Nimrooz
Vol. 18, No. 948, September 14, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۸ - جمعه ۲۳ شهريور ۱۳۸۶
زرگرى۱
دكتر مصطفى الموتى
مرتضى حنانه
از پايه گذاران اركستر سمفونيك نوين ايران
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۴۰
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-بررسى مواد موافقتنامه مسافرت اتباع ايران و عراق به كشورهاى طرفين براى زيارت اعتاب مقدسه.
-چرا در اين موافقتنامه سفر زائران فقط به صورت گروهى مجاز بود؟
-دليل محدود ساختن مدت اقامت زائران در خاك طرفين به مدت ۳۰ روز چه بود و در صورت تجاوز از اين مدت چه مجازاتى براى متجاوزين مقرر شده بود؟
-به امر اعليحضرت فقيد نخستين گروه زائران ايرانى كه پس از امضاى اين موافقتنامه به عراق رفتند شمارى از دراويش سلسله گنابادى بودند كه در معيت مرحوم رضاعليشاه قطب وقت اين سلسله به زيارت عتبات نائل شدند.
-فهرست هاى پى درپى كه از سوى دفتر طريقت گنابادى مى رسيد وزارت امورخارجه را پيش سفارت عراق در محذور اخلاقى قرار داده بود.
-در چهار ديدار با مرحوم سلطان حسين تابنده گنابادى (رضاعليشاه) قطب سلسله گنابادى چه گذشت؟ و ايشان چگونه شخصيتى بود؟
-توضيحات آن مرحوم در مورد دليل ديدار با آيت الله خمينى پس از پيروزى انقلاب اسلامى چه بود؟
-آن مرحوم مى گفت: آيت الله تا مرا ديد با لحن گلايه آميز گفت «چطور وقتى به عراق آمديد ما را نديديد؟».
-زنده ياد رضاعليشاه معتقد بود كه «حقيقت تشيع نزد عارفان است» و «تبليغ احكام شرعى با علماى دين و تلقين اذكار و دستورات قلبيه با عرفاست».
***

زرگرى۱
در اوايل مهاجرت دوستى نزديك با بابك داشتم. روزى از من خواهش كرد كه به يك رفيقى كه از لندن آمده است بر سم زيرا او بايستى در كنگره دانشجويان بين المللى در پراگ شركت بكند. در ضمن به من توصيه كرد كه مطلب سرى به آن ايرانى لندنى نگويم زيرا او مورد سوء ظن حزب است و گويا با ساواك رابطه دارد. من قبول كردم و تمام روز وقت خود را صرف آن ايرانى كردم. بعد از دو روزمادر بابك كه در پراگ بود از من پرسيد چرا به نهار كه خورش قيمه پخته بود نيامدم. بابك به جاى حضور در كنگره در خانه از شوقى و كريمى و خانمش پذيرائى مى كرده است. مادر بابك در آن روز همچنين به من گفت بچه جان با اينها صحبت شاه را نكن. اين حرف مانند پتكى بر سرم كوبيده شد. در صداقت مادر شكى نداشتم. جريانات بعدى اين مسئله را ثابت كرد.
مهندس شوقى سخت ناراضى بود و از شرايط زندگى و بيمارستان كه او را معالجه مى كردند و غيره.
وزارت داخله چك با ازدواج او با يك دختر چكى مخالفت مى كرد. من به خاطر شوقى پيش مدير صليب سرخ، آقاى خالوش رفتم و جريان را پرسيدم. او گفت
اين دختر خانم از يك خانواده آلمانى فاشيستى است مى خواهد از رفيق شما سوء استفاده كرده به آلمان برود. ما به صلاح رفيق شما نمى بينيم. اين ازدواج در شأن يك كمونيست نيست. ولى خوب اگر اصراردارد ما حرفى نداريم.
با اينكه مسئله را به شكلى به شوقى فهماندم ولى قانع نشد. بعد از ازدواج با هم به آلمان رفتند. و در آلمان زن او بلافاصله از وى جدا شد. از هم يك بچه داشتند.
شوقى به ايران برگشت واين قهرمان كه روزى در كارگاه نفت جنوب در موقع بازديد شاه با پرتاب اعلاميه شعار ضد شاهى داده بود تسليم زر و زور شد. مى گفتند كه حتى بعد ها با يك نام مستعار با يك دلگاسيون ايرانى براى مذاكره به پراگ مى آيد. چكى ها به اين مسئله پى مى برند و اعتراض مى كنند. زيرا شوقى كه تا اندازه اى چكى مى دانست در جلسه از گفت و گوى چكى ها با همديگر مى توانست سوء استفاده بكند.
نصرت كريمى كه در پراگ با سفارت ايران روابط حسنه داشت به ايران برگشت. اعلم كريمى در ايتاليا ساكن شد.
خانم عزيز بهادرى به پراگ آمد و او را قانع كرد كه با هم به ايران بر گردند. او زياد اهل سياست نبود.
محمود عباديان نيز بعد از اتمام تحصيلات در رشته زبان چك و اخذ دكترا ابتدا به آلمان غربى و بعد به ايران رفت.
بابك كه تا حد ممكن با مخفى كردن پوزيسيون و نظريات خود در دور و بر حزب و رهبرى آن پرسه مى زد بعد از انقلاب بهمن از حزب و سوسياليزم بريد و لقب مرتد به خود گرفت.
سهرابى و پارسى از تحصيل در رشته اقصاد دست برداشتند. آنها به خوبى دريافتند كه حزب توده آينده ندارد. به رشته اصلى خود كه پزشگى باشد برگشتند و بعد از اتمام تحصيل به كار پزشگى پرداختند.
مهندس گوهريان با همسرش در سالهاى شصت و شصت و پنج در بغداد بود. در آن زمان حزب توده از نفوذيكه كمونيست هاى عراق در حكومت عبدالكريم قاسم داشتند استفاده كرده و گروه كوچكى را در بغداد تشكيل داده بود. مهندس گوهريان با همسرش از بغداد به تهران رفت. گويا پول حزب را هم كه بنام خودش بوده لوطى خور كرد. بدين شكل حداقل در من خيانت او كه از پاريس انبار اسلحه حزب را به بختيار اطلاع مى دهد بيشتر قوت گرفت. همان طور كه قبلا گفتم رادمنش اصلا حاضر نبود اين مسئله را بشنود.

فصل پنجم
الجزاير
تابستان ۱۹۶۵ به الجزيره رفتم. در فرودگاه كسى از بنگاه راه آهن به پيشوازم نيامده بود. خود را به شهر رساندم. با احساسات در هم و برهم گوئى دوباره مهاجرت مى كنم. كمى در تشويش بودم. از فرودگاه تا شهر فاصله زيادى نبود. طبيعت هوا و آفتاب مرا بياد ايران انداخته بود. بعد از ده سال مهاجرت د ر اروپا آسمانى صاف و روشن مرا خوش آمد مى گفت. و قتى دريا را ديدم دلم باز شد و از التهاب درونى ام كمى كاسته شد. در يك هتل كوچك و محقر سا كن شدم بعد از ظهر بود تصميم گرفتم كه فردايش به اداره راه آهن بروم. با اشتها و علاقه زياد به جان شهرالجزيره افتادم. زيبا و دلبخش. با زمينه سفيد خيابانهاى باريك پر از رستوران و كافه. همه چيز برايم تازگى داشت. در يك كافه در پشت ميز بار نشستم و تقاضاى قهوه كردم. قهوه عالى به سبك فرانسه. هوس كنياك كردم. بعد از خواهش از گارسون او كه مرا از بدو ورودم سخت مى پائيد گفت:
-مگر شما نمى دانيد كه كنياك براى الجزيره اى قدغن است.
