|
از لابلاى متون- تهيه و تنظيم: پژواك
به ياد دانشمند فقيد دكتر عبدالحسين زرين كوب (بخش ۳)
و نگاهى به كتاب ارزشمند «دو قرن سكوت» او در مقام مقايسه گذشته و حال
(به انگيزه ششمين سالگرد خاموشى آن زنده ياد- ۲۴ شهريورماه ۱۳۸۰)
«... بارى سقوط نهاوند، كه نسب نامه دولت ساسانيان را ورق بر ورق به طوفان فنا داد، بيدادى و تباهى شگفت انگيزى را كه در آخر عهد ساسانيان بر همه شئون ملك رخنه كرده بود پايان بخشيد و ديوار فرو ريخته دولت ناپايدارى را كه موريانه فساد و بيداد آن را سست كرده بود و ضربه هاى كلنگ حوادث در اركان آن تنزل افكنده بود عرضه انهدام كرد.
مقاومت هاى كوچك محلى كه از آن پس، بعد از فتح نهاوند، در شهرها و ديه هاى ايران گاه گاه در برابر عربان روى داد. البته براى مهاجمان گران تمام شد اما همه اين مقاومت ها نتوانست» سواران نيزه گذار «را از ورود به كشور» شهرياران «و سرزمين» جنگى سواران «منع نمايد.
نبردى كه ايرانيان طى دو قرن با مهاجمان عرب كردند همه در تاريكى خشم و تعصب نبود. در روشنى دانش و خرد نيز اين نبرد دوام داشت و بازار مشاجرات و گفتگوهاى دينى و فلسفى گرم بود. بسيارى از ايرانيان از همان آغاز كار دين مسلمانى را با شور و اشتياق پذيره شدند. دين تازه اى را كه عربان آورده بودند، از آئين ديرين نياكان خويش برتر مى يافتند و ثنويت تاريك و مبهم زرتشتى را در برابر توحيد محض و بى شائبه اسلام شرك و كفر مى شناختند... از اين رو آئين مسلمانى را دينى پاك و آسان و درست يافتند و با شوق و مهر بدان گرويدند. با اين همه در عين آن كه دين اعراب را پذيرفتند، آنان را تحت نفوذ و تأثير فرهنگ و تربيت خويش گرفتند و به تمدن و فرهنگ خويش برآوردند.
آئين زرتشت كه اسلام آن را به خطر افكنده بود جنبه ثنوى داشت. در اين آئين مبداء خير از مبداء شر جدا بود.
هر آنچه نيكى و روشنى و زيبائى بود آن را به مبداء خير منسوب مى داشت و هر آنچه زشتى و تيرگى و پستى بود به مبداء شر نسبت مى داد.
جبر و سرنوشت نيز كه اسباب عمده انحطاط دين هاست در آئين زرتشت راه نداشت. انسان ياراى آن را داشت كه نيكى يا بدى را برگزيند. اين ديگر به اختيار او و به خواست او بسته بود.
رهائى و رستگارى او نيز به همين خواست و همين اختيار بستگى داشت. در چنين آئين، كه آدمى مسئول كار و كردار خويش است ديگر جائى براى تقدير و سرنوشت نيست و كسى نمى تواند گناه كاهلى و كناره جوئى خويش را برگردن تقدير نامعلوم بى فرجام بگذارد. دينى كه چنين ساده و سودمند بود به خوبى مى توانست راه روشنى و پاكى را به مردم نشان دهد و شوق به معرفت و عمل را در دل ها برانگيزد. اما چنين كارى دستگاه مرتبى مى خواست كه از فساد و آلايش فريبكاران دور بماند و چنين دستگاهى در پايان دوره ساسانى در ايران نبود. اردشير بابكان حكومت ساسانى را برپايه دين بنياد نهاد و دين و ملك را دو برادر هم پشت فرا نمود. از آن پس مؤبدان و هيربدان سعى بسيار كردند تا سرنوشت حكومت و دولت را به دست گيرند. كسانى از پادشاهان كه در برابر جاه طلبى روحانيون در مى ايستادند يا همچون يزدگرد اول بزهكار خوانده مى شدند و يا چون قباد بدنام و بى دين به شمار مى آمدند.
آتشگاه در سراسر عهد ساسانى بر همه كارها نظارت داشت و مؤبدان و هيربدان بيشتر شغل ها را بر دست داشتند.
قدرت و اعتبارى چنين، كه روحانيان را در همه كارهاى ملك نفوذى تمام بخشيده بود، كافى بود كه فساد را به درون دستگاه روحانى بكشاند. در حقيقت نيز موبدان و هيربدان در اواخر اين عهد به فساد گرائيده بودند.
كتاب پهلوى» مينوى خرد «كه به حكم قرائن در اواخر دوره ساسانى تأليف شده است، يك جا كه عيب روحانيون را برمى شمارد مى گويد» عيب روحانيون رياورزى، آزمندى، فراموشكارى و تن آسائى و خرده بينى و بدگرائى است. «
آيا ذكر اين معايب، حكايت از وجود آن در بين طبقات روحانى آن عهد نمى كند؟ گمان نمى رود كه در اين باره جاى ترديد باشد، على الخصوص كه فترت و فساد كار موبدان را در اين دوه از قراين ديگر نيز مى توان دانست. بارى، آتشگاه با آن كه به فساد مغان و مؤبدان آلايش يافته بود، در همه كارها براى خود حقى مى طلبيد. با اين همه به سبب همين فساد و پريشانى كه در كار موبدان و هيربدان رخ نموده بود، ديگر از اداره اين همه كارها كه برعهده داشت برنمى آمد. در واقع هر قدر دستگاه ادارى و سازمان اجتماعى ساسانى وسعت مى يافت و هر قدر قدرت تمدن ظاهرى و صورى شاهنشاهى ايران فزونى مى گرفت، توان و نيروى آتشگاه در اداره امور ملك كاستى مى پذيرفت و كمتر مى شد.
على الخصوص كه بدعت هاى دينى نيز هر روز قدرت مؤبدان را متزلزل مى كرد و مردم را در درستى و پاكى آنها به ترديد مى انداخت.
(از اين قسمت به بعد نويسنده فقيد كتاب دو قرن سكوت به ذكر قيام هاى مختلفى كه در گوشه و كنار ايران بر عليه اعراب شكل گرفت مى پردازد و نتيجه مى گيرد كه): پس از دويست سال از تسلط اعراب بر ايران كه مبداء آن سقوط نهاوند بود اين مدت دو قرن بر ايرانيان مثل يك شب رؤياخيز، شب هولناكى كه جز غريو طوفان ها و ناله جغدها هيچ چيز سكوت رؤيا انگيز آن را درهم نشكسته بود گذشت. در صحنه رقابت هاى نظامى و سياسى دو حريف كينه جو پنجه درهم افكنده بودند و هر كدام مى كوشيد ديگرى را به خاك افكند. تاريخ اين دو قرن، ماجراى زورآزمائى دو قوم ايرانى و تازى بود. در پايان دو قرن عرب ديگر فاتح ايران نبود. سيادت و قدرتى كه جرأت مى كرد در روزگار بنى اميه، براى خود ادعا كند در اين روزها يكسره از ياد رفته بود. تسلط فرهنگ و تمدن ايرانى خليفه تازى را يكسره مقهور و مغلوب خويش كرده بود. الى آخر... . (به شرح كتاب دو قرن سكوت، چاپ ششم، انتشارات نويد در آلمان) .
نتيجه گيرى:
پژوهنده فقيد در كتاب دو قرن سكوت دو واقعيت را مستدلاً به ثبوت مى رساند: نخست اين كه علل سقوط امير اطورى ساسانى به دست اعراب فقط قدرت شمشير آنان نبود بلكه ضعف و فتور دولت شاهنشاهى و اختلاف طبقاتى و نفوذ بى حد و حصر موبدان و سودجوئى آنها عامل اصلى اين شكست بود، دوم اين كه مداخله روحانيت زرتشتى در امور مملكتى و نفوذ گسترده موبدان در كار كشوردارى حكومت مقتدر ساسانى را به بن بست كشاند و مداخله دين در حكومت، چراغ فروزان امپراطورى قدرتمند ساسانى را خاموش كرد. خوانندگان محترم نيمروز آيا بين آن اوضاع و رويدادهاى كنونى و وضعى كه امروز نفوذ روحانى ها و روحانى نماها در حكومت به ظاهر اسلامى ايران به وجود آورده و تمام مشاغل كليدى و قدرت هاى حاكمه مملكتى را در اختيار دستاربندان قرار داده است وجه تشابهى نمى بينند؟ و آيا بعد از ۱۴۰۰ سال كه از سقوط ساسانيان مى گذرد تاريخ تكرار نشده است؟
هرگاه پاسخ اين پرسش مثبت باشد كه به احتمال قوى مثبت است. بايد دل نگران بود كه مبادا اين وضع ناهنجار و روزگار سياه» دو قرن سكوت «ديگرى را موجب شود! و اميد كه چنين نباشد. (پ)
|