من مهربانى كند...
و چون اين بگفت نتوانست به همان وضع بماند و در حالى كه با صدا مى گريست بازوهاى خود را باز كرد، به پيش برد، سر وسينه خود را بروى ميز افكند و به ناليدن و لرزيدن پرداخت.
چند دقيقه بود كه همه تماشاچيان اين صحنه عجيب و غم انگيز جزبه مرد مست چشم به هيچ جا نداشتند و از گلين غافل بودند.
او در همه اين مدت در جاى خود ايستاده بود، بازوى راست به روى قبضه كارد مى فشرد ولى سيگار به دست نداشت و دست چپ خود را نيز به كارد گرفته بود.
در اين موقع ناگهان مانند ماده ببرى از جا جست، خود را از پاى ديوار به كنار ميز رساند... حاضرين فقط شنيدند كه مى گويد:
خدا مرا فرستاد... بزرگترين مهربانى در حق تو همين است.
و همان دم تيغه كارد كه در اين مدت توانسته بود از ديوار بيرونش كشد بر فراز سر او درخشيد، به سرعت برق پائين آمد، صدائى وحشت آور كرد، با فشارى هولناك تا قبضه در ميان دوشانه ميرغضب فرو رفت و هماندم صداى خشكى نشان داد كه مقدارى از نوك آن نيز به ميز فرو رفته است. همه از جا برجستند، سكوت مرگبارى اتاق را فرا گرفت كه فقط ناله ميرغضب آن را بر هم مى زد...
گلين هر دو دست به كمر زده، پشت سر مضروب ايستاده و چشم به او دوخته بود... ديگران فقط مى لرزيدند و رنگ بر چهره هيچ يك از آنها نبود.
در اين موقع در دالان صداهائى شنيده شد و مردى در مقابل درگاه نمايان گرديد كه پيرزن به محض ديدن او گفت:
- صفر كلات...
مردى كه چهره اش را ريش سياهى پوشانيده بود با قد بلند اندكى خميده به درون آمد، چشمان مشكى براقش به صحنه خونين دوخته شد... بI يك نگاه همه حاضرين را ديد، به پشت خود نگريست، بكسى كه هنوز بدرون نيامده بود گفت: آنها همين ها هستند؟
- جمال به درون آمد، از ديدن صحنه موحش لرزيد و گفت آرى!
صفر پيش رفت، دست به قبضه كارد زد و اندكى آن را تكان داد، آنگاه با حيرت به گلين نگريست و گفت:
- تو زدى! ...
زن بى آنكه لب بگشايد با سر اشاره مثبت كرد.
صفر دست به بازوى او زد و آهسته گفت:
- قوى و ورزيده است ولى نمى تواند اين ضرب دست را داشته باشد؟
تو اين همه قوت را از كجا آورده اى؟ ...
زن كه در اين موقع مى لرزيد با غيظ و برافروختگى بسيار گفت:
- اين ضرب دست من نيست، اين قوت كينه جوئى و انتقام است... انتقام چيزهائى كه از دست داده ام...
عفت من، آبروى من، سعادت من، آسايش من، لب پر خنده من، سر پرشور من، گذشته و آينده من، اين ها همه به دست اين موجود مردند، نابود شدند ولى روح و حقيقت آنها جمع آمد... همه دست به دست هم دادند و قدرتى عجيب به وجود آوردند... با اين قوت بود كه بازوى من توانست اين ضربت را بزند... اين ضربت نتيجه زور بازوى من نيست، نتيجه انفجار عقده اى است كه از تراكم غم ها، مصيبت ها، رنج ها، نااميدى ها غيظ ها و كينه ها در دل من تشكيل شده بود...
همه هنوز مى لرزيدند و من نيز كه خود را به آن اتاق كشانده بودم رعشه سخنى بر اندام داشتم.
صفر يك دست به گرده ميرغضب نهاد و با دست ديگر كارد را آهسته بيرون كشيد.
مضروب تكانى به خود داد، در مقابل چشمان حاضرين كه نزديك بود از وحشت از حدقه بيرون آيد راست نشست، خواست بر خيزد ولى تعادل او بر هم خورد و در حالى كه خون مثل فواره از پشت و سينه اش بيرون مى جست با صندلى سرنگون شد و از پشت بر زمين نقش بست...
ولى پنداشتى كه هنوز مست است و ندانسته كه ضربت كارد كارش را به پايان رسانده است... اغتشاشى مغز او را فرا گرفته و حالت احتضار آميخته با مستى مفرط لذت و كيفى به او بخشيده بود.
