Nimrooz
Vol. 18, No. 948, September 14, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۸ - جمعه ۲۳ شهريور ۱۳۸۶
نويسنده: ح. م. حميد
مهربانى
نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم

نويسنده: ح. م. حميد
مهربانى
در اين موقع من بى خبر از اين حوادث از پشت پنجره مشبك به اتاق ميرغضب مى نگريستم و گوش به صحبت عجيب او با حميده و چشم به تغييرات شگفت آور چهره و حالات او داشتم.
مدتى مديد كه به نظر من از يك سال هم افزون مى نمود اين صحبت و اين تغييرات دوام يافت. ميرغضب گاه برمى خاست، گاه مى نشست، گاه فرياد بر مى كشيد، گاه خنده و شوخى و گاه گريه ميكرد.
دختر جوان نيز به تناسب صحبت خشمگين يا رام، خشن يا نرم، مغرور يا افتاده مى شد و خنده غيظ يا گريه ناتوانى مى كرد.
فقط دو موجود در پيرامون اين صحنه بودند كه در همه اين مدت خونسرد و بى اعتناء مانده بودند، يكى گلين كه نمى دانم مشغول كشيدن چندمين سيگار خود بود و ديگرى پيرزن زشت روى كه در اتاق صفر كلات پشت سر من نشسته زانوها را در ميان چادر نماز پاره اش به سينه چسبانده، سر به روى زانو نهاده بود، ظاهراً چرت ميزد و گاه به شنيدن صداى فرياد يا قهقهه گوش خراش ميرغضب غر و لندى مى كرد و ناسزائى مى گفت.
اما رضا، رفيق شاعر و جهان شناس ما در نخستين اتاق خيابان سر پوشيده هر دو دست به پشت و دستمال پيش دهان بسته در گوشه ديوار مرطوب افتاده بود و چشمان هراسناكش در مقابل درگاه شانه عريض سوتى را مى ديد.
مدتى در اين رنج به سر برد تا صداى تير به گوشش رسيد.
چون صدا تكرار شد سوتى از مقابل درگاه ناپديد گرديد، رضا از اين فرصت استفاده كرد، آهسته از جا برخاست، خود را به در رساند، با كمك چفت در گره شالى را كه به دستش بسته شده بود گشود، دستمال از پيش دهان خود نيز برداشت، به گمان آنكه صداى تير در قسمت پائين نقب است راه دهانه نقب را در پيش گرفت، بى آنكه به كسى مصادف شود به پايان راه رسيد. عده اى از نقب بيرون رفته بودند و به طرفى مى دويدند.
رضا دانست كه مختصر تامل و ترديد در خطرش خواهد انداخت زيرا تلاش و زد و خورد با سوتى ريش مصنوعى را از چهره اش كنده و گم شدن كلاه نمدى موى براق و پاكيزه اش را نمايان ساخته بود. از اين رو برخلاف جهتى كه ديگران مى رفتند بدويدن پرداخت.
به هدايت يك روشنائى دور دست پس از آنكه چندين دفعه به زمين افتاد و برخاست خود را به گار ماشين و از آنجا بى آنكه ترديدى به خود راه دهد با درشكه به بيرون دروازه دوشان تپه رساند، مقابل در باغ فرخ از درشكه به زير جست.
در همان موقع كسى از در بزرگ باغ بيرون مى آمد و چون او را در تاريكى ديد ناگهان نور چراغ دستى خود را به صورتش انداخت.
از ديدن يك مرد در لباس لات ها در حال فرود آمدن از درشكه متحير شد و با صدائى درشت ولى اضطراب آلود گفت:
- كيستى؟ ... كجا ميروى؟.
رضا با ملايمت گفت: آقاى فرخ، نترسيد، من همسايه سابق شما رضا هستم، رفيق من جمال به اينجا نيامده؟...
فرخ كه چند دقيقه پيش به خانه رفته، يادداشت محبوبه را ديده و سراسيمه بيرون آمده بود گفت:
- چرا، به اينجا آمده و با خواهر من رفته است... با اين درشكه مى توانيم برگرديم؟ ...
- البته، برويم.
در درشكه نشستند و حكايت هاى لازم را با هم باز گفتند.
به زودى به خانه احمد رسيدند.
در آنجا فريدون را خفته و جوان دل سوخته را مضطرب و گريان يافتند.
بچه را به اهل خانه احمد سپردند و هر سه به اتفاق بيرون آمدند...
ديگر نميدانستند چه بايد بكنند، فقط به يك ديگر مى گفتند: بايد كارى كنيم و وسيله اى براى نجات حميده فراهم آوريم.
من بى خبر از اين حوادث سر گرم تماشا و استماع بودم.
ناگهان ديدم ميرغضب در ضمن صحبت به رو در روى خود خيره شد... قدرى چشمان خود را به هم زد، قدرى آنها را بست، به سرانگشت ماليد و گشود، آنگاه از جا برخاست، دو دست به روى ميز گذاشت، به طرف جلو خم شد و با صدائى عجيب گفت:
- اوه! مگر هم چو چيزى ممكن است!
حميده كه از اين حركات ميرغضب مبهوت شده بود سر به طرف در اتاق گرداند، بى فاصله از جا جست و فرياد زد: محبوبه!
من به زحمت از كنار پنجره مشبك به در اتاق نگريستم، به زودى دخترى بلند بالا و زيبا نمايان گرديد، با ملايمت دو قدم پيش آمد، لبخندى غم انگيز به حميده كه مى لرزيد و به طرف او مى دويد زد، نگاهى حيرت آور به گلين كه هنوز بازو را روى كارد گذارده بود و همچنان سيگار مى كشيد افكند، نظرى به پيرامون اتاق نيم تاريك كه روزنه كوچك نزديك سقف به خوبى نميتوانست دود سيگار و چيق را از آن بيرون برد انداخت و در جواب ميرغضب گفت:
- بلى، كاملاً ممكن است! ...
حميده كه از بهت رسته و حقيقت را باور كرده بود محبوبه را در آغوش كشيد و به گريستن پرداخت.
محبوبه او را پيش آورد تا به پاى ميز رسيد و به ميرغضب گفت:
- اى مرد خشن، اى جانور بيرحم، از جان مردم چه مى خواهى؟
حميده نيز گريه كنان گفت: آرى، چه مى خواهى! ...
محبوبه را چگونه به آنجا آورده اى؟ ... و بى اختيار به طرف ميرغضب جست و چنگ به سر و روى او زد.
ميرغضب تكانى به خود داد، هر دو دست او را گرفت و گفت:
- ووروجك! خيلى شلوغ كرده اى... . نمى گذارى من چيز بفهمم... هر چه اينجا ماندى بس است... بيا تا ترا به اتاق خودت ببرم... برو قدرى روى دوشك استراحت كن.
حميده دست و پا ميزد و مى ناليد.
من از خود بى خود شدم، تصميمى ناگهانى گرفتم، دست به پشت خود بردم و ششلول خود را بيرون كشيدم، ولى در همان دم كسى از پشت سر ششلول را از دست من ربود- شتابان به عقب برگشتم، پيرزن زشت را ديدم كه دو قدم دورتر از من ايستاده، ششلول را رو به سينه من به دست گرفته است، با چشمان سرخ و موحش به من مى نگرد و با صداى نازك خود كه در آن لحظه بى اندازه وحشت آور شده بود آهسته، مانند نغمه مرگ ميگويد:
- از جا نجنب و دست از پا خطا مكن و گرنه ترا مى كشم! ... بايد در اينجا آرام و مثل مجسمه باشى! ... از پشت سر من، از اتاق مجاور صداى فريادهاى دل خراشى كه هر دم دورتر مى شد به گوش مى رسيد و من هنگامى كه با غيظ و نفرت در مقابل اراده پيرزن تسليم شدم و با اعتراف به عجز خود چشم به پنجره چسباندم ميرغضب را ديدم كه به جاى خود در پشت ميز نشسته است و در اتاق جز او و گلين و محبوبه كسى نيست.
ميرغضب در اين موقع گفت:
- خوب، خانم عزيز، از كجا آمدى؟ چطورى آمدى؟ براى چه آمدى؟ ...
- از خانه ام آمدم، از روى نشائى هائى كه دزدها يعنى مأمورين تو هنگام ربودن فريدون دادند آمدم! آمدم تا ترا ببينم، با تو صحبت كنم و بدانم كه آيا در اين هيكل ديو آساى تو اثرى هم از انسانيت هست يا نه؟...
ميرغضب دو دست بر سينه گذاشت و گفت:
-آخ عزيز دلم، چشم از اين هيكل بپوش! درشتى تن، بلندى قامت، كلفتى بازو، وسعت سينه و شانه ها وحشت ندارد، اينها علامت زور و توانائى است، تن من هميشه اين لباس ترس آور را نخواهد داشت، كارد من بجاى آنكه آنجا در كنار گلين جون به ديوار فرو رود در غلاف خود زنگ خواهد زد و دست من هرگز به آن نخواهد رسيد، اين سبيل هاى خون فشان و اين ريش زشت به باد خواهد رفت، مرتب و پاكيزه و مثل آدم خواهم شد، شيك تر از نابرادرى تو و از آن مردى كه شنيده ام دلباخته تست لباس خواهم پوشيد، آن وقت خواهم توانست به تو نشان دهم كه در هيكل من اثر انسانيت و در زير سينه آهنين من يك قلب مهربان و نازك وجود دارد و آنقدر دوستت دارم كه پسر دائيت هم به پاى من نمى تواند برسد.
محبوبه با درشتى بسيار گفت خفه شو! ... اسم پاك او را به دهان كثيف خود نياور! ...
ميرغضب مثل كودكان خنديد و گفت: عزيزم، اينها كه مى گوئى فحش است يا آب نبات؟ من مى خواهم با تو زندگى كنم و خوشبخت باشم. اگر باور ندارى از اين زن، از گلين جون بپرس تا به تو بگويد كه كله ام چقدر عشقى است!
محبوبه نگاهى به گلين كرد و گفت: خانم، شما در اينجا چه مى كنيد؟
- هيچ خانم، منتظرم ببينم يك روز يا يك شب خدا خواهد فهميد در ملك او يك چنين گوشه اى هم وجود دارد... .
محبوبه لرزيد و به ميرغضب گفت: اين هم از قربانى هاى ظلم تست؟.
- نه عزيزم دلم، اين گلين احمق من قربانى حماقت خودش است! ولش كن!... اوه! من هرگز نمى خواستم تو به اينجا بيائى، نمى خواستم چشمان نازنين تو اينجا را ببيند، تو براى من آفريده شده اى ولى اين ظلمت ها و كثافت ها را خدا براى ديدن تو خلق نكرده است. تو بايد بالاى قصرهاى بلند بوى گل بشنوى و نور آفتاب ببينى، بيا با هم از اينجا برويم و فراموش كنيم كه چنين جا هائى هم در دنيا هست... گلين راست مى گويد، خدا هم از اينجاها خبرى ندارد... و من مى خواهم با تو به جائى بروم كه خدا ما را ببيند...
محبوبه گفت: تو و خدا؟... تو و رحم و انصاف؟ ترا خدا براى نشان دادن منتهاى قدرت خود آفريده است تا همه بفهمند آن نقاش توانا كه فرشته مى سازد قادر به ساختن چنين ديوى هم هست! ... ترا اجتماع به بار آورده است تا هر كس بتواند به سهولت خلاصه و چكيده همه بدى ها و زشتى ها را در يك جا و در وجود يك نفر ببيند! تو با اين خشونت و خونخوارگى از من چه مى خواهى؟...
- مى خواهم تو زن من باشى تا من همه بدى هاى ظاهرى و باطنى را به دور ريزم و خوب خوب شوم، آنقدر خوب كه تو بپسندى و به داشتن شوهرى چون من افتخار كنى!
چهره زشت و موحش ميرغضب در اين موقع سادگى و و صفائى كودكانه به خود گرفته بود. صداى او با همه زشتى نرم و ملايم مى نمود و آثار راستگوئى در آن احساس مى شد. مثل اين بود كه به راستى اگر محبوبه دست در دست او مى گذاشت وقوع معجزى چنين بزرگ و تبديل ديوى هولناك به فرشته اى پاكيزه و پاك نهاد امكان داشت.
محبوبه لحظه اى ساكت ماند و بى پروا به چهره او نگريست.
خطوط سيماى ميرغضب هردم ملاطفت و ملايمت بيشترى به خود مى گرفت، چشمانش جمع و كوچك شده بود و نشان مى داد كه عنقريب قطره اشكى از گوشه آن نيش خواهد زد.
دختر زيبا گفت: خيال مى كنى اگر من زن تو شوم خوشبخت خواهى شد؟...
- البته عزيز دلم... از دو حال خارج نيست... يا تو مرا دوست خواهى داشت يا نه! اگر از اول دوستم بدارى كه زهى سعادت و اگر ندارى كارى خواهم كرد كه بالاخره دوستم داشته باشى!... مشكل نيست... زن، خصوصاً زنى مثل تو كه خواهر فرشته است خوبى مى خواهد، مردانگى مى خواهد، ملايمت مى خواهد، محبت مى خواهد، فداكارى و جوانمردى مى خواهد و من مى توانم همه اينها را داشته باشم... تعجب مكن فرشته من... هر كس از دل خود خبر دارد... هركس روزگار گذشته خود را مى شناسد و به ياد مى آورد... من نيز يك روز كودك پاكيزه و يك روز ديگر جوان خوبى بودم... سينه ام اين قدر استخوانى و آهنى نشده بود كه طپش دلم از زير آن احساس نشود، چهره ام اين قدر زشت و زننده نبود كه فرشته اى چون تو اگر آن را ديد بپرسد: (آيا اثر انسانيت در اين هيكل هست؟) دل داشتم و عشق هم داشتم، چكنم اگر دل مرا شكستند و عشق مرا ربودند؟... چه مى كردم اگر راه زندگانى خود را عوض نمى كردم؟... چه گناه كرده بودم كه آن همه بدبختى بر من وارد آوردند؟ چرا حق به من نمى دهيد كه بد شده باشم؟... اگر بد نمى شدم چگونه مى توانستم انتقام بگيرم؟... انتقام از گرگ هائى كه خوردن بره هاى بى زبان همه كس را حق خود مى دانند!... چه گناه كرده ام اگر بدنبال حق از دست رفته خود دويدم و كوشيدم كه من نيز آنچه بر سرم آورده اند بر سر ديگران آوردم؟ ... شما مرا مى بينيد و مى گوئيد جانور و درنده و ظالم، ولى بهتر و دقيقتر نگاه كنيد تا بدانيد مصيبت ديده، بدبخت و سياه روز باشم! آرى فقط شما مى توانيد مرا خوشبخت كنيد! ...
چهره ميرغضب در هم رفته و سبيل هايش از آب ديده ترشده بود.
محبوبه كه با حيرت او را مى نگريست و مطالعه دقيقى در تغييرات احوال او مى كرد گفت:
-ولى من هرگز نخواهم توانست موجب خوشبختى تو شوم... . فقط يك چيز مى تواند ترا خوشبخت كند...
- چه چيز عزيزم، بگو، شايد بتوانم...
- البته مى توانى! بيا از هم الان، پيش از آنكه كفش و لباس خود را عوض كنى آثارى از رحم و انسانيت نشان بده: به من، به حميده، به اين خانم رحم كن، ما را از اينجا بيرون ببر، به شهر برسان، به پناه خدا بسپار تا برويم و خوشبخت باشيم و كسانى را كه چشم اميد به ما دو خته اند خوشبخت كنيم... آنگاه خود نيز بدنبال آن خوشبختى اى كه مى خواهى برو... شهر زير زمينى و دخمه تاريك را ترك كن و تاريكى را از درون خود نيز بران، ظاهر و باطن خود را با هم اصلاح كن... تو اين همه پول در پيش رو، اين همه توانائى در ظاهر و به قول خودت يك قلب خونين و لرزان در سينه دارى؛ اينها همه را به كمك گير، با آراستن ظاهر خود به كمك مكنتى كه دارى نظر مردم را نسبت به خود عوض كن، آنگاه هر كه را به همسرى بخواهى به تو خواهند داد و تو در كنار يك همسر خوب و عزيز خواهى توانست در راه خوبى قدم بردارى...
مرد خشن ناگهان چهره عوض كرد، ديوانه وار خنديد و گفت:
- پس معلوم مى شود كه تو مرا بهتر از خودم مى شناسى؟ .
عزيز دلم، اشتباه كرده اى! اگر من خود را مى شناسم اينها كه مى گوئى ياوه است! . . من زهر خورده ام، زهرى خطرناك، زهر بد كارى و فساد! . . اين زهر فقط يك ترياق دارد و آن توئى با عشق تو... حالا تو مى خواهى اين ترياق را به من ندهى، بعد سر مرا شيره بمالى، به طرف هندوستان روانه ام كنى تا در آنجا يك ترياق ديگر بياورم! ... به به از اين راهنمائى! من پيش از آنكه به آنجا رسم كار جنايت و ظلم را به پايان خواهم رسانيد!.. .

نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
گفتيم از محل سكونت خانواده «آنن كو» تا نزديك ترين بازارها، ده كيلومتر فاصله بود و «آنن كو» اجبار داشت كه براى خريد مايحتاج حتى علوفه ماده گاو، به بازار مزبور برود. يك روز يك ژاندارم به خانه «آنن كو» آمد و به او گفت: شما براى چه در فواصل معين به بازار مى رويد؟
ژاندارم گفت شما هر هفته دو مرتبه اسب يا ارابه يكى از دهقانان اين جا را از وى ميگيريد و سوار مى شويد و به بازار ميرويد و اين موضوع را همان روستائى كه به شما اسب و ارابه مى دهد به ما گفت.
«آنن كو» گفت من مجبورم كه براى خريد خواربار جهت خانه و علوفه براى گاو و دانه مرغان به بازار بروم.
ژاندارم گفت: ما اين حرف شما را قبول نمى كنيم زيرا شما مى توانيد احتياجات خود را يك مرتبه خريدارى كنيد و ماهى يك بار به بازار برويد.
«آنن كو» گفت آيا شما متوجه هستيد كه اگر من بخواهم علوفه يك ماه يك ماده گاو را از بازار خريدارى كنم چند ارابه براى حمل علوفه بايد با خود به بازار ببرم و آيا اين كار براى من در اين جا امكان دارد؟
ژاندارم گفت: من اين را نمى فهمم و اگر يك مرتبه ديگر شما بدون اطلاع ما، از اين جا غيبت كنيد به جرم فرار محكوم خواهيد شد.
«آنن كو» اين موضوع را به اطلاع حكمران سيبرى شرقى رسانيد و بعد از آن چون زندگى براى او و خانواده اش دشوار بود در خواست كرد كه وى را بجاى ديگرى منتقل كنند. راجع به اين موضوع ومسائل ديگرى مدت دو سال بين «آنن كو» و حكمران سيبرى شرقى مكاتبه ادامه داشت.
يكى از دو فرزندان دوقلوكه «پولين» زائيده بود فوت و دومى نيز مريض شد؛ و والدين طفل ديدند كه كودك رشد عادى ندارد.
«آنن كو» از حكمران در خواست نمود كه به دكتر «وولف» اجازه بدهد كه به خانه آنها بيايد و آن طفل را معالجه كند.
حكمران بعد از اين كه مدتى جواب نامه «آنن كو» را نداد نوشت: «با انتقال دكتر وولف به خانه شما موافقت نمى شود ولى مى توانيد به خرج خود از «ايركوتسك» طبيبى را به منزل خود ببريد تا فرزند شما را معالجه نمايد.»
چون مبلغى كه از مسكو براى «آنن كو» مى فرستادند كم بود و آن مبلغ كم هم مرتب نمى رسيد «آنن كو» چند نامه به مصادر امور در مسكو نوشت و در خواست كرد به نام انسانيت به مادر او گوشزد كنند كه مبلغى بيشتر براى او بفرستد تا بتواند بچه هاى خود را در سيبرى تحت مداوا تعليم قرار بدهد.
«بن كن دورف» معروف در حاشيه يكى از نامه هاى «آنن كو» چنين نوشت:
«چون در سيبرى آموزگار و استاد نيست براى محكومين سياسى سابق كه اينك در سيبرى بسر مى برند سودى ندارد كه براى تعليم فرزندان خود پولى خرج نمايند و اگر مايلند و مى توانند، ممكن است كه خود تعليم آنها را بر عهده بگيرند و از اين گذشته تعليم فرزندان آنها بى مورد و بدون فايده است.»
«پولين» يكى از زن هاى روستائى را براى كمك خود به خانه آورد و آن زن روزى دو سه ساعت در خانه «آنن كو» كار مى كرد ومزد مى گرفت.
ژاندارمرى كه از اين موضوع مطلع شد زن روستائى را وادار نمود كه جاسوس خانواده «آنن كو» باشد و هر واقعه را كه در آنجا اتفاق مى افتد به اطلاعش برساند.
يك روز زن روستائى به ژاندارمرى رفت و گزارش داد كه «آنن كو» و پسرش خود را براى جنگ آماده مى كنند.
جريان واقعه از اين قرار بود كه روزى «آنن كو» يك شمشير كهنه از نوع شمشيرهاى مخصوص مشق شمشيربازى به دست آورد و به خانه برد و از آن پس روزها پسر بزرگش «ولاديمير» را و اميداشت كه با آن شمشير تمرين كند، زن روستائى اين شمشير بازى را آماده شدن براى جنگ دانست و به ژاندارمرى راپورت داد، ژاندارمها آمدند و شمشير را ضبط كردند و «آنن كو» را تهديد نمودند كه اگر بار ديگر شمشيربازى كند محكوم خواهد شد.
در موهاى سر «آنن كو» تارهاى سفيد پديدار شده طرفين دهانش دو شكاف طولانى به وجود آمده بود. ولى «پولين» مانند اولين روزى كه او را در مسكو در خياط خانه «كانون شيك پوش ها» مشاهده كرد زيبا مى ديد.
«آنن كو» هم متوجه نبود كه گذشت زمان و سختى هاى زندگى و بچه دارى قيافه «پولين» را تغيير داده اما اگر «پولين» قيافه دوره دوشيزگى خود را نداشت چشم هايش همانطور زيبا مينمود و بخصوص روحيه اش وى را در انظار چون يك دختر بيست ساله جلوه مى داد در تمام آن سال هاى بدبختى و عسرت اتفاق نيفتاده بود كه «پولين» اخم كند و اوقاتش تلخ شود و تبسم از لب هاى وى قطع گردد.
بعد از دو سال مكاتبه عاقبت دولت روسيه موافقت كرد كه خانواده «آنن كو» منتقل به سيبرى غربى شوند و در منطقه «تورنسيك» سكونت نمايند.
دولت روسيه دلش بحال خانواده «آنن كو» نسوخته بود كه با انتقال آن فاميل به سيبرى غربى موافقت نمايد بلكه علتى ديگر بطورى كه در سطرهاى آينده خواهند آمد دولت روسيه را وادار به اين كار كردند افراد خانواده «آنن كو» از اين كه منتقل به سيبرى غربى مى شوند خوشوقت شدند و بچه ها بيشتر مسرور بودند زيرا مى دانستند كه مى توانند با بچه هاى ديگر بازى كنند.
****
در ماه ژوئن كه هوا سيبرى گرم مى شود خانواده «آنن كو» براى رسيدن به اقامتگاه جديد براه افتادند و هر چه از بلسك دور مى شدند بيشتر احساس رضايت مى كردند آنها مى دانستند كه سيبرى غربى كه نزديك مرز روسيه است آبادتر از سيبرى شرقى است و وسائل زندگى زيادتر فراهم است.
وقتى كه به «تورنيسك» رسيدند وضع آنها شبيه به كسانى بود كه از يك كره ديگر به زمين آمده اند و وقتى خيابان ها، مغازه ها، درشكه ها و كالسكه ها را مى ديدند تصور مى كردند كه خواب مى بينند، در آنجا نه فقط «ايواچوف» و «كامى» را يافتند بلكه عده اى ديگر از دوستان بازداشتگاه را مشاهده كردند.
آن وقت فهميدند كه دولت روسيه براى ابراز ترحم آنها را در آن نقطه جمع نكرده بلكه لزوم صرفه جوئى در هزينه ادارى سبب شده كه دولت تزارى عده اى از محكومين سياسى سابق را در آنجا جمع كند.
چون در گذشته كه هر يك از آنها، يا هر خانواده در نقطه اى زندگى مى كردند بايستى براى محدود كردن آنها چند مأمور بگمارند ليكن وقتى همه محبوسين آزاد شده را در يك منطقه سكونت دادند معدودى از مأمورين براى نگاه دارى آنها كافى است.

چگونه «الكساندر دوما» نويسنده فرانسوى ندانسته نيشتر بر قلب «پولين» زد
مادر زن «ايواچوف» كه در سيبرى اطفال دختر خود را نگاهدارى مى كرد روزى از دختر خويش كه مقيم فرانسه بود نامه اى دريافت كرد كه مربوط به «پولين» بود. در آن نامه دختر مزبور مى گفت كه «آلكساندر دوما» نويسنده فرانسوى كه سفرى به روسيه كرده در مراجعت از روسيه كتابى در فرانسه منتشر كرده كه عنوانش «معلم شمشيربازى» است.
«آلكساندر دوما» از اين جهت عنوان مزبور را براى كتاب خود انتخاب كرد كه بعد از ورود به روسيه با يك معلم شمشيربازى فرانسوى آشنا گرديد.
اين معلم همان بود كه وقتى «پولين» در جوانى در روسيه درمانده شد، به وى پيشنهاد كرد كه به او كمك مادى نمايد و ما در آغاز اين داستان، اين موضوع را تذكر داديم.
