|
بشنو اين نى... پيرايه يغمائى
مى بارد تنهايى...
ديدارى با ريلكه به بهانه تولد و مرگش در دسامبر
|
|
پيرايه يغمائى
|
«راينر ماريا ريلكه» ، اتريشى كه بى ترديد يكى از بزرگ ترين شاعران آلمانى زبان و ادبيات جهان است، در چهارم دسامبر ۱۸۷۵ در «پراگ» كه در آن زمان متعلق به امپراطورى اتريش- مجارستان بود، چشم به جهان گشود.
هنگامى كه ده ساله بود، پدر و مادر او از هم جدا شدند و ريلكه به ناچار به همراه مادر به «وين» رفت. مادر چون پيش از ريلكه دخترى به دنيا آورده كه زود مرده بود، ريلكه را تا شش سالگى به شيوه دخترانه- با لباس دخترانه و موى بلند و عروسك- بزرگ كرد و چرا راه دور برويم كه اصلا ً كلمه «رنه» به فرانسه به معنى تولد دوباره است.
ريلكه پس از پيچ و خم بسيار در كار تحصيل، سرانجام در سال ۱۸۹۵ در رشته تاريخ هنر و ادبيات در دانشگاه پراگ ثبت نام كرد و سال بعد به عنوان دانشجوى رشته فلسفه به مونيخ رفت و در آنجا با «لو اندرآس سالومه» دختر يك ژنرال روسى ديدار كرد و عاشق او شدو اين زن سى وشش ساله را به عنوان معشوقه، دوست و معلم خود- كه در آن هنگام بيست و شش سال داشت- برگزيد.
سالومه، ريلكه را با انديشه نيچه آشنا كرد و نيز به او پيشنهاد داد كه نامش را از «رنه» به «راينا»
بگرداند. سالومه كه بر روى افكار ريلكه اثر قطعى گذاشت، تا پايان عمر ريلكه همچنان يار و مشاور او باقى ماند.
ريلكه بعد از يك زندگى پر بار كه در حوصله اين نوشته نيست، سرانجام در ۲۹ دسامبر سال ۱۹۲۶ بر اثر بيمارى سرطان خون چشم از جهان فروبست و در سويس به خاك سپرده شد و بنا بر وصيت خودش بر سنگ گورش چنين حك گرديد:
گل سرخ/اى تضاد ناب/ اى شوق خواب ِ هيچ كس نبودن / در پشت اين همه پلك «
يكى از معروف ترين تفاسير در مورد اين شعر مى گويد:» گل سرخ، با پلك هاى بسيارش كه كنايه از گلبرگ هاى معطر و زيباى آن است، انسان را به خواب، رهايى و آرامش مى خواند. از اين رو گل سرخ نماد اشتياق به آرامش و رهايى و شكوهش نماد نيرو و زندگى است، آنچنان كه «شوق» اوست تا «خواب هيچ كس» نباشد. . و چون بدينگونه در گل سرخ تنشى ميان لطافت و نيرو جريان دارد، نماد «تضاد ناب» است.
در مورد آثار ريلكه بايد گفت كه اگر چه آثار آغازين «ريلكه» درباره سروده هاى عاميانه مردم آلمان بود، اما وى در اين زمينه چندان پايى نيافشرد و فقط به ديده ها، شنيده ها، خوانده ها و احساس محض بسنده نكرد و به گفته خودش فقط به «خود ِ اشياء» نپرداخت، بلكه در مورد چگونگى آنها هم به داورى نشست و به اين ترتيب خود را با نام يك انديشمند مطرح نمود. از اين روست كه شعرهاى او متعلق به زمان و مكان خاصى نيست. سرشار از «چرايى» و «چگونگى» است و آنچنان است كه با گذشت زمان ژرفاى بيشترى مى يابد. جا دارد كه گفته شود وى به همان ميزان نيز شكل بيرونى اشعارش را غنايى تر كرد.
قلم ريلكه آنچنان شاعرانه است كه حتا نوشته هاى معمولى و سياه مشق هايش- از قبيل نامه هاى بسيارى كه نوشته- در عين حالى كه از قدرت ذهن و بينش او حكايت مى كند، لحن شاعرانه به خود مى گيرد، انگار كه در آغاز شعر بوده و سپس به «عمد» ، «نثر» شده است.
صاحبنظران، ريلكه را شاعرى نيرومند، با انديشه اى ژرف و خلاقيتى عظيم دانسته اند و او را پس از «گوته» و «هاينه» سومين شاعر آلمانى زبان برشمرده اند.
ريلكه در ايران از سال ۱۳۲۰ با كتاب مؤثرش «نامه هائى به شاعرى جوان» ، با برگردان دكتر پرويز ناتل خانلرى شناخته شد.
از ديگر كارهاى ريلكه كه در ايران به ترجمه رسيده مى توان به رمان «دفترهاى مالده لائوريس بريگه» با ترجمه مهدى غبرايى اشاره داشت.
اينك با نام جاودانگى شعر «تنهايى» را از ريلكه با برگردان آيدين عالى نژاد با هم زمزمه مى كنيم:
تنهايى
تنهايى
چون باران شامگاهان بر مى خيزد از دريا
از هامون هاى پرت و دور افتاده
و مى ريزد آنگاه
بر روى شهر
مى بارد تنهايى
در اين ساعات حال و بى حالى
وقتى كوچه ها به صبح مى رسند
وقتى كه جفت هائى
بى آنكه چيزى بيابند در يكديگر
نوميد و غمين
از هم جدا مى شوند
وقتى آنان كه نفرت از هم دارند
به ناچار هم بستر مى شوند
آنگاه تنهايى با رودها همراه خواهد شد...
مأخذ:
سايت اينترنتى «وازنا»
مقاله كنكاشى در تدوين شاعرانه يك دفتر منثور/ فتح الله بى نياز
راديو زمانه / دسامبر، ماه تولد و مرگ ريلكه/ ناصر غياثى
سنگ گور ريلكه و شعر حك شده بر آن
پيپ
ژوزف استالين در حالى كه پنج انگشتش را در ميان موهايش فرو برده و سبيل هاى پر پشتش را به شدت مى جود، گوشى تلفن را بر مى دارد و با عصبانيت شماره مى گيرد:
- رفيق بريا (رئيس پليس خفيه)
- بله قربان
- من «پيپ» ام را گم كرده ام.
نيم ساعت بعد ناگهان چشمان استالين برق مى زند، گوشى را بر مى دارد و با خوشحالى شماره مى گيرد:
- رفيق بريا
- بله قربان
- من «پيپ» ام را پيدا كردم
رفيق بريا ضمن عذرخواهى با صدايى كه رگه هائى از غرور و افتخار در آن موج مى زند، مى گويد:
- قربان، خيلى دير خبر داديد چون ما تا حالا چهارصد نفر را دستگير كرده ايم و يك صد و هشتاد نفر آنها به دزدى خود اعتراف كردند و اعدام شدند!
برگرفته از ماه نامه بهارستان/ شماره ۲۹/ فرهاد رستمى
الماس گرانبها و كريم خان
آورده اند، در شهر تبريز زنى از دودمانى بزرگ يك قطعه الماس گرانبها داشت. از تنگدستى خواست آن را بفروشد. در اين وقت، خدادادخان از جانب كريم خان زند حاكم تبريز بود. اين خير به گوش وى رسيد و آن زن را با قطعه الماس احضار كرد. چون زن آمد الماس را گرفت و گفت: «خريدار اين گوهر نفيس به جز من كسى نيست، امشب اين را نزد من بگذار تا به دقت ببينم، فردا صبح بيا تا بهاى آن را تسليم نمايم.»
آن زن با خيال راحت به خانه خود رفت و بامدادان با شوق و ذوقى هر چه تمامتر به نزد خان حاكم رفت. غافل از اينكه خدادادخان شبانه حكّاك چابك دستى را حاضر كرده و از بلور، بدل آن را ساخته و به جاى آن قطعه الماس، در حقه نهاده است!
حاكم تبريز، تا چشمش به وى افتاد، حقه را به دست او داد و گفت: «بيا خواهر، الماست را بگير و ببر و به ديگرى بفروش، به درد نمى خورد و بدلى است.»
آن زن از دانايى و زيركى اين راز را به كسى ابراز نكرد و بى خبر از تبريز به شيراز رفت و كريم خان را از تقلب حاكم آگاه نمود. كريم خان اندكى انديشيد و سپس گفت: «خداداد آن الماس را به عنوان پيشكش يا به جاى ماليات براى من خواهد فرستاد، زيرا كه به كار او نمى آيد و در خور شأن او نيست. چندى صبر كن و در خانه من ميهمان باش تا به حق خود برسى.»
اندك زمانى نگذشت كه خدادادخان، الماس را بابت ماليات نزد كريمخان فرستاد و او نيز فوراً به صاحبش تسليم كرد و آن قطعه بلور بدلى را در حقه نهاده نزد خداداد فرستاد و فرمود: «به او بنويسيد كه الماس به درد ما نمى خورد، ماليات را پول نقد بفرست!»
آن زن خواست كه الماس را پيشكش كند كريم خان نپذيرفت و آن را بيش از آنچه كارشناسان بهايش را تعيين كرده بودند، خريدارى كرده و او را با خلعتى فاخر، خرم و دلشاد، به تبريز فرستاد. «
برگرفته از ماهنامه بهارستان/شماره ۲۹/على ابوالحسنى (منذر)
كشتى هوايى
درست پنج سال پس از انقلاب كبير فرانسه يعنى در سال ۱۷۹۴ در جنگ ميان فرانسه و انگليس
» بالن «- كه آرزوى انسان را براى پرواز عملى مى كرد- مورد استفاده قرار گرفت.
در ايران نخستين بار در زمان پادشاهى ناصرالدين شاه قاجار» بالن «در خارج از شهر تهران براى» نمايش «به پرواز درآمد كه مردم حيرت زده تهران به آن» كشتى هوايى «مى گفتند.
روايت است كه مظفرالدين شاه هم در سفر به فرنگ يك بالن خريده بود، اما به دلايل مختلف فرصت استفاده از آن را نيافت تا زمانى كه محمد على ميرزا وارث تاج و تخت او شد و در همين حيص و بيص غوغاى مشروطه خواهان با او بالا گرفت. گويا يكى از سران نظامى محمد على شاه به نام» ارشدالدوله «كه شنيده بود، فرانسه در جنگ ۱۸۷۰ با اين وسيله محاصره آلمانها را شكسته و قادر به شكست آلمان شده است، پيشنهاد كرد براى سركوب مشروطه خواهان از» بالن «استفاده شود، اما وقتى بالن را باز كردند تعداد فراوانى موش از آن به اين طرف و آن طرف شروع به دويدن كردند و معلوم شد كه پيش از اينها موش ها خدمت بالن رسيده اند. اما نكته قابل توجه اينكه معلوم نبود كه اگر بالن از چنگ دندان هاى تيز موش ها سالم هم مانده بود، ارشدالدوله چگونه مى خواست با آن مشروطه خواهان را سركوب نمايد؟
ريشه يابى ضرب المثل ها
و مصراع هائى كه به صورت ضرب المثل درآمده اند
گر تو بهتر مى زنى، بستان بزن!
آن يكى نايى كه خوش نى مى زده است،
ناگهان از مقعدش بادى بجست
ناى را بر كون نهاد او كه:- زمن
گر تو بهتر مى زنى، بستان بزن!
مثنوى معنوى/ج۴/بيت۷۷۱و۷۷۲
ليك اى جان دراگر نتوان نشست!
يك غريبى خانه مى جست از شتاب
دوستى بردش سوى خانه خراب
گفت او:» اين را اگر سقفى بُدى
پهلوى من، مر تو را مسكن شدى
هم عيال تو بياسودى اگر،
در ميانه داشتى حجره دگر
ور رسيدى ميهمان روزى تو را
هم بياسوديت، اگر بوديت جا! «
آرى... آرى پهلوى ياران خوش است
ليك اى جان، در» اگر «نتوان نشست
مثنوى معنوى
در خانه اگر كس است، يك حرف بس است:
دل گفت:» مرا علم لدُنى هوس است.
تعليمم كن اگر تو را دسترس است. «
گفتم كه:» الف... «گفت:» دگر هيچ مگوى
در خانه اگر كس است، يك حرف بس است. «
فرخى سيستانى
پرسه در بلاگ ها
و اين بار در سفر به وبلاگ ها غزل زيبايى از» طيبه حسين زاده «پيشكش شما عزيزان مى شود:
فنجان ته كشيده مرا سركشيد، بعد
تقدير تا دهانه فنجان رسيد، بعد
تصوير عاشقانه يك مرد خسته را
روى زمختى كف دستم كشيد، بعد
از مرگ خواست تا كه كمى دورتر شود
گيرم كه داد زندگى ام را اميد، بعد
بعدش تويى و حادثه هائى كه مى رسند
يك اتفاق كهنه و رخت سپيد، بعد
فرياد كودكى كه تو را دور مى كند
از شعرهاى زخمى سرخ و سپيد، بعد
مادر بزرگ! آخر قصه چه مى شود؟
هر بار مانده است و شما گفته ايد، بعد...
|