-من الجزيره اى نيستم
-پاسپورتتان را نشان بدهيد.
-يك كنياك ارزش شناسائى را ندارد.
گارسون خيلى خشن بود. بعد از پرداخت كافه را ترك كردم. .
در موقع خروج به گارسون گفتم كه ايرانى ام. او گفت: پس شما هم مسلمان هستيد. در همان روز اول برايم بيشتر روشن شد كه در يك كشور مسلمان هستم. شناخت من و همسرم بيشتر از گذشته سياسى الجزاير بود. ما در كنار ملتش قرار گرفته بوديم و مى خواستيم به او كمك بكنيم.
روز ديگر به اداره راه آهن كه در نزديكى هتل بود رفتم. رئيس كارگزينى مرا پذيرفت. او الجزيره اى بود. درآن زمان هنوز پست هاى حساس در ادارات در دست فرانسوى ها بود. در سال ۱۹۶۲ الجزائر به استقلال رسيد. فقط سه سال از آن گذشته بود. رئيس كارگزينى مردى در حدود چهل ساله بود. خيلى جدى و رسمى مى نمود. مرا با گرمى پذير فت. به زبان فرانسه سليس و عالى حرف مى زد از حرف ز دنش لذت مى بردم و احساس غبطه خورى و رشگ را داشتم كه چرا مثل او حرف نمى زنم.
بعد از معرفى ام گفت:
مطالب خود را بزبان فرانسه مى توانيد بيان بكنيد. بعد از مدت كوتاهى بزبان فرانسه مسلط خواهيد شد.
مرا به رئيس راه آهن منطقه معرفى كرد. او فرانسوى بود. مردى تنو مند و قد بلند و چهار شانه با مو هاى بور و صورت چاق. از گونه هاى سر خش شراب مى ريخت. قرار شد بعد از معاينه پزشگى به كار شروع كنم.
بلافاصله از پيش ا به سراغ دكتر راه آهن رفتم. او فرانسوى بود. مطبش خيلى ساده و از دو اتاق كثيف تشكيل مى شد. بيشتر به اتاق انتظار در راه آهن شبيه بود. هر دو اتاق پر از كارگر هاى ساختمانى بودند كه مى بايستى استخدام بشوند. من نيز با لباس ساده خود كه مد سوسياليستى داشت و
واز مد مهندسين فرانسوى شيك پوش تمايز داشت در صف كارگران قرار گرفتم. دكتر فرانسوى كاملاً رفتار كولونياليستى با كارگران داشت. در اتاقش باز بود و در موقع معاينه كه فورماليته اى بيش نبود همه ناظر معاينه بودند. يك به يك جلو رفته و معاينه د كتر با ديدن چشم و دندان و دهان تمام مى شد. بالاخره نوبت به من رسيد. وقتى در جلوى او قرار گرفتم به من گفت:
-دهانت را باز كن
من در جواب گفتم:
-اگر شما دكتر هستيد منهم مهندس هستم لطفا با من مودب باشيد.
او از من معذرت خواست و رفتارش نسبت به من اصلا عوض شد. آن كارگران فقير مرا بياد كارگران ساختمانى راه آهن ايران مى انداختند. از آن محيط كه تحمل تحقير الجزيره اى را نداشتم دور شدم.
برخورد و تماس در اداره راه آهن تفاوت زيادى با رفتار نماينده الجزاير در پراگ داشت.
كنسول الجزاير يك رفيق انقلابى و صميمى و متواضع بود. هر چه به من گفت قبول كردم. و بدون هيچ قيد و شرطى به غير از حقوق ماهيانه ام كه هزار و دويست دينار بود روانه الجزائر شدم. در اداره بوئى از انقلاب نبود بلكه يك اتمسفر كاملاً ادارى و فرانسوى. حكومت فرانسوى در همه جا به چشم مى خورد فضا هنوز كولونياليستى بود. اين احساسات بيشتر از عدم شناخت من از مردم و روابط متقابل آنها با فرانسوى ها بود. با خود گفتم خدا عاقبتش را بخير كند. كمى مايوس روانه هتل شدم.
فردايش در كارگاه رئيس فرانسوى به من خوش آمد گفت. او شصت سال داشت. راننده قديمى لكوموتيو بود. قرار بود بعد از يك سال بازنشسته شود و من كه به عنوان معاون او شروع به كار كردم جاى او را بگيرم. در پراگ هم چنين برنامه اى در راه آهن بود ولى به من خارجى اين امكان داده نشد. رئيس با من خيلى با محبت بود در رفتار او نسبت به خود هيچ گونه حسادت و غيره را احساس نكردم.
كارگاه پانصد كارگر داشت. در حدود شايد پنجاه نفر فرانسوى الجزيره اى در آنجا كه بيشترشان تكنيسين بودند كار مى كردند. به فرانسوى هاى كولونياليست مى گفتند پيه نووار يعنى پا سياه.
گويا فرانسوى ها كه در اوايل قرن نوزده به الجزاير آمدند پوتين هاى سياه به پا داشتند و از آن موقع لقب پاسياه را به خود گرفتند. بعضى از اين فرانسوى ها در زمان انقلاب با الجزايرى ها همكارى كرده بودند. آنها تبعه الجزاير بودند. در كارگاه به دو دسته تقسيم شده بودند. پا سياه و فرانسوى الجزيره اى. فرانسويهاى طرفدار الجزيره از اينكه الجزايرى ها حاكم بر سرنوشت خود نبودند رنج مى بردند من در شرايط نامساعدى قرار گرفته بودم. عملا سر و كارم با تكنيسين هاى فرانسوى بود زيرا اداره كارگاه كلاً در دست فرانسوى ها بود. روابط فرانسوى ها و الجزايرى ها خيلى عادى بود. گويا الجزاير كشور هر دو ملت است. بعضى از آنها از گذشته و از جنايات فرانسوى هاى كولونياليست حرف مى زدند.
رئيس كل راه آهن يك مهندس معدن و الجزيره اى بود. او تنها مهندس الجزيره اى در راه آهن بود.
راه آهن الجزاير به من قول داده بود كه آپارتمانى در اختيار من بگذارد. نصف حقوق ناچيز خود را پول هتل مى دادم. با اينكه راه آهن در نزديكى كارگاه آپارتمان خالى داشت به وعده خود عمل نمى كرد.
رئيس كارگزينى مرا به باشگاه ورزشى راه آهن دعوت كرد. به غيراز او و من بقيه فرا نسوى بودند.
با هم پينگ پونگ بازى مى كرديم. ر ئيس كارگزينى از شورت قرمز من ايراد گرفت زيرا معتقد بود كه علامت كمونيزم است. البته شورت سفيد بهتر بود ولى من پول خريد لباس و كفش را نداشتم. ديگربه باشگاه نرفتم.
در دفتر من در كارگاه يك فرانسوى كه مسئول كارگاه موتور ديزل بود با من هم اتاق بود. او از فرانسه آمد ه بود و از فرانسوى هاى پا سياه خيلى متنفر بود. آدم بسيار مهربان و خوبى بود و در ياد گرفتن ا صطلاحات فنى فرانسه به من كمك مى كرد. تمام وقت آزادم براى تكميل زبان فرانسه مى گذشت.
هر روز روزنامه لوموند را مى خواندم.