با همه كوشش نمى توانست چشمان خود را بگشايد ولى دهانش باز شد و صدايش بر آمد...
همه نزديك آمده حلقه اى در پيرامون او تشكيل داده بودند... محتضر كلمه كلمه حرف مى زد و با هر كلمه لرزه اى در دل تماشاگران مى افكند:
- عزيز... عزيز من... خوشبختى... خيلى بيشتر... بيشتر از آن كه مى خواستم... تو... روى سينه من... چه حرارتى... سينه تو چه گرم است... قلبم را... قلب مرا... گوشت و خون به زير سنگ... اين قلبم را مى سوزاند... فكر نمى كردم... نميدانستم تو اينقدر... لذيذ هستى... دنيا براى من... حالا كه تو هستى... حالا كه در بغل من... روى سينه من... در كنار دل من هستى... دنيا مثل بهشت شده... سرم را بروى زانو بگذار.
- دست تو چه نرم... اما چه سنگين است... مهربانى... اين عسل گوارا... هيچكس به من نداده بود... تو دادى... اى مهربانى... اى خوشبختى... خوب مى دانستم... كه هر كس ترا... . ترا اى خوشبختى... از من بگيرد... از هر كس بگيرد... خدا خوشبختى را از او... آرى از او... خواهد گرفت... اين زندگى... تمام مى شود و من... اين سعادت را... از ياد نميبرم... اين سعادت شيرين را... اين را... كه تو.. به من داده اى... اين... مهربانى را... اين... مهر... با... نى... را... اينجا... دنياى... ماست... تو و من با هم هستيم... هر كس... به هر كس... ظلم كند... خوشبختى او... خواهد مرد...! اى خوشبختى من... تو نميرى... اى مهربانى... تو... هرگز... نميرى... اى دختر... نازنين... محبوبه من... زن عزيز... من... مهر... با... ن... من... اى خدا...
لبانش رفته رفته بسته و كلماتش نامفهوم شد...
همه را بهت فرا گرفته بود... دو دقيقه اين حالت دوام يافت.
آنگاه، صفر كلات آهسته خم شد، دست بر پيش دهان ميرغضب نهاد، به ملايمت برخاست، سر بر داشت و به حاضرين نگريست... چشمان او اشك آلود بود و ديد كه همه اشك در چشم دارند...
در اين موقع هياهوئى در دالان برخاست، دو تن دوان دوان وارد اتاق شدند بى آنكه جسد ميرغضب را كه پشت ميز افتاده بود ببينند فرياد زدند:
- آقا مشدى صفر، بيا،... سر خيابان شلوغ شده... سوتى آدم كشته... يك دسته پليس آمده است... ترا صدا مى كنند...
صفر گفت: بسيار خوب، برويد، من آمدم... سپس اشاره اى به حاضرين كرد و گفت: برويم.
همه آخرين نگاه را به صورت بى رنگ و جسد خون آلود مقتول انداختند و بيرون رفتند.
من به دنبال همه بودم و براى برداشتن ششلول يا لااقل چوب دستى خود به اتاق ديگر رفتم.
فقط پيرزن در اتاق ماند. يك دقيقه بى حركت در مقابل ميز ايستاد و گوش فرا داد تا صداى پاها دور شد.
آنگاه با سرعت بسيار ولى با نظم و ترتيب اسكناس ها را از روى ميز جمع كرد و در كمر چادر نماز خود كه محكم بسته بود جا داد... يك دقيقه هم مردد ماند و خواست بيرون رود... ولى نگاهى به اطراف اتاق افكند، نردبان طنابى را در گوشه اى افتاده ديد، آن را برداشت، دو پاى جسد را به طناب بست، يك سر طناب را گرفت و با قوتى كه از او انتظار نمى رفت جسد را كشيد، از آن اتاق به اتاق ديگر برد، به سر چاه رساند و در ميان چاه عميق بزرگ سرنگون كرد... آن گاه باز گشت و به نوبت ولى با نظم بسيار بى آنكه خونسرى خود را از دست دهد ميز و صندلى ها و سپس نمد خون آلود و كارد را برد و در چاه افكند... بعد چراغ به دست گرفت، زمين و ديوار را به دقت نگريست و چون چند لكه خون ديد دويد، چراغ را گذاشت، به طرف درگاه وسط اتاق رفت، نيمى از پرده آن را پاره كرد، بدين ترتيب دختر ترسا را از سر زانوى شيخ صنعان جدا ساخت و با آن خون ها را به سرعت از ديوار پاك كرد و مهباى بيرون آمدن شد:
من كه با حيرت او را تماشا مى كردم با عجله از اتاق صفر كلات بيرون رفتم و بيش از آن كه وى مرا ببيند راه دالان را رو به بالا در پيش گرفتم.
نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
(موراويوف) كه ديد حكمران قصد دارد كه از دهان آنها چيزى بشنود كه بعد آن را مدرك نمايد و گزارشى براى پايتخت بفرستند گفت: عالى جناب هيچ كس صحبت از خدعه نكرد و كسى جرئت ندارد كه اين طور به ساحت امپراطور اسائه ادب كند و سپس با لحنى ملايم افزود: عالى جناب، در روسيه، فقط فرزندانى از نام خانوادگى پدر محروم مى شوند كه حرام زاده باشند و فرزندان ما حلال زاده هستند و ما در بازداشتگاه و غربت، با تحمل مشكلات زياد آنها را بزرگ كرده ايم حتى اگر خود من موافق باشم كه فرزندم از نام خانوادگى من محروم شود، زنم كه اينك زير خاك هاى سرد خوابيده، اين را نخواهد پذيرفت زيرا اين موضوع يك توهين بزرگ نسبت به عفت و طهارت اوست و وى نمى تواند قبول كند كه فرزند او را در شمار حرامزادگان محسوب نمايند. (آنن كو) گفت عالى جناب اگر مردها اين شرط را بپذيرند زن ها نخواهند پذيرفت زيرا آنان براى بزرگ كردن فرزندان خود با وسائل محدود، متحمل فداكاريهاى بزرگ شدند.
(تروبتز كويه) گفت عالى جناب قبول اين شرط از طرف ما، با مرگ فرزندانمان فرق ندارد زيرا اگر اين شرط را بپذيريم مثل اين است كه آنها مرده اند و براى ما وجود ندارند و همين شرط، نشان مى دهد كه نحوه تربيت فرزندان ما در مدارس روسيه چگونه خواهد بود.
حكمران سيبرى شرقى خشمگين شد زيرا وى انتظار نداشت كه معدودى افراد بى سر و پا كه در گذشته جزو محكومين بودند و مدتى در زندان بسر بردند و بايد خيلى خوش وقت باشند كه هنوز زنده هستند، اين طور مقاومت كنند و تصور نمايند كه هنوز نام فاميلى آنها ارزش و احترامى دارد.
(ولكونسكى) كه در يافت حكمران خشمگين شده، با ملايمت گفت عالى جناب آيا نمى توان در خواست كرد كه اين شرط را تغيير بدهند.
حكمران دست را روى ميز تحرير خود زد و گفت اين شرط غير قابل تغيير است و آقاى وزير دادگسترى به من نوشته، كه فقط به همين شرط امپراطور حاضر است كه فرزندان شما را با خرج خود در مدارس روسيه به تحصيل به گمارد و در آينده به آنها شغل بدهد.
(تروبتزكويه) گفت عالى جناب اجازه مى خواهم كه از طرف خود و زنم بگويم كه ما نمى توانيم با اين شرط موافقيت كنيم.
(آنن كو) گفت عالى جناب من و زوجه ام نيز نمى توانيم اين شرط را بپذيريم.
(موراويوف) گفت عالى جناب روح زن من از اين شرط متشنج مى شود و من نمى توانم آن را بپذيرم.
(ولكونسكى) هم جواب منفى داد و آن وقت حكمران با صدائى خشمگين گفت: آقايان ناچارم به شما بگويم از اين كه لطف و مرحمت اعليحضرت امپراطور كوچكترين انعكاس مطلوب، در قلب منجمد شما نداشته است خيلى متاثرم من خواهش مى كنم اظهارات خود را بنويسيد تا من بتوانم نوشته شما را براى آقاى وزير دادگسترى بفرستم براى اين كه اگر وى نوشته شما را نبيند، حرف مرا باور نخواهد كرد زيرا نمى تواند بپذيرت كسانى باشند كه اين قدر حق ناشناس باشند. ولى اين رفتار شما در آينده شما را از هرنوع مساعدت دولت محروم خواهد كرد و ديگر من حرفى با شما ندارم و مى توانيد برويد.
وقتى مردها از (ايركوتسك) مراجعت كردند و اين موضوع را به اطلاع بانوان رسانيدند همه متوحش شدند زيرا پيش بينى نمى نمودند كه ممكن است حكومت در آينده براى كسانى كه در گذشته جزو محكومين سياسى بودند اشكالاتى تازه به وجود بياورد.
