گفتمان ها همه معطوف به قدرت نيستند كه يا به هوادارى از آن برخيزند يا بر ضد آن اقدام كنند. گفتمان ها اعم از انديشگى و هنرى يا قدرت گرايانه همسو با حكومت كنش دارند و يا در تخالف با مراكز قدرت، چالشگرى پيشه مى كنند. اين سخن بدان معناست كه نمى توان به انتظار شرايط ايده آل نشست و گفت كه: تا برقرارى آزادى هاى اجتماعى و تا برپائى يك حكومت مردم سالار نمى توان به آفرينش فرهنگى و هنرى در داخل كشور مبادرت ورزيد. كنش و واكنش آزادانه و مبتنى بر حقوق برابر همانا يك وضعيت آرمانى است كه تحقق آن در ناكجاآباد تاريخ ممكن است.
روشنفكران و هنرمندان ضرورت تحول فرهنگى و ارزشى جامعه را نبايد تنزل گرايانه به امر سياست و مسأله كسب قدرت خلاصه كنند. كلنجار رفتن با قدرت سياسى و درافتادن با دستگاه سانسور تنها نقشى نيست كه به عهده روشنفكران و هنرمندان وانهاده شده است. در واقع اين نقش واجد اهميتى فرعى و گذرا بيش نيست. آنها در وجه اساسى بايد فرهنگ ساز باشند و عليرغم تمام محدوديت هائى كه در مقابلشان قرار دارد؛ بايد بتوانند راه خود را در خلاقيت ادامه دهند و ديناميسم انتقال و تحول جامعه را با نوآورى هاى فرهنگى، هنرى و انديشگى نيرومندترسازند.
مثلاً سينماى پيش از انقلاب عليرغم آنچه به اسم «فيلم فارسى» موسوم است؛ قدم هائى در ساخت شكنى برداشت. آنچنان كه در هنرهاى تصويرى، ما شاهد كارهاى درخشانى هستيم كه در حيطه سينماى انديشه گر در آن دوره مى گنجد. با اين همه، نبايد فراموش كرد كه سينما به عنوان رسانه اى تأثيرگذار در خدمت نوآورى و نوپرورى در نيامد و هرگز از آن به عنوان وسيله اى گفتمانى در گذار از سنت به مدرنيته استفاده نشد. به عنوان مثال مى توان از سياست رژيم شاه در تشويق توليد و اكران فيلم هاى مبتذل فارسى يا خارجى ياد كرد. چرا كه از نقطه نظر آن رژيم، هنر و سينماى آگاهاننده خطرناك قلمداد مى شد.
در آن دوره، از «فيلم فارسى» يعنى از سينماى فاقد ارزش هاى هنرى، در جهت امتناع ايدئولوژيكى فرو دستان، استفاده به عمل مى آمد. علاوه بر وزارت اطلاعات و ساواك، دستگاه هاى ديگر نيز در اعمال استبداد و سانسور مشاركت داشتند. در كتاب «قافله سالار سخن» (مجموعه مقالات؛ جمع آورى و تأليف سعيدى سيرجانى؛ نشر البرز؛ تهران- ۱۳۷۰) نمونه هاى بسيارى از دردسرهاى سانسور، از جمله در راه انتشار مجله سخن، آورده شده است.
رژيم پهلوى اساساً از سياست فرهنگى روشن و منسجمى برخوردار نبود. فرهيختگان فرهنگى ماهيت رژيم را در وجه اساسى از نوع تقليدى (مدرنيزاسيون) و فاقد هرگونه اصالت برآورد مى كردند. متقابلاً، نويسندگان و هنرمندان نيز در خدمت نوانديشگى و نونگرى هاى فرهنگى نبودند. به همين دليل، ادبيات معاصر فارسى بيشتر خصلت ايلى و روستائى دارد و زندگى شهرى و مدنيت جديد را برنمى تابد. مثلاً در داستان «كليدر»، محمود دولت آبادى به تجليل شيوه زندگى ايلاتى مى پردازد و فرهنگ رو به انقراض آن را رومانتيسيسم وار مى پروراند.
از آنجا كه هيچگونه سياست فرهنگى روشن و متداومى براى هنر و ادبيات موجود نبود، طبعاً، چرخ توسعه صنعتى به تنهائى لنگ مى زد و روند مدرنيته ناگزير با دست اندازى هاى بنياد شكنانه اى مواجه شد. هدف ساواك در دوران جنگ سرد، در درجه نخست، نفى چپ و مميزى انديشه هاى ماركسيستى بود. بنابراين، با هرگونه توليدات فرهنگى، هنرى و اجتماعى چپ مخالفت مى شد. در مقابل، فرهنگ و هنر مبتذل مثلاً سينماى سرگرمى ساز مورد حمايت قرار مى گرفت. ساواك و رژيم شاه از جسارت هاى هنرى و از پاى گيرى نگرش هاى بالنده و آزاديخواهانه بسيار وحشت داشت.
آفرينش هنرى و ادبى كارى طبيعى و عينيت پذير است. اما بحث و نقد هنرى- ادبى عملى انتزاعى است. شعر و داستان با زبان سر و كار دارد. اما آنجا نوشتار متن هنرى محسوس مى شود كه شاعر يا نويسنده توانسته باشد از حوزه انتزاع به ملموسات و حسيات عينى، اثر را ارتقاء داده و دريچه اى نو براى رؤيت و تفاهم گشوده باشد. در چنين حالى، شاعر و نويسنده از طريق زبان توانسته است وضعيتى عينى را تجسم ملموس بخشد.
زبان خود عرصه اى از فعاليت انتزاعلى است. چرا كه نامگذارى بر اشياء و شكل گيرى زبان خود روندى انتزاعى مى باشد. مثلاً وقتى به جاى تماس با عينيتى مشخص، كه شيئى ملموس است، مالفظ مربوط به آن را؛ مثلاً كلمه «صندلى» را به كار مى بريم، كار ما عملى انتزاعى محسوب مى شود. بدين دليل ساده كه كلمه «صندلى» موجوديت خارجى ندارد. آنچه موجود است همانا انواع مختلف صندلى با ويژگى هاى گوناگون مى باشد. بدين معنى، مجموعه واژگان و ساختار و سيستم دستورى زبان همه از زمره انتزاعيات اند. بنابراين، گفتمان ها و تبادلات زبانى به منزله ورود در عرصه عينيات يا تماس با اشياء مشخص نيست.
صحبت، نوشتار، گفتمان، گفتگو و حتى شعر ما را از عالم عينيات دور ساخته؛ به عوالم مجرد و مجاز مى كشاند. صحبت از «صندلى» شامل همه اشياء واجد شكل خاص و ساختار همانند مى شود. واژه ها به مثابه پديده هاى اجتماعى زاده مى شوند، تغيير مى پذيرند و برخى از آنها سرانجام مضمحل و به فراموشى سپرده مى شوند. واژه ها قدرت تصويرسازى دارند و حضورشان در متن ناقل معناست. منتهى معانى واژگان همانطور كه گفته شد، صورتى انتزاعى دارد و مدلول آنها نشانه اى كلى و نه مشخص و منحصر به فرد است.
همچنين در بدنه زبان كلمات و حروف اضافه بسيارى موجودند كه روابط بين اجزاى گفتمان را برقرار مى سازند، اما، در عالم خارج مصداق بيرونى اصلاً ندارند. مثلاً حروف اضافه اى همچو: «اگر»، «با»، «از»، «براى»، «را» و «غيره» عينيت شيئى در عالم واقع ندارند. لذا، برخى آحاد جمله هيچگونه معناى مشخص ندارند و حاوى ارزش اطلاعى نيستند. به عبارت ديگر، حروف اضافه و ربط عليرغم بسامدشان، فاقد ارزش اطلاعاتى و ما به ازاى بيرونى اند.
شاعر با كلمات، كه همانطور كه گفته شد انتزاعى اند، سر و كار دارد وليكن شاعر سعى مى كند از عرصه انتزاعيات خود را به عرصه عينيات بكشاند و كلمات را در خلاف آمد معناى انتزاعى به صورت آشنازدائى مورد استفاده قرار دهد. اثر ادبى آن است كه در قالب زبان، به آفرينش چيزى ملموس و واجد شيئيت بپردازد. بدين معنى، اثر هنرى بايد قائم به ذات خويش باشد. شعر بنابراين با استفاده نوآمدانه از زبان و واژگان، به شالوده شكنى از محتواى معانى كلى همت مى گمارند تا خود را به واقعيت مشخص و احساس ملموس از عينيات نزديك كند. ارزش اثر ادبى منوط به آن است كه شاعر و يا نويسنده تجربه اى ملموس و واجد ارزش شخصى براى خواننده توليد كند.
شاعر گرد نشسته بر كلمات و بيانات را، كه بر اثر تكرار استعمال از عينيات و حسيات بس دور افتاده اند، از رخساره آنها مى زدايد. زبان گرد گرفته شده، با شعر تر و تازه مى شود و شعر بدين نحو خود را به جهان عينى و محسوسات نزديك تر مى كند.
اثر شعرى آنچنان تغليظى از معنا به عمل مى آورد كه استنباط آن در مرز ميان ابهام و ايهام متوقف مى شود. اين تغليظ آنچنان دقيق است كه قدرى اضافه تر، شعر به كلى نامفهوم خواهد شد. پس شعر با ايجاد مفاهيم و واژگان جديد، ظرفيت هاى زبان را توسعه مى دهد.
در يك كلام چنين خلاصه مى توان كرد: گفتمان ها با نوآورى هاى انديشگانى و با ايجاد مفاهيم و كلمات جديد، فرهنگ را هر آينه از دامچاله هاى تكرار و كليشه مى رهانند. در اين راستا، ادبيات و شعر نوبنياد ايرانى، از نقطه نظر فلسفه زيباشناسى، بايد بتواند آفرينش هاى دگرسازانه اى عرضه كند. دگرسازى در خلاقيت هاى هنرى و ادبى مستلزم توانائى در نوآورى از يك طرف و گسست از سنت و راهكار پيشينيان از طرف ديگر است.
(ادامه دارد)