در دفتر كارم چند عكس لكوموتيو ساخت چك و اوسلوواكى به ديوار زده بودم. روزى يك الجزيره اى فرانكوفيل با يك فرانسوى به دفترم آمدند. با ديدن عكس ها با لبخند تمسخرآميز از من پرسيدند آيا چكى ها لكوموتيو مى سازند. ؟ و به خود اجازه دادند تا به من توصيه بكنند كه خوب است كه لكوموتيو هاى ساخت فرانسه را به د يوار بز نم. اين الج يره اى مسئول سنديكا در كارگاه بود. او در يك كنفرانس سنديكائى د ر چك شركت كرده بود و در كارگاه به كارگران هموطن خود گفته بود كه در چك و اسلوواكى مادر بچه اش را نمى شناسد و گويا مادران بعد از زايمان بچه خود را تحويل دولت مى 
دهند. من كه اين شايعات دروغين را برملا كرده بودم اين دو نفر با بازديد خود از من مى خواستند مرا حداقل به سكوت درباره چك و اسلوواكى دعوت بكنند. استنباط من اين بود كه من در مرحله آزمايش سياسى هستم. شرايط زندگى ام خيلى نامساعد بود و اين طور بنظر مى رسيد كه فضاى سياسى غير از
تصورات من و همسرم است.
تماس روزانه با كارگران بيشتر مى شد. روزى كارگرى به سراغم آمد و از من پرسيد كه يك مشگل فنى دارند آيا مى تواند آن را با من در ميان بگذارد. ؟ بعد از جواب مثبت مرا با خود به بخش خود برد. در آنجا به ياتاقانهاى لكوموتيو و واگن پوشش نو مى دادند. او گفت كه بعد از مدت كوتاهى اين پوشش ها پوست مى اندازند و بايستى با ياتاقانهاى نو كه از فرانسه مى خرند عوض بشوند. در اين بخش در واقع ياتاقان هاى كهنه را با يك صفحه جديد از آلياژ مخصوص نو مى كردند. با مطالعه تركيب آلياژ متوجه شدم كه يك ماده مهم بنام آرسنيك كه براى جلوگيرى از پوست انداختن ياتاقان هست وجود ندارد. مقدار اين ماده نيم درصد تمام ماده آلياژ است. البته مطابق استاندارد چكى.
د ر يك گز ا ر ش اين مسئله ر ا به ر ئيس كارگاه يا د ا و ر شد م. ا و ا ز اين به اصطلاح فضولى سخت عصبانى شد و به من گفت:
سى سال است كه با لكوموتيو بزرگ شده ام حالا شما مى خواهيد به من ياد دهيد كه چى را به چى اضافه كنم. مجبور شدم با رئيس منطقه راه آهن ملاقات كرده و مطلب خود را به او بگويم. بعد از شنيدن مطالب ام گفت كه پيشنهاد من خيلى جالب است و توصيه كرد كه گزارش بكنم كه من هم عمل كردم.
اين جريان باعث سردى روابط ميان من و رئيسم شد. البته از عكس العمل او كه غير منطقى بود سر در نياوردم.
به علت شرايط خيلى نامساعد خود تقاضاى ملاقات با رئيس كل راه آهن كردم. در اين ملاقات او را كه پنج ماه است در هتل زندگى مى كنم و روزى بيست دينار پول هتل مى دهم و مسائل مربوط به ياتاقان
را نيز يادآور شدم. او در جواب راجع به خانه مدعى شد كه ندارند كه دروغ محض بود زيرا يك
كارگر الجزيره اى اين آپارتمان خالى را به من نشان داده بود و راجع به مسائل كارگاه گفت:
ما الجزايرى ها دندان روى جگر گذاشته فعلا مطيع فرانسوى ها هستيم شماهم بايستى مثل ما رفتار كنيد.
مايوس و نا اميد او را ترك كردم. راه آهن خارج از برنامه دولت انقلابى الجزاير بود. ومن كه به خاطر انقلاب و مردم الجزاير آمده بودم حالا بايستى با شش صد دينار با ارباب جديدم كه فرانسه و فرانسوى باشد بسازم. تصميم گرفتم كه خود را از شر آنها رها كنم و هم چنين آنها را از افكار باصطلاح
انقلابى خود. از راه آهن استعفا دادم.
برحسب تصادف با يك ايرانى بنام مهندس حبيب صادقى آشنا شدم. او مهندس كشاورزى و در بلژيك تحصيل كرده بود. خانم او ليلى خانم اهل تونس با دختر شان بنام پرى خانواده اى محبوب و گرم
سمپاتيك مرا از تنهائى آزاد كردند و بتدريج با ايرانى هاى ديگر نيز توسط حبيب آشنا شدم. دكتركشاورز عضو سابق كميته مركزى و وزير فرهنگ در كابينه قوام، در الجزيره بود. رادمنش مرااز تماس با او برحذر داشته بود. حبيب كه افكار توده اى داشت سخت مخالف دكتر كشاورز بود.
با او آشنا شدم. از سابقه حزبى خود چيزى به او نگفتم. در آن موقع انقلاب فرهنگى مائو در اوج بازتابى اش بود. د كتر كشاورز نيز كه سخت در پوزيسيون ضد سوسياليزم عينى نمونه اى شوروى سابق بود با چينى ها روابطى داشت و يك بار نيز به چين دعوت شده بود. عده زيادى از مائوئيست ها از سوسياليزم و شوروى زده شده بودند. اينها جرأت مخالفت آشكار را با سوسياليزم عينى نداشتند و زير پرچم مائوئيزم جمع شده بودند. با اطلاع از افكار دكتر كشاورز و ديگر ايرانى ها ترس و واهمه اى از تماس با آنها نداشتم.
د كتر كشاورز در كنار دريا و مشرف بر آن در يك خانه مرفه و بزرگ زندگى مى كرد. يك خدمتكار زن داشت. خانم و بچه هايش در ژنو زندگى مى كردند. خانه دكتر محل ديدار ايرانى ها بود.
او دكتر كودكان بود و شهرت بسيار خوبى در الجزيره دا شت. او تأثير خوبى در من كرد. او را مردى روشن و با فرهنگ يافتم. در حدود امكانات خود به ايرانى ها كمك مى كرد مودب بود و رفتارى انسانى داشت. فردى فعال و جدى بود. دوستى با او مطبوع و لذت بخش بود.
دوست ديگرم فرج اردلان بود. او مصدقى و از امريكا آمده بود گويا پنج سال در آنجا بوده است. بورس تحصيلى داشت. در آن زمان بن بلا رئيس جمهور الجزاير بود. اردلان چندين بار او راملاقات كرده بود. در بن بلا بروى همه باز بود. فرج مى خواست مرا نيز پيش او ببرد ولى من نخواستم. فرد ديگر بنام رضوانى بود. شايد نام مستعارش بود. يك گروه ضد شاهى را رهبرى مى كرد. گويا در الجزاير تعليم مى ديدند. در كارشان كنجكاو نبودم.
فرد ديگر يك دكتر جوان ايرانى بنام نيرنورى از فرانسه آمده بود و در بيمارستان الجزيره كار مى كرد. دكتر كشاورز و دكتر نورى و فرج اردلان دوستان صميمى و بى آلايش و ناب بودند. حبيب متاسفانه در دوستى احساسات سياسى خود را دخالت مى داد وكمتر در جرگه ما چهار نفربود.
دوستان ايرانى نيروى تازه به من دادند. با كمك و همدردى شان شرايط جديد خود يعنى بيكارى را توانستم تحمل كنم.