(موراويوف) بعد از اين كه از (ايركوتسك) مراجعت كرد دوچار كسالت مزاج شد و دكتر (وولف) او را معالجه مى نمود هفته به هفته (موراويوف) ضعيف تر مى شد و ترديدى وجود نداشت يك مرض مسرى او را آزار مى دهد.
دكتر (وولف) مى گفت وحشت نداشته باشيد براى اين كه بهبود خواهيد يافت ولى آن مرد سلامت مزاج را بازنيافت و در آغاز سال بعد زندگى را بدرود گفت و دختر سيزده ساله اش (نونا) تنها ماند.
قبل از اين كه بميرد دختر خود را به خانواده ولكونسكى سپرد و گفت از او مثل فرزند خود نگاه دارى نمائيد.
(نونا- موراويوف) در سن سيزده سالگى دخترى بود بسيار زيبا، و پيش بينى مى شد كه در آينده زيباتر خواهد گرديد.
خانواده (ولكولسكى) هم از اين كه عهده دارنگاه دارى آن دختر يتيم هستند خوش وقت بودند اطفال خانواده (نونا) را خيلى دوست مى داشتند ولى در روسيه، بازماندگان (موراويوف) كه مطلع شدند وى مرده در صدد بر آمدند كه (نونا) را از سيبرى به روسيه منتقل نمايند.
آنها بتصور خود براى تامين سعادت (نونا) نزد امپراطور اقدام كردند و چنين گفتند هنگامى كه اين دختر طفل بود مادرش در سيبرى فوت كرد و اينك هم پدرش زندگى را بدرود گفته و (نونا) يتيم ابوينى شده است.
پدر اين دختر اگر گناهكار بود، بارى دخترش گناهى ندارد زيرا وقتى پدرش در شورش دسامبر شركت نمود اين دختر وجود نداشت.
اعليحضرت امپراطور هم از راه مرحمت و نوعپرورى دستور دادند كه مدرسه اى شبانه روزى به اسم (اسمولنى) در (سن پطرزبورگ) بوجود بيايد تا دختران نجباى يتيم در آن مدرس بخرج امپراطور تحت تعليم و تربيت قرار بگيرند و بمناسبت نداشتن سرپرست و بضاعت در آينده بدبخت نشوند و با توجه به اين نكات اگر اعليحضرت موافقت فرمايند كه (نونا- مورايوف) در مدرسه شبانه (اسمولنى) تحت تعليم و تربيت فرار بگيرد؛ مى توان بيقين گفت دخترى كه مستوجب ترحم و عطوفت امپراطور بوده به اين افتخار رسيده است.
تزار هم به مناسبت اين كه مى خواست ظلمى را كه نسبت به پدر كرده به وسيله دستگيرى از دختر جبران كند، با اين كه طبق اصلى كه خود وضع كرده بود، لازم مى دانست از اين دختر نجيب زاده و يتيم نگاهدارى نمايد موافقت كرد كه (نونا) در مدرسه شبانه روزى (اسمولنى) پذيرفته شود.
براى اينكه (نونا) وارد مدرسه شبانه روزى (اسمولنى) شود لازم بود كه او را از سيبرى به پايتخت بياورند ولى هيچ يك از محكومين سياسى آزاد شده، اجازه نداشتند كه به روسيه مسافرت كنند تا (نونا) را از سيبرى به (سن پطرزبورگ) برسانند.
(نونا) هم يك دختر بالغ و بزرگ نبود كه بتواند به تنهائى به پايتخت سفر كند و بهمين جهت موسسه (اسمولنى) كه طبق اساسنامه خود و شعائر زندگى اشراف روسيه براى حيثيت اخلاقى محصلات مدرسه خيلى قائل به اهميت مى شد يك خانم سالخورده را از پايتخت، به وسيله كالسكه به سيبرى فرستاد تا اين كه (نونا) را به پايتخت بياورد.
يك روز خانواده (ولكونسكى) ديدند كه كالسكه اى مقابل خانه آنها توقف كرد و زنى پير و بلند قامت و لاغر اندام از كالسكه پياده شد و وارد خانه گرديد ولى وقتى به او گفتند وارد اتاق شود در آستانه در، ايستاد و نظرى با اكراه به اطراف انداخت، و معلوم بود كه از ورود به اتاق مزبور نفرت دارد و نمى خواهد وارد اتاق كسانى شود كه جزو محكومين سياسى بوده اند و اگر كسى به او نزديك مى گرديد، مانند شخصى كه از يك جذامى كناره مى گيرد خود را كنار مى كشيد.