معلم شمشيربازى براى «آلكساندر دوما» نويسنده فرانسوى شرح زندگى «پولين» را ذكر كرد و گفت چگونه «آنن كو» كه شاگرد وى بود خواهان اين دختر شد و بچه ترتيب «پولين» مجذوب «آنن كو» گرديد و چگونه «آنن كو» براثر محكوميت به حبس افتاد و «پولين» براى اين كه خود را به «آنن كو» برساند داوطلبانه، زندگى محكومين به اعمال شاقه را پذيرفت و به سيبرى رفت.
«آلكساندر دوما» در مراجعت از روسيه سرگذشت «پولين» و «آنن كو» را قلب كرد و كتاب «معلم شمشيربازى» را نوشت.
«آلكساندر دوما» در كتاب مذكور از قول معلم شمشيربازى «پولين» را يك دختر طماع و اخاذ معرفى مى كند و مى گويد كه «پولين» بعد از ورود به روسيه در خياط خانه مشغول كار شد ولى قلاب مى انداخت تا اين كه يك صيد فربه به دست بياورد.
يك روز «آنن كو» را كه يكى از افسران جوان و از طبقه اشراف بود ديدو او را بدام آورد و نوازش هاى خود را به بهاى خيلى گزاف به او فروخت و آنگاه جهت استفاده از ميراث او، راه سيبرى را بيش گرفت كه هنگام مرگ «آنن كو» در بازداشتگاه بر بالين وى باشد و وارث جوان شود.
در اين قسمت معلم شمشيربازى وارد صحنه مى شود و دوطلب مى گردد كه دختر جوان يعنى «پولين» را به سيبرى برساند و مانند يكى از ادوار باستانى براى حفظ جان «پولين» در راه سيبرى، با خرس ها و گاوهاى قطبى و گرگ ها و فيل هاى بالدار و راهزنان و قبايل آدمخواران سيبرى!؟ پيكار مى كند و عاقبت «پولين» را به مقصد مى رساند.
«پولين» وقتى شنيد كه «آلكساندر دوما در آن موقع هنوز شهرت افسانه اى ادوار بعد را نداشت» در كتاب خود، او را با آن طرز معرفى كرده خيلى محزون شد و گفت من يقين دارم كه «گريزيه» معلم شمشيربازى كه مردى نيك نفس و شريف است اين افسانه ها را جعل نكرده بلكه خود «آلكساندر دوما» اين مجعولات را بوجود آورده است.
«پولين» كه هرگز گريه نمى كرد و هيچگاه تبسم از لبانش قطع نمى شد از اين كه يك نويسنده، دانسته او را بد نام كرده است به گريه در آمد.
بعد از چند دقيقه كه «پولين» مى گريست قرار گذاشتند كه نامه اى به «آلكساندر دوما» بنويسند و براى وى توضيح بدهند كه آن چه در كتاب مزبور نوشته صحيح نيست و «پولين» دخترى نبوده كه براى اخاذى «آنن كو» را دوست بدارد.
بعد از اين كه نامه مزبور را نوشتند و براى «آلكساندر دوما» فرستادند يك بدبختى جديد برجامعه دكابريست ها وارد آمد و آن اين كه «ايواچوف» در سر سال مرگ زوجه اش زندگى را بدرود گفت.
مرگ آن مرد بعد از «كامى» خيلى باعث تاثر خانواده «آنن كو» گرديد و زندگى در منطقه «تورينسك» بر آنها ناگوار شد ولى طولى نكشيد كه از طرف دولت اطلاع دادند كه محل سكونت آنها به شهرى بزرگ «توبولسك» انتقال مى يابد و آنها به آن شهر منتقل مى گردند.
خانواده «آنن كو» از اين كه به شهر مزبور منتقل مى شوند خوشوقت گرديدند زيرا بعد از مرگ «ايواچوف» زندگى در «تورينسك» براى آنها غم آور بود اميدوارى داشتند كه در «توبولسك» كه شهرى بزرگ است براى فرزندان خود بخصوص پسرها، معلمين برجسته پيدا كنند.
«توبولسك» داراى مدرسه متوسطه بود ولى خانواده «آنن كو» نمى توانستند كه فرزندان خود را به مدرسه متوسطه بفرستند و فقط ممكن بود كه در مدرسه ابتدائى آنها را بخرج خودشان وادار به تحصيل كنند. اين موضوع يك علت ديگر هم داشت و آن اين كه وقتى تزار اجازه داد كه زنهاى محكومين سياسى در سيبرى به شوهران خود ملحق بشوند جزو ساير شرايط، يك شرط مخصوص با آنها، بوجود آمد و آن اينكه در آينده از حيت وضع زندگى مانند رعاياى املاك سلطنتى خواهند بود اطفال رعاياى املاك سلطنتى روسيه مى توانستند در مدرسه ابتدائى تحصيل كنند، ولى از اين اختيار استفاده نمى كردند براى اينكه رعايا بضاعت نداشتند كه اطفال خود را به مدرسه ابتدائى بفرستند.
بهمين جهت رعاياى املاك سلطنتى روسيه مانند رعاياى املاك ديگر، بى سواد بار مى آمدند.
تزار مى خواست كه فرزندان محكومين سياسى مانند رعاياى او سواد و تحصيلات نداشته باشند و بعد از اين كه بزرگ شدند در املاك او بسمت رعيت بكار مشغول شوند يعنى برده باشند. زيرا رعيت را مانند عوامل زراعت مى فروختند و رعيت بعد از اين كه به ديگرى فروخته مى شد نمى توانست كه قريه يا مزرعه اى را كه بايد در آن كار كند رها نمايد و اجبار داشت كه براى صاحب جديد كار كند.
اين است كه خانواده «آنن كو» مى دانستند كه در «توبولسك» نمى توانند فرزندان خود را به مدرسه متوسطه بفرستند زيرا فرزندان رعايا از تحصيل در دوره دبيرستان ممنوع بودند ولى اميدوارى داشتند كه معلمى استخدام كنند كه در منزل به فرزندان آنها درس بدهد.
وقتى وارد «توبولسك» پايتخت قديم سيبرى شدند مثل اين بود كه يك قرن عقب رفته و در قرن هيجدهم ميلادى زندگى مى كنند. لباس سكنه شهر حتى يونيفورم نظامى ها، در نظر «آنن كو» و «پولين» و اطفال آنها عجيب جلوه مى كرد و «پولين» مى گفت من وقتى در خيابان راه مى روم و مردم به من نظر مى اندازند خجالت مى كشم زيرا مثل اين است كه از كره ماه به زمين افتاده ام.
معهذا اطفال كه هرگز شهرى به بزرگى «توبولسك» نديده بودند از وسعت شهر حيرت مى كردند و تعجب مى نمودند كه چگونه در يك طرف شهر، خانه ها روى هم قرار گرفته است. تويولسك شهرى است كه رودخانه اى «رودخانه ايرتيش» وسط آن جارى است و يك طرف رودخانه تپه است و طرف ديگر آن دشت مسطح.
در آن طرف رودخانه كه تپه است، خانه ها در دامنه تپه بنا گرديده و از دور اين طور جلوه مى كند كه خانه ها را روى هم ساخته اند در «توبولسك» مثل اكثر شهرهاى سيبرى، خيابان ها خيلى عريض و تميز بود و اطفال از مشاهده كثرت وسايط نقليه در شهر لذت مى بردند و مى توانستند در باغچه بزرگ خانه خودشان بازى كنند.
افراد تحصيل كرده بقدرى در «توبولسك» كم بود كه با اين كه مى دانستند «آنن كو» در گذشته محكوم سياسى بوده به محض اينكه وارد شد او را به سمت كارمند شهردارى استخدام نمودند.
طولى نكشيد كه چند خانواده ديگر از كابريست ها وارد شهر شدند و «پولين» و «آنن كو» مثل موقعى كه در «تورينسك» بودند، دوستانى كردند.
دكابريست ها، هر شب در منزل يكى از دوستان جمع مى شدند و تا مدتى از شب صحبت مى كردند براى اينكه در شهر و جاهاى ديگر يگانه وسيله تجديد خاطرات گذشته صحبت بود هر دفعه كه از زندگى سابق حرف مى زدند گوئى كه خود را در «سن پطرز بورغ» يا مسكو مى بينند و هنگامى كه از صحبت راجع بگذشته خسته مى شدند به فكر آينده مى افتادند ولى نه آينده خودشان بلكه آتيه فرزندان آنها زيرا «پولين» و «آنن كو» و ديگران مى دانستند كه جوان نيستند و مرور سنوات، آنها را به مرحله كهولت نزديك كرده ليكن فرزندانشان بطرف جوانى مى رفتند و مى بايد در فكر آتيه آنها باشند.
شهر «توبولسك» محل سكونت خانواده «آنن كو» و ديگران جزو منطقه سيبرى شرقى بود و لذا خانواده «آنن كو» و سايرين از نظر ادارى مى بايد از حكمران سيبرى شرقى اطاعت نمايند.
«برونسكى» حكمران سيبرى شرقى را عوض كردند و بجاى او مردى موسوم به ژنرال «روپرت» را انتخاب نمودند.
حكمران جديد بعد از اينكه وارد شد در آغاز آوريل سال ۱۸۴۲ ميلادى دعوتى براى دكابرست هائى كه در «توبولسك» بودند فرستاد و از مردان خواست كه به «اير كوتسك» بروند و او را ملاقات كنند زيرا «اير كوتسك» كمافى الساق مقر حكمران سيبرى شرقى بود.
«آنن كو» وقتى اين دعوت را دريافت كرد مضطرب شد و گفت من نمى دانم كه حكمران جديد از ما چه مى خواهد؟
«پولين» گفت فال بد نزن، زيرا ممكن است يك خبر خوش را به اطلاع ما برساند.
«آنن كو» گفت تا روزى كه نيكلاى اول در اين كشور امپراطورى است من انتظار شنيدن خبر خوش يعنى آزادى كامل خودمان و بازگشت به روسيه را ندارم و چون محال است در دوره سلطنت اين تزار، اين خبر را به ما بدهند، ناگريز هر خبرى ديگر كه داده شود يك خبر ناخوش خواهد بود.
خانم «ولكونسكى» هم وقتى مطلع شد كه شوهرش مثل مردهاى ديگر از طرف حكمران سيبرى شرقى احضار گرديده متوحش شد و گفت من مى ترسم كه در صدد بر آيند فرزندانمان را از دست ما بگيرند.
«ولكونسكى» گفت شايد حكمران مى خواهد به ما اجازه بدهد كه فرزندانمان را در مدرسه متوسطه به تحصيل بگماريم.