دكتر نورى متأسفانه به ايران رفت. او يك آپارتما ن سه اتاقه دولتى در اختيار داشت. اين خانه را موقع عزيمت به من واگذار كرد و قرار شد وقتى كار پيدا كردم مبلغ هزار و دويست دينار از طريق دكتر كشاورز بابت اثاث خانه به او بپردازم. او اين وجه را به مستأجر قبل از خود داده بود. اين وجه را از طريق دكتر كشاورز بعد ها براى او فرستادم. اين كمك دوستانه مرا از هتل نجات داد و بر ا ياقامت من در الجزاير رل اساسى را بازى كرد.
بعد از استعفاء از راه آهن هيچ سازمان دولتى حاضر به استخدام من نبود. مى گفتند چون به خاطر راه آهن آمده ام بايستى به آنجا برگردم. همسرم هانا بعد از داشتن خانه به من پيوست. از وضع ناهنجار وبى پولى و آينده نا روشن خيلى ناراحت بود و مى گفت كه به پراگ بر گرديم. من به هيچ وجه حاضر نبودم و اميدوار به پيدا كردن كارى بودم. هر چه مى توانستيم از كريستال و راديو و غيره فروختيم. نمى خواستم دست بسوى كسى دراز كرده و تقاضاى قرض بكنم. يك روز دكتر كشاورز صبح پيش ما آمد. ما براى صبحانه فقط چاى داشتيم. او به مسئله پى برد. همگى در حال سكوت بعد از صرف چاى به پلاژ رفتيم. دكتر ما را دعوت كرده بود.
سه ماه از بيكارى گذشت. روزى در كافه با دانشجويا ن يونيورسيته الجزيره آشنا شدم. آنها بمن گفتند كه يونيورسيته تكنيك عقب آسيستان و پروفسور مى گردد. بلافاصله به آنجا رفتم. مدير دانشگاه مرا با خوش رويى پذيرفت. سرنوشت خود را پوست كنده به او گفتم. او گفت: تابع چنين مقرراتى نيست ومى تواند بلافاصله مرا بعنوان آسيستان استخدام كند. قرار شد آسيستان در ماده مقاومت مصالح باشم و بعد ها اجزاء ماشين را تدريس بكنم. با حقوق هزار و دويست دينار در ماه استخدام شدم.

دكتر مصطفى الموتى
مرتضى حنانه
از پايه گذاران اركستر سمفونيك نوين ايران
003825.jpg
الموتى
مرتضى حنانه فرزند مهندس محمد حنانه در سال ۱۳۰۱ شمسى در تهران متولد شد. از نواده هاى عبدالغفار خون چوپانيان بود. پدرش از علاقه فوق العاده اى كه به «مولانا» داشت براى انتخاب نام خانوادگى فال گرفت و اين شعر آمد:
بنواخت نور مصطفى آن استن «حنانه» را
كمتر ز چوبى نيستى «حنانه» شو، «حنانه» شو
مهندس محمد حنانه مؤسس دبيرستان ايرانشهر و ثروت سابق بود كه چون مردى تحصيلكرده و با فرهنگ به شمار مى رفت در تربيت فرزندانش كوشش فراوان كرد. پس از تحصيلات مقدماتى مرتضى را به هنرستان عالى موسيقى فرستاد كه اوائل تحت نظر ده تن از اساتيد چكسلواكى اداره مى شد. مدتى زير نظر استاد مين باشيان (غلامحسين) قرار داشت و از شاگردان با استعداد پرويز محمود بود كه درس كمپوزيسيون موسيقى را از او فراگرفت. در نتيجه از پايه گذاران اركستر سمفونيك نوين ايران گرديد. بعد از پرويز محمود و روبن گريگوريان، روبيك صفاريان مى توان گفت مرتضى حنانه چهارمين رهبر اركستر سمفونيك ايران بود.
در سال ۱۳۳۲ به مناسبت جشن هزاره ابن سينا حنانه در حضور مستشرقين خارجى برنامه هاى اركستر سمفونيك را اجرا كرد كه توجه آنان خصوصاً سفير كبير ايتاليا را جلب نمود و از او دعوت كرد كه براى تكميل معلومات خود به ايتاليا برود به همين جهت در انستيتوى موسيقى مذهبى واتيكان به فراگيرى موسيقى ادامه داد و پس از سال ها تمرين و ممارست در سال ۱۳۴۳ به ايران بازگشت و در هنرستان عالى موسيقى به تحصيل ادامه داد و پس از سال ها تمرين و ممارست در سال ۱۳۴۳ به ايران بازگشت و در هنرستان عالى موسيقى كلاس تعليم «هورن» و تدريس «اركستراسيون» را عهده دار شد و ضمناً عضو شورايعالى موسيقى ايران گرديد. علاوه بر همه اينها رهبرى اركستر بزرگ فارابى را برعهده گرفت و حدود هشتاد قطعه از آهنگ از آهنگسازان ايران را در راديو اجرا نمود كه همه ضبط شده است.
مرتضى حنانه آثارى از موسيقى ايرانى را با حذف مختصات سنتى تعديل نمود و سبك اروپائى را در موسيقى ايران به اجرا گذاشت و در دگرگونى موسيقى ايران براساس تئورى ها و مبانى علمى موسيقى غرب نقش مهمى داشت.
مرتضى حنانه سال ها، عضو شوراى واحد موسيقى راديو ايران بود. از حنانه آثار فراوانى در موسيقى باقى مانده كه مهمترين اثر او فانتزى براى پيانو و اركستر است كه سبك و سياق حنانه را به خوبى بيان مى كند.
استاد حنانه شاگردان فراوانى در موسيقى به ويژه در زمينه خوانندگى و تكنيك، تربيت كرده است.
وى در دهه ۵۰ به ساختن موسيقى متن فيلم روى آورد كه در اين كار نيز با موفقيت روبرو شد.
حنانه در سال ۱۹۶۵ از طرف راديو ايران و بنا به دعوت سازمان جهانى يونسكو، به «تريبون انترناسيونال آهنگسازان راديو تلويزيون» اعزام گرديد و در آنجا قطعاتى از «اوراتوريو» اثر خود را اجرا نمود كه از راديوهاى ايرلند و سوئيس پخش مى شود. پس از افتتاح تلويزيون ايران، حنانه در سمت مشاور سرپرستى اقدام به تأسيس كلاس هائى جهت تعليم فنى خوانندگان كرد و اركستر سازهاى ايرانى را تشكيل داد. وى در فستيوال شيراز قطعه «كاكوتى» را با اركستر مجلسى تلويزيون به رهبرى خود اجرا نمود كه موفق به دريافت جايزه «گراندمانسيون اسپسيال» گرديد در فستيوال دوم نيز، قطعه «كاپريس براى پيانو و اركستر» او به رهبرى فرهاد مشكوة اجرا شد و در سال ۱۳۵۰ موفق به اخذ جايزه بهترين آهنگساز براى فيلم «فرار از تله» به كارگردانى جلال مقدم شد. حنانه موسيقى يك فيلم را از سال ۱۳۲۷ به نام: «ايران سرزمين طلاى سياه» كه محصول وزارت فرهنگ و هنر بود آغاز كرد.
از نوشته ها و آثار وى مى توان از: «كاپريس» براى پيانو و اركستر سنفونيك، «دعا» براى كر و سولوها و اركستر سنفونيك، «صبر و ظفر» دو قطعه براى اركستر مجلسى با هارپ و پيانو، «بزرگداشت فردوسى» براى پيانو و آواز، «لالائى» براى پيانو سولو براى بزرگداشت نيما يوشيج، «مهرگان» براى اركستر سنفونيك و ترجمه هاى اركستراسيون «شارل كوكلن» در پنج جلد، «چگونه ملودى بسازيم»، «باس»، تأليف «گام هاى گمشده» و انتشار آن توسط سروش، «دروازه هاى متروك»، «تئورى آرمونى زوج»، «مقاصدالالحان» عبدالقادر مراغه اى و قطعات بسيارى از تصانيف و آهنگ ها كه براى اركستر آرمونيزه و تنظيم كرده است.
اين هنرمند ارزنده روز سه شنبه بيست و پنجم مهرماه يك هزاروسيصد و شصت و هشت، پس از گذراندن يك بيمارى مهلك به سراى باقى رفت و جامعه هنرمندان موسيقى و دوستداران خود را در سوك نشاند و مردم حق شناس و هنرمندان پيكرش را با عزت هر چه تمامتر، در امام زاده طاهر كرج به خاك سپردند.
فريدون ناصرى از شاگردانش در مجله آدينه چنين نوشته است:
وقتى شروع به تحصيل در هنرستان عالى موسيقى ايران كردم دو بزرگ مرد موسيقى ايران پرويز محمود (رئيس) و (روبيك گريگوريان) معاون هنرستان مثل پدر مهربانى ما را تعليم مى دادند. تيم قسمتى از درس ها با مرتضى حنانه بود. وقتى در خدمت نظام بود با درجه ستوان دومى به مدرسه مى آمد و از علم و دانش او شاگردان بهره مند بودند. اين موسيقيدان بزرگ به حق برجسته ترين آهنگساز معاصر ايران است. بعد از رفتن آن دو تن مرتضى حنانه به عنوان رهبر اركستر سمفونيك تهران چوب رهبرى را به دست گرفت و اولين برنامه خود را اجرا كرد.
جوانى بود باهوش و يكپارچه شور و شوق، قطعات اين دومين برنامه حنانه عبارت بود از: يك اوورتور، سمفونى شماره ۴۰ موتزارت و سوئيت شهر مرجان ساخته خودش. سوئيت شهر مرجان بر مبناى متنى از غلامحسين غريب همكلاس هنرستانى و دوست صميمى او نوشته شده بود. اين اولين اثر و اولين جرقه ذهنى او براى اركستر بزرگ نويد آينده اى درخشان را مى داد كما اين كه در همان روزگار نقدهاى زيادى بر آن نوشتند و تقريباً همگان معترف شدند كه ستاره اى درخشيدن آغاز كرده. ستاره اى كه با كمال تأسف اينك واجهيده است. اينگونه فعاليت ها همچنان ادامه داشت تا حنانه سال ۱۳۳۳ به ايتاليا رفت و در مدرسه عالى موسيقى واتيكان نزد استاد (كاردوچى) به تحصيل هارمونى، كش و پوان و فوك و بالاخره آهنگسازى پرداخت، در اين مدرسه او نزد استاد «كاردوچى» بود كه حنانه با گام هاى قديم يونان عميقاً آشنائى يافت.
حنانه اركسترهاى چندگانه راديو را به دو اركستر بزرگ و مجهز تبديل كرد.
اركستر نكيسا و اركستر باربد و برنامه هاى يوميه راديو را با كمك تنظيم كنندگان تحصيل كرده سر و سامان داد و از يك صدا نواختن خلاص كرد. همزمان با اين روند اركستر فارابى را پايه ريزى نمود كه نوازندگانش عبارت بودند از بهترين اعضاى اركستر سمفونيك تهران. حنانه در اين زمان دست به تجربه بسيار موفقى زد چرا كه در وجود او جرأت و هوشمندى به هم پيوسته بود. وى در اركستر فارابى براى تصانيف قديمى و تصنيف هاى جديد مثل (آرزو گم كرده) اثر برجسته هنرمند ارزنده على تجويدى اشرو دوكيسون (مقدمه) و هارمونى هائى نوشت كه در نوع خود شاهكارى است غير قابل انكار. عيناً همين كار را براى قطعه اى از حسينعلى ملاح زير عنوان (فانتزى براى ويلن و اركستر) انجام داد. به هر تقدير او يك تنه بار سنگين اركستر فارابى را به دوش مى كشيد و هر هفته اثرى بزرگ از جهت هارمونى و اركستراسيون ارائه مى داد، حتى اين كار مشوق همه ما نيز بود و تمام آهنگسازان تحصيلكرده آن روزگار را در نوشتن قطعاتى براى اين اركستر سهيم كرد.
شك نيست آثار حنانه در اركستر فارابى اولين قدم هاى مطمئن و باقى ماندنى او در موسيقى ايرانى است آثارى اكه به حق مى بايست روزى مورد تجزيه و تحليل وسيع قرار گيرد تا روشن گردد وى چگونه راهى چنين طولانى و پر خطر را يك تنه پيمود و از هيچ موج و گردابى نهراسيد. ضمناً در همين سال هاى فعاليت در راديو، اوراتورپو «بهرام يشت» يكى از برجسته ترين آثارش را نوشت. «بهرام يشت» در حقيقت مجموعه نظرات و اعتقادات و يافته هاى هارمونيك اوست در موسيقى ايران. بعد از اين دوران حنانه هارمونى زوج را نوشت و نه فقط تئوريك مان درباره اش سخن گفت بلكه قطعاتى چند نيز با اين تكنيك تصنيف كرد. اين فعاليت ها روح بزرگ او را اغنا نمى كرد به اين جهت با همه مشكلات مالى كه داشت دست به ترجمه و نشر اركستراسيون شارل كلن زد و بخش سازهاى بادى چوبى و بادى برنجى را به چاپ رساند، چندين سال بعد بخش ديگرى از همين كتاب، سازهاى ضربى يا كوبى را ترجمه و چاپ كرد. يكى ديگر از ابعاد هنرى مرتضى حنانه تصنيف موسيقى فيلم است كه وى از پيشگامانش به حساب مى آيد و آثار بسيار زيادى براى سينما نوشته كه از آن ميان موسيقى زيباى فيلم «فرار از تله» ساخته جلال مقدم را نمى توان نديده گرفت گرچه غالب آثار سينمائى او در همين حداست زيرا موسيقى او نه فقط بار عاطفى بسيار سنگينى دارد بلكه از بافت منسجم هارمونيك و ريتميكى سرشار است كه در جاى جاى فيلم با اندك چرخشى قادر است اوج حركت (آكسيون) يا نهايت لطافت و زيبائى را همراهى كند. يكى از آخرين آثار سينمائى او موسيقى متن سريال تلويزيونى هزاردستان است كه به خصوص قطعه اول يا موسيقى پخش عنوان بندى فيلم از قطعاتى است كه در سينماى ايران نظير ندارد و حقيقتاً مى بايست در دانشكده هاى سينمائى مطرح گردد. حنانه كه هميشه و در همه حال پوينده و جستجوگر بود مجموعه يافته ها و نظراتش را درباره موسيقى ايران زير عنوان (گام هاى گمشده موسيقى ايران) به چاپ رساند.
آثار برجسته مرتضى حنانه براى اركستر بزرگ عبارت است از:
كاپريس لعنتى، كاكوئى و رقصى براى او كه با تكنيك سرپل مدال كار شده. خواب يك بچه شيطان، كاپريس براى دو پيانو و اركستر.
وى قطعات زيادى براى سازهاى مختلف، براى پيانو آواز و براى اركستر زهى همراه با سوليست و بدون سوليست تصنيف كرده است.
حنانه سال ها استاد هنرستان عالى موسيقى بود و شاگردان زيادى تربيت كرد. وى انسانى صبور و آرام بود كه پشتكارى باور نكردنى داشت تا جائى كه گاه به سماجتى غيرقابل توصيف بدل مى گرديد. حنانه خودنما نبود ولى در برابر بى مايگان از خودراضى ساخت ايستادگى مى كرد.
برخى از آثار حنانه عبارتند از:
«اورتور يا دعا براى كروسلوها و اركستر، كاس براى اركستر و پيانوسلو، صبر و ظفر براى اركستر مجلسى با پيانو و آواز سلو، قطعه اى براى پيانوسلو براى نيما يوشيج روى هارمونى زوج».
از حنانه همچنين چند اثر مكتوب برجاى مانده است:
«صداى انسان اثر شارل كوكلن، ترجمه و تفسير مقاصدالالحان عبدالقادر مراغه اى و گام هاى موسيقى.»
آذرميدخت عظيما درباره همسرش مرتضى حنانه چنين گفته است:
اين بيست و هفت سال حتى يك بار هم من از اين مرد دروغ نشنيدم. اصلاً از دروغ بدش مى آمد، به لباس پوشيدن اهميت مى داد، شيك مى پوشيد و هميشه آراسته و ادكلن زده بود. هر چه كه داشت با ديگرانى كه نداشتند قسمت مى كرد حتى اگر شده بود يك نان سنگگ. به مال دنيا كوچكترين توجهى نمى كرد، مهربان بود و با من هميشه با احترام و صميميت رفتار مى كرد. البته كج خلقى هائى داشت، گاهى عصبانى مى شد، از كوره در مى رفت و خيلى خيلى زود رنج بود و ديگر اين كه تميز و مرتب و با انضباط بود، توى اتاقش هر چيز جاى مشخصى داشت، قفسه هاى كتاب، نت ها، نوشته هايش، عكس هايش، نوارها، همه مرتب و در جاى مشخصى قرار داشتند و دارند.
مرتضى از بيمارى سرطان بسيار مى ترسيد و سرانجام اين بيمارى مهلك به سراغش آمد.
من فوراً عكس ها و جواب آزمايشات را فرستادم فرانسه، ويزاى آلمان و فرانسه و انگليس را هم گرفتم اما از فرانسه جواب آمد كه بيمارى بسيار پيشرفته است تكانش ندهيد. دوستانش او را در بيمارستان طوس بسترى كردند و بعد براى شيمى درمانى به بيمارستان خاتم الانبياء منتقل كرديم. شيمى درمانى به او نمى ساخت و بعد هم كه ۲۵ مهرماه آن اتفاق غم انگيز افتاد. ما رفته بوديم خانه، نيمه شب در حالى كه طاهر جليلى شاگردش كه از پاريس براى ديدنش آمده بود و يك يك ديگر شاگردان بالاى سرش بودند زندگى را بدرود گفت. با وجود اين بيمارى وحشتناك نه آهى كشيد و نه ناله اى كرد. صبورانه و با متانت به استقبال مرگ رفت و بقيه ماجرا را هم كه مى دانيد. شاگردان و دوستدارانش و همين مردم تشييع جنازه باشكوه و بينظرى برايش برگزار كردند. تالار رودكى غرق در گل و جمعيت بود تا خيابان انقلاب روى دوش هنرمندان و دوستانش مى رفت. همراه با مارش عزائى كه خودش ساخته بود. خيابان از جمعيت موج مى زد. در امامزاده طاهر هم همراه با ساز محمد موسوى و آواز شاگردش گودرزى او را به خاك سپردند. زير درختان خزان زده در آن فضاى برگ باران. من چهره اش را براى آخرين بار ديدم، انگار روز اول ديدارمان بود همانقدر جوان و زيبا شده بود، انگار زنده بود! به اين ترتيب بعد از ۲۷ سال زندگى با هم براى هميشه خداحافظى كرديم. حالا من دلتنگى هايم را با شنيدن آثارش و به ياد آوردن خاطراتش تسلى مى دهم، مهم اين است كه آدم چه تصوراتى از گذشته داشته باشد. از وزارت ارشاد و وسائل ارتباط جمعى هم كه بعد از مرگ آنقدر از او تجليل كردند سپاسگزارم. من آدم قدرشناسى هستم و حالا منتظرم بيايند و كتاب ها و نوارهاى آثارش را منتشر كنند كه جوان هائى كه دنبال فراگيرى موسيقى هستند از آنها و از تجربه هايش استفاده كنند.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه سقوط صدام حسين- بخش ۴۰
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-بررسى مواد موافقتنامه مسافرت اتباع ايران و عراق به كشورهاى طرفين براى زيارت اعتاب مقدسه.
-چرا در اين موافقتنامه سفر زائران فقط به صورت گروهى مجاز بود؟
-دليل محدود ساختن مدت اقامت زائران در خاك طرفين به مدت ۳۰ روز چه بود و در صورت تجاوز از اين مدت چه مجازاتى براى متجاوزين مقرر شده بود؟
-به امر اعليحضرت فقيد نخستين گروه زائران ايرانى كه پس از امضاى اين موافقتنامه به عراق رفتند شمارى از دراويش سلسله گنابادى بودند كه در معيت مرحوم رضاعليشاه قطب وقت اين سلسله به زيارت عتبات نائل شدند.
-فهرست هاى پى درپى كه از سوى دفتر طريقت گنابادى مى رسيد وزارت امورخارجه را پيش سفارت عراق در محذور اخلاقى قرار داده بود.
-در چهار ديدار با مرحوم سلطان حسين تابنده گنابادى (رضاعليشاه) قطب سلسله گنابادى چه گذشت؟ و ايشان چگونه شخصيتى بود؟
-توضيحات آن مرحوم در مورد دليل ديدار با آيت الله خمينى پس از پيروزى انقلاب اسلامى چه بود؟
-آن مرحوم مى گفت: آيت الله تا مرا ديد با لحن گلايه آميز گفت «چطور وقتى به عراق آمديد ما را نديديد؟».
-زنده ياد رضاعليشاه معتقد بود كه «حقيقت تشيع نزد عارفان است» و «تبليغ احكام شرعى با علماى دين و تلقين اذكار و دستورات قلبيه با عرفاست».
***
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
موافقتنامه مربوط به مقررات زيارت اتباع ايران و عراق از اماكن مقدسه دو كشور
پس از مدت ها كه به علت تشديد اختلافات و تلخى مناسبات دو كشور زيارت اتباع ايران از اماكن متبركه در عراق و زيارت عراقى ها از مرقد حضرت ثامن الائمه (ع) در مشهد و حضرت معصومه عليهاسلام در قم متوقف مانده بود توافق الجزيره رهگشاى اين مشكل نيز كه مورد علاقه اتباع دو كشور به ويژه شيعيان بود گرديد و پس از طرح و بررسى در كميته مشترك شامل نمايندگان طرفين، موافقتنامه اى در يازده ماده به شرح زير تنظيم و در ۲۶ دسامبر ۱۹۷۵ در بغداد به امضاى وزيران خارجه دو كشور رسيد.
ترجمه غير رسمى اين موافقتنامه از متن فرانسه به شرح زير از نظر خوانندگان گرامى نيمروز مى گذرد:
ماده اول: مسافرت اتباع ايران و عراق براى زيارت اماكن مقدسه دو كشور به صورت دسته جمعى انجام مى گيرد به طورى كه مسئوليت هر گروه برعهده رئيس آن گروه قرار گيرد.
ماده دوم: مدت اقامت زائران در هر يك از دو كشور حداكثر سى روز خواهد بود.