خانواده (ولكونسكى) اطلاع داشتند كه براى انتقال (نونا) به مدرسه (سمولنى) در روسيه اقداماتى شده و امپراطور موافقت خود را اعلام داشته ولى فكر نمى كردند كه به آن زودى آن هم به آن شكل (نونا) را از آنها جدا نمايند.
به محض اين كه (نونا) فهميد كه آن زن آمده كه او را با خود ببرد به گريه در آمد و خود را در آغوش خانم (ولكونسكى) انداخت و گفت خاله عزيزم (اطفال محكومين سابق عادت كرده بودند كه زن ها و مردهاى ديگر را بنام خاله و عمو و غيره مى خواندند) من نمى خواهم از شما جدا شوم من ميل ندارم از اين جا بروم از من حمايت كنيد و نگذاريد كه اين زن مرا ببرد.
زن سالخورده با خشونت خطاب به خانم (ولكونسكى) گفت خانم، من تصور مى كردم كه شما اين دختر را براى عزيمت آماده كرده ايد در صورتى كه مى ببينم در اين خصوص اقدامى نشده ولى من نمى توانم صبر كنم و بايد هم اكنون بر گردم و او را با خود خواهم برد.
خانواده (ولكونسكى) در صدد بر آمدند براى اين كه دختر جوان را با آن زن پير مانوس نمايند از وى خواهش كنند كه شام را با آنها صرف نمايد ولى زن با تكبر جواب منفى داد و گفت حكمران (ايركوتسك) منتظر من است و من بايد فورى بر گردم.
به دكتر (وولف) اطلاع دادند كه بيايد و شايد او بتواند رأى پيرزن را تغيير بدهد ولى استدلال پزشك هم در آن زن سالخورده كه مى گفت يكى از ناظمه هاى مدرسه (اسمولنى) است اثر نكرد.
وقتى (نونا) را لباس پوشانيدند و جامه دانى براى او بستند و ياد گارهائى از پدر و مادرش در جامه دان نهادند دخترك محكم پاهاى ولكونسكى را چسبيده بود و گريه كنان مى گفت عمو جان من از اين زن مى ترسم نگذار كه مرا ببرد.
فرزندان (ولكونسكى) مانند جوجه هاى وحشت زده گردهم آمده، با ارتعاش، آن منظره را مى نگريستند و مغز كودكى آنها نمى توانست بفهمد كه براى چه آن پيرزن آمده (نونا) را مى خواهد ببرد و ده نوع تصورات وحشت آور از ضمير كودكان مى گذاشت و بيشتر فكر مى كردند كه منظور پيرزن اين است كه (نونا) را ببرد و سرش را مانند سر مرغان قطع نمايد.
در لحظه آخر (نونا) براى اين كه خود را نجات بدهد روى گل باغچه غلتيد و لباس و سر وصورت خود را گل آلود كرد و پيرزن با قوتى كه از آن جثه نحيف بعيد مى نمود (نونا) را از زمين بلند و وارد كالسكه كرد و خود سوار شد و كالسكه به راه افتاد.
تا مدتى بعد از براه افتادن كالسكه اعضاى خانواده (ولكونسكى) با حسرت و وحشت نگران آن بودند و مثل اين بود كه فريادهاى وحشت آور دختر يتيم را كه استمداد مى كرد مى شنوند.
فصل بيست و هشتم
نظرى به مؤسسه (اسمولنى) در (سن پطرز بورگ) پايتخت امپراطورى روسيه
ايجاد مؤسسه (اسمولنى) مثل ساير چيزهاى روسيه درسى بود كه روسى ها از فرانسوى ها آمو خته بودند.
همه چيز روسى ها از لباس و غذا و مسكن و رفتار و آداب و معاشرت آنها گرفته تا انقلابشان كه منتهى به انقلاب اكتبر ۱۹۱۷ ميلادى شد از فرانسوى ها تقليد گرديد.
در دوره سلطنت لوئى چهاردهم پادشاه فرانسه خانم (دومن تنون) معشوفه او كه در پيرى زوجه وى گرديد به فكر افتاد كه براى نگهدارى دخترهاى اصيل زادگان فرانسوى موسسه اى به وجود بياورد؛ تا اينكه دختران اصيل زاده و بى بضاعت يا يتيم، بر اثر فقرو نداشتن سر پرست، بدبخت نشوند.
موسسه اى كه از طرف زن مزبور در فرانسه بوجود آمد بنام (سن سير) خوانده شد و بعدها (سن سير) مبدل بيك دانشكده نظامى گرديد.