Nimrooz
Vol. 18, No. 948, September 14, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۸ - جمعه ۲۳ شهريور ۱۳۸۶
تهيه و تنظيم: پژواك
به ياد دانشمند فقيد دكتر عبدالحسين زرين كوب
و نگاهى به كتاب ارزشمند «دو قرن سكوت» او در مقام مقايسه گذشته و حال
(به انگيزه ششمين سالگرد خاموشى او- ۲۴ شهريورماه ۱۳۸۰)
ديباچه: در خبر است و شواهد حكايت بر اين دارد كه دامنه بيدادگرى عُمّال نظام حاكم بر ايران در حق هموطنان ستمديده ما و گسترش و رواج بى حد و حصر رشاء و ارتشاء در آن سرزمين بلازده عرصه را چنان بر مردم تنگ كرده است كه با همه خشونت و قساوت رژيم و بالا گرفتن موج اعدام هاى خودسرانه و وحشيانه در منظرعام به قصد ارعاب خلق، شجاعانه به اعتراض خشم آلود و مقاومت هاى پراكنده در گوشه و كنار كشور- بدون بيم و هراس از عواقب خونبار آن- مى پردازند و اميد به يك رستاخيز عمومى عليه عمله ظلم و بيداد را در دل ها بيدار مى سازند.
زنده ياد دكتر عبدالحسين زرين كوب در كتاب ارزشمند «دو قرن سكوت»، ضمن تشريح علل سقوط شاهنشاهى ساسانى، روزگار دشوار دويست سال تسلط اعراب را بر ايران به تصوير كشيده است و در پايان از ققنوس پر سوخته اى كه از ميان خاكستر خود دوباره جان گرفته و به پاخاسته است ياد مى كند. سخن در اين است كه آن زمان، بيگانگان بر ايران تاخته و نهب و غارت ملت مغلوب و سرزمين مفتوح را فريضه مى دانستند، اكنون امّا كسانى كه شناسنامه ايرانى در دست و دعوى ايرانيت بر زبان دارند ۲۸ سال است به نام خدا و دين بر هموطنان خود ظالمانه بيداد مى ورزند و شرم ندارند كه حكومت جابرانه خود را «نظام عدل اسلامى» و همپايه حكومت على (ع) بنامند. در «لابلاى متون» اين شماره (و شايد يكى دو شماره بعد) نگاهى داريم به فرازهاى برگزيده از كتاب «دو قرن سكوت» و مقايسه اى بين شرايط كنونى جامعه ايران و روزگارى كه پس از انقراض سلسله قدرتمند ساسانى، تازيان و در برهه اى از زمان به مدد تركان ظالمانه بر ايران حكومت مى كردند. اين بخش هاى عبرت انگيز را با هم مرور مى كنيم:
«... در آن روزگاران كه هيبت و شكوه دولت ساسانى سرداران و امپراطوران روم را در پشت دروازه هاى قسطنطنيه به بيم و هراس مى افكند، عَرَبان مانند ساير مردم انيران (۱) روى نياز به درگاه خسروان ايران مى آوردند و دربارگاه كسرى چون نيازمندان و درماندگان مى آمدند و گشاد كار خويش از آنان مى طلبيدند. پيش از آن نيز به درگاه شهرياران ايران جز از در فرمانبردارى درنيامده بودند. پيش از اسكندر «بيابان عرب» در زمره سرزمين هائى بود كه به داريوش شاهنشاه ايران تعلق داشت. از آن پس نيز سران و پيران قوم بر درگاه پادشاهان ايران در شمار پرستاران و فرمانبرداران بودند... در قصه ها است كه شاعران عرب نيز، كسانى چون اعشى به درگاه خسرو مى آمدند و از ستايش شاهنشاه مال و نعمت و فخر و شرف به دست مى آوردند. در آن روزها اين انديشه كه روزى تخت و تاج و مُلك و گاهِ خسروان دست فرسودِ عربان بى نام و نشان گردد و كسانى كه به بندگى و فرمانبردارى ايرانيان مى باليدند، روزى تخت و ديهيم شاهان و مُلك و گاه خسروان را چون بازيچه اى بى ارج و بها به كام هوس زيرورو كنند، هرگز به خاطر كس نمى رسيد، اما درست در همين روزگاران كه ضعف معنوى و روحانى، نيروى ظاهرى و جسمانى دولت ساسانى را از درون مى خورد و مى كاست، نيروئى معنوى، بزرگ و بالنده، از درون ريگزارهاى قفر (۲) و هولناك بيابان عرب پديد آمد و اندك اندك باليد و فزونى يافت تا سرانجام شكوه و قدرت كسانى كه پنجه بر پنجه روم مى زدند و به زور بازو پنجه آنان را مى تافتند دستخوش تازيان گشت...»
«... دولت ساسانى بر رغم شكوه و عظمت ظاهرى كه داشت به سختى روى به پستى و پريشانى مى رفت. در پايان سلطنت نوشيروان ايران وضعى سخت متزلزل داشت. سپاه ياغى بود و روحانيت روى در فساد داشت. فسادى كه در وضع روحانى بود از قدرت و نفوذ موبدان برمى خاست. تشتت و اختلاف در عقايد و آرا پديد آمده بود و مؤبدان در ريا و تعصب و دروغ و رشوه غرق بودند. مزدك و پيش از او مانى براى آن كه تحولى در اوضاع روحانى و دينى پديد آورند كوششى كردند، اما نتيجه اى نگرفتند. كار مزدك با مقاومت روحانيون و مخالفت سپاهيان مواجه شد و موجب فتنه و تباهى گشت. رأى و تدبير نوشيروان كه با خشونتى بى اندازه توأم بود اين فتنه را به ظاهر فرونشاند اما عدالتى كه در افسانه ها به او نسبت داده اند نتوانست ريشه ظلم و فساد را يكسره از بن برآورد. از اين رو با مرگ او باز روحانيان و سپاهيان سر به فتنه انگيزى برآوردند. سلطنت كوتاه هرمز با مخالفت روحانيون و سپاهيان به سرآمد. پرويز نيز با آن كه در جنگ ها كاميابى هائى داشت، از اشتغال به عشرت و هوس فرصت آن را نيافت كه نظمى و نسقى به كارهاى پريشان بدهد.
جنگ هاى بيهوده او نيز با آن همه تجملى كه جمع آورده بود جز آن كه خزانه مملكت را تهى كند نتيجه اى نداد. فتنه اى كه دست شيرويه را به خون پدر آلوده ساخت از نيرنگ سپاهيان و روحانيون بود و از آن پس اين دو طبقه چنان سلطنت را بازيچه خويش كردند كه ديگر از آن جز نامى نمانده بود.
سرداران سپاه مانند شهر بُراز و پيروز و فرخ هرمزد همان راهى را كه پيش از آنها بهرام چوبين رفته بود پيش گرفتند و هر يك روزى چند تخت و تاج را غصب كردند. اردشير خردسال پسر شيرويه و پوراندخت و آذرميدخت نيز قدرت آن را نداشتند كه با نفوذ و مطامع سرداران برآيند. چند تن ديگر نيز كه بر اين تخت لرزان بى ثبات برآمدند يا كشته شدند يا از سلطنت خلع شدند. يزدگرد آخرين بازمانده تاجدارى بود كه از تخمه ساسانيان مانده بود. اما او نيز كارى از پيش نبرد و گرفتار سرنوشت شوم بدفرجامى شد كه دولت و ملك ساسانيان را يكسره از ميان برد.
بدينگونه سپاهيان ياغى و روحانيون فاسد را پرواى مملكت دارى نبود و جز سودجوئى و كامرانى خويش انديشه اى ديگر نداشتند. پيشه وران و كشاورزان نيز كه بار سنگين مخارج آنان را بر دوش داشتند در حفظ اين اوضاع سودى گمان نمى بردند، بنابراين مملكت بر لب بحران فنا رسيده بود و يك ضربت كافى بود كه آن را به كام طوفان حوادث بيفكند. اين ضربتى بود كه عرب وارد آورد و مدت دو قرن دراز كشورى آباد و آراسته را عرصه دردناك ترين طوفان حوادث كرد...»
«... در همان هنگام كه اهريمن نفاق و شقاق كشور ساسانيان را به ورطه مرگ و نيستى مى كشانيد سروش خدائى، بيابان نوردان عرب را از جاده كفر و نفاق به راه هدايت و نجات مى خواند. عرب كه حتى خود نيز خويشتن را پست و وحشى مى خواند (به نوشته سيره ابن هشام) در زير لواى دينى كه محمد آورده بود، در راه وحدت و عظمت گام مى زد. پيام تازه اى كه محمد خود را حامل آن مى دانست همه جهان را به برابرى و نيكى و برادرى مى خواند و از شرك و نفاق و جور و بيداد نهى مى كرد. نه همان اعراب كه زندگيشان يكسره در جور و تطاول و شرك و فساد مى گذشت، بلكه ايران و روم نيز كه رسم و آئين ديرين شان دستخوش اختلاف و تعصب روحانيان گشته بود، در آن روزگاران به چنين پيام دلنشينى نياز داشتند و آن را مژده رهائى و نجات تلقى مى كردند. اما اين مژده آسمانى قبل از هر چيز عرب را كه پست ترين و پراكنده ترين مردم بود به سوى رفعت و وحدت كشانيد، درست است كه محمد حتى پيش از آن كه مكه و طائف را فتح كند و تمام اعراب را زير لواى خويش درآورد به خسروپرويز و هرقل نامه نوشت و آنها را به آئين خويش خواند اما در آن هنگام بر وى روشن بود كه راه وى راه كاميابى و يكرنگى است... گفته اند كه پرويز از خشم و نخوت نامه پيغمبر را پاره كرد و به بازان (۳) فرماندار يمن نوشت كه اين عرب گستاخ را بند بر نهد و نزد او فرستد... خشم پرويز از اين بود كه اين مرد تازى، با اين كه از بندگان اوست (۴) چگونه جسارت كرده و به او پيغام و نامه اى چنين نوشته است. پرويز نمى دانست كه آئين اين عرب جهان را مى گيرد و رسم مخلوق پرستى را برمى اندازد و ملك و دولت او را نيز تا چند سال بعد به كلى از هم مى گسلد. معهذا چنين واقعه اى اتفاق افتاد و فرمانروايان صحرا شهرها و كاخ هاى عظيم كشور خسروان را به زير نگين خويش درآوردند...»
(ادامه دارد)

پانويس:
۱-انيران: غير ايرانى و غير آريائى.
۲-قفر: بيابان بى آب و علف.
۳-بازان بن ساسان والى يمن به دستور خسروپرويز اعتناء نكرد و به نبوت محمد اقرار نمود و اسلام پذيرفت.
۴-پيدا است كه مقصود از بندگان در اينجا رعايا است و نه بردگان». (پ).

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •