شاردن مى نويسد: شبى شاه عباس ثانى به دختركى پيغام داد كه به خوابگاه او بيايد و او عذر آورد كه دچار علت زنانگى است.
به دستور شاه دختر را معاينه كردند و معلوم شد دروغ گفته است.
شاه چون چنين خلافى را از آن دختر ديد دستور داد او را در يك بخارى ديوارى انداختند و اطرافش هيزم ريختند و زنده سوزاندند.
گويا در ميان مجازات هاى مختلف، سوزاندن زنان در عهد شاه عباس دوم معمول بوده و كوره هاى آدم سوزى وى به خوبى كار مى كرده است، چرا كه تاورنيه نيز در بيان يكى از اين آدم سوزى ها مى گويد:
سه زن از زنان حرمسرا نيز كه از فرمان شاه سر باز زده بودند وسيله خواجه سرايان حاضر شدند و چون زمستان بود و آتش بسيارى در پيش شاه افروخته بودند، حكم كرد تا آن بيچاره ها را در همانجا به آتش انداختند و سوزانيدند، بعد شاه رفت و راحت خوابيد.
تاورنيه در جايى ديگر نيز از سوختن زنان صحبت مى كند و مى نويسد: شاه دستور داد تا خواجه باشى، يكى از زنان مورد علاقه اش را بسوزاند.
خواجه باشى به حساب اينكه شاه اين زن را خيلى دوست مى دارد و ممكنست فردا پشيمان شود، او را نسوزاند.
صبح كه شاه بيدار شد، پرسيد چه كردى؟ خواجه باشى گفت اجراى فرمان را به امروز موكول كردم.
شاه فورا امر كرد خواجه باشى را در آتش انداخته سوزاندند و آن خانم را عفو كرد.
همانگونه كه اشاره شد، شاه عباس دوم به شرابخورى نيز علاقه اى مفرط داشت، و در نتيجه مستى گاهى كارهاى غير انسانى هم از او سر مى زد.
«مثلاً روزى فرمان داد سه تن از زن هاى حرم را زنده زنده در آتش بيفكنند.
جرم اين سه زن، اين بود كه شاه به آنان شراب تعارف كرد و آنان از خوردن امتناع نموده بودند...»
انگلبرت كمپفر نيز گوشه هائى از اين نحوه زندگى شاه عباس دوم را در نوشته هاى خود آورده است كه با توجه به ديگر منابع مى تواند روشنگر واقعياتى باشد.
او مى نويسد: «... شاه بدون دلسوزى به منافع و رفاه عمومى بدنبال اميال و اهواء خويش است و روزگار را با ارضاء شهوت خود بسر آورد.
گاه به ترتيب دادن ميهمانى هاى با شكوه و پر خرج مى پردازد، گاه با شراب شيراز و گرجستان سرگرم و گاه با ملازمان بسيار به شكار و تفريح در دامنه كوهساران مى پردازد.
اما بيش از همه اينها به انواع و اقسام شهوترانى دل بسته است. شهوترانى كار اختصاصى وى در زندگى بشمار مى رود.
توسط خواجه هاى جاسوس از وجود زيباترين دختران گرجى، ارمنى و ايرانى خبردار مى شود و بلافاصله آنها را متعه مى كند و به حرمسرا مى فرستد.
... شاه صفوى بخاطر اين زنان فرمان قرق مى دهد تا بتواند با فراغ بال و بدون اينكه در مرعى و منظر ديگران باشد و از حسد بينندگان در هراس بيفتد به خوشگذرانى بپردازد، در باغها بچمد، آب تنى كند، ماهى بگيرد و هر طور كه دل بى بند و بارش خواست آتش هوس خود را اطفاء كند.
اين طرز زندگى خاص شاه البته كه تناسبى با وضع مزاجى وى ندارد.
وى هيچ بروى خود نمى آورد كه دچار پيرى زودرس شده است تا اينكه دردها و ناراحتى هائى كه در اثر عيش مداوم عارض جسم ضعيف و نحيف او شده است وضع و حال واقعى را به وى بفهماند.