«آنن كو» و سه نفر ديگر از مردهاى دكابريست عازم «اير كوتسك» شدند و در اتاق انتظار حكمران نشستند.
جلوس آنها در اتاق مزبور يك ساعت طول كشيد تا اين كه پيشخدمتى آمد و آنها را به طرف اتاق حكمران برد.
ژنرال «روپرت» كه در نظر نژادى آلمانى بود افسرى بلند قامت و خوش قيافه به شمار مى آمد و وقتى محكومين سابق وارد اتاق شدند از جا برخاست و مقابل آنها، تعظيم كوچكى كرد و بعد گفت: بنشينيد.
پس از آن بدون مقدمه چنين گفت: آقايان غرض از احضار شما به اينجا اين بود كه به اطلاع شما برسانم وزير دادگسترى نامه اى براى من نوشته و در آن گفته اعليحضرت امپراطور، به مناسبت عروسى فرزند خود وليعهد روسيه، قصد دارند كه يك مرحمت بزرگ در مورد محكومين سياسى سابق بنمايند و وسائل تحصيل فرزندان آنها را به خرج خود در مدارس ابتدائى و متوسطه و عالى روسيه فراهم كنند.
«آنن كو» و ديگران وقتى اين حرف را شنيدند طورى خوشحال شدند كه صورتشان از شادى افروخته گرديد و بعد حكمران سيبرى شرقى گفت: در صورتى كه تحصيلات و بخصوص رفتار فرزندان شما رضايتبخش باشد، اعليحضرت امپراطور آنها را به مشاغلى خواهند گماشت كه آتيه آنها را تامين كند.
محبوسين سابق كه هيچ انتظار اين توجه را از طرف امپراطور نداشتند بيش از پيش حيرت كردند و حكمران گفت: فقط يك شرط وجود دارد كه شما بايد آن را بپذيريد.
محكومين سابق وقتى اين گفته را شنيدند گوش ها را تيز كردند زيرا تجربه به آنها آموخته بود كه هر وقت امپراطور مى خواهد مساعدتى بكند، خود او، يا ديگران آن را بشكلى در مى آورند كه فايده اش را از دست ميدهد يا توليد ضرر مى كند.
حكمران قدرى صبر كرد تا اين كه مستمعين براى شنيدن شرط مزبور آماده شوند و بعد گفت: يگانه شرطى كه شما بايد بپذيريد اين است كه فرزندان شما، بعد از اينكه وارد مدرسه شدند داراى يك نام فاميلى جديد شوند و نام فاميلى سابق را ترك نمايند و اسم فاميلى آنها از روى اسم كوچك هر يك از شما انتخاب مى شود.
مثلاً آقاى «آنن كو» چون اسم كوچك شما «ايوان» است فرزندان شما بعد از اين داراى نام فاميلى «ايوانوف» خواهند شد.
آن چهار مرد وقتى اين حرف را شنيدند از وحشت و نفرت لرزيدند و نزديك نيم دقيقه سكوت بر اتاق مستولى شد و حكمران آنها را مى نگريست و انتظار جوابشان را داشت.
عكس سه تزار يكى تصوير نيكلاى اول و دو نفر ديگر از تزارهاى سابق روسيه كه به ديوار نصب شده بود نيز گوئى انتظار جواب آن چهار نفر را داشتند.
كسانى كه از روحيه اشراف سابق روسيه اطلاع ندارند ممكن است حيرت كنند كه چرا اين پيشنهاد آن طور آنها را متزلزل كرد؟ كسانى كه در اتاق حكمران بودند جزو خانواده هائى محسوب مى شدند كه بعضى از آنها از پانصد سال قبل شجره نامه داشتند و پسر بعد از پدر اجداد خود را مى شناختند.
دو نفر از آنها «ولكونسكى» و «تروبتزكويه» داراى اجدادى بودند كه علاوه بر اصيل زادگى در ميدان هاى جنگ ابراز دليرى كرده شهرت بهم رسانيده بودند و اگر فرزندان آنها از اسم خانوادگى پدر محروم مى شدند مثل اين بود كه يك مرتبه يك خانواده پانصد ساله از بين برود.
حتى امروز كه اصيل زادگى مفهوم سابق را از دست داده اگر به پدرى «ولو آن مرد نام جد خود را نداند» بگويند كه پسر تو نبايد داراى اسم خانوادگى تو باشد وى منقلب مى شود و اين را يك ظلم غير قابل جبران مى شمارد. زيرا هر پدر و مادر با اين اميد فرزند خود را بزرگ مى كنند كه بعد از آنها فرزندشان حافظ نام آنها شود و يادگار و خاطره آنان يك مرتبه معدوم نگردد.
«ولكونسكى» در بين آن چهار نفر زودتر از ديگران به حرف در آمد و گفت: عاليجناب از اين قرار دولت قصد دارد كه به عنوان اين مساعدت كوچك، كارى بكند كه فرزندان حتى نام پدر خود را بخاطر نياورند؟
«تروبتز كويه» گفت ترديدى وجود ندارد كه منظور از اين شرط اين است كه رابطه فرزندى و پدرى بين فرزندان آنها قطع شود.
حكمران نظرى تند به او انداخت و گفت آقا آيا شما جرئت مى كنيد كه بگوئيد اعليحضرت امپراطور، از اين ابراز مرحمت، قصدى مخالف با تلطف داشته، يعنى خدعه كرده اند.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •