|
بشنو اين نى... پيرايه يغمائى
پاييز... موسم رنگ ها و درنگ ها...
|
|
پيرايه يغمائى
|
به خجسته باد پاييزى كه از گرد راه رسيده است، اين هفته را با هم سفرى خواهيم داشت به سرزمين شعرهاى پاييزى.
پاييز موسمى است كه نه شيدايى بهار را دارد، نه ولنگارى تابستان را و نه گرد هم آيى هاى زمستانه را. پاييز فصل رنگ ها و درنگ هاست، چرا كه همراه با ريزش باران هايش بر برگ هاى خشك ِ فروريخته، يادهاى دور را در ما نواخوانى مى كند و جان را همراه با اندوهى مطبوع به خاطره هاى گنگ مى سپارد. گذشته ها زنده مى شود و پيش رو مى ايستد، انگار كه در دو قدمى است، اما تا بخواهى كه به آنها چنگه بياندازى، از دست مى گريزد و تنها خالى ِ وهم انگيزى از آن باقى مى ماند. پاييز موسم رؤياهاست، موسم سفرهاى درونى است و درنگ در خود.
هر برگى كه فرو مى افتد، هر قطره بارانى كه مى ريزد، هر پرتو كج راه و بى رمق آفتاب كه از روزنه اى مى تابد، براى بيدار كردن يادهاى دور و نزديك بهانه اى توانمند است و به سادگى مى تواند جان هاى شيفته شاعران را به ساز و نوا كوك كند. از اين روست كه هر شاعرى دست كم يكى، دو شعر پاييزى دارد. اما نشانه گيرى ما به روى شاعران معاصر است كه ديدگاهشان بى تكرار و تازه است و با گذشته گان بسيار متفاوت. البته كه اين بدان معنا نيست كه شاعران قديمى در وصف پاييز ناتوان مانده اند، بلكه برعكس، تصاوير پاييزى و وصف باغ و بستان هاى خزان زده و برگ هاى زرد و ناله هاى بلبل در شعر آنان به اندازه اى قدرتمند است كه حتا خواننده مى تواند در آنها با بلبل غمگين سر گشتگى كند، و در نوحه خوانى باران شركت نمايد. حتا بعضى از آنان از جمله «منوچهرى دامغانى» در پاييزى معروف خود با استفاده از آوا شناسى حروف (خ) و (ز) براى خواننده صداى خش خش برگ ها را فضا سازى مى كند: «خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است... .»
اما چشم انداز شاعر معاصر ديگرگونه است، پاييز آنان تصوير همين چهره هاى روبنايى و ظاهرى نيست. شاعر امروز به پاييز وارد مى شود، درست مثل كسى كه به خانه اى وارد شود. از دهليزهاى پيچاپيچ و تلخ آن مى گذرد، با آن يگانه مى شود، در آن حلول مى كند، پس تمامى، پاييز مى شود و آنگاه هم پاييز درون خود را نقش مى زند و هم از پاييزهاى ناجوانمرد و نابهنگام سرزمينش مى گويد براى نمونه مى توان پاييزى كوتاه «على بداغى» را به تماشا نشست:
گل پرپر و
بلبل
همه خونين جگر و
باغ به داغ است
بر سفره پاييز
ببين
سور كلاغ است!
پاييز و پوران فرخ زاد
پوران فرخ زاد پاييز را به صورت جارويى طلايى مى بيند كه رؤياهاى آبى پرندگان را از روى درختان مى روبد.
جاروى طلايى پاييز/ مى روبد/ رؤياهاى آبى پرندگان را / از برگابرگ شاخساران فردا...
در اين ميانه گنجشكى كه داغ گل سرخ را بر دل دارد بر نمى تابد و در چرخ و فلك باد خاطره خونينش را چرخ مى خورد:
گنجشكى كه هنوز/ دلش مى سوزد/ از داغ گل سرخ/ در چرخ و فلك باد/ خاطره هاى خونينش را گيج مى خورد...
اما بعد از اين تصوير فضاى شعر عوض مى شود و در بند ديگر شاعر از باغى ويران ياد مى كند كه خود اوست و از گل هاى پنبه، از جامه اى ديگر كه همان پوشش آخرين باشد. گو اينكه شاعر دو بار تكرار مى كند كه اين جامه هنوز برايش زود است:
زود است / گل هاى پنبه/ باغ ويران را/ آذينى دوباره بخشند/ و جامه اى نو كنند او را / زود است... ،
اما خودش هم باورى به اين گفتن ندارد چرا كه ادامه مى دهد: در آن روز / اگر كه باشم/ شعرى خواهم سرود...
بخش سوم شعر اوج كار است. در اين بخش شاعر حتا از خودش هم مى گريزد. او مى خواهد شعرى بسرايد و آن را به بانويى پيشكش كند، اما اين بانو آيا چه كسى است جز خود ِ او؟
اينجاست كه شاعر خودش را بيرون از خود مى بيند و بگونه اى باورنكردنى با خود بيگانه مى شود. آنقدر بيگانه مى شود كه مى خواهد شعر خودش را به خودش ارمغان دهد، به بانويى كه گيسوانش چون برف هاى سپيد البرز، در تمامى آينه ها سپيد شده است. اما شگفت اينجاست كه اين بانوى سپيد گيسو، فقط خود شاعر نيست، بلكه سرزمين كهنسال او نيز هست كه شاعر خودش را بر آن منطبق مى كند و با آن يگانه مى بيند. بدينگونه شعر كه از تصاويرى ساده آغاز مى شود، به فضايى شخصى و سپس اجتماعى مى رسد، بى آنكه خواننده در اين پيچاپيچ ها گم شود.
اينك شعر را با هم زمزمه مى كنيم:
جاروى طلايى پاييز
مى روبد
رؤياهاى آبى پرنده گان را
از برگابرگ شاخساران فردا...
گنجشكى كه هنوز
دلش مى سوزد
از داغ گل سرخ
در چرخ و فلك باد
خاطره هاى خونينش را
گيج مى خورد...
زود است
گل هاى پنبه
باغ ويران را
آذينى دوباره بخشند
و جامه اى نو كنند او را
زود است...
در آن روز
اگر هنوز باشم-
شعرى خواهم سرود
به سپيداى هر چه برف است
در قلّه البرز
و آن را
ارمغان بانويى خواهم كرد
كه دير زمانى است
گيسوانش در تمامى آيينه ها
سپيد شده است...
كيومرث منشى زاده
و فصل زعفرانى
كيومرث منشى زاده شاعر نوپرداز كمتر شعر موزون مى سرايد، اما پاييزى موزونى دارد كه با غربت معصومانه اى زيباست. در اين عاشقانه شاعر كه خود را در از پاييز زندگى اش مى بيند، از آن به صورت «فصل زعفرانى عمر» نام مى برد و اينك شعر:
بى تو از دست رفته ام، بى تو
بى تو ساز شكسته ام، بى تو
بى تو از پشت اين دريچه سبز
افق زرد حسته ام، بى تو
بى تو من در خليج چشمانت
نِى در گل نشسته ام، بى تو
بى تو در فصل زعفرانى عمر
بى تو، بى تو، شكسته ام بى تو
ديدار كوتاهى با ژان فولن
شاعران همه و هميشه در گروه بندى جاى نمى گيرند. ژان فولن (۱۹۷۱-1903) از اين دست است. او سراينده دست گرم عالم خاكى است كه براى هميشه سوارى تنها باقى مى ماند.
اين قاضى غرغرو كه پهناى صورتش جز در كافه ها گل نمى اندازد، چهره اى بى نظير است كه طرفداران خود را در كافه ها بيش از اماكن رسمى و دادگاه ها به دست مى آورد و از آنجا كه روح شعر هر كجا كه اراده كند، دميده مى شود، در نويسنده خواربارفروشى كودكى به همان اندازه نفوذ كرده است كه در سراينده معلومات.
در ضمير اين نرماندى خيال پرست، نقش بندى پنهان است كه موجودات و اشياء را به نحوى بارز به چشم مى كشد و اينك يكى از شعر هاى او كه اين ويژه گى را به آشكارى در خود دارد، باهم مرور مى كنيم:
با استخوان جانوران،
كارخانه دكمه هائى ساخته بود
كه مى بستند
سينه بندى را
بر بالاتنه تنديس زن كارگرى
كه مى درخشيد
وقتى كه زن افتاد،
يكى از دكمه ها
سرگردان شد
در سياهى شب
و جويبار در كوچه ها
روان شد و او را با خود برد
به سوى باغ خلوتى
كه در آن بر خاك افتاده بود
تنديس گچين «پومونا»
خندان و عريان
پومونا الهه پشتيبان درختان ميوه
برگرفته از شاعران امروز فرانسه/ترجمه سيمين بهبهانى
ليلاج كه بود؟ ...
نام «ليلاج» با قمار پيوندى ناگسستنى دارد و از اين رو قمار بازان ماهر و كهنه كار را «ليلاج» مى گويند. و اكنون بدانيم كه ليلاج كه بود كه دانستنش خالى از لطف نيست:
نام اصلى او آنچنان كه در تاريخ ها و فرهنگ ها ضبط شده، «ابوالفرج محمدبن عبدالله» معروف به «لجلاج» است كه دراواخرقرن چهارم واوايل قرن پنجم هجرى مى زيست ودربازيهاى «شطرنج» و «نرد» و «سه قاپ» استاد مسلم بود.
پدرش «صقه بن داهر» ازحكماى هند واز نديمان خلفاى بنى عباس بود كه به آنان آيين جهاندارى و رموز كشور دارى مى آموخت. چون حكيمى وارسته بود مال ومنالى نياندوخت و پس از مرگش جز چند جلد كتاب از خود چيزى باقى نگذاشت. (به روايتى مى گويند پدرش واضع شطرنج بود. )
بعد از مرگ پدر، ليلاج سرپرست خانواده شد. اما چون نه هنرى مى دانست و نه ثروتى به ميراث برده بود به ناگزير از همان كودكى دوستان خود را كه دينار و درهمى داشتند، به قمار تشويق مى كرد و از آنها مى برد.
اتفاقا ً سرهنگى در همسايگى آنها سكونت داشت كه چون ليلاج را در قمار بازى مستعد يافت، تمامى فوت و فن ها و نيزنگهاى قمار را به وى آموخت و ليلاج در جوانى چنان به دقايق و حقه بازيهاى قمار دست يافت كه حتا نكته كوچكى از نيرنگ هاى «طاس» و «برگ» و «سه قاپ» بر او پوشيده نماند و به جايى رسيد كه نرد و شطرنج را آنچنان ماهرانه بازى مى كرد كه كسى را دل و جرأت نبود تا با وى به مصاف بنشيند و اين مسأله از چشم شاعران ادب فارسى نيز پنهان نمانده، براى نمونه:
همچو فرزين كژرو است و رخ سيه بر نطع شاه
آنكه تلقين مى كند شطرنج مر لجلاج را (مولوى)
من سخن راست نوشتم تو اگر راست بخوانى
جرم لجلاج نباشد چون تو شطرنج ندانى (سعدى)
فارد عرصه تو باشى و به اقبال برى
نرد دولت كه حريف ار همه باشد ليلاج (محتشم كاشى)
رداى شيد قناعت بدوش دارم ليك
زنم به نرد طعمه تخته بر سرليلاج (ظهورى)
اگر كه سالك عشقى به پير دير گراى
كه گفته اند قمار نخست با ليلاج (شهريار)
روايت است كه ليلاج در بازى نرد آنچنان ماهر بود كه چون طاس مى انداخت، آنچه مى خواست مى آمد. اما براى آنكه حريف را تحريك نمايد تا آنچه از نقدينه و دارايى دارد، رو كند، در آغاز چند دست به او مى باخت. و پس از آن طاس را مساعد مى ريخت و آن بيچاره را در ششدر بدبختى مى انداخت. در بازى «سه قاپ» كه آن را به هوا مى اندازند، تا در وسط سفره بنشيند سه اسب را «نقش» و دو خر و يك اسب را اصطلاحاً «سه پلشت» مى گويند، ليلاج هميشه نقش مى آورد زيرا قاپ ها در ميان انگشتانش چون مومى بودند كه به شكل دلخواه به روى سفره مى نشستند. در بازى «ورق گنجفه» هزار حقه و نيرنگ بلد بود و پنجاه و دو برگ بازى را از پشت مى شناخت. بعلاوه در قيافه شناسى به قدرى استاد بود كه از لب و دهان و اعوجاج صورت و طرز نگاه و كيفيت توپ زدن حريف تشخيص مى داد كه دست پر دارد يا توپ خالى (بلوف) مى زند.
ليلاج با اين خصوصيات درجوانى از شيراز به همدان آمد و آوازه شهرتش قماربازان كهنه كار همدان و ساير بلاد غرب ايران را به سوى خود جلب كرد. و او با مهارتى كه در اين فن داشت در اندك مدتى همه آنها را به خاك سياه نشانيد تا جايى كه حتا عده اى از آنها زن و فرزند خود را هم به او باختند و از شدت پشيمانى خودكشى كردند. ديرى نگذشت كه تعدادى ازسرشناسان از جمله قاضى همدان كه ليلاج فرزندانش را از راه به در برده بود، كمر به قتلش بستند و او را به اتهام جنايتى به زندان انداختند.
دراين زمان شمس الدوله ديلمى در همدان و اصفهان سلطنت مى كرد و شيخ الرئيس ابوعلى سينا در دربارش سمت وزارت داشت. ليلاج از ابوعلى سينا يارى طلبيد و به او متعهد شد كه ديگر قمار نكند. ابن سينا تنها كارى كه توانست بكند اين بود كه او را از كشته شدن نجات بخشد، ولى به فرمان شمس الدوله دست چپش را به جرم تصرف مال مردم از طريق قمار، كه خود نوعى دزدى به حساب مى آمد، قطع كردند.
بعد از اين جريان او قمار را ترك كرد و با اندوخته اى كه از اين راه به دست آورده بود، به زندگى پرداخت تا اينكه سه نفر قمارباز حقه باز با زبان چرب و نرم و با شمش هاى طلا به سراغش آمدند و او را فريب دادند. ليلاج با ديدن شمش هاى طلا توبه را از ياد برد و با آنان به بازى مشغول گرديد. و آن سه نفر با طاس هاى تقلبى و برگ هاى شناخته شده و هزار دوز و كلك ديگر تمام اندوخته ليلاج و حتا لباس هايش را بردند، سپس او را بى هوش كردند و از خانه خارج شدند. ليلاج هنگامى كه به خود آمد، دريافت كه از مال دنيا پشيزى برايش باقى نمانده و در همدان بجز يك عده دشمن خونخواه چيزى ندارد. پس بار ديگر به چاره جويى به نزد ابوعلى سينا رفت و به دستور و دلالت او راه شيراز را در پيش گرفت و يكسره به گلخن يكى از حمام هاى كهنه و قديمى رفت و در آنجا ساكن شد. اما با اينكه سعى داشت ناشناس بماند، قماربازان شيراز او را يافتند و به سراغش رفتند، ولى اين بار ديگر همه را بى پاسخ گذاشت و قلندرانه بر سر تعهدى كه به ابوعلى سينا داده بود، باقى ماندو باقى عمر را در همان گلخن به عبادت پرداخت.
نقل است كه در آن روزگارامير فارس كه بزرگ مردى صالح بود، فرزندى منحرف داشت كه به تمامى راه هاى انحراف از جمله قمار كشيده شده بود و امير هر قدر او را نصيحت و دلالت مى كرد، سودى نمى بخشيد. سرانجام دست يارى به سوى ليلاج دراز كرد و فرزند را نزد او فرستاد تا ناگوارى عاقبت اين كار را به او نشان دهد. ليلاج اميرزاده را پذيرفت و بى آنكه راه پند و اندرز باز كند از او پرسيد كه چه نوع قمارى مى داند و اميرزاده پاسخ داد كه: «همه نوع». پس با او به شطرنج پرداخت و با چند حركت او را مات كرد. سپس تخته نرد را جلو كشيد و در يك چشم بر هم زدن او را در ششدر انداخت. آنگاه سه قاپ را در دست گرفت و گفت: «سه پلشت مى خواهى يا نقش، تا همان را بياندازم؟» اميرزاده نقش خواست. پس ليلاج به او گفت: «من اين سه قاپ را در برابر چشمان تو از سوراخ اين سقف به هوا مى اندازم، آنگاه تو بر بام رو و» نقش «را كه خواستى بر بام ببين!»
و چنين كرد. چون امير زاده بر بام رفت و «نقش» را ديد، از شگفتى دهانش باز ماندو بى تابانه از او پرسيد: «تو كه در همه نوع قمار استادى، پس چرا ثروتى ندارى و در گلخن گرمابه اى ساكنى؟»
ليلاج گفت: پسر جان با اينهمه مهارتى كه ديدى خورش من خون جگر است و پوششم خاكستر. اينك اگر خواهى، همه آن را كه مى دانم، تو را بياموزم. اما به ياد داشته باش كه گفته اند:
قمار برد ندارد چرا كه از اول
قمار بازى گفته اند، نى قمار برى... «
با استفاده از سايت آريابوم
نامه ها هرگز دروغ نمى گويند
نامه غلامحسين ساعدى به همسرش از فرانسه
عيال نازنازى خودم
حال من اصلاً خوب نيست، ديگر يك ذره حوصله برايم باقى نمانده، وضع مالى خراب، از يك طرف، بيخانمانى، از يك طرف، و اينكه ديگر نمى توانم خودم را جمع وجور كنم. نااميدِ نااميد شده ام. اگر خودكشى نمى كنم فقط به خاطرِ تو است، والا يكباره دست مى كشيدم از اين زندگى و خودم را راحت مى كردم. از همه چيز خسته ام، بزرگترين عشقِ من كه نوشتن است برايم مضحك شده، نمى فهمم چه خاكى به سرم بكنم. تصميم دارم به هرصورتى شده، فكرى به حال خودم بكنم. خيلى خيلى سياه شده ام. تيره و بدبخت و تيره بخت شده ام. تمام هموطنان در اينجا كثافت كامل اند. كثافت محض اند. منِ بيچاره چه گناهى كرده بودم كه بايد به اين روز بيافتم. من از همه چيز خسته ام. سه روز پيش به نيت خودكشى رفتم بيرون و خواستم كارى بكنم كه راحت شوم و تنها و تنها فكر غصه هاى تو بود كه مرا به خانه برگرداند. هيچ كس حوصله مرا ندارد، هيچ كس مرا دوست ندارد، چون حقايق را مى گويم. ديگر چند ماه است كه از كسى دينارى قرض نگرفته ام. شلوارم پاره پاره است. دگمه هايم ريخته. لب به غذا نمى زنم. مى خواهم پاى ديوارى بميرم. به من خيلى ظلم شده. به تمام اعتقاداتم قسم، اگر تو نبودى، الان هفت كفن پوسانده بودم. من خسته ام، بيخانمانم، دربه درم. تمام مدت جگرم آتش مى گيرد. من حاضر نشده ام حتى يك كلمه فرانسه ياد بگيرم. من وطنم را مى خواهم. من زنم را مى خواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه ديگر خواهم مرد. من اگر تو نباشى خواهم مرد، و شايد پيش از اين كه مرگ مرا انتخاب كند، من او را انتخاب كنم.
به دادم برس، شوهر
پرسه در سفر نامه ها
در مورد احترامى كه سرزمين هاى ديگر به ايران و ايرانيان مى گذارند، مطالبى بسيار آمده كه بد نيست دانسته باشيم. آنچه كه مى ايد، بخش كوتاهى از تجربه ناصرالدين شاه در سفر به كاسل آلمان است كه در سفرنامه مستند، خود كه به اين مسأله اشاره دارد:
» حقيقت اين است كه امروز اين پدرسوخته ها هورا مى كشيدندو تعارف مى كردند و ايرانى ها را مسخره مى كردند و دست مى انداختند. خيلى پدرسوختگى كردند. «
بخش ديگر در همين سفر و از همين سفرنامه:
» حاضر خواب شديم رفتيم توى رختخواب كبخوابيم. صداى كالسكه و آمد و شد كه بود چشم به هم گذاشتيم. تازه خوابم برده بود كه صدايى عجيب و غريب ما را بيدار كرد. از خواب جستن كرديم. معلوم شد الواط جمع شده، دسته بندى كرده اند و تصنيف مى خوانند. تصنيفى كه در موقع شادمانى مى خوانند. صداى گاو و شغال و خر درمى آوردند. حالا ما چراغ را هم خاموش كرده ايم. پيشخدمت ها هم رفته اند. تنها «باشى» آن جاست. ديديم كه خواب محال است. فرستاديم اديب، اكبرخان، ميرزامحمدخان و امين همايون را بيدار كردند. آمدند. گفتيم ببينيد اين جا اتاقى هست كه بى سر و صدا باشد آن جا بخوابيم؟ آمدند گفتند غير از اتاق سفره خانه اتاقى نيست. آن جا هم همه شام خورده اند. اسباب ميز و بقيه شام و ريخت و پاش همان طور است. اما صدا نيست. گفتيم جهنم. صدا نباشد هرچه هست باشد. خلاصه آمديم اين جا يا همين كثافتى كه داشت. چون بى صدا بود راضى بوديم. خوابيديم. خوب بود. «
سيرى در سفر فرنگستان ناصرالدين شاه/انتشارات دنا، ،۱۹۹۷ روتردام
|