حال ديگر او از افراط ها و زياده روى هاى گذشته پشيمان مى شود و عزم جزم مى كند كه مانند گذشته با بى بند و بارى بدنبال كامرانى نرود و از اين پس عمر را وقف كارهاى مهم و جدى كند.
حال ديگر به فكر ماهيت كار مملكتدارى و وظايف آن مى افتد و در آخرين فرصت و ساعت مى كوشد كه از روش درستى در مملكتدارى پيروى كند و به حال رفاه رعاياى خود بينديشد.
پس در داخل مملكت نظم را استوار مى كند و حتى بفكر توسعه حدود و ثغور آن نيز مى افتد.
پس از اين دوره طولانى سستى و اهمالكارى سرانجام دوره اى نيكوتر براى ملت فرا مى رسد، منتهى اينكه مهلت ديگر كم است زيرا سلامت شاه صفوى در اثر طرز زندگى شرم آور گذشته مختل گرديده و دست اجل قبل از اينكه به سن چهل سالگى رسيده باشد وى را مى ربايد.»
البته قبلا شاه طهماسب اول نيز بعد از مدت ها عياشى دست به چنين توبه و انابتى زده بود و اين موضوع در ميان شاهان سلسله صفوى موضوع تازه اى نبود و بعد از آن همه فساد با اين توبه كردن ها نمى توانست گرهى از كار مملكت بگشايد.
و اما كمپفر از سال هاى آخر زندگانى شاه عباس دوم نيز مطالبى در نوشته هاى خود آورده است كه عاقبتى چنين داشتن براى پادشاه صفوى جاى تعجب نيست.
گر چه كمپفر بيش از حد فريفته شدن شاه عباس ثانى را به زن و شراب تنها نقطه ضعف او بشمار مى آورد اما نبايد غافل بود كه همين عيب مى تواند سرچشمه عيوب بسيارى باشد.
نويسنده كتاب در دربار شاهنشاه ايران آورده است كه... . عياشى ها و افراط وى سرانجام به بيمارى شديدى منجر شد كه علاجى نداشت.
او در مازندران كه نام ديگرش طبرستان است و از آبادترين مناطق ممكت بشمار مى رود و در قسمت شرقى ساحل جنوبى درياى خزر قرار دارد بدرود حيات گفت: او سال پيش از آن (۱۶۶۵م) براى استراحت و تجديد قوا با تمام درباريان به آنجا رفته بود.
او كليه اهل حرم را به استثناى يك همسر شرعى و چند همخوابه كه بعدها به عقد وى در آمدند در اصفهان بجا گذاشت.
در آن هنگام او در قصر كوچكى واقع در اشرف به خواشگذرانى سرگرم بود كه شبى در حال مستى در خود ميلى شديد به يك رقاصه احساس كرد.
معمولا در ايران رسم است كه در مجالس ميگسارى و نوشخوارى زنانى از اين دست نيز شركت مى كنند.
رقاصه خود را به زمين افكند و شاه را به همه مقدسات سوگند داد كه از وى در گذرد زيرا به يكى از بيماريهاى زهروى مبتلاست.
اما بدون توجه به اين احوال شاه با وى همبستر شد.
يك ماه بعد در شرمگاه شاه آثار درد و تاول ظاهر شد ولى شاه از معالجه خود غافل ماند، تا اينكه علائم بيمارى مقاربتى كه كاملاً پيشرفته بود نمودار گرديد.
اما چون باز وى نمى توانست امساك كند و بر خود سخت بگيرد و از طرف ديگر اطباء خواه به علت جهل و خواه به دليل اينكه جرأت تجويز داروئى را كه در خور بيمارى پيشرفته شاه بود نداشتند بطور سطحى و غير اساسى به معالجه وى پرداختند.
بيمارى بنوعى خوره سرطان مانند تبديل شد و لثه ها و استخوان بينى وى را بصورتى خورد و از بين برد كه دود قليان از بينى او بيرون مى زد.
ديگر جلو اين بيمارى مهلك را نمى شد گرفت.
اما تازه حالا يعنى كمى قبل از مرگش شاه عباس دوم هوشيار شد و تصميم گرفت كه از شرابخوارى دست بكشد و نظم و نسقى شديد در طرز زندگى خود رعايت كند، زيرا اطباء مى پنداشتند اگر شاه چنين كند آنها خواهند توانست از بروز حادثه اى ناگوار جلوگيرى كنند.
طبق رسم كهن، شاه تصميم گرفت محل اقامت خود را نيز عوض كند، گفتى محل اقامت وى مانع در پيش گرفتن يك زندگى معتدل است.
در نتيجه هشت روز قبل از مرگش دستور داد كه وى را به خسروآباد كه نزديك شهر دامغان است ببرند.
در آنجا شاه اوقات را با هوشيارى و خلق خوش در جوار زنانش به سر مى برد و روز را با خنده و شوخى، كتاب خواندن و نقاشى مى گذراند و مانند هميشه در تب و تاب فعاليت بود.
ضمن كارهائى كه در اين مدت كوتاه كرد دسته شمشيرى از موم قابل ذكر است كه به دست او ساخته شد و با انواع جواهر آن هم به زيبائى و لطف هر چه تمام تر مرصع گرديد.
شاه اين طرح را درست كرده بود تا بعد هنرمندى به تبعيت از آن دسته، شمشيرى از طلا بسازد، قيمت جواهر اين دسته شمشير به يك هزار و پانصد تومان بالغ مى گرديد كه با بيست پنجهزار و پانصد تالر برابر است.
از اين گذشته شاه با اميد بسيار در فكر طرح لشكركشى براى جنگ يا ازبك ها و فنح بلخ بود و مى خواست نقشه اى را كه از پيش در سر داشت جامه عمل بپوشاند.
درست در حينى كه شاه به هيچوجه در انديشه مرگ نبود، شبى هنگامى كه به تقاضاى زنانش مقدارى شيرينى خورده بود دچار درد شديدى شد و در نتيجه شب بعد را تا صبح بطرز وحشناكى تا حد جنون رنج كشيد و در حالى كه از خود بى خود بود اطباء معالج خود را بباد فحش و ناسزا گرفت.
در ساعت چهار صبح بيست وششم ربيع الثانى سال ۱۰۷۷ هجرى كه برابر است با بيست و ششم اكتبر ۱۶۶۶ مسيحى مرگ وى در رسيد. وى هنگام مرگ ۳۶ ساله بود.
اطباء با ترس و وحشت فراوان خبر مرگ شاه را به وزير اعظم دادند و گفتند كه به عقيده آنها نبايد از جمع پسران شاه آنان را كه قدرت عمل بالاستقلال دارند بر تخت سلطنت نشاند زيرا روزگار همه آنها سياه خواهد شد.
ترس اين اطباء را از آنجا مى توان توجيه كرد كه آنها اميدوار بودند در دوره سلطنت يك نفر صغير بتوانند زندگى خود را نجات دهند، زيرا طبق رسوم كهن به محض مرگ پادشاهى، اطباء مايملك و آزادى خود را از دست مى دهند و بايد بقيه عمر را در محبس بگذرانند.
البته علت مرگ شاه عباس دوم را متفاوت ذكر كرده اند.
يكى اينكه وى به خاطر شرابخورى بسيار و عوارضى كه اينگونه شراب نوشيدن داشت، بيمار شد و درگذشت.
ديگر اينكه گويند وى چون علاوه بر زنان خويش به همخوابگى با فاحشه ها نيز علاقه داشت، به علت ابتلاء به بيمارى مقاربتى كه در اثر اين چنين آميزش ها پيدا كرده بود جان سپرد. شايد كه هر دوى اين علت ها نيز درست باشد.
شاه سليمان مردى ميخواره و زنباره
بعد از شاه عباس ثانى، فرزندش شاه صفى دوم در سال ۱۰۷۷ هجرى به تخت سلطنت نشست.
او بعد نام شاه صفى را براى خود مناسب نديد و طى تشريفاتى، اسم خود را به شاه سليمان مبدل ساخت.
«شاه سليمان از يك زن گرجى متولد شده بود، و چون تا رسيدن به سلطنت در ميان جمعى زن و خواجه سرا بزرگ شده و چيزى جز شهوترانى و سنگدلى و بيرحمى نياموخته بود، لذا از بدو شروع سلطنت، از هيچگونه هوسرانى و ستم خوددارى نكرد...»
كمپفر در مورد توجه وافر فرزند شاه عباس ثانى به زن و تمايل او به عياشى هاى بيش از اندازه و چگونگى فراهم آمدن اسباب شهوترانى وى
مى نويسد: علاقه به لذات شهوى كه در اين مملكت شيوع دارد در شاه سليمان شدت و حدت بيشترى گرفته است.
وى به هر چه به قامت زنان شباهت داشته باشد بى اندازه دلبستگى دارد.
عطش وى به گردآورى طلا را زودتر مى توان اطفاء كرد تا هوس او را به اندام دلرباى زنان.
حكام اطراف و اكناف كشور براى وى ركاب هاى نقره، پارچه هاى گرانبها، اسب هاى اصيل، قاطر و شتر مى فرستند.
با وجود اين، همه متفق القولند كه هداياى سالانه نايب شاه در شيروان كه در مشرق قفقاز واقع است بيش از همه اينها مطبوع شاه قرار مى گيرد.
اين نايب به جاى ساير هدايا زيباترين دختران و پسران را كه جاسوس هايش در سرزمين چركس ها، داغستان و گرجستان كشف و جمع آورى مى كنند براى شاه مى فرستد.
اين نايب در پيشه خود سخت كار كشته است و در كار يافتن زيباترين مخلوق خدا از هيچ مجاهدتى دريغ نمى ورزد.
او خواجگان خود را به همه جا مى فرستد كه هر جا به آدميزاده خوش اندامى برخورند به نرمى يا به تطميع يا زور وى را جلب كنند و تقديم ارباب خود دارند.
در مورد صفت و سيرت شاه سليمان، كاررى نيز مطالب بسيار دارد كه اشاره اى كوتاه به اينگونه نوشته ها مى تواند چهره اين سلطان صفوى را بهتر به ما بنماياند.
كاررى مى گويد: «پادشاه كنونى صفوى كه حالى مقرون به جنون دارد، هميشه در حال مستى و حيرت است، و درميان درباريان هر صبح هنوز خمار شب را از سرباز نگرفته، با شراب شيراز تا شب به سرمستى مى افتد.
مستى اين پادشاه به حدى است كه خود قادر به گرفتن شراب نيست و دائما ساقى زيبايى پياله اى لبريز جلوى لبان وى مى گيرد.
معمولا سه پياله از دست ساقى مى خورد، و اگر حالى يافت سه پياله ديگر نيز به ياد آنها مى زند.
پس از صرف اندك غذائى نيز دوباره جام ها به گردش در مى آيد.
پادشاه حتى هنگام گردش نيز دست از شرابخوارى بر نمى دارد و آنقدر در اين كار افراط مى كند كه همواره بين خواب و بيدارى بسر مى برد و بدين جهت غالبا اعضاى شوراى مملكتى بدون اخذ تصميم جلسه را ترك مى كنند.
بديهى است در چنين كشورى، حكومت واقعى در دست عده اى از ندما و ملازمان و خواجه سرايان شياد خواهد بود و هر فرمانى مخصوصاً فرمانى را كه پولى براى صدورآن صرف شده، به امضاى شاه خواهند رسانيد.
كاررى آنگاه اشاره به بيمارى سخت پادشاه مى كند كه در نتيجه زياده روى در شرابخورى سكته ناقص كرده و حالش رو به وخامت نهاده بود.
شاه سليمان در اواخر عمر تمام زندگى اش را صرف نوشيدن شراب و فرو رفتن در آغوش زنان حرم مى كرد، و هميشه او را در حال مستى و بى خبرى مى يافتند.
مى گويند در چنين زمانى كه تمام هم و غمش شرابخورى و زنبارگى بود، مردم تا حدى از شر او در امان بودند.
وضع حرمسرا شاه سليمان
سانسون كه در زمان شاه سليمان به ايران آمده است مى نويسد:» در قصر سلطنتى هشتصد زن زندگى مى كنند.
اگر چه مخارج زندگى تمام آنها را شاه مى پردازد، ولى همه آنها زن شاه نيستند و شاه با تمام آنها رابطه ندارد... . اينها در قصر سلطنتى تربيت
مى شوند تا شاه آنها را شوهر بدهد...
«سانسون مى گويد، بسيارى از خانم ها و دخترانى كه در حرمسرا هستند در خدمت شاهزاده خانم هاى همخون شاه يا ساير شاهزاده خانم هاى گرجستان و چركس لرستان مى باشند و با دختران حكام دختران ساير امرا و بزرگان در قصر سلطنتى تربيت مى شوند.
اين دختران معمولا در قصر شاه باقى مى مانند تا وقتى كه شاه به نسبت شرايط خانوادگى و شخصيت آنها برايشان جهيزيه تهيه كند و آنها را شوهر بدهند.
اين دختران در قصر سلطنتى بسيار خوب تربيت مى شوند و در كمال عفاف و پاكيزگى زندگى مى كنند.
بهمين مناسبت در صورتى كه يكى از اين دختران به عقد ازدواج يكى از امرا و بزرگان در آيد براى آن امير موجب بسى افتخار و مباهات است و از اين جهت بخود بسيار مى بالد.
به گفته سانسون «... شاه سليمان بيش از يك زن قانونى ندارد، و آن خانم را زن خاصه مى نامند، يعنى زن اصلى يا زن سوگلى و ممتاز.
با وجود اين تا وقتى ملكه مادر زنده است، به زن سوگلى شاه احترام زيادى نمى گذاشتند، بلكه در درجه اول، مادر شاه خيلى مورد احترام است و او را نواب عليه، يعنى خانم بسيار بلند مرتبه و مقتدر مى نامند.»
دختران زيباى ارمنى مقيم جلفا كه هميشه مورد توجه برخى از شاهان صفوى بودند، از شهوت شاه سليمان نيز در امان نماندند.
در مراسم جشن خاج شويان كه به سال ۱۰۹۵ هجرى برگزار شده بود، شاه صفوى بيست و يك تن از زيبارويان ارمنى را به حرمسرا برد و ديگر آنان را پس نداد.
البته بعدها در زمان محمود افغان نيز چنين اتفاقى روى داد و وى ۶۲ تن از دختران ارمنى را تصاحب كرد، اما پس از مدتى ۵۰ تن را باز آوردند و دوازده تن به عنوان زنان محمود در حرمسرايش باقى ماندند، ولى شاه سليمان از ۲۱ تن دختران هيچكدام را به صاحبان آنان باز نگرداند.
انگلبرت كمپفر نيز موضوع ربودن ۲۱ تن از دختران ارمنى را وسيله شاه سليمان در سال ۱۶۸۳ ميلادى تائيد مى كند و مى نويسد: «... در اين مورد كلانتر جلفا كه عليرغم مسيحى بودنش خود مردى از خدا بى خبر بود مقدمات كار را فراهم كرد و به شاه توصيه نمود كه در جشن خاج شويان كه درخشان ترين جشن كليساى شرقى است از موقع براى پيش بردن نقشه خود استفاده كند.
براى اينكه هيچ جلب توجهى نشود شاه نمى بايست شخصاً در كنار رودخانه كه محل برگزارى جشن بود حاضر شود.
به همين دليل وى، راهبه هاى ارمنى را با كلبه دخترانى كه در معيت آنها بودند به حرمسرا خواند، به اين بهانه كه زنان حرمسرا مى خواهند مراسم مذهبى ارامنه را از نزديك ببينند.
در اين فرصت شاه از بين متجاوز از يكصد شركت كننده كه همه به طلا و جواهر مزين بودند بيست و يك تن دختر را برگزيد و به زور و جبر از خروج آنها از حرمسرا جلوگيرى كرد.
به توصيه كلانتر بى آبرو، شاه سليمان دو سال بعد عمل خود را تكرار كرد و اين بار از محله فرنگى نشين اصفهان هشت دختر ربود.
شاه اين هشت دختر را به اين بهانه به حرمسرا كشيد كه زنانش مى خواهند لباس هاى فرنگى را از نزديك ببينند.
سفراى خارجى مقيم اصفهان به اين اقدام سخت اعتراض كردند و از پاى ننشستند تا اين دختران معصوم را از اين دوزخ نجات دادند.
اين دختران يك هفته تمام را در پناه مادر شاه در حرمسرا به سر برده بودند و بدانها تجاوز نشده بود و اين مطلبى است كه خود آنها پس از نجات اعلام كردند...»
آنچنانكه قبلاً نيز آمد، ميان پادشاهان صفوى، سنتى ناپسند وجود داشت و آن بخشيدن زنان حرم به اين و آن بود كه به چند منظور صورت مى گرفت.
يكى اينكه از تعداد زنان قديمى و از كار افتاده حرمسرا بكاهند و ديگر براى جلب دوستى اميران و بزرگان، زن هائى را از حرمسرا به ايشان مى بخشيدند.
اما شاه سليمان گاه براى تنبيه برخى از زنان حرم و تحقير آنان، براى بخشش، مردانى در سطح پائين اجتماع براى اين كار مى يافت، همانگونه كه قبلا نيز اشاره شد، يكبار وى زنى از زنان حرمش را به كازر يا رخشويى بخشيد.
در همانگونه بخشش ها زن ميبايستى بدون چون و چرا فرمان شاه را اطاعت كند و با شوهر تحميلى بسازد و دم بر نياورد. زيرا هر اعتراضى عقوبتى سخت بدنبال داشت و چه بسا خشم شاه دامنگير بسيارى از نزديكان زن معترض نيز مى شد.
در بيان نمونه اى از اين چنين مظالم به داستان زندگى دختر توپچى باشى شاه اشاره مى كنيم.
در كتاب در دربار شاهنشاه ايران آمده است كه «... شاه يكى ازدختران توپچى باشى را به عنوان متعه به حرمسراى خود پذيرفته بود و بعد او را به يكى از ملازمان بى اسم و رسم خود به زنى داده بود.
اما اين خانم نجيب زاده از همبستر شدن با شوهرى كه او را همشأن خود نمى دانست خوددارى ورزيد و پس از ناملايمات بسيارى كه متحمل شد به نزد پدرش گريخت و پدر نيز وى را پذيرفت.
در اين گيرودار گويا توپچى باشى به ساحت شاه سليمان بى ادبى كرده بود...»
چنين جسارتى بركنار شدن يوپچى باشى از سمت خود و زندانى شدن او را بدنبال داشت و پدر توپچى باشى نيز كه در آن هنگام والى ناحيه و قلعه قندهار بود از شغل خود معزول شد.
قدرت حرمسرا
در زمان شاه سليمان، دخالت عوامل حرمسرا در امور مختلف مملكتى را به وضوح مى بينيم.
گر چه در هيأت دولت شاه در باره امور كشورى مذاكره و بحث بسيار مى شد، اما در مورد هيچكدام تصميمى اتحاذ نمى گرديد. زيرا در اينگونه شور و مشورت ها فقط طرق مختلفى كه براى انجام آن امور ضرورى بنظر مى رسيد بيش بينى مى شد و اجراى آن نظريه ها و تصميمات به شوراى خاص ديگرى اختصاص مى يافت.
اين شورا از خواجگان مهم و سرشناس حرمسرا تشكيل مى شد، نكته جالب اين است كه رئيس الوزراء و ساير امرا و بزرگان كشور از آنچه كه در مورد مهمترين امور از آنچه كه در اين شورا مى گذشت هيچگونه اطلاعى نداشت.
خواجگان حرم مردمانى بسيار زيرك و خويشتن دار بودند و شاه به وفادارى آنها اعتماد كامل داشت.
هميشه معلمان و مربيان شاهزادگان را از خواجگان حرم انتخاب مى كردند و اداره و تربيت شاهزادگان را يك خواجه حرمسرا به عهده داشت، و اين خواجه بسيار مورد احترام بود و مى توانست شاهزاده اى را كه بايد جانشين پدر شود، از ميان شاهزادگان انتخاب كند و او را به تخت سلطنت بنشاند.
و باز همين خواجه حرمسرا پس از مرگ شاه وسايلى فراهم مى آورد تا آن شاهزاده را به عنوان شاه به ديگران بشناساند. بطور كلى اداره همه امور قصر شاه در دست خواجگان حرمسرا بود.
خزانه سلطنتى نيز به يك خواجه حرمسرا سپرده مى شد، و صندوقخانه شاه و تمام اشياء قيمتى و نادرى كه به شاه تقديم مى شد در دست يك خواجه حرمسرا بود.
دليل اينكه محافظت اشياء قيمتى را به خواجه حرمسرا، مى سپردند اين بود كه خواجگان ياد شده از همه جهت مورد اعتماد بودند. زيرا آنها از كودكى خريدارى مى شدند و در حرمسرا به كار مى پرداختند و نه پدر و نه مادرشان، هيچكدام را نمى شناختند و از كشور يا ولاياتى كه آنها را از آنجا آورده بودند نيز خبر نداشتند.
اينان چون نه خانواده داشتند كه به فكر آنها باشند و نه فرزندانى كه آينده آنان را در نظر بگيرند، بهمين لحاظ نسبت به دزدى و منفعت شخصى، هيچ انديشه اى نداشتند و همين خصوصيات و اينكه از نظر جسمانى و علاقه نداشتن به تمايلات جنسى و ناتوانى آنان در زن داشتن و تشكيل خانواده، موجب مى شد تا نه در مورد زنان حرم بتوانند سوء خيالى داشته باشند، و نه از خزانه براى خود چيزى بردارند.
به همين مناسبت پر منفعت ترين مقامات دولتى را به آنها مى سپردند.
علاوه بر اينها، شاه وارث آنها بود، يعنى اگر تصادفا يكى از خواجگان حرم در دوره زندگى به جمع مال مى پرداخت، عاقبت اموال او به خزانه شاه داخل مى شد. به همين سبب در شوراى امور مالى مملكت هيچ امرى بدون شركت خواجه اى كه مستحفظ خزانه شاه است انجام نمى شد.
اعتماد الدوله و رئيس دفتر مخصوص و منشى مخصوص شاه، صورت مخارج مملكت و صورت انعام ها و املاكى را كه شاه مى بخشيد، ريز مبالغى را كه اعتمادالدوله و منشى شاه از ماليات ها برداشت مى كردند، و بطور كلى صورت جزئيات هزينه هاى مملكت را به خواجه حرمسرا كه مستحفظ خزانه بود مى دادند.
خوانسالار بزرگ يا ناظر نيز صورت مخارج دربار و منزل شاه را به خواجه مستحفظ خزانه مى داد و حساب تمام اشخاص مذكور به وسيله همين خواجه حرمسرا مورد رسيدگى قرار مى گرفت و همين شخص، در صورت لزوم حساب اين اشخاص را متوقف مى كرد و جلوى مخارجشان را مى گرفت.
تربيت وليعهد در حرمسرا
با وصفى كه قبلا نيز آمد مى توان گفت تقريبا حرمسرا بر همه امور مملكت حاكم بود و نتيجه اين حاكميت جز تحويل پادشاهانى بى اراده و سست عنصر به دربار ايران دوره صفوى نمى توانست باشد.