ماده سوم: براى هر يك از زائران كه در جزو گروه سفر مى كند- گذرنامه يا يك سند ويژه مسافرت كه مدت سه ماه اعتبار دارد صادر خواهد شد. مقررات اين ماده امكان داشتن ويزاى معتبر صادره از سوى مقامات صلاحيت دار كشور پذيرنده را روى گذرنامه معتبر افراد گروه به صورت انفرادى نفى نمى كند.
ماده چهارم: الف- در صورتى كه يكى از اتباع طرفين بدون دليل موجه پس از انقضاى مدت يك ماهه توقف مجاز در كشور پذيرنده از بازگشت به كشورش خوددارى كند، قوانين و مقررات كشور پذيرنده راجع به اقامت غيرقانونى در مورد آن شخص اجرا خواهد شد و تمام جريان امر به مقامات دولت متبوع او اطلاع داده خواهد شد. اين شخص پس از تحمل مجازات مقرر در يكى از پاسگاه هاى مرزى كه در بند ب و «ج» ماده ششم ذكر شده است به مقامات مرزى كشورش تحويل داده مى شود.
ب: در صورتى كه يكى از اتباع طرفين در مدت اقامت قانونى و مجاز براى زيارت يا بعد از آن علاوه بر جرم اقامت غير قانونى كه در بند «الف» اين ماده ذكر شده است، مرتكب جرم ديگرى شود، پس از بازداشت و تحمل مجازات قانونى و اعلام مراتب به مقامات دولت متبوع آن شخص، نامبرده طبق مقررات بند «الف» اين ماده به مقامات مرزى طرف مقابل تحويل داده خواهد شد.
ماده پنجم: طرفين موافقت دارند كه تعداد اتباع آنها كه براى زيارت به كشور طرف مقابل مى روند هر نوبت از ده هزار نفر تجاوز نكند. اين تعداد مى تواند در آينده به تناسب امكانات دو كشور افزايش يابد.
ماده ششم: راه ترانزيت زائران فعلاً مرزهاى مشروح زير است:
الف: فرودگاه هاى بين المللى تهران و بغداد.
ب: مرزهاى خسروى ايران و مُنذريه عراق.
ج: مرز شلمچه.
طرفين مى توانند در مورد مرزهاى ترانزيتى ديگرى با هم توافق كنند.
ماده هفتم: هر يك از طرفين با سازمان هاى مسئول طرف ديگر يا نمايندگان آن سازمان ها براى حسن اجراى مأموريت خود به سود زائران، همكارى لازم معمول خواهد داشت.
ماده هشتم: طرفين خدمات پزشكى لازم را براى زائران تأمين خواهند كرد.
هر گروه از زائران مى تواند داروهاى لازم را براى مداواى بيماران در اختيار داشته باشد. هر يك از طرفين مى تواند بر حسب مورد يك مركز پزشكى در شهرهاى مقدس مذهبى طرف ديگر به منظور مراقبت هاى پزشكى براى اتباع خود دائر كند.
ماده نهم: رؤساى هر گروه برحسب مورد مى تواند با رعايت مقررات بهداشتى، توليدات غذائى لازم را در سرزمين كشور پذيرنده وارد و حمل و نقل كند. اين توليدات از پرداخت عوارض و حقوق گمركى معاف است.
ماده دهم: رؤساى هر گروه اختيار و مسئوليت تأمين موادغذائى و خورد و خوراك اعضاى گروه خود را در مدت اقامت آن گروه در سرزمين طرف مقابل عهده دار خواهد بود.
ماده يازدهم: اين موافقتنامه از تاريخ پانزدهم ماه مارس ۱۹۷۶ به اجرا گذاشته مى شود و اعتبار اجراى آن يكسال است ولى به طور ضمنى و خود به خود قابل تمديد خواهد بود مگر اين كه يكى از طرفين تا سه ماه قبل از انقضاى مدت اعتبار يكساله موافقتنامه، قصد خود را درباره تجديدنظر يا هرگونه اعتراض به آن ابزار كرده باشد.
امضاء شد در بغداد به تاريخ ۲۶ دسامبر ۱۹۷۵.
از سوى دولت شاهنشاهى ايران- عباسعلى خلعت برى.
از سوى دولت جمهورى عراق- سعدون حمادى.
***

ملاحظاتى درباره اين موافقتنامه:
نكته عمده در اين موافقتنامه قيد «گروهى بودن» تعداد زائران است. دولت عراق مايل بود كه مقررات زيارت اتباع ايران از اماكن متبركه كربلا و نجف و سامرا مانند مقررات زيارت حج در بند قواعد و قواره خاص باشد. تمام نگرانى عراقى ها چه در مورد اين موافقتنامه و چه در مورد موافقتنامه تعليف احشام و موافقتنامه راجع به تعيين كلانتران مرزى (كه در شماره هاى پيشين متن آنها نقل شد) از نفوذ عوامل خرابكار به قلمروى عراق بود و لذا تمام تمهيدات و پيش بينى هاى لازم امنيتى را در تدوين اين موافقتنامه ها به كار مى بردند.
دكتر عبدالحسين قطيفى مشاور عالى حقوقى عراق يكى دوبار اين جمله را ضمن تبادل نظرها بر زبان راند كه «ما نبايد يك در را روى عوامل نفوذى خرابكار ببنديم و درهاى ديگر را به روى آنها بگشائيم.»
نكته قابل توجه ديگر در اين موافقتنامه، محدوديت يك ماهه اقامت گروه هاى زائران در سرزمين طرف مقابل است كه آن هم انگيزه امنيتى داشت و نگرانى عراق از اين بود كه زائران ايرانى در عتبات عاليات به اصطلاح «جا خوش كنند» و روى اعتقادات مذهبى تصميم بگيرند كه در آن اماكن مقدسه «مجاور» و ساكن شوند و بر تعداد شيعيان و ايرانيان و ايرانى الاصل هاى مقيم عراق كه عامل مزاحمى براى دولت بعثى و اقليت سنى هاى آن كشورند افزوده شود.

نخستين گروه زائران عتبات عاليات
هنوز مَركبّ موافقتنامه بين دو كشور در مورد مسافرت اتباع طرفين به اماكن متبركه عراق و ايران خشك نشده بود كه موضوع در جرايد انعكاس يافت و چند روز نگذشته بود كه نامه اى به امضاى مرحوم اميراسدالله علم وزير دربار شاهنشاهى به وزارت امورخارجه رسيد كه محتواى آن نقل به مضمون چنين بود:
جناب آقاى خلعت برى وزير امورخارجه
حضرت آقاى سلطانحسين تابنده گنابادى قطب سلسله دراويش گنابادى طى عريضه اى به حضور شاهنشاه آريامهر خواستار شده اند كه به ايشان و شمارى از اخوان آن سلسله طبق فهرست پيوست براى سفر به عتبات عاليات و زيارت اعتاب مقدسه اجازه و ويزاى سفر داده شود.
حسب الامر مطاع مبارك ملوكانه، خواهشمند است دستور فرمائيد در اين باره تسهيلات لازم فراهم شود.
وزير دربارشاهنشاهى- اسدالله علم
وزيرخارجه نامه را با قيد «مذاكره شود» به نگارنده ارجاع نمود. فوراً با ايشان ملاقات كردم و توضيح دادم كه اين موافقتنامه از ۱۵ مارس قابل اجراست و در حال حاضر اوائل مارس است لااقل بايد تا ۱۵ مارس تأمل شود. وزيرخارجه گفت به هر حال مقدمات كار را فراهم و با سفارت عراق هم تلفنى مذاكره و يادداشت لازم را تهيه كنيد و بفرستيد با اين قيد كه تاريخ صدور ويزا به اين حضرات را بعد از ۱۵ مارس قرار دهند.
فهرستى كه همراه نامه وزير دربار بود مشتمل بر اسامى حدود ۲۵ تا ۳۰ نفر بود (رقم درست را به خاطر ندارم). چون يكى از آنها از منسوبين سببى نگارنده بود با او تماس گرفتم و خواستم كه گذرنامه اين افراد را بفرستند- روز بعد سرهنگ شاه خليلى از سوى طريقت گنابادى با در دست داشتن گذرنامه ها آمد و ترتيب كار ضمن مذاكره تلفنى با بخش كنسولى سفارت عراق داده شد و يادداشت رسمى هم ارسال گرديد ولى دو روز بعد مجدداً سرهنگ نامبرده مراجعه كرد و فهرست ديگرى شامل حدود ۱۵ تا ۲۰ نفر آورد كه به فهرست قبلى اضافه شود. به احترام مرحوم رضاعليشاه اين فهرست را نيز منضم به گذرنامه اين افراد به سفارت عراق فرستادم ولى دو روز بعد باز سر و كلّه اين جناب سرهنگ پيدا شد و فهرست سومى حاوى اسامى اسامى حدود ۱۵ نفر ديگر ارائه داد. به ايشان يادآور شدم كه اوامر اعليحضرت ناظر به گروه اول بوده و گروه هاى بعدى را در برنمى گيرد به علاوه براى وزارت امورخارجه شايسته نيست كه هر روز به اصطلاح «دبّه» درآورد و يك فهرست جديد به سفارت عراق بفرستد، لذا از انجام تقاضاى اخير شما معذوريم. سرهنگ شاه خليلى با اكراه دفتر مرا ترك كرد. ساعتى بعد زنگ تلفن صدا كرد و صوت گرم و نافذ مرحوم سلطان حسين تابنده گنابادى (رضاعليشاه) قطب سلسله گنابادى را شنيدم كه خطاب به نگارنده گفت: «از محبت هاى شما در حق اخوان سپاسگزارم. خواهشمندم اين آخرين فهرست را هم مشمول محبت قرار بدهيد. ما در عتبات شما را دعا مى كنيم...» به ايشان گفتم به احترام فرمايش شما كه اين آخرين فهرست است اقدام خواهيم كرد ولى تقاضا دارم كه به حفظ اعتبار و آبروى وزارت خارجه نزد عراقى ها التفات بفرمائيد. ايشان «ياحق» گويان قول دادند كه ديگر فهرستى نخواهند فرستاد. مراتب را به وزيرخارجه گزارش دادم و موافقت ايشان را براى فرستادن يادداشت سوم منضم به آخرين فهرست كسب و اقدام كردم و به اين ترتيب مرحوم رضاعليشاه و حدود ۶۰ يا ۷۰ نفر از دراويش سلسله گنابادى نخستين كاروان زائران ايرانى اعزامى به اماكن متبركه عراق پس از امضاى «موافقتنامه سفر زائران دو كشور به اعتاب مقدسه طرفين بودند».

اشارتى به آشنائى نگارنده با مرحوم رضاعليشاه:
نگارنده در ايران به علت كششى كه به عرفان عاشقانه ايران داشتم و دارم آثار اقطاب تصوف را مطالعه مى كردم. در جريان اين مطالعات رساله هاى «رفع شبهات» و «باب ولايت» ايشان را خوانده بودم و ابهامات و نظراتى درباره محتواى آنها داشتم كه در ايران مجال نشد ايشان را ملاقات و آن نكات را حضوراً مطرح كنم. در اين نوشتار جاى نقل آن مطالب و ابهامات نگارنده نيست ولى عمده ترين سئوالم از ايشان در مورد مطلبى بود كه در رساله «باب ولايت» نوشته و متذكر شده بودند «ما معتقديم كه حقيقت تشيع نزد ماست» و در رساله «رفع شبهات» نوشته بودند:
«علما در روايت و تبليغ احكام شرعيه و عرفا در روايت و تلقين اذكار و دستورات قلبيه مجازاند.»
اين دو مطلب كه شكاف بارز بين عالمان دين (فقيهان) و عارفان را مشخص مى كند مطالبى بود كه وقتى ايشان به كويت آمدند و به دعوت نگارنده روز جمعه اى ناهار را با جمع دراويش همراه خود در سفارت شاهنشاهى صرف كردند در فرصتى مطرح كردم و پاسخ هائى شنيدم كه جاى نقل ان در اين مقال نيست.
مرحوم رضاعليشاه در مراجعت از عراق از اين بنده سپاسگزارى كرد و وقتى در مأموريت كويت بودم و اطلاع يافتم كه ايشان براى چند روزى به دعوت مريدان خود به كويت آمده است از ايشان ديدن كردم و آن مرحوم همان گونه كه ياد شد دعوت مرا براى صرف ناهار در سفارت پذيرفتند و روز جمعه اى چند ساعت در محضرش بودم. بعد از انقلاب كه از خدمت معاف و به تهران احضار شدم ولى براى ادامه معالجه همسرم به لندن آمدم، ايشان را در سفرى كه به لندن كرده بود ديدن كردم و آن مرحوم نيز تفقد كرده و به رسم بازديد و براى عيادت از همسرم كه سخت بيمار و بسترى بود با مرحوم سلطانعلى سلطانى گنابادى منسوب سببى من و از مريدان خاصه خود به منزل ما آمدند و براى شفاى همسرم دعا كردند و در مراجعت به ايران كه از درگذشت همسرم آگاه شدند نامه تسليت محبت آميزى فرستادند كه پاسخ تشكرآميزى دادم.
مرحوم رضاعليشاه در كسوت روحانيت بود. مردى كوچك اندام و بسيار تندهوش و زيرك بود. آهسته و شمرده و حساب شده سخن مى گفت و كلامى بسيار مهرآميز داشت. چون شنيده بودم كه ايشان بعد از انقلاب به ديدن آيت الله خمينى رفته و به ايشان بابت پيروزى انقلاب تبريك گفته است و اين كار ايشان را بسيارانى دونِ اخلاق درويشى و خلاف استغناى فقر صوفيانه مى دانستند علت را در لندن از ايشان سئوال كردم. مرحوم رضاعليشاه پاسخ داد كه «وقتى با محبت شما به زيارت اعتاب عاليات رفتيم با ايشان ملاقات نكرده بودم و مى دانستم كه ايشان با طبع و خوئى كه دارد موضوع را به دل گرفته است، لذا براى نجات اخوان در تهران و گناباد و ساير نقاط از تعرض گزمه هاى حكومتى و پاسداران و غيره... از ايشان ديدن كردم و عجبا كه بلافاصله پس از ورود به من گفتند: شما به عراق آمديد و ما را ديدار نكرديد و من پاسخ دادم به ملاحظه تعرض حكومت وقت از خطر حذر كردم...»
مرحوم رضا عليشاه با همه هوش و ذكاوتش نمى دانست كه آيت الله خمينى و ميراث خوارانش با اصحاب طريقت سرسازگارى ندارند و اين معنا را در سال هاى اخير ديديم كه چه رفتارهاى ناهنجارى با سلسله هاى طريقتى به ويژه گنابادى ها كه اتفاقاً بسيار مُقيّد به آداب مذهبى هستند كردند و مى كنند.
(ادامه دارد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •