Nimrooz
Vol. 18, No. 949, September 21, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۹ - جمعه ۳۰ شهريور ۱۳۸۶
مكرم اصفهانى
اگر نجات طلب مى كنى
عبدالرحمن جامى
قبله عشق
حسن دهلوى
گنجشك پريده را...
سنائى غزنوى
جامه حلال
عبدالرحمن پارسا تويسركانى
بايد
ولى الله دروديان
جاده هاى صبح
وفائى سمنانى
چند؟
سيدعلى همدانى
شب گيسو
نصرالله فلسفى
نيرزد اين همه ديدن...
رضا يغمائى
توئى
بيژن نيرى
شوق سوختن
عبدالرفيع حقيقت (رفيع)
بزم دل

مكرم اصفهانى
اگر نجات طلب مى كنى
گرفتم آن كه جهان سر به سر جهان تو باشد
هر آنچه هست به روى زمين از آن تو باشد
به فر و شوكت و بخت بلند عمر گزارى
سمند طالع فرخنده زير ران تو باشد
بهر كجا بنشينند و رو كنند خلايق
همه حكايت دوران و داستان تو باشد
به عالم آنچه تصور شود ز لذت و عشرت
نصيب جسم تو گردد قرين جان تو باشد
ترا چه سود كه آخر به زير خاك مذلت
نهفته باشى و پوشيده استخوان تو باشد
اگر نجات طلب مى كنى به ياد خدا باش
كه راضى از تو خداوند مهربان تو باشد

عبدالرحمن جامى
قبله عشق
اى درت كعبه ارباب نجات
قبلتى و جهك فى كل صلوة
بر سر كوى تو ناكرده وقوف
حاجيان را چه وقوف از عرفات
غم عشاق تو آخر نشود
انزل الله عليهم بركات
مى كشى هر طرف آن حلقه زلف
بس كن اى بادصبا زين حركات
«جامى» از درد تو جان داد و نگفت
فهو من كتم العشق، فمات

حسن دهلوى
گنجشك پريده را...
دائم دل خود به معصيت شاد كنى
چون غم رسدت خداى را ياد كنى
دنيا ز تو رفته و ترا دعوى ترك
گنجشك پريده را چه آزاد كنى

سنائى غزنوى
جامه حلال
ديد وقتى يكى پراكنده
زنده اى زير جامه ژنده
گفت اين جامه سخت خلقان است
گفت هست، آن من چنين زانست
هست پاك و حلال و ننگين روى
نه حرام و پليد و رنگين روى
چون نجويم حرام و ندهم دين
جامه لابد نباشدم به ازين

عبدالرحمن پارسا تويسركانى
بايد
دور گل است و ما را مى در پياله بايد
نوشيدن مى لعل در پاى لاله بايد
آنجا كه ابر گريد و آنجا كه گل بخندد
در پيش آن گل اندام مى در پياله بايد
خط بر عذار جانان نقش و نگار حسن است
بر گرد ماه تابان گردى ز هاله بايد
مائيم و عشق و مستى، صوفى و خود پرستى
هر بنده را به نوعى روزى حواله بايد
در كام سالخوردان اولى شراب كهنه است
بر سالخوردگان مى گو چند ساله بايد؟
سودائى غمش را در جان و دل نشان هاست
از سينه آه خيزد وز خلق ناله بايد
آزادى اندرين ملك افسوس و ريشخند است
بندى به پاى دل زان مشكين كلاله بايد
ديوان «پارسا» را چون خواند «شيخ» گفتا:
ارباب معرفت را اينسان رساله بايد

ولى الله دروديان
جاده هاى صبح
اى به سرما مانده يادآور شرار خويش را
خنده ى شيرين خورشيد ديار خويش را
از رگ هر برگ اين گلشن خزانى مى چكد
مى برم از اين چمن بيرون بهار خويش را
ريگ خردم، سيلى سيلم بدين صحرا فكند
خواب مى بينم زلال جويبار خويش را
پنجه ها در دامن باد سحر افكنده ايم
تا بر افشانيم انبوه غبار خويش را
در زمستان ملالى، جاودان گم كرده ايم
روزهاى سبز رنگين بهار خويش را
اين چنين بر زرديم اى سبز بى پايان مخند
بارور خواهم نمودن، خشكسار خويش را
صبح گوئى مى رسد از جاده هاى روشنش
شب فكند از دوش خسته كوله بار خويش را

وفائى سمنانى
چند؟
اى فلك جنگ و ستيز ناروا با مرد، چند؟
سفلگان را راحت و آزادگان را درد، چند؟
ره كنى هموار بهر خار و خس تا كى بگو
چند مى پاشى بچهر گل زغم ها گرد، چند؟
گرچه مردان را نبد از باختن وحشت ولى
مرد را بازنده خواهى پاى طاس نرد، چند؟
پنجه بر افتاده افكندن نه شرط مردمى است
چند با افتادگان دارى سرآورد، چند؟
شكوه از جورت (وفائى) كى كند اما بگو
چند خواهى بشكنى از درد پشت مرد، چند؟

سيدعلى همدانى
شب گيسو
قبله دل آفتاب روى اوست
كعبه جان خاك راه كوى اوست
چون ز زلفش گشت عالم مشكبوى
دوستى اين و آن بر بوى اوست
كفر و دين و نور و ظلمت در جهان
از رخ ماه و شب گيسوى اوست
تير باران بلا بر هر كه است
از كمان پر خم ابروى اوست
هر گرفتارى كه اندر عالم است
از كمند زلف عنبر بوى اوست
هر گلى كو رُست در باغ وجود
آب حيوانش همه از جوى اوست
ناله هاى بيدلانش هر سحر
از دريغ درد و فقد روى اوست
آتشى كاندر ميان جان ماست
از فروغ نرگس جادوى اوست
جز غمش درمان نبينم در جهان
كين كمال لطف در بازوى اوست
هر دو عالم گر شود زير و زبر
ميل رنجوران هجرش سوى اوست
چند گردى گرد هر دراى «على»
مرهم اين ريش از داروى اوست

نصرالله فلسفى
نيرزد اين همه ديدن...
دلم رميده شد از اين سفر گزيدن ها
به روى بال هوس در جهان پريدن ها
گزيدن لب جانان گذاشتم از دست
كنون ملولم از اين دست و لب گزيدن ها
دريغ از آن همه شادى دريغ از آن همه شور
به پاى شوق ز دنبال دل دويدن ها
چو روى دوست نبينى جهان نديدن به
نيرزد اين همه ديدن بدان نديدن ها

رضا يغمائى
توئى
طور سيناى دلم را جلوه جانان توئى
كام بخش اين دل حيران و سرگردان توئى
خرم از روى تو باشد بوستان عشق من
واله رويت منم، چون غنچه خندان توئى
عشق تو ما را اسير درد هجران كرده است
درد هجران مرا با وصل خود، درمان توئى
رفته ام از دست، جانا پا مكش از سر مرا
شهسوار حسن در اين پهنه ميدان توئى
روشن است از مهر رخسار تو جان عاشقان
آسمان عشق را خورشيد نور افشان توئى
جلوه ها كردى و آخر دل ز من بردى به ناز
نازنينا حسن را آئينه رخشان توئى
صبر «يغمائى» بيغما برده اى با كبر و ناز
راست گويم نازنين، يغماگر دوران توئى

بيژن نيرى
شوق سوختن
قاصد گذشت و ديده به راه سوار ماند
وز آن سوار رفته نشان غبار ماند
جز هاى هاى ابر برين گلشن خراب
كو آن نشانه اى كه مرا از بهار ماند؟
بيهوده دل به نغمه پرواز خوش مكن
نقش پرنده ايست كه بر شاخسار ماند
از شاهنامه رفت صلاى تهمتنان
سهراب مرد و، نعره او يادگار ماند
خوان غم است و صافى تلخاب جان گزا
اسباب راحتى كه در اين روزگار ماند
اى مرگ خوش خبر بسرايم شتاب كن
چشم ترم به راه تو در انتظار ماند
چون ذره دور مانده ام از هرم آفتاب
شادم كه شوق سوختنم پايدار ماند

عبدالرفيع حقيقت (رفيع)
بزم دل
بزم دل گر بى تو آرايش پذيرد تار باد
دشت جان گر گل برآرد بى تو، ما را خار باد
همدم شب هاى غم گشتيم با رؤياى دوست
تا ابد اين بزم و اين ميخانه ما را يار باد
از شرار عشق جانان ديده عقلم بسوخت
عقل دور انديش را كى نزد جانان بارباد
زندگى بى دوست در جنت زدوزخ بدتر است
گر بهشتى باشدم بى يار، دوزخ بار باد
محفل دل جاى غير از دوست كى باشد «رفيع»؟
بزم دل خرم بود آندم كه بى اغيار باد

ايران
تحقيق
صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •